حسین پاینده

منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
تازه‌ترین مطالب
پیوندهای روزانه
پیوندها
امکانات
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

Google


در اين سايت
در كل اينترنت

کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی دربرگیرنده‌ی هفت تک‌نگاری و نوشتار از زیگموند فروید، بنیان‌گذار نظریه‌ی روان‌کاوی، در خوانش نقادانه‌ی متون ادبی است. فروید از مفاهیمی که خود در روان‌کاوی نظریه‌پردازی کرده است برای تحلیل متون ادبی بهره می‌گیرد، اما متقابلاً از ادبیات هم برای تبیین مفاهیم روان‌کاوانه استفاده می‌کند. وی در تبیین رابطه‌ی همکارانه‌ی ادیبان و روان‌درمانگران چنین می‌نویسد: «نویسنده‌ی آفرینشگر نمی‌تواند از آنچه به حوزه‌ی کار روان‌پزشک مربوط می‌شود اجتناب کند، همان‌گونه که روان‌پزشک هم نمی‌تواند به قلمرو نویسنده‌ی آفرینشگر وارد نشود. بررسی موضوعات روان‌پزشکی در ادبیات می‌تواند درست باشد، بی آن‌که ذره‌ای از جنبه‌ی زیبایی‌شناختیِ متون ادبی کاسته شود.»

مجموعه‌ای از آثار فروید در نقد ادبی که ترجمه‌ی فارسی‌شان در این کتاب ارائه شده است، سپهر اندیشگانیِ او درباره‌ی چیستی آفرینش هنری و ادبی را به خواننده می‌شناساند. این تک‌نگاری‌ها و مقالات همچنین نمونه‌هایی دست‌اول از کاربرد رویکرد روان‌کاوانه‌ی کلاسیک در نقد ادبی محسوب می‌شوند و می‌توانند راهگشای پژوهشگران این حوزه باشند. مترجم با افزودن مقدمه‌ای مشروح کوشیده است تا برخی از بنیانی‌ترین مفاهیم نظریه‌ی روان‌کاوی را که دانستن‌شان پیش‌شرط فهم آثار فروید درباره‌ی ادبیات و هنر است، معرفی کند تا مطالعه‌ی این کتاب برای خواننده راحت‌تر شود.

علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب را از «کتابفروشی آنلاین انتشارات مروارید» تهیه کنند.


برچسب‌ها: نقد روان‌کاوانه, نقد ادبی روان‌کاوانه, زیگموند فروید, کتاب‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۴   | 

روان‌کاوی یکی از اثرگذارترین نظریه‌ها در حوزه‌ای میان‌رشته‌ای (بینابین علوم انسانی و علوم پزشکی) است که ردپای آن را در بسیاری از رشته‌ها به‌روشنی می‌توان می‌دید، از جمله در فلسفه، ادبیات، هنر، نقد ادبی، تعلیم و تربیت، علوم سیاسی، ارتباطات، جامعه‌شناسی، تاریخ و ... . در نگاه نخست، روان‌کاوی به‌طور خاص روشی برای راه بردن به سرچشمه‌ی ناپیدای رنج‌های روانی و پایان دادن به آلام روحی و دردهای روان‌تنی به نظر می‌رسد، اما از گستردگی و تنوع کم‌نظیر آثار فروید پیداست که افزون بر کاربردهای بالینی و درمانیِ روان‌کاوی،‌ این نظریه همچنین ابزاری است برای فهم ادبیات و هنر و کندوکاو و تبیین مسائل فرهنگی در جوامع بشری.

با توجه به انواع تحریف‌ها درباره‌ی آراء و اندیشه‌های این متفکر دوران‌ساز، برای فهم دیدگاه‌های فروید هیچ منبعی نمی‌تواند جایگزین آثار خودِ او باشد. کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی مجموعه‌ی هفت اثر از زیگموند فروید در تبیین نظریه‌ی روان‌کاوی است که چاپ نهم آن در هفته‌ی جاری منتشر شد. انتخاب و ترجمه‌ی این آثار با این هدف صورت گرفته است که خواننده مستقیماً از زبان بنیان‌گذار این نظریه با مبانی آن آشنا شود. در این آثار، فروید شالوده‌های نظریِ روان‌کاوی، سِیر تاریخیِ شکل‌گیری آن و همچنین مفاهیم و اصطلاحات اساسی این نظریه را شرح می‌دهد. مترجم نیز با افزودن زیرنوشت‌های توضیحی کوشیده است تا درک اصطلاحات تخصصی را تا حد ممکن برای خواننده‌ی فارسی‌زبان تسهیل کند.

علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب را از «کتابفروشی آنلاین انتشارات مروارید» تهیه کنند.


برچسب‌ها: نظریه‌ی روان‌کاوی, زیگموند فروید, روان‌کاوی, کتاب‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴   | 

هدف از برگزاری این کارگاه، آشنایی با شیوه‌ی نقد ادبیات و هنر بر اساس نظریه‌های یونگ است. این دوره‌ی آموزشی به دو قسمت تقسیم می‌شود. در بخش نخست، آراء و اندیشه‌های روان‌پزشک و نظریه‌پرداز سوئیسی کارل گوستاو یونگ معرفی خواهند شد. در این معرفی، مفاهیم اصلی مکتب موسوم به «روان‌شناسی تحلیلی» به تفصیل تعریف می‌شوند. در بخش دوم، این مفاهیم و همچنین روش‌شناسیِ یونگ در نقد عملی یک داستان کوتاه و نقاشی کودکان به کار برده خواهند شد تا الگویی از نقد یونگی به دست داده شود.

این کارگاه بر اساس کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای (ویراست دوم، انتشارات مروارید) برگزار می‌شود، به این ترتیب که بخش‌هایی از آن در کارگاه خوانده و شرح‌وبسط داده می‌شود. شرکت در این کارگاه مستلزم آشنایی قبلی با نظریه‌ی روان‌کاوی فرویدی است.

کارگاه «آشنایی با نقد ادبی اسطوره‌ای ــ کهن‌الگویی» برای ۱۰ جلسه‌ی ۹۰ دقیقه‌ایِ حضوری طراحی شده است و به منظور کاهش رفت‌وآمدهای هفتگی، در ۹ جلسه‌ی ۱۰۰ دقیقه‌ای برگزار می‌شود.

اطلاعات بیشتر و نام‌نویسی: ۰۹۱۹۳۳۹۹۱۰۵


برچسب‌ها: یونگ, روان‌شناسی تحلیلی, نقد اسطوره‌ای, نقد کهن‌الگویی
+ نوشته شده در تاریخ  یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴   | 

به دعوت انجمن روان‌شناسی ایران، حسین پاینده در نشست نوروزی این انجمن سخنرانی خواهد کرد. در این سخنرانی، با عنوان «چرا در مطالعات ادبی به روان‌شناسی نیاز داریم؟»، دکتر پاینده به طرح این موضوع خواهد پرداخت که پژوهشگران ادبیات و منتقدان ادبی چگونه از مفاهیم و روش‌های روان‌شناسی برای تحلیل متون ادبی استفاده می‌کنند و چرا این همکاری میان‌رشته‌ای یکی از مبرم‌ترین نیازهای مطالعات ادبی در کشور ما است.

اطلاعیه‌ی انجمن روان‌شناسی ایران درباره‌ی این نشست به قرار زیر است:

دیدار نوروزی روان‌شناسان با همکاری مشترک انجمن روان‌شناسی ایران و خانه‌ی اندیشمندان علوم انسانی، روز پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۹ صبح در سالن فرودسی خانه‌ی اندیشمندان علوم انسانی واقع در خیابان استاد نجات‌الهی (ویلا)، بوستان ورشو برگزار می‌شود.
در این دیدار علاوه بر سخنرانی و شعرخوانی یک روان‌شناس (دکتر حمزه گنجی) و یک ادیب (دکتر حسین پاینده)، برنامه موسیقیایی توسط هنرمندان عضو انجمن روان‌شناسی ایران اجرا شده و دیدار نوروزی اعضای انجمن روان‌شناسی ایران و جامعه روان‌شناسی کشور با همدیگر و به‌ویژه با پیش‌کسوتان ارجمند برگزار خواهد شد.


برچسب‌ها: روان‌شناسی و ادبیات, سخنرانی دکتر پاینده, نقد ادبی روان‌شناختی
+ نوشته شده در تاریخ  چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۴   | 

فاشیسم را معمولاً مفهومی مربوط به تاریخ سیاسی و ناظر بر ظهور رژیم‌های خودکامه در آلمان، ایتالیا، اسپانیا، ژاین و چند کشور دیگر می‌دانیم که در اواخر دهه‌ی اول قرن بیستم زمینه‌ساز جنگ جهانی دوم شدند. اما افزون بر این، فاشیسم می‌تواند در عادی‌ترین رفتارهای روزمره‌ی افراد متبلور شود. از این منظر، رفتار اشخاص در محیط کار، رفتار همسایگان با هم در مجتمع‌های مسکونی، حتی رفتار صمیمانه‌ترین دوستان با هم می‌تواند مصداق بارزی از فاشیسم باشد. کسانی که فاشیسم را صرفاً مقوله‌ای سیاسی می‌دانند غالباً از شکل عادی‌شده‌ی آن در روابط بینافردی غفلت می‌کنند، گویی که فاشیسم صرفاً نوعی ایدئولوژی در نیمه‌ی نخست قرن بیستم بود. حسین پاینده در مقاله‌ای با عنوان «رفتار فاشیستی در روابط بینافردی» با استفاده از مفاهیم روان‌کاوی لاکانی به بررسی «ذهنیت فاشیسم» یا «حاکمیت فاشیسم در ناخودآگاهِ اشخاص» می‌پردازد و نشان می‌دهد که کشتار فکری گونه‌ای از کنش فاشیستی است که در مقیاس خُرد و در معمولی‌ترین موقعیت‌های اجتماعی و روزمره‌ترین گفتارها/نوشتارها صورت می‌گیرد. برخی از مصداق‌های گفتار/نوشتارِ معطوف به کشتار فکری بدین قرارند: صحبت‌های معمول در محافل شخصی، شوخی‌های کلامی در مهمانی‌های خانوادگی، اظهارنظرهای همکاران درباره‌ی یکدیگر، مطالب مندرج در مطبوعات، پُست‌های اینستاگرامی، لطیفه‌ها، دیالوگ‌های سریال‌های عامّه‌پسند، اظهارنظرهای کاربران (کامنت‌ها) درباره‌ی استوری‌های مندرج در شبکه‌های اجتماعی و ... .او نتیجه می‌گیرد که به‌ویژه در جهان پسامدرنِ امروز، به یُمن امکانات فضای مجازی، کشتار فکری به کنشی بی‌محابا و بسیار مهلک‌تر ـــ و در عین حال سهل‌تر ـــ از نسل‌کشی فاشیست‌ها تبدیل شده است.

خلاصه‌ی مقاله‌ی دکتر پاینده را می‌توانید در لینک زیر بخوانید:

https://www.jcsc.ir/article_714840.html

متن کامل مقاله‌ی دکتر پاینده را می‌توانید در لینک زیر بخوانید:

https://www.jcsc.ir/article_714840_88fd37caf82897658a75d4d909b6175d.pdf


برچسب‌ها: فاشیسم, ذهنیت فاشیستی, رفتار فاشیستی, تبیین روان‌کاوانه‌ی فاشیسم
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۳۰ اسفند ۱۴۰۳   | 

آنچه در زیر می‌خوانید، بخشی از کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی» است که هفت رساله به قلم زیگموند فروید را شامل می‌شود. کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی با ترجمه‌ی دکتر حسین پاینده اخیراً به چاپ هفتم رسید و علاقه‌مندان می‌توانند آن را از کتابفروشی اینترنتی انتشارات مروارید تهیه کنند.

نظریه‌ی روان‌کاوی [در تفسیر رؤیا، اعم از رؤیاهای شب‌هنگام و رؤیاهای روزهنگام] همان اهمیتی را اعاده کرده است که انسان‌ها از دوره‌ی باستان عموماً برای رؤیا قائل بودند، لیکن این نظریه رویکرد متفاوتی به مقوله‌ی رؤیا دارد. روان‌کاوی [برای فهم دلالت رؤیا] به هوش و ذکاوت مفسران اتکا نمی‌کند، بلکه عمدتاً کار را به خودِ رؤیابین وامی‌گذارد، به این ترتیب که از او می‌خواهد تداعی‌هایش درباره‌ی عناصر مجزای رؤیا را بگوید. با پی گرفتنِ بیشترِ این تداعی‌ها، از افکاری شناخت پیدا می‌کنیم که تماماً با رؤیای بیمار مطابقت دارند ولی تا زمانی خاص بخش‌هایی صاف و ساده و فهمیدنی از فعالیت ذهن به هنگام بیداری محسوب می‌شوند. بدین‌سان، رؤیای به یاد آمده به صورت «محتوای آشکار رؤیا» نمایان می‌شود، در تباین با «اندیشه‌های نهفته‌ی رؤیا» که ما با تعبیر رؤیا آن را کشف می‌کنیم. آن فرایندی را که مقوله‌ی اول را به مقوله‌ی دوم (یعنی «رؤیا») تبدیل می‌کند و در تحلیل روان‌کاوانه رمزگشایی می‌شود، می‌توان «کار ــ رؤیا» نامید.

همچنین اندیشه‌های نهفته‌ی رؤیا را، به سبب پیوندشان با رویدادهای زمان بیداری، اصطلاحاً «برجامانده‌های روز (پیشین)» می‌نامیم. بر اثر کار ــ رؤیا (که کاملاً نادرست است خصلتی «خلاقانه» برایش قائل باشیم)، اندیشه‌های نهفته‌ی رؤیا به‌نحو شگفت‌آوری در هم «ادغام»[1] می‌یابند، با «جابه‌جاییِ»[2] شورمندی‌های روان[3] «تحریف» می‌شوند و به‌گونه‌ای چیدمان پیدا می‌کنند که در قالب تصاویر بصری بازنمایی شوند. علاوه بر همه‌ی این‌ها، پیش از آن‌که رؤیای آشکار حاصل آید، اندیشه‌های نهفته‌ی رؤیا تحت «فرایند ثانوی» قرار می‌گیرند، با این هدف که این محصول جدید [یعنی رؤیا] کمابیش معنادار و منسجم باشد. اگر بخواهیم دقیق بگوییم، این فرایندِ آخر بخشی از کار ــ رؤیا محسوب نمی‌شود.

نیرویی که باعث شکل‌گیری رؤیا می‌شود از اندیشه‌های نهفته‌ی رؤیا یا برجامانده‌های روز سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه تکانه‌ای[4] ناخودآگاه منشأ آن است که در طول روز واپس رانده شده[5] و برجامانده‌های روز توانسته‌اند با آن ارتباط برقرار کنند. این تکانه ترتیبی اتخاذ می‌کند که بتواند از مفاد اندیشه‌های نهفته، برای خودش «تحقق آرزو»[6] بسازد. بدین ترتیب، هر رؤیایی از یک سو تحقق یکی از آرزوهای ضمیر ناخودآگاه است و از سوی دیگر (تا آن‌جا که موفق می‌شود حالت خواب را حفظ کند و مانع از اختلال در آن شود) تحقق آرزوی طبیعیِ ما برای خوابیدن است، یعنی همان آرزویی که موجب شروع فرایند خواب شد. اگر جنبه‌ی ناخودآگاهانه‌ی شکل‌گیری رؤیا را نادیده بگیریم و آن را به اندیشه‌های نهفته‌اش محدود بدانیم، آن‌گاه رؤیا می‌تواند بازنمایی هر موضوع مرتبط با زمان بیداری باشد: تأملی، هشداری، نیّتی، تدارک برای انجام کاری در آینده‌ی بسیار نزدیک، یا ـــ باز هم ـــ ارضاءِ آرزویی کام‌نیافته. تشخیص‌ناپذیری [جزئیات]، عجیب بودن و مسخره جلوه کردن رؤیای آشکار تا حدودی بدین سبب است که اندیشه‌ها[ی نهفته] به شیوه‌ی دیگری از بیان ـــ یا به‌اصطلاح به شیوه‌ای منسوخ از بیان ـــ ترجمه می‌شوند. اما [نافهمیدنی به نظر آمدن رؤیا] تا حدودی هم ناشی از عملکرد کنشگر محدودکننده، انتقادکننده و ایرادگیری در ذهن است که هنگام خوابیدنِ ما کارکردش به‌طور کامل قطع نمی‌شود. منطقی و موجّه است که فرض کنیم «سانسور رؤیا» (یعنی همان عاملی که بیشترین نقش را در تحریف اندیشه‌های رؤیا و تبدیل‌شان به رؤیای آشکار دارد) تبلور همان نیروهای ذهنی‌ای است که تکانه‌ی برآمده از آرزوی ناخودآگاهانه را در طول روز مهار کردند یا به‌اصطلاح ‌«واپس راندند».


[1]. «ادغام» یکی از راهکارهایی است که ضمیر ناخودآگاه به منظور عبور از سانسورِ ضمیر آگاه و تبدیل مفاد نهفته‌ی خود به نمایشی آشکار در رؤیا، از طریق کار ــ رؤیا انجام می‌دهد. بر اثر ادغام، چند اندیشه یا تصویر ذهنیِ ناخودآگاه با یکدیگر درمی‌آمیزند و به صورت تصویری واحد در رؤیا بازنمایی می‌شوند. برای مثال، مأمور پلیسی که شخص را در رؤیا جریمه می‌کند، می‌تواند ادغام پدر اقتدارگرای شخصِ رؤیابین و همزمان رئیس سخت‌گیرِ او در محل کارش باشد. (م)

[2]. انتقال نگرشی عاطفی یا معنایی نمادین از یک کامینه یا یک مفهوم به کامینه یا مفهومی دیگر، در روان‌کاوی «جابه‌جایی» نامیده می‌شود. جابه‌جایی فرایندی ذهنی است که هم در واکنش‌های‌مان هنگام بیداری رخ می‌دهد و هم در رؤیاهای‌مان. (م)

[3]. «شورمندی‌های روان» اصطلاحی است که فروید از اوایل تدوین نظریه‌ی روان‌کاوی غالباً به صورت معادلی برای انرژی روان به کار می‌بُرد.

[4]. «تکانه» نامی است که در نظریه‌ی روان‌کاوی به هر گونه میل قوی و ناگهانی اطلاق می‌شود، به‌ویژه امیال نشئت‌گرفته از «نهاد» (بخش کاملاً ناخودآگاه ذهن که از «اصل لذت» پیروی می‌کند، سرشتی قانون‌شکن، ضداجتماعی و ضداخلاقی دارد و غرایز لذت‌طلبانه‌ی انسان را سیراب می‌کند). (م)

[5]. «واپس‌رانی» یکی از سازوکارهای دفاعی است که راه ورود تکانه‌ها و امیال ناپسند یا خاطرات ناراحت‌کننده به ضمیر آگاه را سد می‌کند تا این مفاد ذهنی در ضمیر ناخودآگاه قرار بگیرند. (م)

[6]. فروید ارضاءِ امیال «نهاد» (بخش لذت‌طلب روان) را که در لفافه (مثلاً در رؤیاهای شبانه) صورت می‌گیرد، اصطلاحاً «تحقق آرزو» می‌نامد. تحقق آرزو در رؤیا همیشه به صورتی نمادین انجام می‌شود. (م)


برچسب‌ها: نظریه‌ی روان‌کاوی, تفسیر خواب, تعبیر رؤیا در روان‌کاوی, زیگموند فروید
+ نوشته شده در تاریخ  دوشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۲   | 

کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی به چاپ ششم رسید. این کتاب دربرگیرنده‌ی هفت رساله‌ی مهم از زیگموند فروید است که می‌توان گفت بنیانی‌ترین اندیشه‌های او را به خواننده معرفی می‌کند. این هفت رساله عبارت‌اند از:

۱. «روان‌کاوی»: نوشتاری که فروید در آن مفاهیم کلیدی این نظریه را شرح می‌دهد.
۲. «شرح کوتاهی درباره‌ی روان‌کاوی»: دربرگیرنده‌ی توضیح مفصلی درباره‌ی فرایند شکل‌گیری مفاهیم بنیادی روان‌کاوی.
۳. «رئوس نظریه‌ی روان‌کاوی»: آخرین رساله‌ای که فروید پیش از مرگ در تبیین نظریه‌ی خود به رشته‌ی تحریر درآورد.
۴. «پیش‌درآمدی بر خودشیفتگی»: رساله‌ای درباره‌ی مفهوم «خودشیفتگی اولیه و ثانویه» و نشانه‌های آن.
۵. «خود و نهاد»: تبیینی مفصل از نظریه‌ی فروید درباره‌ی ساختار ذهن.
۶. «اندیشه‌هایی درخور ایام جنگ و مرگ»: تأملات روان‌کاوانه‌ی فروید درباره‌ی خشونت‌های جنگ جهانی دوم.
۷. «انواع مقاومت در برابر روان‌کاوی»: رساله‌ای که فروید در آن دلایل ناخودآگاهانه‌ی تقبیح روان‌کاوی از سوی مخالفان این نظریه را شرح می‌دهد.

کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی: هفت رساله از زیگموند فروید را می‌توانید علاوه بر کتابفروشی‌ها، از سایت اینترنتی انتشارات مروارید تهیه کنید.

https://s28.picofile.com/file/8464754584/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%8C_%DA%86%D8%A7%D9%BE_%D8%B4%D8%B4%D9%85.jpg


برچسب‌ها: کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی, زیگموند فروید, روان‌کاوی, کتاب‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۲   | 

دو کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی و کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی ظرف کمتر از یک سال به چاپ چهارم رسیدند.

  نظریه‌ی روان‌کاوی: هفت رساله از زیگموند فروید 

ناشر: انتشارات مروارید
چاپ اول، مهرماه ۱۳۹۹؛ چاپ دوم، آبان ۱۳۹۹؛ چاپ سوم، بهمن ۱۳۹۹؛ چاپ چهارم، تیرماه ۱۴۰۰

https://s18.picofile.com/file/8437982126/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%8C_%DA%86%D8%A7%D9%BE_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85.jpg

برگی از این کتاب:

«سرسختانه‌ترین مقاومت‌ها در برابر نظریه‌ی روان‌کاوی ماهیتی اندیشگانی نداشته بلکه از آبشخورهای احساساتی سرچشمه گرفته است. از این‌جا درمی‌یابیم که چرا این مقاومت‌ها خصلتی متعصبانه و همچنین منطقی ضعیف دارند. مقاومت در برابر روان‌کاوی از قاعده‌ی ساده‌ای پیروی می‌کرد: افراد در توده‌ی جامعه دقیقاً مثل روان‌رنجورهای منفردی به روان‌کاوی واکنش نشان دادند که به علت اختلال‌های‌شان تحت درمان قرار داشتند. ... اگر بار دیگر انواع مقاومت در برابر روان‌کاوی را مرور کنیم، مشخص می‌شود که فقط بخش کوچکی از آن‌ها از همان نوع مقاومت‌هایی هستند که معمولاً در مخالفت با اکثر علمی‌ترین نوآوری‌های کمابیش مهم صورت می‌گیرد. بخش بزرگی از مقاومت‌ها در برابر روان‌کاوی از این حقیقت ناشی می‌شود که موضوعات این نظریه احساسات عمیق انسان‌ها را جریحه‌دار می‌کنند. با نظریه‌ی داروین درباره‌ی تکامل برخورد مشابهی شد، زیرا آن دیدگاه وجه تمایزی را که انسان در کمال تکبّر بین خود و حیوانات ایجاد کرده بود، از میان برداشت. من این قیاس [بین روان‌کاوی و نظریه‌ی داروین درباره‌ی خاستگاه مشترک همه‌ی جانداران، اعم از انسان یا حیوان] را پیش‌تر نیز در نوشتاری ذکر کرده‌ام. در آن نوشتار توضیح دادم که دیدگاه روان‌کاوانه ... در واقع ضربه‌ی سهمگینی به خوددوستیِ انسان بود. من این را ضربه‌ای روانی به خودشیفتگی انسان‌ها نامیدم و آن را مقایسه کردم با ضربه‌ی زیست‌شناختیِ نظریه‌ی داروین درباره‌ی تکامل و ضربه‌ی کیهان‌شناختی‌ای که کوپرنیک پیش از او می‌خواست با کشف خویش [مبنی بر مرکزیت خورشید، نه زمین، در کائنات] بر خودشیفتگی انسان وارد کند.»


  کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی:‌هفت اثر از فروید درباره‌ی ادبیات 

ناشر: انتشارات مروارید
چاپ اول، آذر ۱۳۹۹؛ چاپ دوم، دی ۱۳۹۹؛ چاپ سوم، بهمن ۱۳۹۹؛ چاپ چهارم، تیرماه ۱۴۰۰

https://s19.picofile.com/file/8437982326/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%8C_%DA%86%D8%A7%D9%BE_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85.jpg

برگی از این کتاب:

«کار ادیب آفرینشگر عین کار کودک هنگام بازی است. وی دنیایی خیالی می‌آفریند و آن را بس جدی قلمداد می‌کند. به سخن دیگر، او سخت به این دنیای تخیلی دل می‌بندد و در عین حال آن را کاملاً از واقعیت متمایز می‌کند. این رابطه بین بازی کودکان و آفرینش شاعرانه را هنوز هم می‌توان در تعبیرهای زبانی دید. آن شکل‌های نگارش تخیل‌مبنا که مستلزم پیوند با اشیاءِ ملموس و نمایش‌دادنی هستند، «بازی» نامیده می‌شوند. در زبان، از «کمدی» یا «تراژدی» (که به‌طور تحت‌اللفظی یعنی «نمایش شادمانی» و «نمایش سوگواری») صحبت به میان می‌آید و اجراکنندگان آن «بازیگر» نامیده می‌شوند (که به‌طور تحت‌اللفظی یعنی «اجراکننده‌ی نمایش»). لیکن غیرواقعی بودن دنیای تخیلی ادیب پیامدهای بسیار مهمی در تکنیک‌های هنرِ او دارد، زیرا بسیاری چیزها که در واقعیت لذت‌بخش نیستند، در بازیِ خیالی لذت می‌بخشند، و ایضاً بسیاری رویدادهای مهیّج که در واقع به‌خودیِ‌خود ناراحت‌کننده‌اند، می‌توانند برای شنوندگان یا تماشاگرانِ اجرای اثرِ ادیب لذت‌بخش باشند.»


برچسب‌ها: زیگموند فروید, آثار فروید, نقد ادبی روان‌کاوانه, کتاب‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰   | 

آنچه در زیر می‌خوانید، بخش دوم (آخر) از مصاحبه‌ی دکتر حسین پاینده با «اندیشه‌ی پویا» است که در شماره‌ی اخیر این نشریه (بهمن ۹۹) منتشر شد.


۸. شما از تحریف آراء و اندیشه‌های فروید به عنوان یکی از انگیزه‌های خود در ترجمه‌ی اصل آثار او یاد کرده‌اید. مهم‌ترینِ این تحریف‌ها چه بوده است؟

پاینده: به نظرم پاسخ مفصل و دقیق به این پرسش را می‌توانید بهتر از گفتار من در مصاحبه‌ها و نوشتارهای یکی از پرکارترین معرفی‌کنندگان روان‌کاوی در دوره‌ی متأخر در کشور ما، یعنی آقای دکتر محمد صنعتی، بیابید. با ایشان همرأی هستم که بخش بزرگی از سوءتفاهم‌ها و بدفهمی‌ها از این نظریه در کشور ما، ریشه در معرفی‌های نادقیق و سطحی‌ای دارد که متأسفانه توسط برخی از اشخاص صاحب‌نام و بی‌تردید از جهاتی دیگر قابل احترام صورت گرفته است. این افراد، از اواخر دهه‌ی چهل خورشیدی و به‌ویژه در ابتدای دهه‌ی پنجاه در سخنرانی‌های‌شان تصویری ناقص و حتی مخدوش از روان‌کاوی ارائه دادند که مطابق با آن گویا این نظریه فقط درباره‌ی امیال جنسانی است. بدتر این‌که آن اشخاص چنین القا کردند که روان‌کاوی هر گونه میدان دادنِ بی‌محابا به امیال یادشده را مجاز می‌داند. این نوع معرفی نادرست با تمرکز بر مفاهیمی مانند «عقده‌ی اُدیپ»، البته باز هم با بدفهمی همین مفهوم، موجب آن شده است که حتی در کتاب‌های رسمی در نهادهای آموزشی از فروید به‌عنوان مروج بی‌بندوباری اخلاقی نام برده شود. هیچ ادعای دیگری درباره‌ی روان‌کاوی و بنیانگذارش نمی‌تواند تا به این حد تحریف‌شده و عاری از حقیقت باشد. خودِ فروید در یکی از متونی که ترجمه‌اش را در کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی» می‌توانید بخوانید، در این زمینه چنین می‌گوید: «روان‌کاوی هرگز کلمه‌ای در دفاع از باز کردن غُل و زنجیرِ غرایز که می‌تواند به جامعه صدمه بزند ابراز نکرده است. برعکس، این نظریه به ما هشدار و اندرز داده است که برخوردمان با این موضوع را تصحیح کنیم.» مایلم تأکید کنم که من از نیّات این اشخاص سخن نمی‌گویم، بلکه از آن تصویری از فروید و روان‌کاوی صحبت می‌کنم که بر اساس سخنرانی‌ها و نوشته‌های آنان در اذهان عمومی ما شکل گرفته است. به هر حال، همین تصویر مخدوش باعث شده است که حتی امروز هم روان‌کاوی به‌منزله‌ی یک رشته‌ی دانشگاهی در هیچ‌یک از دانشگاه‌های ما تدریس نشود و آن کسانی هم که به سبب میان‌رشته‌ای بودن حوزه‌ی فعالیت‌شان، مثلاً در نقد ادبی، به روان‌کاوی می‌پردازند با انواع مشکلات و محدودیت‌ها و بلکه توبیخ‌ها و توهین‌ها مواجه شوند.

۹. یکی از مشکلات مهم ترجمه‌ی رساله‌ها و جستارهایی که شما در دو جلد مجموعه آثار فروید ترجمه کرده‌اید مسئله‌ی ترجمه‌ی دستگاه واژگانی خاص متفکری چون فروید است. شما در انتهای هر دو جلد واژه‌نامه‌ی مفصلی هم ارائه کرده‌اید. در این راه چقدر از تجربه‌ی مترجمان پیشین بهره بردید و چقدر ناچار به نوآوری در واژه‌سازی‌هایی شدید و اساساً مهم‌ترین چالش ترجمه‌ی این رساله‌ها و جستارها برای شما چه بود؟

پاینده: بله، یکی از دشواری‌های ترجمه از اندیشمندانِ صاحب‌نظر همین است که آنان برای بیان آراء و اندیشه‌های‌شان از مصطلحات جدیدی استفاده می‌کنند که خود ابداع کرده‌اند. دلیل آن‌ها برای این کار موجّه به نظر می‌رسد: اگر می‌توانستند برای بیان افکارشان از اصطلاحات موجود استفاده کنند که دیگر نیازی به نظریه‌پردازی‌های جدید نداشتند. خودِ همین موضوع که آن‌ها نظریه‌های جدیدی پرداخته‌اند به این معناست که مفاهیم و لذا تعابیر قبلی تکافو نمی‌کرده است. هر مترجمی هم که بخواهد از چنین اشخاصی ترجمه کند، باید آماده‌ی برخوردن به دشواری‌هایی باشد که از کاربرد همین اصطلاحات جدید ناشی می‌شوند. گاه فرایند ترجمه چند روز متوقف می‌ماند تا شما ببینید در ترجمه‌های قبلی برای فلان اصطلاح چه معادلی به کار رفته بوده است. تازه در آن صورت هم بعید نیست به این نتیجه برسید که معادل قبلی اصلاً رسا یا درست نبوده و لازم است که خودتان دست به معادل‌سازی بزنید. گرایش من عموماً به این است که خودم معادل جدیدی نسازم، زیرا این کار به آشفتگی موجود در زمینه‌ی معادل‌های به‌کاررفته برای اصطلاحات تخصصی دامن می‌زند. خواننده کتابی را در موضوعی می‌خواند و با اصطلاحاتی آشنا می‌شود، اما بعد وقتی کتاب دیگری در همان موضوع می‌خواند سر در نمی‌آورد که چرا معادل‌ها این‌جا فرق دارند. در واقع، خواننده ناگزیر می‌شود برای فهم کتاب دوم دائماً بررسی کند که این معادل‌های جدید به جای کدام معادل‌ها در کتاب قبلی به کار رفته‌اند. به این دلیل، خودم ترجیح می‌دهم وقتی قبلاً معادل رسایی به کار رفته، یا معادلی به‌مرور زمان کاملاً رواج پیدا کرده است، همان را به کار ببرم. اما در جریان ترجمه‌ی این دو کتاب مکرراً به معادل‌هایی برخوردم که یا بسیار قدیمی و یا به‌کلی نادرست بودند. برای مثال، در ازای اصطلاح sublimation قبلاً معادل «تصعید» به کار می‌رفت که الان برای‌مان رنگ‌وبویی بیش از حد عربی دارد و به نظر می‌رسد ذائقه‌ی واژگانیِ خوانندگان معاصر بیشتر به «والایش» نزدیک شده است. در جریان ترجمه‌ی این آثار همچنین به اصطلاحات متعددی برخوردم که قبلاً در هیچ اثر ترجمه‌شده‌ای از فروید به کار نرفته بودند و لذا معادلی هم در زبان فارسی برای آن‌ها پیشنهاد نشده و به کار نرفته بود. در مواجهه با این اصطلاحات ناگزیر در درجه‌ی اول به سایر آثار فروید مراجعه کردم تا ببینم خودِ او چه تعریفی از معنای آن‌ها به دست می‌دهد. سپس ضمن مشورت با برخی دوستان روان‌کاو از قبیل دکتر حسین مجتهدی و دیگران، کوشیدم معادلی برای آن اصطلاحات ابداع کنم. این بخش از کار بسیار وقت‌گیر بود، چون پیش رفتن ترجمه منوط به تصمیم‌گیری درباره‌ی همین قبیل اصطلاحات بود که در متون بعدی مرتباً تکرار می‌شدند. «برجامانده‌های یادافزا»، «روان‌رنجوری گذشته‌مبنا»، «تأثرپذیری عاطفی»، «تکانه‌ی برآمده از آرزو»، «جنسانی‌نگری»، «کامینه‌گزینی» و ... برخی از معادل‌هایی هستند که ناگزیر خودم ابداع کردم. برای انتخاب یا درست کردن رساترین معادل‌ها همچنین تقریباً به همه‌ی فرهنگ‌های تخصصی روان‌شناسی مراجعه کردم، از جمله واژه‌های مصوب فرهنگستان. شاید برخی از معادل‌هایی که به ذهنم رسید و به کار بردم قبلاً در ترجمه‌ای دیگر به کار رفته باشند که من ندانم. اما به هر حال تلاش کردم از این اصل پیروی کنم که اگر قبلاً معادل درست و قابل‌فهمی به کار رفته، همان را استفاده کنم و اگر هم چاره‌ی دیگری نیست، دست به معادل‌سازی بزنم. واژه‌نامه‌های انگلیسی به فارسی و فارسی به انگلیسی را در پایان هر دو کتاب به دست داده‌ام تا مترجمان بعدی اگر آن معادل‌ها را مناسب دیدند در ترجمه‌های‌شان به کار ببرند و بدین ترتیب آرام‌آرام به نوعی اجماع عملی درباره‌ی معادل اصطلاحات روان‌کاوانه نزدیک شویم.

۱۰. دو مجلدی که شما از آثار روانکاوانه و نقادانه فروید منتشر کردید شامل گزیده‌هایی (مستقل) از مهم‌ترین آثار فروید است. آیا گام بعدی برای شما ترجمه‌ی کامل آثار کلاسیک فروید مثل «پژوهش‌هایی درباره هیستری»، «تعبیر رویا»، «آسیب‌شناسی روانی زندگی روزمره» و «سخنرانی‌های مقدماتی درباره‌ی روان‌کاوی» خواهد بود یا این پروژه‌ی ترجمه را در همین‌جا خاتمه‌یافته می‌بینید؟

پاینده: آثاری که شما نام بردید همگی قبلاً به فارسی ترجمه شده‌اند و از اکثرشان نیز بیش از یک ترجمه در دست داریم، ضمن این‌که باید در نظر بگیرید ترجمه‌ی چنین آثاری فرایندی طولانی و مستلزم فراغت فکری‌ای است که در فرهنگ ما کمتر پیش می‌آید. همچنین باید دید که آیا این آثار مشخص نیاز به ترجمه‌ی مجدد دارند یا خیر. شخصاً به مترجمان آثاری که شما نام بردید ادای احترام می‌کنم و یقین دارم برای برگرداندن این متون به زبان فارسی زحمت وافر کشیده‌اند.

۱۱. اشاره کردید که ترجمه‌ی این آثار را سال‌ها پیش آغاز کردید. به غیر از دشواری‌هایی که ترجمه کردن از متفکران بزرگی همچون فروید دارد، آیا هیچ مشکل دیگری در این سال‌ها شما را از ادامه‌ی کار مأیوس نمی‌کرد؟ چون ارزش ترجمه را به‌خصوص در نظام دانشگاهی ما به‌درستی نمی‌دانند و بیشتر برای تألیف ارزش قائل می‌شوند.

پاینده: همان‌گونه که در پاسخ به پرسش اول‌تان توضیح دادم، ایده‌ی ترجمه‌ی دو مجلدی که اکنون در پاییز سال ۱۳۹۹ منتشر شده‌اند، در واقع پاییز سال ۱۳۷۳ و با فصلنامه‌ی «ارغنون» در ذهنم شکل گرفت که بخشی از شماره‌ی سومش درباره‌ی مبانی نظری مدرنیسم به روان‌کاوی اختصاص داشت. مقدمه‌ای که در آن شماره راجع به فروید نوشتم، همراه با دو اثری که از او ترجمه کردم، مرا به برداشتن باری ترغیب کرد که اکنون پس از ۲۶ سال زمین گذاشته شده است. مقصودم این نیست که ۲۶ سالِ تمام مشغول ترجمه‌ی دو جلد کتاب بوده‌ام، بلکه این فکر و تلاش که آن زمان شروع شد، سال‌ها من را رها نکرد و در این مدت به تناوب و به رغم وقفه‌هایی که همگی ناخواسته بودند، کار را ادامه دادم تا به سرانجام رسید. فصلی از رساله‌ی «خود و نهاد» را ترجمه می‌کردم و فصل بعدی‌اش به سبب همین وقفه‌ها گاه تا چند ماه روی زمین می‌ماند. شروع به ترجمه‌ی مقاله‌ی «شخصیت‌های روان‌آزار روی صحنه» می‌کردم و درست میانه‌ی راه مجبور می‌شدم ترجمه‌اش را چند ماه رها کنم. اختلال‌ها در این کار عمدتاً ناشی از فرهنگ عقب‌افتاده‌ای بود که قربانی‌اش هستیم. تمایل ندارم نمونه‌ها یا جزئیات رویدادهایی را بازگو کنم که در این سال‌ها هر کدام مدتی در روند انجام شدن این کار وقفه ایجاد کردند. همین‌قدر بگویم که در فرهنگ پُرتنش و ویرانگری زندگی می‌کنیم که آسایش فکری (مهم‌ترین پیش‌شرط انجام کارهای پژوهشی) را به‌سهولت سلب می‌کند. تازه هر بار هم که پس از این وقفه‌ها به کارتان بازگردید، باید وقت زیادی را صَرفِ بازیابی آمادگی‌ای بکنید که با رها کردن کار در مقطعی از دست دادید. البته پنج سال از این وقفه‌ها به دلیل ادامه‌ی تحصیل بود، اما در آن مدت دو رویدادِ مرتبط خیلی به انجام شدن این ترجمه‌ها کمک کرد، اولی مهمان شدن در کلاس «فروید و ادبیات» یکی از استادان دانشگاه ساسکس به نام رِیچِل بولبی که تخصصش تدریس نقد روان‌کاوانه به دانشجویان نظریه و نقد ادبی بود، و دیگری الزامی که استاد راهنمای رساله‌ام کرد به شرکت در یک ترم دوره‌ی آموزشی نظریه‌ی روان‌کاوی در دانشگاه کوئین مری ویژه‌ی دانشجویان دکتری. در تمام آن پنج سال، در این کلاس‌ها و هر بار که در کتابخانه‌ی دانشگاه به‌سهولت به مجموعه‌ی کامل آثار فروید دسترسی پیدا می‌کردم، همان آثاری که در ایران به‌دشواری می‌توانستم برخی‌شان را بیابم، رساله‌ها و نوشته‌های فروید را می‌خواندم و به این فکر می‌کردم که کدام باید ترجمه شوند. اگر بازدارنده‌های فرهنگی نبودند، ای‌بسا این ترجمه‌ها دو یا سه سال پس از بازگشتم به ایران تمام می‌شد و در اختیار علاقه‌مندان این حوزه قرار می‌گرفت. دریغا که ما در فرهنگ‌مان ظرفیت بالفعل شگفت‌آوری برای جنجال‌سازی و تباهی داریم و افسوس که این ظرفیت بالفعل نه‌فقط در افراد عامی بلکه در میان مدعیان فرهیختگی هم به چشم می‌خورد. کسی که از بیرون به انتشار این دو جلد کتاب نگاه می‌کند، از این رنج‌ها بی‌خبر است. اعتراضی به نادانستگی کسی ندارم، ولی دست‌کم محقم بپرسم: به‌راستی اگر کسی به جای پیگیری بیست‌وشش‌ساله برای ترجمه‌ی دو جلد کتاب از آثار فروید، همین سال‌های متمادی را صَرفِ گرفتن پایان‌نامه‌های بیست‌وچند میلیون تومانیِ دکتری در دانشگاه می‌کرد، اکنون چه تفاوتی را در زندگی‌اش احساس می‌کرد؟ اصلاً آیا اکنون در ایران زندگی می‌کرد یا با منافع حاصل از تجارت در دانشگاه حالا در کمال رفاه در اروپا و کانادا و استرالیا و کشورهای از این قبیل به‌راحتی روزگار می‌گذراند؟ امیدوارم آن کسانی که از همین دو کتاب استفاده می‌کنند، مشاهده‌گرانِ منفعلِ ویرانگری در جهان پیرامون خود نباشند بلکه کنشگرانه برای تغییر جهان بکوشند.


برچسب‌ها: فروید, نظریه‌ی روان‌کاوی, ترجمه‌ی متون روان‌کاوی, کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی»
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹   | 

آنچه در زیر می‌خوانید، بخش نخست از مصاحبه‌ی دکتر حسین پاینده با «اندیشه‌ی پویا» است که در شماره‌ی اخیر این نشریه (بهمن ۹۹) منتشر شد.


اندیشه‌ی پویا: ولادیمیر نابوکوف در جایی گفته فروید و مارکس دو اهریمن بزرگ قرن بیستم بودند. این گفته همان‌قدر که در نقد فروید است، در ستایش از او نیز هست زیرا فروید اساساً شخصیتی بود که دافعه و جاذبه‌اش همواره برای دوستداران و منتقدانش حداکثری بود و این سرشت مردان بزرگ تاریخ است. فروید با جلب نظرها به ضمیر ناآگاه، بسط نظریه‌ی روان‌کاوی و به‌کارگیری گنجینه‌ی ادبیات کلاسیک جهان در این مسیر، انقلابی در نگرش به ادبیات و درمان بیماری‌های روحی و روانی در سپیده‌دم قرن بیستم پدید آورد.

توجه به آثار و آراء فروید در ایران خیلی زود در دهه‌ی دوم سده‌ی حاضر شمسی با انتشار مجله‌ی دنیا به سردبیری تقی ارانی و به اهتمام ویژه‌ی بزرگ علوی آغاز شد و حدود یک دهه بعد نخستین ترجمه‌های کامل از برخی آثار فروید در ایران منتشر شد. اما زیگموند فروید مانند بسیاری دیگر از بزرگان اندیشه و ادبیات از حیث مترجمانی که به سراغ ترجمه‌ی آثارش رفتند، چندان خوش‌اقبال نبوده است. بسیاری از آثار او با ترجمه‌های ضعیف و متوسط در این سال‌ها منتشر شده و گاه از برخی آثار او چندین ترجمه‌ی ضعیف در بازار نشر موجود است. در چنین شرایطی اهتمام حسین پاینده در انتشار دو جلد گزیده از مجموعه آثار فروید، از تلاش‌های مهم در مسیر ترجمه‌ی جدی آثار فروید است. این دو مجلد حاصل بیش از دو دهه مؤانست پاینده با آثار فروید است و گزیده‌ای (شامل آثار مستقل) از رساله‌ها و مقالات فروید درباره‌ی نظریه‌ی روان‌کاوی و نقد ادبی را شامل می‌شود. در ادامه، با او درباره‌ی چالش‌های این ترجمه و مسیری که در این دو دهه در راه تبیین آثار فروید برای مخاطب ایرانی پیموده به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

۱. آقای دکتر پاینده، شما در مجموعه آثارتان در کنار توجه عامی که به رویکردهای نقد ادبی به‌طور کلی داشته‌اید توجهی ویژه به نقد روانکاوانه هم داشته‌اید و هم آثار فراوانی در این خصوص ترجمه کرده‌اید و هم مقالات زیادی در این موضوع نوشته‌اید. دلیل علاقه‌ی خاص شما به حیطه‌ی نقد روان‌کاوانه و نظریه‌ی روان‌کاوی و به‌ویژه آثار فروید که به‌تازگی مجموعه‌ای از مقالات و رساله‌هاش را در دو مجلد ترجمه و منتشر کردید چه بوده است؟

پاینده: در کشور ما، ترجمه از دیرباز حاصل تشخیص و تلاش فردی این یا آن مترجم منفرد بوده، نه تلاشی سازمان‌یافته و متمرکز یا جمعی. به همین سبب، بخش بزرگی از انتخاب‌های مترجمان، متأثر از، یا منعکس‌کننده‌ی، پسندهای شخصی‌شان بوده است. من سعی کردم از این روالِ آشنا دور شوم و آثار را بر اساس سنجش از نیازهای فرهنگی و علمی انجام دهم. روان‌کاوی جزو نظریه‌های بسیار مناقشه‌برانگیز بوده است، هم در کشور ما تاکنون و هم حتی در کشورهای اروپایی در آغاز مطرح شدن این نظریه. انبوهی از برداشت‌های نادقیق و حتی نادرست، تصویر بسیار تحریف‌شده‌ای از این نظریه در کشور ما ایجاد کرده‌اند، چندان که تا همین چند سال پیش (و ای‌بسا هنوز هم) نام بردن از فروید یا صحبت درباره‌ی روان‌کاوی، نشانه‌ای از انحراف فکری و حتی اخلاقی محسوب می‌شد. از زمان تأسیس و انتشار فصلنامه‌ی «ارغنون»‌ در اوایل دهه‌ی ۱۳۷۰، تلاش کردم به سهم خودم در رفع این بدفهمی‌ها و تحریف‌ها بکوشم. این کار، تشخیص یک ضرورت بود، نه پرداختن به علائق شخصی. از آن‌جا که در تقسیم کار شورای «ارغنون» بخش مربوط به فروید در شماره‌ی سوم (ویژه‌ی «مبانی نظری مدرنیسم»، پاییز ۱۳۷۳) به من واگذار شده بود، لازم دیدیم ابتدا بررسی کنم چه آثاری از فروید قبلاً به فارسی ترجمه شده‌اند. این بررسی نشان داد که متأسفانه اغلب آثار مهمِ این متفکرِ تأثیرگذار هنوز ترجمه نشده‌اند و آن معدود آثاری هم که ترجمه شده بودند، دیگر قدیمی هستند. نکته‌ی مهم‌تر این بود که برخی از آن ترجمه‌ها دقت یا صحّت کافی را نداشتند. بسیاری از معادل‌هایی که مترجمان برای اصطلاحات روان‌کاوانه به کار برده بودند، نادقیق و در مواردی حتی نادرست بود. برخی مترجمان حتی قسمت‌هایی از همان متون را ترجمه نکرده بودند، شاید به این دلیل که طرح همه‌ی مباحث فروید، به‌خصوص در زمینه‌ی حیات جنسانی، می‌توانست شبهه‌آفرین و برای آنان مسئله‌ساز باشد. لذا از همان زمان تصمیم گرفتم گزیده‌ای از اساسی‌ترین متن‌های روان‌کاوی به قلم بنیانگذار این نظریه را ترجمه کنم. این کار به حوزه‌ی اصلی کار خودم، یعنی نقد ادبی، هم بی‌ربط نبود. در جهان غرب، فروید را همچنین به‌عنوان ادیب و نویسنده‌ای صاحب‌سبک می‌شناسند که مورد‌پژوهی‌های روان‌کاوانه‌اش و شرحی که درباره‌ی فرایند درمان بیمارانش می‌دهد، به رمان‌هایی بسیار جذاب و خواندنی شباهت دارند. می‌دانید که جایزه‌ی ادبی گوته هم در سال ۱۹۳۰ به او اعطا شد، در حالی که دریافت‌کنندگان این جایزه به‌طور معمول شاعران و داستان‌نویسان هستند. پس تصمیم من به ترجمه‌ی این آثار، هم می‌توانست به کار تخصصی خودم ربط پیدا کند و هم پاسخی باشد به یک ضرورت فرهنگی برای بازشناسی نظریه‌ای که انبوهی از تحریف‌ها درباره‌ی آن صورت گرفته است.

۲. چهره‌ی فروید همواره در جهان علم و ادبیات و پزشکی دو رویه داشته است. برخی فروید را دانشمندی برجسته دانسته‌اند که پرده از گوشه‌هایی نامکشوف از روان آدمی برداشته و برخی دیگر او را هنرمندی خوش‌ذوق و عارفی فیلسوف‌مأب دانسته‌اند که به ما جرئت داد با تابوهای ذهنی‌مان روبه‌رو شویم اما نظریه‌هایی را به عنوان تئوری‌های علمی ارائه کرد که از محک جدی سربلند بیرون نمی‌آیند. واقعیتِ فروید در نظر شما حتماً به گزاره اول نزدیک‌تر است، اما فکر می‌کنید چه چیز سبب شده تا آن قضاوت ثانویه هم در مورد فروید طرفدارانی داشته باشد؟

پاینده: هر اندیشه‌ی نوپدیدی در بدو امر با موجی از مخالفت‌های محافظه‌کارانه مواجه می‌شود. از این حیث، روان‌کاوی استثنا نیست. زمانی که فروید دیدگاه‌های خود را درباره‌ی وجود ساحتی ناپیدا در انسان و ریشه داشتن برخی از دردهای جسمانی در حیات روانی مطرح کرد، سخن او به مذاق همکارانش در جامعه‌ی پزشکی خوش نیامد چون آن‌ها با رویکردی کاملاً بدن‌شناختی (فیزیولوژیک) اساساً نمی‌توانستند قبول کنند که برخی از دردهای جسمانی ماهیتی روان‌تنی دارند و بدون دارو یا بدون روال مرسوم در پزشکی می‌توان آن‌ها را درمان کرد. به این هم توجه داشته باشید که فلسفه‌ی پیشامدرن با مخالفت جامعه‌ی پزشکی با روان‌کاوی همسو می‌شد، هرچند نادانسته یا ناخواسته. سوژه‌ی دکارتی، «منِ» یکپارچه‌ای است که هستی خویش را صرفاً برخاسته از کنش اندیشیدن می‌داند. در برنهاد مشهور و بسیار نقل‌قول‌شده‌ی دکارت («من می‌اندیشم، پس من هستم.»)، ضمیر اول‌شخص «من» دو بار تکرار می‌شود، که این خود حکایت از اهمیتی دارد که او در فلسفه‌اش برای سوژه‌ی یکتا قائل بود. دکارت در واقع دیدگاهی را بیان می‌کرد که از فلسفه‌ی رنسانس سرچشمه گرفته بود، یعنی فلسفه‌ای قائل به کنشگری آگاهانه‌ی انسان برای مهار طبیعت و ساختن بهشتی این‌جهانی و زمینی. پس فروید با دوپاره دانستن انسان (پاره‌ای آگاه و پاره‌ای ناخودآگاه)، هم در میراث اندیشگانیِ غالب در زمانه‌ی خود تردید روا کرد و هم درستیِ باورها و روال جاری در پزشکیِ زمانه‌ی خود را به پرسش گرفت. می‌بینید که گفتمان روان‌کاوی از همان ابتدا ماهیتی ناهمسوگرا با گفتمان‌های غالب داشت.

فلاسفه و پزشکان البته همیشه جزو فرهیختگان محسوب شده‌اند، اما جالب است که در مخالفت با روان‌کاوی، کلیسا و روحانیت مسیحی همپیمان فلاسفه و پزشکان شدند. آن‌ها هم به دلایل خودشان تهدیدی از سوی نظریه‌ی روان‌کاوی حس کردند و لذا فروید را آماج انواع‌واقسامِ تهمت‌های اخلاقی کردند. فروید در یکی از نوشته‌هایش که در کتابم ترجمه کرده‌ام، متذکر می‌شود که او فقط بُعد ناپیدای انسان را شناساند و بیمارهای روانی را به دقت توصیف کرد، اما برخوردی که با او شد چنان بود که گویی وی خودش باعث و بانی آن بیماری‌ها بوده است! حتی در کشورهای به‌اصطلاح پیشرفته، رسوبات آن قضاوت‌های بی‌اساس درباره‌ی فروید هنوز هم این‌جا و آن‌جا ممکن است به چشم بخورد، ولی این فقط نشان می‌دهد که پی بردن به ذات انسان چقدر برای‌مان گرانبار و تحمل‌ناشدنی است و در برابرش مقاومت می‌کنیم. البته در همان کشورها، روان‌کاوی در بسیاری از حوزه‌های اندیشه و علوم به گفتمانی پذیرفته‌شده تبدیل شده است و در مجموع باید گفت مدت‌هاست که جایگاه تثبیت‌شده‌ای دارد، نه فقط در حوزه‌ی درمان، بلکه همچنین در رشته‌هایی مانند تعلیم‌وتربیت، ادبیات، انسان‌شناسی، فلسفه، تاریخ، نقد ادبی، مدیریت، علوم سیاسی و امثال آن. در پایان قرن بیستم، بسیاری از نشریات معروف مانند روزنامه‌ی «تایمز» درباره‌ی ده کتاب اثرگذار و دوران‌ساز که اندیشه‌ی قرن بیستم را عمیقاً تحت تأثیر گذاشت، از اصحاب اندیشه پرسش کردند و جالب است که شاهکار فروید، یعنی کتاب «تعبیر رؤیا»، در صدر این فهرست قرار گرفت.

۳. به نظر می رسد که روند توجه و ترجمه‌ی آثار فروید در ایران با انتشار مجله‌ی «دنیا» توسط تقی ارانی و به‌ویژه به اهتمام بزرگ علوی آغاز شده است، اما نخستین ترجمه‌های مهم از آثار فروید ظاهراً در اواخر دهه‌ی ۱۳۲۰ با ترجمه‌هایی که م.ف. فرزانه («خواب و تعبیر آن» / ۱۳۲۹) و رضا سیدحسینی («سه امتحان درباره‌ی نظریه‌ی میل جنسی» / ۱۳۲۷) انجام دادند آغاز شده است. شما به عنوان کسی که سال‌ها با ترجمه و تحلیل آثار فروید سر و کار داشته‌اید، سِیر و کیفیت این ترجمه‌های پیشین را چطور ارزیابی می‌کنید؟

پاینده: باید از مترجمان پیشگامی که در آن سال‌ها اهمیت و ضرورت ترجمه‌ی آثار فروید را به‌درستی تشخیص دادند و به آن اهتمام ورزیدند، سپاسگزار باشیم. آن‌ها راهی را گشودند که مترجمان بعدیِ فروید در آن حرکت می‌کنند. حتی امروز هم پذیرش گفتمان روان‌کاوی در جامعه‌ی ما سخت و پُرچالش است؛ حال تصور کنید که وضعیت در دهه‌ی ۲۰ و ۳۰ خورشیدی چه بوده است و آن مترجمان پیشتاز و راهگشا با چه مسائل و دشواری‌ها و بلکه حتی موانعی روبه‌رو بوده‌اند. ولی، در عین این حق‌شناسی و سپاسگزاری، اگر بخواهیم ارزیابی دقیقی از ترجمه‌های آنان داشته باشیم باید بگوییم آن‌ها همه‌ی پیچیدگی‌های روان‌کاوی را نمی‌دانستند و به همین دلیل گاه در برگرداندن مفاهیم بنیادی این نظریه معادل‌هایی نادقیق انتخاب کردند که نمی‌توانست شناخت درستی از معنای آن مفاهیم به خواننده‌ی فارسی‌زبان افاده کند. منظورم به‌طور خاص امثال پیشکسوتانی نیست که شما نام بردید و قاعدتاً تمایلی ندارم از مترجم خاصی نام ببرم. سخنم کلی‌تر است و بیشتر مایلم بر این نکته تأکید کنم که مترجمان اولیه‌ی فروید در ایران آن کاری را انجام دادند که می‌توانستند بکنند، اما با گذشت حدود ۷۰ سال از اولین تلاش‌ها برای شناساندن اندیشه‌ی فروید به ایرانیان و کلاً فارسی‌زبانان، وضعیت ترجمه به‌طور عام و ترجمه‌ی آثار فروید به‌طور خاص تغییر کرده است. در این فاصله، زبان فارسی هم تا حدودی دستخوش تحول شده است. بسیاری از تعبیرهای زبانیِ رایج در فارسیِ آن زمان که به‌طور طبیعی در ترجمه‌های اولیه از آثار فروید استفاده شده بود، امروز رنگ‌وبویی قدیمی و نامتداول (اگر نگوییم حتی منسوخ) پیدا کرده است و به گوشِ خوانندگان معاصر تعابیری سلیس محسوب نمی‌شود. پس حتی اگر آن ترجمه‌ها کاملاً بی‌عیب‌ونقص هم باشند، به صِرفِ گذشت زمان مجازیم ترجمه‌هایی تازه و معاصر از همان آثار به دست دهیم. اصولاً با روند پرشتاب تحولات زبان‌ها در زمانه‌ی ما، که به‌ویژه بر اثر ارتباطات پسامدرن تسریع شده است، عمر هر ترجمه‌ای، حتی ترجمه‌ی خوب، کمتر از گذشته است. من شخصاً معتقدم بسیاری از متون فلسفی که دهه‌ها پیش، حتی قبل از آثار فروید، به زبان فارسی ترجمه شده‌اند، اکنون با توجه به همین تحولات زبانی و به دلیل رواج معادل‌های جدید در زبان ما برای اشاره به مفاهیم فلسفی، باید دوباره ترجمه شوند. اگر به این ضرورت توجه نکنیم، تا یکی دو دهه‌ی دیگر که مثلاً عمر ترجمه‌های اولیه از فروید به یک قرن می‌رسد، دیگر نباید انتظار داشته باشیم که نسل بعدی خوانندگان فارسی‌زبان بتوانند با آن ترجمه‌ها ارتباطی قوی برقرار کنند. لزوم ترجمه‌ی مجدد در حوزه‌ی آثار ادبی (شاهکارهای ادبیات که مدت زمانی مدید از ترجمه‌شان می‌گذرد) حتی از این هم بیشتر است.

۴. در مقدمه‌ی کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی: هفت رساله از زیگموند فروید» بر اهمیت نظریه‌ی روان‌کاوی در شکل‌گیری اندیشه‌ی مدرن اشاره می‌کنید. تأثیر نظریه‌ی روان‌کاوی در این زمینه به‌طور خلاصه چه بوده است و رساله‌های که شما در این مجلد برای ترجمه برگزیده‌اید چقدر نماینده‌ی این وجه از نقش نظریه‌ی روان‌کاوی در تکامل اندیشه‌ی مدرن هستند؟

پاینده: مهم‌ترین تأثیر نظریه‌ی روان‌کاوی در اندیشه‌ی مدرن را باید در انشقاق سوژه‌ی دکارتی دید. همچنان که پیش‌تر اشاره کردم، فروید تبیینی از حیات روانی به دست داد که انسان را از اشرف مخلوقات و هستنده‌ای کاملاً خودآگاه، تبدیل کرد به موجودی تحت انقیاد نیروهای برخاسته از ساحتی کاملاً تاریک به نام ضمیر ناخودآگاه. این نگاه نو به انسان، به‌موازات فلسفه‌ی نیچه و اقتصاد سیاسی مارکس، به شکل‌گیری گفتمانی انجامید که با الزامات عصر جدید (جهان مدرن) همسو بود. به تعبیری می‌توان گفت مارکس و نیچه و فروید به گذار اندیشگانیِ دردناک اما لازمی کمک کردند که انسان عصر جدید باید از سر می‌گذراند تا بتواند وارد مرحله‌ی جدیدی از فهم خود و کائنات شود. نشانه‌هایی از این فهم جدید را می‌توانید در ظهور جنبش‌های هنری مدرن ببینید، مثلاً در امپرسیونیسم و سوررئالیسم. ظهور این شیوه‌های مدرن در آفرینش هنر، ایضاً بسط و گسترش بعدی آن‌ها، بدون زمینه‌ی نظری‌ای که روان‌کاوی ایجاد کرد، میسّر نبود. می‌توان به ادبیات هم اشاره کرد و افزود که پیدایش رمان مدرن و تکنیک‌هایی مانند سیلان ذهن و تک‌گویی درونی و امثال آن، مستقیماً از مفاهیمی ناشی شد که گفتمان روان‌کاوی در میان اهالی اندیشه و هنر رواج داد. دقت کنید که من صحبت از یک «گفتمان» می‌کنم تا بر این نکته تأکید بگذارم که روان‌کاوی تلقی جدیدی از انسان‌بودگی به دست داد که زبان خاص خودش را هم به وجود آورد و وارد گفتار عمومی کرد. نویسندگان و شاعران که آثارشان را به واسطه‌ی زبان به مخاطب ارائه می‌دهند، قاعدتاً نمی‌توانند از این گفتمان نو بی‌تأثیر بمانند.

در خصوص گزینش خودم از متون فروید برای این دو جلد، باید بگویم این انتخاب پس از مطالعه‌ی منابع اولیه (آثار فروید) و مراجعه به منابع ثانویه‌ای که در معرفی اندیشه‌ی فروید نوشته شده‌اند صورت گرفت. فروید از ابتدای همکاری‌اش با یوزف برویر که منجر به انتشار مقاله‌ی مشترکی در سال ۱۸۹۳ با عنوان «درباره‌ی سازوکار روانیِ پدیده‌های هیستریایی» و سپس کتاب مشترکی در سال ۱۸۹۵ با عنوان «پژوهش‌هایی درباره‌ی هیستری» شد، تا آخرین رساله‌ی مهمی که در سال ۱۹۳۸ (یک سال پیش از مرگش) نوشت، به طیف متنوعی از موضوعات پرداخته است، از موضوعات کاملاً تخصصیِ روان‌کاوی گرفته تا موضوعاتی در حوزه‌ی هنر و ادبیات و فرهنگ و تمدن. من با انتخاب آثار معیّنی از فروید، دو هدف را دنبال کردم: یکی معرفی شالوده‌های نظریِ روان‌کاوی از زبان خودِ کسی که این نظریه را بنیان گذاشت، و دیگری شناساندن کاربردی که فروید برای این نظریه در فهم نقادانه‌ی ادبیات قائل بود. برای هدف اول، آن آثاری را برگزیدم که به گواه اشارات و ارجاعات مکرر خودِ فروید به آن‌ها و همچنین به گواه شارحان و مفسران فروید در منابع ثانویه‌ای که راجع به روان‌کاوی نوشته شده است، جزو منابع پایه‌ای روان‌کاوی محسوب می‌شود. رساله‌هایی مانند «خود و نهاد» و «پیش‌درآمدی بر خودشیفتگی» در زمره‌ی چنین آثاری قرار می‌گیرند زیرا فروید بسیاری از بنیانی‌ترین مفاهیم روان‌کاوی را نخستین بار در همین آثار مطرح و تبیین کرد. علاوه بر این آثار، مجموعه‌ای از رساله‌های دیگری را که فروید در شرح مستقیم نظریه‌اش نوشته بود انتخاب کردم. «شرحی کوتاه درباره‌ی روان‌کاوی» یکی از این رساله‌هاست، همچنان که «رئوس نظریه‌ی روان‌کاوی» نیز در آن دسته از آثار فروید قرار می‌گیرند که برای آشنایی با نظریه‌ی روان‌کاوی نمی‌توان خود را بی‌نیاز از خواندن‌شان دانست. در واقع همین اثر، پخته‌ترین آراءِ فروید درباره‌ی چیستی روان‌کاوی را به دست می‌دهد چون درست یک سال پیش از مرگ او نوشته شد و قاعدتاً حاصل همه‌ی اندیشه‌ورزی‌ها و تجربیات طولانی اوست. سایر نوشتارهایی که همراه با این آثار در کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی» گنجانده‌ام همگی شناختی تاریخی از فرایند تکوین این نظریه به دست می‌دهند. اما در مجلد دوم که به کاربرد روان‌کاوی کلاسیک در نقد ادبی اختصاص دارد، همه‌ی آثار فروید درباره‌ی ادبیات را که قبلاً ترجمه نشده بودند ترجمه کردم. البته یک مورد از این نوشتارها قبلاً ترجمه شده بود که من به همان دلایلی که در پاسخ به پرسش قبلی شما گفتم، لازم دیدم ترجمه‌ی جدیدتری از آن به دست دهم. طبیعتاً آثار دیگری از فروید وجود دارند ــ به‌ویژه درباره‌ی نظریه‌ی روان‌کاوی اما همچنین درباره‌ی ادبیات و هنر از منظر روان‌کاوی ــ که بسیار مهم هستند و در این دو جلدی که من ترجمه کردم به چشم نمی‌خورند. نیازی به توضیح بیشتر نیست و مطمئنم خواننده می‌تواند به‌صرافت دریابد که حتماً محدودیت‌هایی هم (خارج از اراده‌ی من) در کار بوده است. با این همه، این دو جلد می‌تواند برای آن کسانی که مایل‌اند نه از طریق منابع ثانوی بلکه مستقیماً روان‌کاوی را بشناسند، دریچه‌ای برای فهم جنبه‌های مهمی از این نظریه باز کند.

۵. شاگردان مهم فروید مثل آدلر و یونگ خیلی زود از نظریه‌ی روان‌کاوی که فروید مُبلغش بود جدا شدند و شاخه‌هایی جدید در این نظریه گشودند. فکر می‌کنید به رغم این‌که شاگردان نزدیک فروید خیلی زود با آموزه‌های او در نظریه‌ی روان‌کاوی اختلاف نظر پیدا کردند، چقدر از این آموزه‌ها به‌ویژه آن‌ها که در هفت رساله‌ی گزیده‌ی شما ترجمه شده‌اند توانسته‌اند در طی زمان همچنان استواری علمی و روان‌شناختی خود را حفظ و اصالت خود را با محک زمان به اثبات برسانند؟

پاینده: برخی از کسانی که عموماً از آنان به‌عنوان شاگردان فروید یاد می‌شود، مستقل از فروید و در واقع چندین سال پیش از او کمابیش به همان دیدگاهی درباره‌ی حیات روانی انسان رسیده بودند که فروید، البته به شکلی به‌مراتب نظام‌مندتر و با پژوهش‌های بیشتر، رسیده بود. برای مثال، یونگ چندین سال بود که در خصوص تداعی آزاد و اهمیت آن برای راه بردن به ضمیر ناخودآگاه تحقیق می‌کرد و خود ابداع‌کننده‌ی آزمون تداعی آزاد بود. فروید به‌تدریج متوجه شد که بین تحقیقات خودش و پژوهش‌هایی که یونگ در زوریخ انجام می‌داد، مشابهت‌هایی وجود دارد و لذا شش سال پس از انتشار کتاب «تعبیر رؤیا» شروع به مکاتبه با وی کرد و یک سال بعد، یعنی در سال ۱۹۰۷، این دو با یکدیگر ملاقات کردند. زندگینامه‌نویسان یونگ و فروید اشاره کرده‌اند که گفت‌وگوی این دو متفکر بزرگ در نخستین دیدارشان حدود سیزده ساعت متمادی طول کشید، که این خود نشان می‌دهد آن‌ها به علت علائق مشترک و موازی بودن اندیشه‌شان، چقدر حرف برای گفتن به یکدیگر داشتند. اما توجه کنید که وقتی دو اندیشمند بزرگ چنین همفکری و همزبانی‌ای دارند، جایگاه هر یک از آنان به همان اندازه رفیع است. مقصودم این است که با توجه به این‌که یونگ خود صاحب اندیشه و رأی بود، جدا شدنش از فروید نباید چندان مایه‌ی تعجب باشد. شاید مریدان ساده سال‌ها و ای‌بسا همیشه به استاد خود «وفادار» بمانند، اما در مورد صاحبان اندیشه و متفکران بزرگ چنین نیست، ضمن این‌که به رغم جدایی یونگ از فروید و پایه‌گذاری مکتب «روان‌شناسی تحلیلی»، بنیانی‌ترین مفاهیم یونگی همان‌هایی هستند که فروید ابداع کرده بود. در مصطلحات یونگ، تعابیری مانند «ضمیر ناخودآگاه»، «سازوکارهای دفاعی»، «رؤیا» و غیره تنافری با همین مفاهیم در اندیشه‌ی فروید ندارند، بلکه یونگ مفاهیم جدیدتری مانند «ضمیر ناخودآگاه جمعی» یا «کهن‌الگو» را هم به این دستگاه فکری (روان‌کاوی) اضافه کرد، یا تأکید فروید بر رانه‌های جنسانی را رقیق‌تر کرد. به هر حال، پروژه‌ی من هم در این دو مجلد معرفی آراءِ یونگ یا سایر کسانی که راه مستقل خود را در روان‌کاوی در پیش گرفتند نبوده است. من در کتاب دیگری با عنوان «اندیشه‌ی یونگ» پیش‌تر کوششی برای معرفی دستگاه فکری یونگ کرده‌ام، اما در این دو کتاب اخیر چنین هدفی نداشتم.

۶. چنان‌که در مقدمه‌ی کتاب «کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی: هفت اثر از فروید» توضیح می‌دهید، فروید هم از نظریه‌ی روان‌کاوی برای نقد آثار ادبی بهره برده است و هم از ادبیات برای تبیین مفاهیم روان‌شناختی. این راهبرد دوم، یعنی استفاده از ادبیات برای تبیین مفاهیم روان‌شناختی، به جز مثال مشهور استفاده از «اُدیپ شهریار» سوفوکلس مهم‌ترین نمودهایش در مورد کدام آثار ادبی دیگر به چشم می‌خورد و اساسا آیا می‌توان در نوع انتخاب آثار ادبی توسط فروید برای تبیین نظریه‌ی روان‌کاوی الگوی قابل درکی یافت یا این انتخاب‌ها تصادفی بوده است؟

پاینده: فروید از اسطوره‌ی اُدیپ و به‌طور مشخص متن نمایشنامه‌ی «اُدیپ شهریار» برای تبیین نظریه‌ی خود درباره‌ی احساس ناخودآگاهانه‌ی رقابت پسربچه با پدر در رابطه‌اش با مادر (عقده‌ی اُدیپ) بهره برد، اما در بسیاری از نوشته‌هایش، ضمن بحث درباره‌ی سایر مفاهیم روان‌کاوانه یا ضمن مورد‌پژوهی‌هایی که در آن‌ها فرایند درمان بیمارانش را توضیح می‌دهد، به طیف متنوعی از آثار ادبی اشاره می‌کند، از آثار هومر و شکسپیر بگیرید تا اشعار گوته و نمایشنامه‌های ایبسن و رمان‌های داستایفسکی و بالزاک و داستان‌های ویلیهلم یِنسِن و دیگران. همچنان که از نام این ادیبان پیداست، نویسندگانی که او به آثارشان می‌پرداخت، هم در ژانرهای مختلف ادبی مانند شعر و ادبیات داستانی و نمایشنامه قلم می‌زدند، هم از ملیت‌های مختلف بودند و هم سبک آثارشان با هم تفاوت داشت. برای مثال، شکسپیر نمایشنامه‌نویس انگلیسی قرن شانزدهم است، حال آن‌که داستایفسکی رمان‌نویس روسِ قرن نوزدهم بود. این تنوع حکایت از این دارد که فروید شناخت عمیقی از ادبیات جهان داشت و استناد او به متون ادبی، صرفاً برای صحّه گذاشتن بر گزاره‌های روان‌کاوانه نیست، بلکه او دائماً تلاش می‌کند نشان دهد که شخصیت‌های خلقشده در تخیل نویسندگان مختلف و آثار ادبی گوناگون، نشانگان اختلال‌های روانی‌ای را به نمایش می‌گذراند که او در بیماران واقعی می‌دید و درمان می‌کرد. یعنی خواندن ادبیات و اندیشیدن به شخصیت‌های آثار ادبی، برای فروید همان اهمیتی را داشت که پرداختن به بیماران واقعی در کار حرفه‌ای او داشت.

۷. فروید در «هذیان و رؤیا در گرادیوا» برای شناخت نویسندگان درباره‌ی ذهن انسان و ضمیر ناخودآگاه اصالت بیشتری قائل می‌شود تا مثلاً دانش فلاسفه در این باب. برای شما که هم در حوزه‌ی نقد ادبی مطالعه و تحقیق فراوان داشته‌اید و هم در حوزه‌ی روان‌کاوی، آیا این اظهارنظر یک جانبداری رادیکال از شهود در برابر مطالعه‌ی علمی به نظر می‌رسد یا این نظر فروید برای‌تان قابل درک است؟

پاینده: این‌که مصداق «مطالعه‌ی علمی» می‌تواند فلسفه هم باشد یا نه، البته موضوعی درخور بحث است. باید مشخص کنیم چه کاری را، با چه روش‌هایی، مطالعه‌ی علمی می‌دانیم. برای مثال، بسیاری از رشته‌های علوم اجتماعی برای مطالعات علمی متکی به تحقیقات میدانی هستند که البته هیچ نسبتی با اندیشه‌ورزی انتزاعی به شیوه‌ی فیلسوفان ندارد. از قضا این‌که چرا فروید برای شناخت ذهن انسان و ضمیر ناخودآگاه بیشتر برای آثار داستان‌نویسان و شاعران اصالت قائل می‌شود تا آثار فیلسوفان، پرسشی است که او خود در یکی از همین آثاری که در کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی» ترجمه کرده‌ام به آن پاسخ می‌دهد. فروید در نوشتاری با عنوانی «انواع مقاومت در برابر روان‌کاوی» می‌نویسد فلاسفه جمع بین امر ذهنی و امر ناخودآگاه را ناممکن می‌دانند و لذا نمی‌توانند گزاره‌های اساسی روان‌کاوی را بپذیرند، گزاره‌هایی از این قبیل که ناخودآگاه‌بودگی صرفاً امری کیفی است که شاید منتج به کنش ذهنی خاصی بشود. همچنین می‌گوید خواب مصنوعی (هیپنوتیزم) و تفسیر رؤیا، که اولی در مراحلی از تکوین نظریه‌ی روان‌کاوی مطرح شد و دومی از ارکان این نظریه محسوب می‌شود، اصلاً در زمره‌ی مطالبی قرار نمی‌گیرند که فلاسفه به آن امعان نظر داشته یا به آن پرداخته باشند. البته فروید از فلاسفه‌ای سخن می‌گوید که تا زمان خودش فلسفه‌پردازی کرده بودند و پیداست که حکم او درباره‌ی فلاسفه‌ی پسامدرنی مانند دریدا یا فوکو اصلاً مصداق ندارد. اما به هر حال از اشاراتم به گفته‌هایش درباره‌ی فلاسفه پیداست که دلایلی داشت تا بین فلسفه و نظریه‌ی روان‌کاوی، آن پیوند عمیقی را نبیند که بین ادبیات و روان‌کاوی به‌وضوح می‌دید.

ادامه دارد.


برچسب‌ها: فروید, نظریه‌ی روان‌کاوی, ترجمه‌ی متون روان‌کاوی, کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی»
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹   | 

رؤیا (یا به تعبیر عامیانه، «خواب») برای انسان از دیرباز پُررمز و راز و شگفت‌آور جلوه کرده است. ما انسان‌ها همیشه می‌خواسته‌ایم بدانیم روایت‌های تصویری‌ای که شب‌ها به خواب می‌بینیم، چه معنایی دارند. پرسش‌هایی از قبیل «چرا خواب می‌بینیم؟»، «وقایعی که در خواب می‌بینیم چه نسبتی با واقعیت دارند؟»، «چرا اشخاص معیّنی را به خواب می‌بینیم؟» و ... همیشه ذهن ما را مشغول کرده‌اند. نظریه‌ی روان‌کاوی در اوایل سده‌ی بیستم نخستین بار کوشید این پرسش‌ها را با رویکردی علمی پاسخ دهد. مطابق با این نظریه، رؤیا بیانی غیرمستقیم از نیازها، هراس‌ها و امیال مکتومی است که هنگام بیداری نه محقق کردن‌شان برای‌مان امکان‌پذیر است و نه حتی توجه به آن‌ها یا مطرح کردن‌شان. آن نیازها و هراس‌ها و امیال بر اثر فشار بازدارنده‌ها روانی، در ناپیداترین ساحت روان ما (ضمیر ناخودآگاه) جای می‌گیرند تا هنگام خوابیدن‌مان، با کاسته شدن فشار ضمیر آگاه، بتوانیم ولو موقتاً با آن‌ها روبه‌رو شویم. مواجهه‌ی ما با این ساحت تاریک با واسطه‌ی فنون و صناعات ادبی میسّر می‌شود: ضمیر ناخودآگاه از استعاره، مجاز مرسل، تشبیه، نماد و ... برای برساختن روایتی استفاده می‌کند که شخصیت اصلی‌اش همواره خودِ رؤیابین است. تحلیل رؤیا (روایتی که «مؤلفش» خودِ رؤیابین است) همیشه کمک می‌کند تا ابعاد ناشناخته و تاریکِ شخصیت رؤیابین روشن شود.

رؤیا علاوه بر  این‌که در حیات فردی و اجتماعی تک‌تکِ ما انسان‌ها جایگاه بااهمیتی دارد، در ادبیات نیز بسیار مهم است، به‌ویژه در ادبیات مدرنیستی. شاعران و داستان‌نویسان مدرنیست نمی‌توانستند به نظریه‌ای بی‌اعتنا بمانند که همزمان با پیدایش هنر و ادبیات مدرن، می‌کوشید بازتعریفی مدرن از انسان به دست دهد. مطابق با این بازتعریف و همسو با نظریه‌ی روان‌کاوی، ادبیات می‌بایست کاوش‌های انسان‌پژوهانه‌ی خود را بیشتر به امر نامشهود (جنبه‌های ناپیدا و تاریکِ رفتارهای انسان) معطوف کند. از این رو، بخشی از اکثر شعرها، داستان‌های کوتاه، فیلم‌های سینمایی و رمان‌های مدرن به رؤیاهای شخصیت اصلی اختصاص دارد. در تحلیل این رؤیاها (رؤیاهای شخصیت‌های تخیلی در آثار ادبی) می‌توان از مجموعه مفاهیم غنی روان‌کاوی بهره برد. از این رو، تفسیر رؤیا را می‌توان فصل مشترک نقد ادبی و نظریه‌ی روان‌کاوی محسوب کرد.

آنچه در زیر می‌خوانید، بخشی از مقدمه‌ی حسین پاینده بر کتاب کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی است. در این مقدمه‌ی تقریباً سی‌صفحه‌ای، وی می‌کوشد با توضیح بنیانی‌ترین مفاهیم روان‌کاوی، فهم مطالب این کتاب را برای خواننده‌ی ناآشنا با روان‌کاوی آسان کند. موضوع اصلیِ این بخش از مقدمه، تفسیر رؤیا در روان‌کاوی و نقد ادبی روان‌کاوانه است.

https://s17.picofile.com/file/8419568584/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D9%88_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87_1.jpg

https://s16.picofile.com/file/8419568618/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D9%88_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87_2.jpg

https://s16.picofile.com/file/8419568650/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D9%88_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87_3.jpg

https://s16.picofile.com/file/8419575168/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D9%88_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87_4.jpg


برچسب‌ها: تفسیر رؤیا, تفسیر خواب, روان‌کاوی, نقد ادبی روان‌کاوانه
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹   | 

کتاب کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی حدود یک هفته پس از انتشار به چاپ دوم رسید.

https://s17.picofile.com/file/8419247950/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%8C_%DA%86%D8%A7%D9%BE_%D8%AF%D9%88%D9%85.jpg

چه کتابی می‌ماند؟ چه کتابی نمی‌ماند؟ چه کتابی می‌رود و هیچ‌وقت برنمی‌گردد؟ چه کتابی هنوز نیامده دوباره می‌آید؟ چه کتابی نمی‌رود؟ چه کتابی اصلاً نمی‌تواند بیاید؟ چه کتابی نه می‌آید و نه می‌رود چون کلاً ــ و خیلی ساده ــ «نیست»؟ پاسخ همه‌ی این پرسش‌ها را باید در محتوای هر کتاب جست. کتاب‌ها خودشان درباره‌ی سرنوشت‌شان تصمیم می‌گیرند.

https://s16.picofile.com/file/8419252150/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%DB%B2.jpg

https://s17.picofile.com/file/8419252234/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%DB%B1.jpg

https://s16.picofile.com/file/8419248176/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%DB%B1.jpg

https://s17.picofile.com/file/8419248492/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C_%DB%B2.jpg


برچسب‌ها: نقد ادبی, نقد روان‌کاوانه, نظریه‌ی روان‌کاوی, کتاب‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹   | 

کتاب کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی: هفت اثر از فروید درباره‌ی ادبیات با ترجمه‌ی حسین پاینده منتشر شد. ناشر این کتاب، انتشارات مروارید است.

https://s16.picofile.com/file/8416831850/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%82%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C.jpg

کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی دربرگیرنده‌ی هفت تک‌نگاری و نوشتار از زیگموند فروید، بنیان‌گذار نظریه‌ی روان‌کاوی، در خوانش نقادانه‌ی متون ادبی است. فروید از مفاهیمی که خود در روان‌کاوی نظریه‌پردازی کرده است برای تحلیل متون ادبی بهره می‌گیرد، اما متقابلاً از ادبیات هم برای تبیین مفاهیم روان‌کاوانه استفاده می‌کند. وی در تبیین رابطه‌ی همکارانه‌ی ادیبان و روان‌درمانگران چنین می‌نویسد: «نویسنده‌ی آفرینشگر نمی‌تواند از آنچه به حوزه‌ی کار روان‌پزشک مربوط می‌شود اجتناب کند، همان‌گونه که روان‌پزشک هم نمی‌تواند به قلمرو نویسنده‌ی آفرینشگر وارد نشود. بررسی موضوعات روان‌پزشکی در ادبیات می‌تواند درست باشد، بی آن‌که ذره‌ای از جنبه‌ی زیبایی‌شناختیِ متون ادبی کاسته شود.»

مجموعه‌ای از آثار فروید در نقد ادبی که ترجمه‌ی فارسی‌شان در کتاب حاضر ارائه شده است، سپهر اندیشگانیِ او درباره‌ی چیستی آفرینش هنری و ادبی را به خواننده می‌شناساند. این تک‌نگاری‌ها و مقالات همچنین نمونه‌هایی دست‌اول از کاربرد رویکرد روان‌کاوانه‌ی کلاسیک در نقد ادبی محسوب می‌شوند و می‌توانند راهگشای پژوهشگران این حوزه باشند. دکتر حسین پاینده، مترجم این کتاب، با افزودن مقدمه‌ای حدوداً سی‌صفحه‌ای کوشیده است برخی از بنیانی‌ترین مفاهیم نظریه‌ی روان‌کاوی را که دانستن‌شان پیش‌شرط فهم آثار فروید درباره‌ی ادبیات و هنر است، معرفی کند تا مطالعه‌ی این کتاب برای خواننده راحت‌تر شود. این کتاب مکمل کتاب دیگری از دکتر پاینده با عنوان نظریه‌ی روان‌کاوی (حاوی هفت اثر از فروید) است که انتشارات مروارید پاییز ۹۹ منتشر کرد.


برچسب‌ها: نقد ادبی, نقد روان‌کاوانه, نظریه‌ی روان‌کاوی, کتاب‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹   | 

کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی که دربرگیرنده‌ی هفت رساله از میان آثار مهم زیگموند فروید است، در کمتر از سه هفته پس از انتشار، به چاپ دوم رسید. این کتاب مجلد اول از ترجمه‌ی آثار فروید به قلم حسین پاینده است. مجلد دوم با عنوان کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی که آثار فروید درباره‌ی ادبیات و هنر را شامل می‌شود، به‌زودی از سوی انتشارات مروارید منتشر خواهد شد.

https://s17.picofile.com/file/8414564676/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%8C_%DA%86%D8%A7%D9%BE_%D8%AF%D9%88%D9%85.jpg

گفتنی است که ناشر این کتاب (انتشارات مروارید) پیش‌تر همچنین کتاب روان‌کاوی فرهنگ عامّه را به ترجمه‌ی حسین پاینده منتشر کرده بود.

آنچه در پی می‌آید، فهرست مطالب کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی: هفت رساله از زیگموند فروید است:‌

http://s17.picofile.com/file/8412462576/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%DB%B1.jpg

http://s17.picofile.com/file/8412462750/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%DB%B2.jpg

http://s17.picofile.com/file/8412463026/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%DB%B3.jpg

http://s16.picofile.com/file/8412464068/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%DB%B4.jpg


برچسب‌ها: روان‌کاوی, کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی, زیگموند فروید, کتاب‌های حسین پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹   | 

کاربردهای غیرپزشکیِ روان‌کاوی

در میان همه‌ی رشته‌های علوم پزشکی فقط نظریهی روان‌کاوی است که گسترده‌ترین روابط را با دانش‌های مربوط به ذهن دارد. این نظریه همان‌گونه که نقش بااهمیتی در دانش روان‌پزشکی دارد، نقش مهمی هم در مطالعات تاریخِ دین و فرهنگ و دانش‌های اسطوره‌شناسی و ادبیات ایفا می‌کند. وقتی به این می‌اندیشیم که در بدو امر یگانه هدف روان‌کاوی عبارت بود از شناخت نشانه‌های روان‌رنجوری و بهبود [بیماران مبتلا به] این بیماری‌ها، آن‌گاه شاید این موضوع [یعنی کاربردهای غیرپزشکیِ روان‌کاوی در ادبیات و علوم انسانی] تعجب‌آور به نظر آید. اما نشان دادن نقطه‌ی آغازِ آن پلی که به دانش‌های مربوط به ذهن ختم می‌شود، کار دشواری نیست. با تحلیل رؤیا شناختی از فرایندهای ناخودآگاهانه‌ی ذهن به دست آوردیم و دریافتیم که سازوکارهای موجد نشانه‌های بیمارگونه، در ذهن بهنجار هم عمل می‌کنند. بدین‌سان، روان‌کاوی تبدیل شد به نوعی از «روان‌شناسیِ ژرفانگر» که می‌توانست در دانش‌های مربوط به ذهن کاربرد داشته باشد و پاسخ سؤالات متعددی را بدهد که رشته‌ی دانشگاهی روان‌شناسیِ خودآگاهی از پرداختن به آن‌ها عاجز بود. در همان مراحل آغازین، مسائلی در خصوص تکامل نوع بشر مطرح شد. دریافتیم که هر کارکرد بیمارگونه‌ای غالباً عبارت است از واپس‌روی به مرحله‌ی قبل‌تر در تکوین کارکردی بهنجار. کارل گوستاو یونگ اولین کسی بود که توجه همگان را آشکارا به این موضوع جلب کرد که خیال‌بافته‌های آشفته‌ی مبتلایان به زوال زودرسِ عقل شباهت حیرت‌آوری به اسطوره‌های مردمان دوره‌های کهن دارد. در عین حال، نگارنده‌ی حاضر [فروید] نیز متذکر گردید آن دو آرزویی که در ترکیب با یکدیگر عقده‌ی اُدیپ را به وجود می‌آورند دقیقاً با دو منع اصلیِ «توتم‌پرستی» تطابق دارند (منع کشتن نیای قبیله و منع ازدواج با زنی از قبیله‌ی خود) و از این‌جا به نتایج همه‌جانبه‌ای رسید. رفته‌رفته اهمیت عقده‌ی اُدیپ ابعاد بسیار بزرگی پیدا کرد و چنین به نظر آمد که نظم اجتماعی، اخلاقیات، عدالت و دین در دوره‌های پیشاتاریخِ بشر همگی به صورت واکنش‌سازی‌هایی در برابر عقده‌ی اُدیپ ظهور کرده بودند. [روان‌کاو اتریشی] اوتو رانک با کاربرد دیدگاه‌های ‌روانکاوانه تبیین بسیار روشنی از اسطوره‌ها و تاریخ ادبیات به دست داد، همان‌گونه که [روان‌کاو اتریشی] تئودور رایک همین کار را در حوزه‌ی تاریخ اخلاق و ادیان کرد و [روان‌کاو سوئیسی] دکتر پفیستر، اهل زوریخ، با آثارش علاقه‌ی مبلغان دینی و آموزگاران را برانگیخت و اهمیت دیدگاه روان‌کاوانه در تعلیم‌وتربیت را نشان داد.

نظریه‌ی روان‌کاوی: هفت رساله از زیگموند فروید، ترجمه‌ی حسین پاینده، انتشارات مروارید، پاییز ۱۳۹۹


برچسب‌ها: کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی, زیگموند فروید, آثار فروید, حسین پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹   | 

کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی: هفت رساله از زیگموند فروید با ترجمه‌ی حسین پاینده منتشر شد. ناشر این کتاب، انتشارات مروارید است.

روان‌کاوی یکی از اثرگذارترین نظریه‌ها در حوزه‌ای میان‌رشته‌ای (بینابین علوم انسانی و علوم پزشکی) است که ردپای آن را در بسیاری از رشته‌ها به‌روشنی می‌توان می‌دید، از جمله در فلسفه، ادبیات، هنر، نقد ادبی، تعلیم‌وتربیت، علوم سیاسی، ارتباطات، جامعه‌شناسی، تاریخ و ... . در نگاه نخست، روان‌کاوی به‌طور خاص روشی برای راه بردن به سرچشمه‌ی ناپیدای رنج‌های روانی و پایان دادن به آلام روحی و دردهای روان‌تنی به نظر می‌رسد، اما از گستردگی و تنوع کم‌نظیر آثار فروید پیداست که افزون بر کاربردهای بالینی و درمانیِ روان‌کاوی،‌ این نظریه همچنین ابزاری است برای فهم ادبیات و هنر و کندوکاو و تبیین مسائل فرهنگی در جوامع بشری.

با توجه به انواع تحریف‌ها درباره‌ی آراء و اندیشه‌های این متفکر دوران‌ساز، برای فهم دیدگاه‌های فروید هیچ منبعی نمی‌تواند جایگزین آثار خودِ او باشد. کتاب حاضر مجموعه‌ی هفت اثر از زیگموند فروید در تبیین نظریه‌ی روان‌کاوی است. انتخاب و ترجمه‌ی این آثار با این هدف صورت گرفته است که خواننده مستقیماً از زبان بنیان‌گذار این نظریه با مبانی آن آشنا شود. در این آثار، فروید شالوده‌های نظریِ روان‌کاوی، سِیر تاریخیِ شکل‌گیری آن و همچنین مفاهیم و اصطلاحات اساسی این نظریه را شرح می‌دهد. مترجم نیز با افزودن زیرنوشت‌های توضیحی کوشیده است تا درک اصطلاحات تخصصی را تا حد ممکن برای خواننده‌ی فارسی‌زبان تسهیل کند.

این کتاب مجلد اول از ترجمه‌ی آثار فروید به قلم حسین پاینده است. مجلد دوم با عنوان کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی که آثار فروید درباره‌ی ادبیات و هنر را شامل می‌شود، به‌زودی از سوی انتشارات مروارید منتشر خواهد شد.


برچسب‌ها: نظریه‌ی روان‌کاوی, زیگموند فروید, کتاب‌های حسین پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹   | 

رؤیا ساحت پُررمز و رازی از حیات روانی هر یک از ماست که روش‌شناسی فهم و تحلیل آن، بخش مهمی از نظریه‌ی روانکاوی را به خود اختصاص داده است. یونگ رؤیا را «تماشاخانه» (تئاتر) می‌داند. «تماشاخانه» استعاره‌ی جالبی است که هم بصری بودن رؤیا را برجسته می‌کند و هم عنصر واقعه (پیرنگ) را. هر رؤیایی رویداد (یا زنجیره‌ای از رویدادها) را به «نمایش» می‌گذارد. بسیاری از مردم می‌گویند «اهل تئاتر» نیستند. آن‌ها مدعی‌اند که به‌ندرت برای تماشای نمایش به تئاتر می‌روند، یا هرگز به تئاتر نرفته‌اند، غافل از این‌که همه‌ی ما انسان‌ها هر شب تئاتر خصوصی و شخصی خودمان را برپا می‌کنیم و نه فقط نظاره‌گر نمایش، بلکه ــ مهم‌تر از آن ــ بازیگر انواع‌واقسام نمایش می‌شویم. یونگ در مقاله‌ای می‌نویسد «رؤیا تماشاخانه‌ای است که در آن خودِ رؤیابین، هم صحنه‌ی نمایش است، هم بازیگر نمایش، هم یادآورنده‌ی متن به بازیگران نمایش، هم نمایشنامه‌نویس، هم تماشاگر و هم منتقد آن نمایش».

از نظر یونگ، هرچقدر به رؤیاهای‌مان توجه بیشتری نشان دهیم، به همان میزان معلوم می‌شود که بر وضعیت روانی‌مان وقوف آگاهانه‌ی بیشتری داریم. بررسی روان‌کاوانه‌ی رؤیاهای‌مان در واقع یک راه مؤثر برای کشف انگیزه‌ی بسیاری از رفتارها و بسیاری از استنباط‌های‌مان است، رفتارها و استنباط‌هایی که اگر رؤیاهای‌مان را به‌دقت نکاویم برای‌مان رمزآلود و حتی تعجب‌آور جلوه می‌کنند. تحلیل رؤیاهای‌مان به ما امکان می‌دهد تا از خواب غفلت درباره‌ی خود بیدار شویم و با تقویت ضمیر آگاه‌مان به تمامیت و کمال روحی نائل آییم.

مطابق با آموزه‌های روان‌کاوی کلاسیک (فرویدی)، رؤیا شکلی «تحریف‌شده» از تحقق آرزویی ناخودآگاه است. بر این اساس، روانکاوی کلاسیک رویکردی آسیب‌شناختی (پاتولوژیک) به رؤیا دارد. رویکرد یونگ اما فراتر از آسیب‌شناسی، سویه‌ای درمانی دارد. وجه اشتراک یونگ و فروید در تبیین رؤیا این است که هر دو معتقدند رؤیاها به سبب تعارضی بین ضمیر آگاه و ضمیر ناخودآگاه شکل می‌گیرند. این تعارض از جمله ــ و به‌ویژه ــ زمانی به وجود می‌آید که تحقق میلی آگاهانه با مانعی ناخودآگاهانه (مثلاً فوبیا یا هراسی که به آن وقوف نداریم) مواجه می‌شود و لذا ناکام می‌ماند. اما دیدگاه‌های یونگ درباره‌ی رؤیا آن‌جایی از نظرات فروید فاصله می‌گیرند که او رؤیا را همچنین حاوی نمادهایی می‌داند که راه بازگشت به سلامت روانی را به رؤیابین نشان می‌دهند. یونگ بر این اعتقاد بود که ضمیر ناخودآگاه جمعی حاوی کهن‌الگوهایی است که انواع‌واقسام حکمت‌های روانی را شامل می‌شوند. اگر رؤیا را به‌دقت (و البته به شیوه‌ای علمی) بررسی کنیم، این حکمت‌ها به ضمیر آگاه فرد انتقال می‌یابند و سلامت روانی او را اعاده می‌کنند. به باور یونگ، رؤیا میانجی‌ای برای گشودن باب گفت‌وگو و فهم ضمیر ناخودآگاه است، نه کوششی برای پنهان نگه داشتن احساسات مکتوم. این جنبه از نظریه‌ی یونگ درباره‌ی رؤیا در واقع شکافی عمیق بین او فروید ایجاد کرد. از نظر فروید، رؤیا امیال و هراس‌های ما را به شکلی «تحریف‌شده» و به زبانی پُررمز و راز بیان می‌کند، حال آن‌که از نظر یونگ رؤیا نوعی گفت‌وگو بین ضمیر آگاه و ضمیر ناخودآگاه است که طی آن بسیاری از مکنونات روانی ما آشکار می‌شوند. رؤیاهای هر یک از ما نشان‌دهنده‌ی واکنش ناخودآگاهانه‌ای هستند که به موقعیت‌های خودآگاهانه بروز می‌دهیم. مقصود از «موقعیت خودآگاهانه» آن وضعیتی است که در بیداری رخ داده است و ما به حادث شدن آن وقوفی آگاهانه داریم. تغییراتی که بر اثر عواملی خارج از کنترل خودمان در زندگی‌مان پیش می‌آیند، مابه‌ازایی روانی دارند که رؤیاها، با زبانی استعاری و نمادین، آن را بیان می‌کنند. سرانجام باید افزود از نظر یونگ، رؤیاها نشانه‌هایی ناخودآگاهانه از احتمال تغییر نگرش آگاهانه‌ی ما به دست می‌دهند. همه‌ی ما انسان‌ها در معرض تأثیرات دنیای بیرون قرار داریم، تأثیراتی که می‌توانند منجر به تغییر نگرش‌مان نسبت به موضوعی معین بشوند (یا البته نشوند). وقتی چنین تغییری صورت می‌گیرد، رؤیای متناظر با آن نیز (ایضاً به صورت یک نمایش) شکل می‌گیرد.

تحلیل رؤیا در آثار ادبی و فیلم‌های سینمایی، یک راه خوانش روان‌کاوانه‌ی روایت‌های مکتوب و فیلمی است. رویکرد یونگ در تحلیل رؤیا امکانات بالقوه‌ی فراوانی به این منظور در اختیار منتقدان ادبی قرار می‌دهد.


برچسب‌ها: تفسیر خواب, تغبیر رؤیا, روانکاوی کلاسیک, فرویدی
+ نوشته شده در تاریخ  یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹   | 

اخیراً کتابی خواندنی در حوزه‌ی نظریه‌ی روانکاوی منتشر شد. این کتاب، با عنوان پنج نوشتار درباره‌ی تکنیک درمان روانکاوی، در ۹۶ صفحه دربرگیرنده‌ی پنج مقاله از فروید است که دکتر محمد مبشری آن را به فارسی ترجمه کرده است.

زیگموند فروید (۱۳۹۸) پنج نوشتار درباره‌ی تکنیک درمان روانکاوی، ترجمه‌ی محمد مبشری. تهران: انتشارات نیلوفر.

http://s8.picofile.com/file/8364261700/%D8%AC%D9%84%D8%AF_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D9%86%D8%AC_%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF.jpg


برچسب‌ها: نظریه‌ی روانکاوی, کتاب «پنج نوشتار», درمان روانکاوانه
+ نوشته شده در تاریخ  جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸   | 

کتاب اندیشه‌ی یونگ، نوشته‌ی ریچارد بیلسکر و ترجمه‌ی حسین پاینده، برای پنجمین نوبت منتشر شد. این کتاب برای کسانی نوشته شده است که می‌خواهند با خواندن کتابی کمابیش کم‌حجم، دریچه‌ای بر افکار یونگ برای‌شان گشوده شود. هریک از فصل‌های پنج‌گانه‌ی کتاب حاضر، جزء مهمی از اندیشه‌های یونگ را با استناد به نوشته‌های خودِ او و با شرح و تفسیر به خواننده معرفی می‌کند. نقل‌قول‌های مکرر از یونگ و ارجاعات ایضاً متعدد به سایر نوشته‌های مرتبط با موضوعات مورد بحث، راهنمای ضمنیِ خواننده‌ای است که پس از خواندن کتاب حاضر به مطالعه‌ی بیشتر درباره‌ی آراء و اندیشه‌های یونگ راغب می‌شود. به منظور فهم راحت‌ترِ متن، مترجم با افزودن زیرنوشت‌های توضیحی، اصطلاحات روانکاوانه‌ای را که نویسنده‌ی کتاب فقط به کار برده اما شرح نداده و همچنین اشاراتی را که چه‌بسا برای خواننده‌ی ناآشنا قدری مبهم یا گیج‌کننده باشند، توضیح داده است.

کتاب اندیشه‌ی یونگ را پیشتر سه ناشر دیگر هم منتشر کرده بودند و این بار انتشارات مروارید ویراست جدیدی از آن را تجدیدچاپ کرده است. 


برچسب‌ها: روانکاوی یونگی, چاپ پنجم کتاب «اندیشه‌ی یونگ», ریچارد بیلسکر, کتاب‌های ترجمه‌ی حسین پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۸   | 

سومین کنگره‌ی روانکاوی و روان‌درمانی پویا که از روز پنجشنبه ۲۹ فروردین ۹۸ در بیمارستان میلاد تهران آغاز شده بود، پس از سه روز در تاریخ شنبه ۳۱ فروردین ۹۸ پایان یافت و مراسم اختتامیه‌ی آن با سخنرانی حسین پاینده برگزار شد. وی در سخنرانی خود به رابطه‌ی بین نظریه‌ی روانکاوی و ادبیات پرداخت و همچنین نقش دکتر محمد صنعتی در معرفی نظریه‌ی روانکاوی در نقد ادبی را بررسی کرد.

دکتر محمد صنعتی و حسین پاینده

پاینده سخنان خود را با نقل بخش‌هایی از دو مقاله که فروید در واپسین سال‌های عمرش نوشته بود آغاز کرد. نقل‌قول اول از مقاله‌ای بود که فروید در سال ۱۹۲۴ نوشته و در آن چنین گفته بود:

«روانکاوی به صورت نظریه‌ای مهم و طغیان‌آور وارد سِیر فرهنگی دهه‌های آتی خواهد شد و به تعمیق درک ما از جهان و نیز به مبارزه علیه آن جلوه‌هایی از زندگی که ناخوشایند محسوب می‌شوند، کمک خواهد کرد.»

نقل‌قول دوم از مقاله‌ی دیگری بود که فروید یک سال بعد، در ۱۹۲۵، نوشته بود:

«جدال بر سر این اندیشه‌ی نو [روانکاوی] به هیچ وجه به پایان نرسیده، هرچند که مسیر آینده‌ی آن دیگر روشن است. مخالفانِ روانکاویْ موفق به سرکوب این جنبش نشده‌اند. روانکاوی، که بیست سال پیش من یگانه مُعَرِفش بودم، اکنون دیگر از حمایت بسیاری کارگزارنِ ارزشمند و فعال برخوردار گردیده است، هم در صنف پزشکان و هم در صنف‌های غیرپزشکی، که از این نظریه یا به منظور درمان بیماری‌های عصبی استفاده می‌کنند و یا به عنوان روشی برای انجام دادنِ پژوهش‌های روانشناختی و یا به صورت ابزاری کمکی برای کارهای علمی در متنوع‌ترین حوزه‌های حیاتِ فکری.»

دکتر مهدیه معین، دکتر محمد صنعتی، حسین پاینده

سومین کنگره‌ی روانکاوی و روان‌درمانی پویا در سالن همایش‌های بیمارستان میلاد تهران و با حضور حدود ۸۰۰ نفر از استادان، دانشجویان و پژوهشگران حوزه‌ی روانکاوی و روان‌درمانی برگزار شد. 


برچسب‌ها: روانکاوی, روان‌درمانی پویا, سومین کنگره‌ی روانکاوی و روان‌درمانی, محمد صنعتی
+ نوشته شده در تاریخ  شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸   | 

انتشارات مروارید در هفته‌ی جاری کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه (نوشته‌ی بَری ریچاردز، ترجمه‌ی حسین پاینده) را تجدید چاپ کرد و بدین ترتیب این کتاب برای پنجمین بار منتشر شد. موضوع اصلی این کتاب، نحوه‌ی کاربرد نظریه‌ی روانکاوی برای تحلیل زندگی روزمره و جلوه‌های فرهنگ عامّه در مطالعات فرهنگی است و در آن کوشیده می‌شود به سؤالاتی از این دست پاسخ داده شود: چرا فوتبال تا به این حد پُرطرفدار است؟ جایگاه اتومبیل در فرهنگ مدرن چیست و چرا برخوردار بودن از اتومبیل به موضوعی حیاتی در زندگی بسیاری از ما تبدیل شده است؟ ولع خرید از کجا ناشی می‌شود و چرا زرق‌وبرقِ کالای جدید برای ما اینچنین فریبنده است؟ آگهی‌های تجاری و تبلیغات کالا با توسل به کدام تدابیر در ما اثر می‌گذارند؟ شیفتگی جوانان به موسیقی پاپ ریشه در چه عوامل ناخودآگاهانه‌ای دارد؟ در کتاب حاضر، به این پرسش‌ها و پرسش‌های مشابه در خصوص فرهنگ عامّه از دیدگاهی روانکاوانه پاسخ داده می‌شود. بخش نخست کتاب، به بحثی نظری در خصوص روش‌های انجام ‌دادن تحقیقات روانکاوانه‌ی فرهنگی اختصاص دارد و بخش دوم، بررسی‌های موردی درباره‌ی جنبه‌های عمومی فرهنگ معاصر (مصرف‌گرایی، سبک زندگی، علاقه‌ی وافر به فوتبال، موسیقی عامّه‌پسند و غیره) را شامل می‌شود.

http://s3.picofile.com/file/8197716100/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%91%D9%87%D8%8C_%DA%86%D8%A7%D9%BE_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85.jpg  فوتبال 

 از منظری روانکاوانه 

آنچه در زیر می‌خوانید، بخش کوتاهی از فصل سوم کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه است که مؤلف دلایل جذابیت‌های ناخودآگاهانه‌ی فوتبال را از منظری روانکاوانه بررسی می‌کند:

رابطه‌ی ما با توپ همان‌قدر دوسوگرایانه است که رابطه‌مان با اشیاءِ نهی‌شده، خواه این اشیاء واجد جنبه‌ای وسواسی برای‌مان باشند و خواه موجد هراسی بیمارگونه. هر تیمی ــ اگر نه بازیکنانِ منفردِ تیم ــ می‌بایست توپ فوتبال را، هم تا جایی که می‌شود حفظ کند و هم این‌که آن توپ دائماً با ضربه‌ی بازیکن به سمتی دیگر پرتاب می‌شود. به عبارت دیگر، هم در پیِ به دست آوردن توپ هستیم و هم خواهان رها شدن از آن. در فوتبال لزوماً خشونت فراوانی علیه توپ اِعمال می‌شود، ولی همچنین استفاده‌هایی مهرورزانه و هنرمندانه از آن به عمل می‌آید، به گونه‌ای که لگد زدن به توپ حکم نوازش‌ کردن آن را دارد و نه حکم وارد آوردن درد به آن. [در بخش‌های قبلی] درباره‌ی تلاش بازیکنان فوتبال به این‌که توپ را به جزئی از بدن‌ خود تبدیل کنند، نکاتی را متذکر گردیدم. شاید بهتر باشد که توپ را نه به منزله‌ی شیئی نهی‌‌شده، بلکه به منزله‌ی آن چیزی که دونالد وینیکاتِ روانکاو «اُبژه‌ی انتقالی» نامیده است در نظر بگیریم، یعنی به عنوان چیزی که در تجربه‌ی شخص، هم پاره‌ای از نَفْسِ‌ اوست و هم بخشی از دنیای بیرون. توپ به دنیای بیرون تعلق دارد، لیکن به‌خودی‌خود شیئی خشک و بی‌روح و بی‌اهمیت است. صرفاً از راه تأثیر خلاقانه‌ای که انسان در زمینه‌ای فرهنگی در آن می‌گذارد است که توپ بااهمیت و معنادار می‌شود و به عنوان عنصری از فرهنگِ مشترک انسان‌ها نقش اُبژه‌ای را می‌یابد که هم پاره‌ای از وجود شخص است و هم جدای از وجود او.

با این همه، صَرفِ‌نظر از این‌که توپ به منزله‌ی اُبژه‌ای محبوب یا مورد تنفر در برهه‌های خاص مظهر چه چیز می‌تواند باشد، اساساً موضوع اصلی درباره‌ی نهی اِعمال‌شده در فوتبال بیشتر حد و حدود این نهی است و نه محتوای آن. فوتبال منعی فوق‌العاده اکید و محدودیتی زیاد را شامل می‌گردد و به همین سبب این بازی وسیله‌ای است بسیار مناسب برای این‌که احساس عضویت در جامعه (هر جامعه‌ای) و در واقع احساس انسان ‌بودن را مکرراً تجربه کنیم. به قول معروف، تماشای فوتبال از نان شب هم واجب‌تر است. ...

[تیم برنده و طرفدارانش] با تصویری از جامعه هم‌هویت می‌شوند، ‌تصویری که این ورزش با آئین‌ها و رویارویی‌های پُرکشمکش و از همه مهم‌تر با نهی‌ها و قواعدش، محمل و محقق‌کننده‌ی آن است. ...

شُکوه فوتبال ناشی از توانایی خاص این ورزش در القاء ابهت تمدن در ما است. فوتبال نیروهای شهوانی و تعرض‌جویانه را در برابر ما به کار می‌گیرد، اما به شکلی مهارشده. این بازی همچنین نیروهایی انتزاعی را وارد کارزار می‌کند (قواعد بازی، داور و خطوط ترسیم‌شده بر روی زمین) که نیروهای شهوانی و تعرض‌جویانه هم باید در مقابل‌شان تسلیم شوند و هم این‌که در چهارچوب آن‌ها تجلی یابند. این کار، تا حدی، حکم آرمانی‌ ساختن جامعه را دارد، جامعه به منزله‌ی عرصه‌ای که برخی در آن برنده می‌شوند و برخی هم می‌بازند، ولی به طور کلی همه‌چیز در آن عالی است. ...

در حیات روانیِ انسان نیز کلاً آن وضعیتی به کمترین میزانِ ممکن بیمارگونه است که تکانه‌ی آرمانی‌ساز تا حد امکان در آن تابع «اصل واقعیت» شود. به بیان دیگر، نقطه‌ی آغاز ما می‌بایست واقعیتِ موجودِ زندگی باشد و خودشیفتگی‌مان را نه از راه برساختن تصاویر آرمانی از نَفْسِ کنونی یا آینده‌مان،‌ بلکه از راه دست‌وپنجه نرم کردن با دنیای واقعی ارضاء کنیم. فرهنگ فوتبال به‌خودی‌خود این گرایش را تقویت می‌کند ... فوتبال نمونه‌ای است از این‌که گریزناپذیرترین رفتارها و فراورده‌های فرهنگی ما، آن‌هایی هستند که به نحوی از انحاء ممانعت‌های اجتماعی را با تمایلات بدویِ بدنی در هم می‌آمیزند: نظم‌وترتیب را با شهوت، همکاری را با ستیزه‌جویی. علاوه بر این، بسط و گسترش فوتبال و تخصصی‌تر و پیچیده‌تر شدن آن باعث تقویت هر دو جنبه‌ی اجتماعی و جسمانی آن گردیده است. فوتبال حرفه‌ای اکنون مستلزم سطح بسیار بالایی از کار جمعیِ تخصصی و مهیّجْ همراه با انواع‌واقسام‌ بازنمودهای‌ جسمانی است، بازنمودهایی که در تصاویر گوناگونِ‌ قدرتِ‌ بدنی و خلاقیت و استقامت متبلور می‌شود. ...


برچسب‌ها: کتاب «روانکاوی فرهنگ عامّه», مطالعات فرهنگی, روانکاوی, بَری ریچاردز
+ نوشته شده در تاریخ  دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷   | 

آنچه در پی می‌آید، بخش دوم از متن سخنرانی دکتر حسین پاینده (استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی) در نشستی است که به همت انجمن انسان‌شناسی ایران در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. این نشست به رابطه‌ی روانکاوی و تحلیل‌های اجتماعی اختصاص داشت و در آن علاوه بر حسین پاینده، دکتر پیتر ویدمر (استاد روانکاوی دانشگاه زوریخ) و دکتر مهرداد عربستانی (از انجمن انسان‌شناسی ایران) سخنرانی کردند. متن سخنرانی دکتر پاینده اخیراً در سایت مجله‌ی «فرهنگ امروز» منتشر شد، اما عنوان به‌کاررفته در آن سایت از سخنران و صاحب مطلب نیست.


آن دسته از نظریه‌پردازان اجتماعی که در نظریه‌های‌شان از روانکاوی استفاده می‌کنند، برای توضیح پیامدهای این وضعیت به خودشیفتگی اشاره کرده‌اند، از جمله کوول. به اعتقاد کوول، خودشیفتگی در حالت غیر بیمارگونه‌اش، وضعیتی است که امیال فرد معطوف به نَفْسِ دیگری می‌شود و این عزت نَفْسِ خودش را نیز تحکیم می‌بخشد. خودشیفتگی در واقع رابطه‌ی فرد با دیگری را تنظیم می‌کند. وقتی که خودشیفتگی ابعادی مفرط به خود بگیرد، آن زمان است که باید آن را نوعی اختلال شخصیت تلقی کنیم که باعث دوری‌گزینی از دیگران و بیگانگی با خودِ شخص نیز می‌شود. از نظر کوول، فردی که به لحاظ استنباط‌های ناخودآگاهانه‌ی روانی در همان حالت اولیه کودکی باقی مانده است، یعنی خودش را قادر مطلق می‌داند و می‌گوید که دنیا امتدادِ من است، دچار اختلال خودشیفتگی است و نمی‌تواند بین خودش و جهان پیرامون حد فاصلی قائل شود. در این حالت فرد، اسیر توهّمات و خیالات دوران کودکی است. البته این قدرت مطلق که انسان‌های خودشیفته گمان می‌کنند از آن برخوردارند، در دنیای واقعیت، مابه‌ازایی ندارد. ‌‌‌‌‌‌‌‌بنابر این فرد خودشیفته، چون می‌بیند ضعیف است شروع به تحسین دیگران می‌کند. این همان تملق و چاکرمنشیِ ایرانی است که به شدت در جامعه‌ی ما رواج دارد. آدم‌هایی که به شدت های‌وهوی دارند، وقتی نزدیک‌شان می‌شویم می‌بینیم که به علت آن خلاء درونی بسیار وابسته به قدرت هستند.

از نظر کوول بین چنین فردی و دنیای پیرامونش فقط فاصله و افتراق وجود دارد. همه­ی اُبژه‌های این جهان منفصل و نامرتبط هستند و فرد خودشیفته این اُبژه‌‌‌ها را یا آرمانی می‌کند و یا تحقیر، آن هم با دشنام‌آمیزترین کلمات و تعبیرها. این دشنام‌ها در واقع روی دیگرِ سکه‌ی تحسین هستند. اگر اندکی روانکاوی بدانید به سهولت درمی‌یابید افرادی که بی‌دلیل از شما تعریف می‌کنند، بسیار خطرناک‌اند. این افراد همان کسانی هستند که در زمان مناسب شخصیت شما را ترور می‌کنند و انواع اتهامات و انگ‌‌‌ها را به شما می‌زنند. تحسین مفرط و ترور شخصیت، دو روی یک سکه است. اصلاً روانکاوی بسیاری از مرزهایی را که بین احساساتِ به ظاهر متناقض وجود دارند از میان برمی‌دارد. برای مثال، مردم عامی گمان می‌کنند عشق و محبت را نمی‌توان با تنفر آمیخت. از نظر آنان، عشق یک چیز است و تنفر آنتی‌تز آن. روانکاوی این موضوع را قبول ندارد؛ عشق می‌تواند با تنفر توأم شود. تحسین بیجا، روی دیگرِ ترور شخصیت و اتهام زدن به دیگران است که در فرهنگ ما یک بیماری اجتماعیِ شایع است. 

به اعتقاد کوول، فرد خودشیفته ظاهراً خود را خیلی مهم می‌داند، اما در باطن، احساسات قوی درباره‌ی بی‌ارزش بودن و بی‌کفایت بودنِ خودش دارد. تمام حیات روانی او از این احساسات پر شده است. افراد خودشیفته به ظاهر هدفی را دنبال می‌کنند و می‌گویند ما کارهای بزرگی انجام می‌دهیم. اما در واقع این نوعی سازوکار دفاعی برای انکار نَفْس است، نَفْسی که به غایت شکننده و کم جان است. به سخن دیگر، وقتی این آدم‌‌‌ها از طرح‌های بزرگ‌شان صحبت می‌کنند و می‌گویند کارهای مهمی انجام می‌دهند، این فقط یک نقاب بر خشم است، نقابی که ناخرسندی درونیِ آنان از خودشان را پنهان می‌کند. 

پس افراد خودشیفته احساسات دوسوگرا دارند. به زعم کوول در این مرحله، به جای association، dissociation شروع می‌شود. association یعنی به سمت جامعه رفتن، اجتماعی شدن، با دیگران نشست‌وبرخاست کردن. dissociation یعنی شخص مدام خود را از جامعه عقب می‌کشد. فرد خودشیفته چون هیچ‌گونه رابطه‌ی واقعی با جامعه ندارد، خودش را به شدت عاجز و ناتوان حس می‌کند. یگانه راه تحمل واقعیت برای او، رو آوردن به سادیسم یا دگرآزاری است. در این مرحله تمام هدفِ فرد خودشیفته این است که دیگران در خدمت او و اهدافش قرار بگیرند تا او بتواند خودش را بزرگ و توانمند جلوه بدهد. 

بحث کوول درباره‌ی خودشیفتگی، یک تحلیل نافذ اجتماعی است. کوول این حرف‌‌‌ها را حدود چهل سال قبل زده است. اگر نگاهی به جهان پیرامون‌مان داشته باشیم، می‌توانیم مصادیق بسیاری برای آن بیابیم. وقتی که کشیش‌‌‌ها به فروید اعتراض کردند که نظریه‌ی تو در مورد مسائل جنسی غیراخلاقی است، وقتی که جامعه‌ی پزشکی او را به شارلاتانیسم متهم کرد، فروید پاسخی داد که شایسته است تکرارش کنم. او گفت اگر تحلیل روانکاوانه به نظر شما مبالغه‌آمیز می‌آید، کمی به تجربه‌های خودتان فکر کنید. فروید نامه‌‌‌‌ای به فلیس دارد، آن‌جا می‌گوید که من عقده‌ی اُدیپ را در تجربیات خودم و در تحقیقات بالینی درباره‌ی مراجعانم دیدم و به این نتیجه رسیدم که تجربه‌ای جهانشمول است. 

در بسیاری از رمان‌هایی که در پانزده سال اخیر در کشور ما نوشته شده‌اند، شخصیت‌های اصلی افرادی خودشیفته هستند، دقیقاً مانند تعریفی که کوول ارایه می‌دهد. این شخصیت‌ها می‌خواهند دیگران در خدمت اهداف آنان باشند و در غیر این صورت، از نظر آن‌ها دیگران اصلاً وجود ندارند. 

کریستوفر لش تاریخدان است و در دانشگاه راچستر امریکا تدریس می‌کند و دو کتاب معروف دارد: «فرهنگ خودشیفتگی» و «نَفْسِ کمینه». کریستوفر لش متخصص تاریخ معاصر است. وقتی صحبت از تاریخ معاصر می‌کنیم، منظور در ایران بعد از مشروطه است و در آمریکا بعد از جنگ ویتنام. جنگ ویتنام نقطه‌ی عطفی در تاریخ امریکا است، مانند مشروطه در تاریخ ما. لش می‌گوید شکست آمریکا در جنگ ویتنام و رکود اقتصادی بعد از آن، همچنین قریب‌الوقوع بودنِ پایان منابع انرژی باعث شده است که رهبران سیاسی به آینده خوشبین نباشند و مردم نیز به دلیل اتفاقاتی که در جهان شاهدش هستند، به عقلانی بودن تصمیم‌ها و کارهای این سیاستمداران شک کرده‌اند. احیای جنبش‌های هوادار فاشیسم در آلمان و اروپا را که مرکز تمدن امروز است می‌توان نشانه‌ای از همین بی‌اعتمادی محسوب کرد. 

لش استدلال می‌کند که در گذشته، تاریخ موضوع مهمی تلقی می‌شد، اما در زمانه‌ی ما تاریخ به دوره‌ی معاصر بی‌ربط شده است. عین جمله‌ی کریستوفر لش را برای‌تان می‌خوانم: «تاریخ‌نگاران در گذشته بر این اعتقاد بودند که انسان‌‌‌ها از اشتباهات قبلیِ خود درس عبرت می‌گیرند. اکنون که آینده‌ی جامعه‌ی انسانی مشقّت‌بار و نامطمئن به نظر می‌رسد، گذشته نیز نامربوط به نظر می‌آید، حتی برای کسانی که زندگی خود را وقف تحقیق درباره این گذشته می‌کنند.» منظورش این است که دیگر حتی تاریخدانان هم نمی‌دانند جامعه‌ی بشری به کدام سمت می‌روند. این حرف‌‌‌ها مبالغه‌آمیز نیست. در تنشی که بین روسیه و آمریکا بر سر سوریه پیش آمده، در همین چند ماه اخیر صف‌آرایی موشک‌های اتمی روسیه به سمت غرب و اعلام ناتو مبنی بر ‌‌‌‌‌‌‌این‌که ما نیروهای‌مان در مرزهای روسیه را تقویت می‌کنیم و هشدار آمریکا که اگر یک هواپیمای ما ساقط شود، جنگ جهانی سوم شروع می‌شود، این‌ها حرف‌های هراس‌انگیزی است. فراموش نکنیم که نقطه‌ی آغاز جنگ جهانی اول رویدادی در حد ترور یک شاهزاده بود. 

سخن کریستوفر لش در خصوص ‌‌‌‌‌‌‌این‌که ما در آستانه‌ی بحران هستیم و تاریخ به زمانه‌ی ما نامرتبط شده است، یعنی ما از جنگ جهانی اول و دوم درس نگرفته‌ایم. آشویتس و هولوکاست به شکل‌های جدید در چندقدمیِ ما ایستاده است. پس ما با تاریخ قطع ارتباط کرده‌ایم. به زعم کریستوفر لش، در ادبیات نیز با دنیای ملموس و عینی قطع ارتباط شده است. وقتی رمان‌های مدرن را در نظر می‌گیریم می‌بینیم که همه‌ی آن‌ها بازنمایی فرایندهای ذهنی است، بر خلاف رمان‌های رئالیستی که هدفشان توصیفی عینی واقعیت بود. زوال رئالیسم در ادبیات و نضج گرفتن مدرنیسم حکایت از بی‌اهمیت شدن امر عینی دارد. استدلال لش این است که این تحولات گسترده پیامد روانیِ خودشان را داشته‌اند که همانا شیوع خودشیفتگی در سطحی گسترده و اجتماعی بوده است. 

من بر فصل دوم این کتاب تمرکز می‌کنم. نام این فصل «خودشیفتگی در زمانه ما» است. لش در این فصل تبیینی از مفهوم خودشیفتگی ارائه می‌دهد و می‌گوید اولاً خودشیفتگی با خودمحوری و تحسین خویش فرق دارد. نباید این مفهوم را ساده دید. این یک برداشت عامیانه است که گمان کنیم فرد خودشیفته فقط می‌گوید «من از همه بهترم». بحث علمی‌‌تر این است که راجع به نیروگذاری روانی صحبت کنیم و ‌‌‌‌‌‌‌این‌که فرد چطور بر خودش نیروگذاری می‌کند، یعنی ایگوی خودش می‌شود اُبژه‌‌‌‌‌‌‌‌اش و به این ترتیب انگار ارتباطش با جهان بیرون قطع شده است. بیماری‌های روانی در هر دوره‌‌‌‌ای نماینده ساختارهای منشِ افراد در جامعه‌ی همان دوره است. در دوره‌ی فروید، روان‌رنجوری‌‌‌ها اغلب از سرکوب غرایز سرچشمه می‌گرفت و لذا فروید با بیمارانی سر و کار داشت که دچار وسواس، یا فوبیا و هراس‌های بی‌دلیل بودند و به همین دلیل عارضه‌های جسمانی داشتند. فروید معتقد بود که این عارضه‌ها در واقع روان‌رنجوری‌های تبدیلی هستند. به بیان دیگر، این بیماری‌های جسمی از اضطراب‌های زندگی معاصر ناشی می‌شوند، اضطراب‌هایی که ریشه در سرکوب غرایز دارند. اما در دوره­ی ما افراد بویژه مبتلا به خودشیفتگی‌اند. 

توصیف فرد خودشیفته از نظر کریستوفر لش این است: افرادی کسل، دلمرده و افسرده که زندگی خود را بی‌هدف و حتی بی‌ارزش می‌انگارند. این اشخاص غالباً خود را به انواع بیماری‌های جسمی مبتلا می‌دانند. اصطلاحی که در روان‌پزشکی برای اطلاق به این قبیل اشخاص به کار می‌رود ،«خودبیمارانگار» است. افراد مبتلا به خودبیمارانگاری اضطراب و نگرانی مفرطی درباره‌ی سلامتی خویش دارند و دائماً نشانه‌های امراض مختلف را در خود می‌یابند. این افراد واقعاً بیمار جسمی نیستند ولی فکر می‌کنند انواع بیماری‌‌‌ها را دارند و لذا مدام احساس اضطراب می‌کنند. زمانی که دیگران از آنها تمجید و تحسین می‌کنند اندکی تسکین می‌یابند، اما به طور کلی از برقراری روابط عمیق عاطفی با دیگران عاجزند و لذا از زندگی خود لذت نمی‌بردند و شادکام نیستند.

 ناتوانی در برقراری عمیق عاطفی یعنی ‌‌‌‌‌‌‌این‌که رابطه‌‌‌ها سطحی‌اند و تا می‌خواهیم کمی جدی شود، آدم‌ها خودشان را عقب می‌کشند. لش بحث مبسوطی در این زمینه دارد. به اعتقاد او یکی از عواملی که باعث این خودشیفتگی می‌شود، دیوان‌سالاری یا بوروکراسی است. بوروکراسی آدم‌‌‌ها را خُرد می‌کند. در جامعه‌‌‌‌ای که انجام کارها دائما با فرایندها و موانع بوروکراتیکِ متعدد و فرساینده رو‌به‌رو می‌شود، فرد به سمت اِشکال‌گیری دائم سوق می‌یابد. پس تفاوتی بین نارسیسیسم آن‌طور که فروید تعریفش کرد و نارسیسیسم آن‌طور که کریستوفر لش تعریفش می‌کند، وجود دارد. فروید در مبحث خودشیفتگی همه‌چیز را درونی می‌بیند، در حالی که کریستوفر لش از راه تحلیل فرهنگی و با استناد به فرایندهای اجتماعی در جامعه‌ی مدرن خودشیفتگی را تبیین می‌کند. 

فروید در کتاب «تمدن و ناخرسندی‌های آن»، به منظور معیّن کردن ‌‌‌‌‌‌‌این‌که فرهنگ مدرن چطور به آسیب روانی در فرد منجر می‌شود، دیدگاه‌های ‌‌‌‌‌‌روانکاوانه را به مسائل اجتماعی اِعمال می‌کند، به این صورت که الگوی رابطه‌ی فرزند و والدین را به تعامل فرد و جامعه تعمیم می‌دهد. می‌دانیم که تمام بحث‌های روانکاوی مبتنی بر رشد روانی‌ـ‌جنسی کودک در پنج سال اولِ زندگی‌اش است. در «تمدن و ناخرسندی‌های آن» کودک و والدین تبدیل می‌شوند به فرد و جامعه. فروید در صفحه 62 از متن انگلیسی این کتاب می‌گوید جای پدر یا هر دوی والدین را جامعه‌ی بزرگ‌ترِ انسانی گرفته است، یعنی اقتدار مستبدانه‌ی پدر و جامعه فرد را وامی‌دارد تا به هنجارهای مشترک اجتماعی تن دهد. ورود به جامعه یعنی قبول کردن هنجارها و معیارهای اجتماعی. اگر فرد این هنجارها را زیر پا بگذارد تا غرایزش را ارضاء بکند، مانند بچه‌‌‌‌ای رفتار می‌کند که دور از پدر و مادر همان کاری را انجام می‌دهد که والدین از آن منعش کرده‌اند (masturbation). این کار باعث اضطراب در او می‌شود چون کاری منع‌شده است، ضمن ‌‌‌‌‌‌‌این‌که فرد بعداً احساس گنهکاری هم می‌کند. ‌‌‌‌‌‌‌‌بنابر این، فروید با قیاس بین فرایند تمدن و مسیر رشد فردی به این نتیجه می‌رسد، «جامعه نیز فراخودی می‌پروراند که پیشرفت فرهنگی با تأثیرپذیری از آن صورت می‌پذیرد»، یعنی اگر فرد بخواهد در جامعه کارش جلو برود و ترقی بکند، یا محبوبیت اجتماعی به دست آورد، مجبور به عمل کردن به فرمان‌های فراخود است. 

فروید جامعه مدرن را سرکوبگر می‌داند چون فرد را ملزم می‌کند که اختیار خود را به جامعه بدهد. به بیان دیگر، تمدن آن جایی شکل می‌گیرد که این تفویض اختیار با توافق و تمکین فرد انجام شود. پس به اعتقاد فروید تمدن آزادی را به ارمغان نمی‌آورد، بلکه برای فرد این شرط را می‌گذارد که تو، اگر در جامعه ادغام شوی و استلزام‌های این ادغام را قبول بکنی، می‌توانی آزادی و شادکامی داشته باشی. فروید در این کتاب پرسش مهمی را مطرح می‌کند: «انسان‌‌‌ها از زندگی چه می‌خواهند و به چیزی نائل می‌شوند؟». سپس خودش پاسخ می‌دهد که انسان‌‌‌ها در تکاپوی نیل به شادکامی‌اند؛ آن‌ها می‌خواهند شادکام شوند و شادکام بمانند. اما تحقیق این هدف دائم به تعویق می‌افتد، چون انسان از سه طرف درد می‌کشد. یکی از بدن، یکی از بیرون و دیگری از روابطی که با سایر اعضای جامعه داریم. آخرین مورد، یعنی رابطه با سایر اعضای جامعه، سرچشمه‌ی محنت‌های انسان و در نظر فروید واجد کمال اهمیت است. شاید بتوانیم بگوییم که خودشیفتگی اجتماعی که کریستوفر لش از آن صحبت می‌کند، دقیقاً از همین‌جا نشئت می‌گیرد. در این‌جاست که می‌توان فروید را به گونه‌‌‌‌ای دقیق به کریستوفر لش ارتباط بدهیم. 

از دید کریستوفر لش نتیجه‌ی این وضعیت، انزوای اجتماعی، نجوشیدن با دیگران و روی گرداندن از دنیا است. آدم‌های خودشیفته نه فقط با دیگران نمی‌جوشند، بلکه از دنیا نیز روی برمی‌گردانند و آن را دلهره‌آور می‌دانند. این تعبیر بسیار به فیلم «هامون» (ساخته‌ی داریوش مهرجویی) نزدیک است، به نظر من، شخصیت اصلی این فیلم یک مورد پاتولوژیک است. یک روانکاو حرفه‌‌‌‌ای می‌تواند شخصیت هامون را از دید خودشیفتگی و قطع ارتباط با دنیا به دقت تحلیل بکند. 

اجازه بدهید صحبت‌هایم را با این سخن به پایان برسانم. شاید روانکاوی زمانی باید اثبات می‌کرد که بدون تجویز دارو، توانایی درمان بیماری‌های جسمی‌ای را دارد که ریشه در بدن ندارند بلکه از وضعیت روانیِ فرد ناشی شده‌اند. من فکر می‌کنم در اروپا روانکاوی سال‌هاست که از این مرحله عبور کرده است. وقوع دو جنگ جهانی در اروپا بر بسیاری از گزاره‌های فروید صحّه گذاشت. در حال حاضر در غرب، روانکاوی برای متفکران، روشنفکران، دانشجویان، اهل علم و علوم انسانی دارای وضعیت روشنی است. اما دیرزمانی است که روانکاوی با چالشی بزرگ‌تر مواجهه شده است. آیا روانکاوی می‌تواند ثابت کند که مقیاس تحلیل‌هایش فردی نیست؟ یعنی وقتی شخصیت هامون را تحلیل می‌کنیم، هامون را به عنوان کهن‌الگوی روشنفکر ایرانی در نظر می‌گیریم، نه به عنوان یک فرد. برای ‌‌‌‌‌‌‌این‌که بدانیم این آرکی‌تایپ چگونه شکل گرفته است، باید به رخدادها و فرایندهای تاریخی برگردیم و از این رو نیازمند بررسی جامعه هستیم. از ‌‌‌‌‌این‌جا نتیجه می‌گیرم که روانکاوی با تحلیل‌های کلان اجتماعی کاملاً سازگار است.

پایان


برچسب‌ها: روانکاوی, رابطه‌ی جامعه‌شناسی و روانکاوی, خودشیفتگی, جوئل کوول
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷   | 

آنچه در پی می‌آید، بخش نخست از متن سخنرانی دکتر حسین پاینده (استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی) در نشستی است که به همت انجمن انسان‌شناسی ایران در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. این نشست به رابطه‌ی روانکاوی و تحلیل‌های اجتماعی اختصاص داشت و در آن علاوه بر حسین پاینده، دکتر پیتر ویدمر (استاد روانکاوی دانشگاه زوریخ) و دکتر مهرداد عربستانی (از انجمن انسان‌شناسی ایران) سخنرانی کردند. متن سخنرانی دکتر پاینده اخیراً در سایت مجله‌ی «فرهنگ امروز» منتشر شد، اما عنوان به‌کاررفته در آن سایت از سخنران و صاحب مطلب نیست.


 آیا روانکاوی که به درمان فرد می‌پردازد، می‌تواند تحلیلی از گروه‌های اجتماعی و به صورت کلی‌تر، از جامعه به دست دهد؟ طرح این پرسش، ضروری است زیرا روانکاوی به تصور ما با فرد سر و کار دارد در حالی که علوم اجتماعی از قبیل انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی همیشه با جمع انسان‌‌‌ها سر و کار دارند. چگونه می‌شود روانکاوی را به تحلیل‌های کلان اجتماعی پیوند داد؟ این پرسش اساسی‌ای است که من مطرح می‌کنم. استدلال من در پاسخ به این پرسش این خواهد بود که فروید در مرحله‌‌‌‌ای از اواخر تحقیقاتش، دامنه‌ی نگاهش به آسیب‌ها و اختلال‌های روانی را فراخ‌تر از گذشته کرد و به تعبیری می‌توان گفت نگرشی کلان در خصوص بیمارهای روانی پیدا کرد. بعد از آن می‌خواهم بحثم را به سمت مفهوم «خودشیفتگی» ببرم، ‌‌‌‌‌‌‌بخصوص «خودشیفتگی ثانوی»، آن‌چنان که در روانکاوی تعریفش می‌کنیم. در ادامه به تحقیقات دو پژوهشگر برجسته اشاره خواهم کرد که جامعه را از منظر ‌‌‌‌‌‌روانکاوانه تحلیل می‌کنند: یکی جوئل کوول و دیگری کریستوفر لش. این خلاصه‌‌‌‌ای از صحبت‌های من است. البته به سبب علائق شخصی خودم، اشاره‌ای نیز به شخصیت هامون در فیلمی به همین نام از داریوش مهرجویی خواهم داشت که معتقدم مصداقی از شخصیت خودویژه در یکی از شاخص‌ترین و ماندگارترین آثار سینمای ایران است. من استدلال خواهم کرد که خودشیفتگی بیماری اجتماعیِ زمانه‌ی ماست و در جامعه‌ی ایران، مصادیق وحشتناک آن در روابط اجتماعی مشکل می‌آفریند.

فروید از راه سال‌‌‌ها تحقیق و کار بالینی برای درمان بیماران مبتلا به انواع نابسامانی‌های روانی، نظریه‌ی روانکاوی را تدوین کرد. این نظریه نه فقط شامل کشفیات و مفهوم‌پردازی‌های دوران‌سازی، همچون ضمیر ناخودآگاه در رفتار انسان‌ها، عقده‌ی اُدیپ، معنای رؤیا و تبارشناسی روان‌نژندی بود، بلکه همچنین تأملات او پیرامون تمدن بشری، هنر و اخلاق را نیز در بر می‌گیرد. این وجه آخرِ فروید، یعنی وجهِ اجتماعی و ادبی و هنریِ او، در جامعه‌ی علمی ما کمتر شناخته شده است.

در نگاه اول، به نظر می‌رسد که روانکاوی صرفاً شیوه‌‌‌‌ای برای پایان دادن به رنج‌های افراد و آلام روحی‌‌‌‌‌‌‌شان است. اما اگر نگاهی به گستردگی آثار فروید و ‌‌‌‌‌‌‌بخصوص به نوشتارهای به شدت ادبی او بیندازیم، متوجه می‌شویم که روانکاوی علاوه بر ارزش درمانی، ابزاری نیز برای کندوکاو در مسائل فرهنگی جوامع بشری است. فروید ادامه‌دهنده‌ی راه افرادی است که انسان را از جایگاه رفیع خودش در عرش اعلی به زیر کشیده‌اند. در تاریخ بشر، کوپرنیک یکی از این افراد است. کوپرنیک در سده‌ی شانزدهم با انقلابی در کیهان‌شناسی اثبات کرد که زمین مرکز کائنات نیست بلکه مانند سایر اجرام سماوی به دور خورشید می‌چرخد. این نظریه در مقابل دیدگاه‌هایی که پیش از آن در فلسفه راجع به انسان مطرح شده بود، انقلابی عظیم محسوب می‌گردید که مقام انسان را مقداری زمینی کرد و پایین آورد. داروین هم در قرن نوزدهم با نظریه‌ی تکامل همین کار را کرد، یعنی ضربه‌‌‌‌ای زد به ‌‌‌‌‌‌‌این‌که بشر اشرف مخلوقات تلقی می‌شد و کلاً این تصویر از انسان را تغییر داد. فروید را باید ادامه‌دهنده‌ی راه کوپرنیک و داروین تلقی کنیم، چون ثابت کرد که انسان فقط در ظاهر یک موجود بخرد است، اما رفتار و نیّات آگاهانه‌اش در واقع از ضمیر ‌‌‌‌‌‌‌‌ناخودآگاه، نابخرد و خردگریزی نشئت می‌گیرد که خودِ بشر نیز به آن اشرافی ندارد.

به رغم تنوع موضوعاتی که فروید در آثارش بررسی می‌کند، می‌توان تکوین اندیشه‌ی او را به سه دوره تقسیم کرد. این سه دوره کاملاً از یکدیگر مجزا نیستند و با همدیگر همپوشانی دارند. اولین دوره، سال‌های ۱۸۹۵ تا ۱۹۱۷ است که کارهای بالینی فروید بیشتر در همین دوره منتشر شده است‌، کارهایی مانند «تحقیقاتی در مورد هیستری» که کتاب مشترک او با یوزف بروئر بود. کتاب‌های معروف و اثرگذاری همچون «تعبیر رؤیا»، «آسیب‌شناسی زندگی روزمره»، «لطیفه و رابطه‌ی آن با ضمیر ناخودآگاه»، «سه مسئله در مورد نظریه‌ی جنسیت» و «پیش‌درآمدی عمومی بر روانکاوی» مربوط به مرحله‌ی اول تکوین اندیشه‌ی فروید هستند. 

اما فروید در مرحله‌ی دوم که تا سال ۱۹۳۹ ادامه پیدا کرد، توجه خاصی به مباحث فرهنگی از خود نشان می‌دهد. این مرحله‌ی گذار فروید به سمت نگاهی کلان و فرافردی است. او در این مرحله کتاب «توتم و تابو» را در سال ۱۹۱۳ نوشت، «روان‌شناسی گروه و تحلیل ”خود“» را در ۱۹۲۱،  و «موسی و یکتاپرستی» را در سال ۱۹۳۹. این کتاب‌‌‌ها به شدت صبغه‌ی انسان‌شناسانه دارند. اما نقدی هم به فروید شده است: ‌‌‌‌‌‌‌این‌که او کار میدانی نکرده و کارش تئوری بود و بیشتر متکی بر کتاب «شاخه طلایی» جیمز فریزر بوده است. و ‌‌‌‌‌‌‌‌بنابر این مقداری از تأملات انسان‌شناسی فروید در کار میدانی می‌تواند تعدیل و دقیق‌‌تر شود.

اما صحبت من بیشتر مربوط به سومین دوره است، یعنی دوره‌ای که نگاه فلسفی و فراروانشناسانه‌ی فروید در آن شکل گرفت و از ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۹ ادامه داشت. در این دوره فروید به مسائلی از قبیل مرگ و زندگی، جبر و اختیار و ‌‌‌‌‌‌‌بخصوص تمدن می‌پردازد. سه کتاب، مهم‌ترین آثار او در این دوره هستند: «فراسوی اصل لذت»، «آینده‌ی یک توهم» و «تمدن و ناخرسندی‌های آن». کتاب آخر چهار بار به فارسی ترجمه شده است. این نشانه‌ای از دوران‌ساز بودن هر کتابی است که چندین بار به یک زبان واحد ترجمه و بازترجمه شود.

فروید در مرحله‌‌‌‌ای از پرورش اندیشه‌های ‌‌‌‌‌‌روانکاوانه‌اش، دیدگاهی کلان (از فرد به جامعه) به بیماری‌های اجتماعی پیدا کرد. شکلی جنینی از این دیدگاه را در سال ۱۹۰۷ در مقاله‌‌‌‌ای از او می‌بینیم که ندیده‌ام در زبان فارسی به آن اشاره شده باشد. فروید مقاله‌‌‌‌ای دارد به نام «کارهای وسواسی و رفتارهای دینی». در این مقاله تصور اولیه‌ی فروید در مورد جامعه را پیدا می‌کنیم، البته تصوری که ناپخته است و هنوز بسط داده نشده. یک سال بعد، یعنی در ۱۹۰۸، فروید مقاله‌‌‌‌ای دیگر تحت عنوان «اخلاق جنسی متمدنانه و بیماری عصبی در عصر جدید» نوشت. در این مقاله هم فروید به سمت بررسی بیماری اجتماعی رفت.

فروید در این مقالات بین زندگی غریزی از یک طرف و الزامات تمدن از طرف دیگر تضادی می‌بیند. این شاه‌بیت کتاب «تمدن و ناخرسندی‌های آن» است. البته به این مسئله در «روان‌‌‌‌‌‌شناسی گروه» نیز اشاره می‌کند. آن‌جا می‌گوید، هر گونه الگوی رفتار اجتماعی و جمعی یک جور انگل در روان فرد است، یعنی فردیتِ او را زایل می‌کند. اما به هر حال، کامل‌ترین تصویر از تحلیل کلام فروید از جامعه و سیر پیشرفتش را می‌توان در همان کتاب «تمدن و ناخرسندی‌های آن» پیدا کرد.

مایلم در ‌‌‌‌‌این‌جا به کتاب «روان‌شناسی گروه و تحلیل ”خود“» اشاره بکنم که جلد دوازدهم از کلیات آثار فروید است. پاراگرافی از آن را می‌خوانم. فروید در این پاراگراف حرفی می‌زند که خیلی مناقشه‌برانگیز به نظر می‌آید. او مدعی می‌شود که جامعه‌شناسی زیرمجموعه‌ی روان‌شناسی است و حالا استدلالش را هم بشنویم.

The contrast between individual psychology and social or group psychology, which at a first glance may seem to be full of significance, loses a great deal of its sharpness when it is examined more closely. It is true that individual psychology is concerned with the individual man and explores the paths by which he seeks to find satisfaction for his instinctual impulses; but only rarely and under certain exceptional conditions is individual psychology in a position to disregard the relations of this individual to others. In the individual's mental life someone else is invariably involved, as a model, as an object, as a helper, as an opponent; and so from the very first individual psychology, in this extended but entirely justifiable sense of the words, is at the same time social psychology as well.

بحث فروید بسیار مشخص است. به اعتقاد او، امکان ندارد به روان فرد بپردازید بدون ‌‌‌‌‌‌‌این‌که بخواهید نظری به جامعه داشته باشید. چنین چیزی ممکن نیست. هویت فرد در بافتاری اجتماعی شکل می‌گیرد. هر چند ما در روانکاوی به فرد می‌پردازیم، اما ناگزیریم به جامعه نظر داشته باشیم. پس روانکاوی به جامعه بی‌اعتنا نیست. ما نمی‌توانیم این تصور را در روانکاوی بپذیریم که علوم اجتماعی در یک طرف قرار دارد و روان‌شناسی (با تمام زیرمجموعه‌هایش) در طرف دیگر. اگر چنین دیدگاهی را در روانکاوی بپذیریم، آن‌گاه این پرسش مطرح می‌شود که: پس نسبت نقد ادبی با روانکاوی چیست؟ این سؤال بجاست. اگر روانکاوی روشی برای درمان بیماری‌های روانی است، پس تحلیل داستان و شعر چه معنایی دارد؟

فروید در کتاب New Introductory Lectures on Psycho-Analysis بحث دیگری را مطرح می‌کند مبنی بر ‌‌‌‌‌‌‌این‌که جامعه‌شناسی، در واقع شکلی از روان‌شناسیِ کاربردی است. فروید علوم را به دو دسته تقسیم می‌کند: علوم طبیعی و روان‌شناسی، و روان‌شناسی را نیز دارای دو شق می‌داند: یک شق آن روان‌شناسی محض است از جمله روانکاوی، و شق دومش روان‌شناسی کاربردی است که جامعه‌شناسی از جمله‌ی آن می‌شود.

اگر مطابق با دیدگاه فروید جامعه‌شناسی را شکلی از روان‌شناسی بدانیم، به طریق اولی می‌توانیم این گزاره را مطرح کنیم که روانکاوی یک جور روان‌شناسیِ اجتماعی است. برای نمونه، عقده‌ی اُدیپ را در نظر بگیرید. این عقده یک پدیده بینافردی است. برای شکل گرفتن عقده‌ی اُدیپ باید یک گروه سه‌نفره وجود داشته باشد. در واقع مطابق با سناریوی فرویدی، هر مرحله از رشد روانی‌ـ‌جنسیِ فرد، توأم با فرایندهای اجتماعی رخ می‌دهد. به عنوان مثال، رقابت اُدیپی را در نظر بگیرید. رقابت بین پسر و والد همجنسش (پدر)، یا بین دختر و مادرش، با احساسات اجتماعی مانند عشق و تنفر همراه می‌شود به بیان دیگر، در چنین رقابتی حس گنهکاری و هراس از مجازات هم به طور ضمنی وجود دارد. این قبیل احساسات که ماهیتی اجتماعی دارند، باید وجود داشته باشند تا عقده‌ی اُدیپ مصداق پیدا بکند. تحلیل این فرایندها و احساسات، شکلی از تلاش برای تحلیل روابط اجتماعی است. پس می‌توان نتیجه گرفت که نظریه روانکاوی از ابتدا واجد بُعدی اجتماعی و فرافردی بوده است.

تأثیر روانکاوی بر متفکران اجتماعی بسیار زیاد است. من در ‌‌‌‌‌این‌جا به چند مورد اشاره می‌کنم. این افراد بیشتر در اندیشه‌ی علوم اجتماعی جدید مطرح هستند و در مورد جامعه‌ی مدرن نظریه‌پردازی کرده‌اند. اریک فروم، هربرت مارکوزه، لوئی آلتوسر، یورگن هابرماس، تئودور آدورنو، ماکس هورکهایمر و ژولیا کریستوا و لوس ایریگاره برخی از شناخته‌شده‌ترینِ این اشخاص هستند. همه‌ی این افراد نظریات اجتماعی داده‌اند ولی پشتوانه‌ی تحلیل‌های‌شان روانکاوی است. مکتب فرانکفورت یکی از اصلی‌ترین پایگاه‌های نفوذ روانکاوی به حوزه‌ی اندیشه‌ی اجتماعی است. مطابق با تبیین ‌‌‌‌‌‌روانکاوانه‌ی آدورنو و ماکوزه و فروم از جامعه‌ی مدرن، فرد در چنین جامعه‌‌‌‌ای از درون انشقاق‌یافته و از بیرون هم با دیگران بیگانه است. نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت این وضعیت را پیامد نظام سرمایه‌داری می‌دانستند. منظورم این است که آن‌ها تحلیل اجتماعی می‌کنند اما مفاهیمی که به کار می‌برند، کاملاً ‌‌‌‌‌‌روانکاوانه است. «شخصیت انشقاق‌یافته» مفهومی در روان‌شناسی است و آدورنو این اصطلاح را خودش ابداع نکرده است.

بر مبنای این بحث، مایلم در ادامه راجع به آن دو نظریه‌پردازی صحبت کنم که در ابتدای این سخنرانی از آن‌ها نام بردم: کوول و کریستوفر لش. وقتی از روانکاوی در علوم اجتماعی استفاده شد، خیلی از نظریه‌پردازان به سمت مفهوم «خودشیفتگی» یا نارسیسیسم رفتند. برای ‌‌‌‌‌‌‌این‌که بتوانیم بحث‌های بعدی را متوجه بشویم، نیاز است تا با مفهوم «خودشیفتگی» از منظر فروید به اختصار آشنا شویم.

خیلی از مفاهیم روانکاوی از اسطوره‌شناسی به عاریت گرفته شده است. معمولاً وقتی از یونگ نام می‌بریم به سراغ اسطوره می‌رویم. اما باید بدانیم، که فروید انسان بسیار کتاب‌خوانده‌ای بود و مطالعات گسترده‌‌‌‌ای در زمینه‌های مختلف و از جمله اسطوره‌شناسی داشت و از دانش خود در این زمینه استفاده‌ی ماهرانه‌ای برای پرداختنِ نظریه‌ی روانکاوی کرد. از جمله اسطوره‌هایی که مورد استفاده‌ی فروید قرار گرفتند، اسطوره‌ی نارسیسوس در ادبیات روم باستان بود. نارسیسوس که بود؟ مطابق با آنچه در اشعار شاعر روم باستان اووید آمده است، نارسیسوس پسر جوان و خوش‌سیمایی بوده که خیلی‌‌‌ها آرزوی وصال او را داشته‌اند. وقتی که شانزده‌ساله می‌شود و به سن بلوغ می‌رسد، نسبت به همه بی‌اعتناست و دلباختگان زیادی دارد. روزی دختری به نام اکو به او دل می‌بازد. اکو دختری است که خدایان تکلم به شیوه آدمیان را برایش ناممکن کرده‌اند. اکو فقط می‌تواند آخرِ جملات دیگران را تکرار کند. مثلاً اگر کسی می‌گفت «کتابم کجاست؟»، او تکرار می‌کرد «کجاست؟ کجاست؟ کجاست؟». امروزه هم وقتی می‌گوییم «این کلمات اکو شد»، منظورمان همین تکرار واژه‌هاست. اکو به شدت به نارسیسوس دل می‌بازد، اما هر چه به سراغش می‌رود پاسخی نمی‌گیرد. روزی نارسیسوس او را می‌بیند و می‌پرسد «کسی آن‌جا هست؟» و اکو می‌گوید، «هست، هست، هست». وقتی که نارسیسوس اکو را می‌بیند، به او بی‌اعتنایی می‌کند. او هم نفرین می‌کند و می‌گوید «امیدوارم همین کاری که با منی که عاشقت هستم کردی، بر سر خودت هم بیاید.» و همین‌طور هم می‌شود. روزی نارسیسوس در آب نگاه می‌کرده و تصویر خودش را می‌بیند و فکر می‌کند کس دیگری است که این‌قدر زیباست. سعی می‌کند به تصویرش نزدیک بشود، اما در آب می‌افتد و غرق می‌شود.

فروید از این اسطوره برای نظریه‌پردازی مفهوم «خودشیفتگی» استفاده می‌کند. او مقاله‌ی مطول و معروفی دارد با عنوان «درآمدی بر خودشیفتگی»که من حدود بیست سال قبل در مجله «ارغنون» ترجمه‌اش کردم. این مقاله در سال ۱۹۱۴ نوشته شده و جیمز استراچی (مترجم و ویراستار معروف آثار فروید) تأکید بسیاری بر این مقاله دارد و معتقد است یکی از محورهای اندیشه‌ی فروید در همین مقاله تبیین شده. فروید در این مقاله دو نوع خودشیفتگی را توضیح می‌دهد، «خودشیفتگی اولیه» و «خودشیفتگی ثانویه». در خودشیفتگی اولیه کودک هنوز قادر به تمایزگذاری بین خود و مادر نیست و فکر می‌کند مادر امتداد خودِ اوست. وقتی مادر بچه را در آغوش می‌گیرد و به او شیر می‌دهد، در روان کودک، بدنِ مادر امتداد بدن خودش تلقی می‌شود. به بیان دیگر، او فکر می‌کند که قدرت خودش باعث شده که مادر بیاید و به او شیر دهد؛ بنابر این، خودش را قادر مطلق تلقی می‌کند. اگر بخواهیم از واژگان لاکان استفاده بکنیم، می‌توانیم بگوییم کودک در این مرحله بین خود و «دیگری» تمایزی نمی‌گذارد. وقتی پوشکش را عوض می‌کنند، فکر می‌کند «من گریه کردم و مادر آمد و مرا از رنج رهانید. من تا این اندازه قوی هستم. من هستم که مادر را کنترل می‌کنم.»

اگر کودک مراحل رشدش را به صورت نرمال یا هنجارین طی کند، به تدریج متوجه می‌شود که دنیای بیرون مستقل از او وجود دارد و او فقط پدیده‌‌‌‌ای در این دنیاست. ‌‌‌‌‌‌‌‌بنابر این بین خود و دیگری، بین نَفْسِ خودش و جهان بیرون، تمایز می‌گذارد. پیامد این تمایزگذاری این است که نیروگذاری روانی‌اش‌‌‌‌‌‌‌‌ به اُبژه‌‌‌ها منتقل می‌شود. اگر این کودک رشد هنجارین داشته باشد، در بزرگسالی می‌تواند عاشق شود. تعریف روانکاوانه‌ی عشق چیست؟ عشق در واقع نیروگذاری روانیِ خود در دیگری است، یعنی یافتن اُبژه یا مصداقی برای امیال. پس می‌توانیم بگوییم کسی که عاشق نمی‌شود در واقع مبتلا به نوعی بیماری روانی است چون هنوز نمی‌تواند نیروی روانیِ درون خودش را به دیگری معطوف بکند. عشق نشانه‌ی سلامت روان است یا به تعبیر فروید، که در این مقاله می‌گوید: «برای بیمار نشدن باید عاشق شویم و اگر بر اثر سرماخوردگی عاجز از عاشق شدن باشیم، آن‌گاه حتما بیمار خواهیم شد.» بیان فروید در ‌‌‌‌‌این‌جا طنزآمیز است. مقصودش این است که انسان نباید به هیچ بهانه‌ای عشق را فراموش کند. عشق بزرگ‌ترین دلیل سلامت روان است.

اما گونه‌ی دومِ خودشیفتگی به دلیل معکوس شدن نیروگذاری روانی صورت می‌گیرد. شخص به جای ‌‌‌‌‌‌‌این‌که نیروی روانیِ خود را به دیگری معطوف کند، به خود باز می‌گرداند. این شکل از خودشیفتگی در بزرگسالی می‌تواند اتفاق بیفتد. به عبارت ساده‌تر، شخصِ مبتلا به خودشیفتگی ثانوی، نیروی شهوی یا اصطلاحاً «لیبیدو»ی خود را به نَفْسِ خودش معطوف می‌کند.

از ‌‌‌‌‌این‌جا باید مشخص شده باشد که موضوع خودشیفتگی در رفتارهای اجتماعی از چه جایگاه مهمی برخوردار است. فراموش نکنیم که هویت فرد در بافتاری اجتماعی و بر اساس روابط بینافردی شکل می‌گیرد. حال سؤال این است که: اگر ما در جامعه‌‌‌‌ای زندگی می‌کنیم که روابط اجتماعی در آن دچار اغتشاش شده است، آن‌وقت چه بلایی سر هویت فردی می‌آید؟ اگر بخواهیم از منظر مکتب فرانکفورت نگاه کنیم، نظام سرمایه‌داری صرفاً به دنبال سود است و به مسائل مرتبط با انسانیت توجهی ندارد. در این نظام، کار کردن، ارتباط با دیگران و به طور کلی حضور اجتماعی یعنی کنار گذاشتن آرمان‌گرایی خودمان و تن دادن به زندگی سخت برای ادامه‌ی بقا. اگر چنین نگاه بکنیم، می‌توانیم بگوییم که تجربیات اجتماعی و فرهنگی‌مان، ما را به سمت، گسیختگی و تجزیه‌ی روانی سوق می‌دهند. پیامد این وضعیت چیست؟

ادامه دارد.


برچسب‌ها: روانکاوی, رابطه‌ی جامعه‌شناسی و روانکاوی, خودشیفتگی, جوئل کوول
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۷   | 

شماره‌ی چهارم فصلنامه‌ی فرهنگی‌ـ‌اجتماعی سیاووشان اخیراً منتشر شد. در این شماره گفتاری از حسین پاینده منتشر شده است با عنوان «روانکاوی و تحلیل‌های کلان اجتماعی».

 

http://s9.picofile.com/file/8324271292/%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B3%D8%AE%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%8C_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%DB%B4.jpg

آنچه در این شماره از حسین پاینده منتشر شده، در واقع سخنرانی او در جلسه‌ی انجمن انسان‌شناسی ایران است. در جلسه‌ی یادشده، علاوه بر حسین پاینده دکتر پیتر ویدمر (بنیانگذار و عضو انجمن روانکاوی فرویدی و استاد روانکاوی در دانشگاه زوریخ) و همچنین دکتر مهرداد عربستانی (استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران و معاون انجمن علمی انسان‌شناسی ایران) سخنرانی کردند. این جلسه در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. آنچه در زیر می‌خوانید، بخش آغازین سخنان حسین پاینده است که در آن شمایی از مطالبی که درباره‌اش سخنرانی خواهد کرد به دست می‌دهد. (متن کامل این گفتار متعاقباً در این وبلاگ قرار خواهد گرفت.)

صحبت‌های من به صورت کلی در مورد این است که آیا روانکاوی که به درمان فرد می‌پردازد، می‌تواند تحلیلی از گروه‌های اجتماعی و به صورت کلی‌تر، از جامعه به دست دهد؟ طرح این پرسش، ضروری است زیرا روانکاوی به تصور ما با فرد سر و کار دارد در حالی که علوم اجتماعی از قبیل انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی همیشه با جمع انسان‌ها سر و کار دارند. چگونه می‌شود روانکاوی را به تحلیل‌های کلان اجتماعی پیوند داد؟ این پرسش اساسی‌ای است که من مطرح می‌کنم. استدلال من در پاسخ به این پرسش این خواهد بود که فروید در مرحله‌ای از اواخر تحقیقاتش، دامنه‌ی نگاهش به آسیب‌ها و اختلال‌های روانی را فراخ‌تر از گذشته کرد و به تعبیری می‌توان گفت نگرشی کلان در خصوص بیماری‌های روانی پیدا کرد. بعد از آن می‌خواهم بحثم را به سمت مفهوم «خودشیفتگی» ببرم، بخصوص «خودشیفتگی ثانوی»، آن‌چنان که در روانکاوی تعریفش می‌کنیم. من در ادامه به تحقیقات دو پژوهشگر برجسته اشاره خواهم کرد که جامعه را از منظر روانکاوانه تحلیل می‌کنند: یکی جوئل کوول و دیگری کریستوفر لش. این خلاصه‌ای از صحبت‌های من است. البته به سبب علائق شخصی خودم، نگاهی نیز به ادبیات و هنر خواهم داشت و مصداقی از شخصیت خودشیفته در یکی از شاخص‌ترین و ماندگارترین آثار سینمای ایران را تحلیل خواهم کرد. من استدلال خواهم کرد که خودشیفتگی بیماری اجتماعی زمانه‌ی ماست و مصادیق وحشتناکش در جامعه‌ی ایران، در روابط اجتماعی مشکل می‌آفریند.


برچسب‌ها: روانکاوی, تحلیل روانکاوانه‌ی فرهنگ, حسین پاینده, خودشیفتگی ثانوی
+ نوشته شده در تاریخ  شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷   | 

مرکز خدمات روان‌شناسی «سیاووشان» هر سال بر اساس بررسی گروه تخصصی روان‌پژوهی و همکاری‌های میان‌رشته‌ای‌اش از میان آثاری که سال گذشته انتشار یافته است، اثری را در حوزه‌ی روان‌پژوهی و فرهنگ برمی‌گزیند و در مراسمی ضمن معرفی اثر و تجلیل از تلاش پدیدآورنده‌ی آن، نشان یادبودی به این مناسبت به صاحب اثر تقدیم می‌دارد. امسال کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه ترجمه‌ی حسین پاینده محور این گزینش قرار گرفت و در مراسمی به تاریخ ۹ مهرماه ۱۳۹۵ با حضور متخصصان حوزه‌های مختلف روان‌پژوهی و انسان‌شناسی، این نشان به پاس تلاش‌های میان‌رشته‌ای او در حوزه‌ی روانکاوی و فرهنگ، بویژه ترجمه‌ی کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه، به حسین پاینده پیشکش شد.


برچسب‌ها: مطالعات میان‌رشته‌ای روانکاوی و فرهنگ, تقدیر از کتاب «روانکاوی فرهنگ عامّه», مرکز خدمات روان‌شناسی سیاووشان, کتاب‌های حسین پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۵   | 

پیشتر در این وبلاگ ترجمه‌ی یک فصل از کتاب فرهنگ خودشیفتگی (نوشته‌ی کریستوفر لش) به علاقه‌مندان مباحث نظری در حوزه‌ی روانکاوی ارائه شد. آنچه در پی می‌آید نوشتاری است از حسین پاینده در تبیین آراء لش و ارتباط آن با نظریه‌ی فروید درباره‌ی خودشیفتگی.


کریستوفر لش، نظریه‌پرداز اجتماعی و استاد تاریخ در دانشگاه راچستر آمریکا، کتاب بسیار معروف خود، فرهنگ خودشیفتگی، را نخستین بار در سال ۱۹۷۹ منتشر کرد. نظرات لش در این کتاب موجی از اظهارنظرهای گوناگون و بحث‌های ثانوی در میان ارباب نظر را موجب گردید، به نحوی که فرهنگ خودشیفتگی به سرعت در فهرست کتاب‌های پُرفروش قرار گرفت و تا به امروز بارها توسط ناشران مختلف در غرب تجدیدچاپ شده است. گرچه لش متعاقباً کتاب‌های دیگری نیز نوشت (از جمله نَفْسِ کمینه، که همان مضمون فرهنگ خودشیفتگی را دنبال می‌کند)، اما شهرت خود را اساساً مدیون فرهنگ خودشیفتگی است.

برنهاد اصلی لش در فرهنگ خودشیفتگی این است که فرهنگ غرب را بحرانی همگانی فرا گرفته است. لش این بحران فرهنگی را ناشی از آنچه «بحران اعتماد» می‌نامد، می‌داند: به سبب وقایعی از قبیل شکست آمریکا در جنگ ویتنام، رکود اقتصادی و قریب‌الوقوع بودن پایان منابع انرژی طبیعی، رهبران سیاسی جامعه به آینده خوشبین نیستند و، به طریق اولی، اعتماد مردم به خِرَدِ این رهبران سلب شده است. قوّت گرفتن احزاب کمونیستی و احیای جنبش‌های هوادار فاشیسم در اروپا، همگی نشانه‌هایی هستند که از همین بی‌اعتمادی حکایت می‌کنند. یکی دیگر از نشانه‌های این بحران، نامربوط تلقی شدن تاریخ با وضعیت امروزی بشر است. لش در مقدمه‌ی کتاب فرهنگ خودشیفتگی راجع به این‌که در گذشته چه تصوری درباره‌ی تاریخ وجود داشت و این‌که چرا آن تصور اکنون دیگر هواخواهان چندانی ندارد، ضمن نقل‌قول از تاریخ‌نگار برجسته دیوید دونالد مبنی بر این‌که تاریخ «بی‌ربط» شده است، می‌نویسد: «تاریخ‌نگاران در گذشته بر این اعتقاد بودند که انسان‌ها از اشتباهات قبلی خود درس عبرت می‌گیرند. اکنون که آینده‌ی جامعه‌ی انسانی مشقّت‌بار و نامطمئن به نظر می‌رسد، گذشته نیز ”نامربوط“ به نظر می‌آید، حتی برای کسانی که زندگی خود را وقف تحقیق درباره‌ی این گذشته می‌کنند» (لش، مقدمه، ص. ۱۴). به موازات این قطع ارتباط با تاریخ، در ادبیات نیز با دنیای ملموس و عینی قطع ارتباط شده است، به نحوی که متنْ دیگر بازنمایی واقعیت محسوب نمی‌شود، بلکه بازتابی است از دنیای درون ذهن هنرمند. لش در مؤخره‌ای که برای چاپ مجدد فرهنگ خودشیفتگی در سال ۱۹۹۰ نوشته است، به زوال اهمیت خانواده در غرب اشاره می‌کند (فرایندی که به اعتقاد او بیش از یکصد سال از شروع آن می‌گذرد) و می‌افزاید که در جامعه‌ی معاصر، نظام آموزشی، رسانه‌ها و «مشاوران خانواده» اقتدار والدین را غصب کرده‌اند. بر خلاف گذشته، این والدین نیستند که در مورد نحوه‌ی تربیت کودکان تصمیم می‌گیرند، بلکه این موضوع توسط نهادهای یادشده به خانواده دیکته می‌شود. از مجموع این بحث‌ها، لش نتیجه می‌گیرد که به دلیل این بحران همگانی فرهنگی، دنیای مدرن در حالی به پیش می‌رود که به آینده هیچ امیدی ندارد.

لش استدلال می‌کند که این تحولات گسترده، پیامدهای روانی خاص خود را به دنبال داشته‌اند. فرهنگ خودشیفتگی، در واقع، تحلیلی از این پیامدها ارائه می‌دهد. به عبارتی، این کتاب کاوشی است در خصوص بُعد روانشناختی تحولات عمده‌ای که در ساختار اقتدار فرهنگی در جامعه‌ی معاصر صورت گرفته است. لش در این کاوش از مفاهیم روانکاوی فرویدی بهره می‌گیرد و به این سبب چه بسا این پرسش برای خواننده مطرح شود که وی چگونه این تناقض را حل می‌کند که روانکاوی به ضمیر ناخودآگاه فردی می‌پردازد و حال آن‌که در مطالعات اجتماعی، رفتار جمعی انسان‌ها بررسی می‌شود؟ برای این پرسش، لش دو پاسخ دارد: نخست این‌که، روانکاوی در عین متمرکز کردن توجه‌اش به فرد، از تحلیل فرایندهای اجتماعی غافل نیست. در واقع، تحلیل رفتار افراد جامعه، جنبه‌هایی از سازوکار رفتار جمعی در آن جامعه را معلوم می‌کند. دو دیگر این‌که، شخصیت فردی، بازتولید فرهنگ جامعه است. فرض بنیادین لش در این کتاب این است که بین نوع شخصیت آحاد هر جامعه‌ای با فرهنگ آن جامعه و ملزومات آن فرهنگ، تناسبی وجود دارد. به سخن دیگر، الگوهای خاص هر جامعه‌ای برای تربیت فرزندان و فرایند اجتماعی شدنِ آنان، از فرهنگ همان جامعه نشئت می‌گیرد و شخصیت فرد را با هنجارهای اجتماعی سازگار می‌کند.

لش در فصل دوم از کتاب فرهنگ خودشیفتگی، با عنوان «خودشیفتگی در زمانه‌ی ما»، تبیین جدیدی از خودشیفتگی به دست می‌دهد که از یک سو با دریافت عامیانه‌ی این مفهوم («خودمحوری» یا «تحسینِ خود») تفاوت دارد، و از سوی دیگر به منزله‌ی پدیده‌ای اجتماعی و فرهنگی، به مدرنیته ربط داده شده است. وی استدلال می‌کند که بیماری‌های روانی در هر دوره‌ای، نمایانگر ساختارهای مَنِشِ افرادی است که در آن دوره زندگی می‌کنند. در دوره‌ی فروید، اغلبِ روان‌رنجوری‌ها از سرکوب غرایز سرچشمه می‌گرفت و لذا او بیشتر با بیمارانی سروکار داشت که برای مثال دچار وسواس یا هراس‌های بی‌دلیل و یا عارضه‌های جسمانی بودند، اما این ناراحتی‌ها در واقع شکلی دگرگون‌شده از اضطراب‌های ناشی از سرکوب شدید غرایز بود. لیکن بیماری غالب در جامعه‌ی مدرن، با روان‌رنجوری‌های دوره‌ی فروید فرق دارد؛ اکنون اختلالات شخصیت، یا به طور اخص «خودشیفتگی»، مشخصه‌ی بارز اکثر کسانی است که از ناراحتی روانی رنج می‌برند.

مانند برخی دیگر از اصطلاحات روانکاوانه (از قبیل «عقده‌ی اُدیپ» و «عقده‌ی الکترا»)، خودشیفتگی (نارسیسیسم) نیز منشأ غیرروانکاوانه و در واقع ادبی دارد. در اسطوره‌های رومی آن گونه که اُوید آن‌ها را ثبت کرده است، نارسیسوس پسری است بس خوش‌سیما که بسیاری کسان آرزوی وصالش را دارند. نارسیسوس به شانزده‌سالگی می‌رسد، اما کماکان از دیگران دوری می‌جوید و حتی به احساسات تحسین‌کنندگانِ خویش نیز بی‌اعتنا می‌ماند. تا این‌که یک روز دختری به نام اکو او را می‌بیند. اکو را الهه‌ای به نام جونو از قدرت تکلم به شیوه‌ی آدمیان محروم کرده است و او فقط می‌تواند گفته‌های دیگران را تکرار کند. بدین ترتیب، گرچه اکو به نارسیسوس دل می‌بازد، اما از بیان عشقِ خود ناتوان است. او فقط به این دل خوش می‌دارد که همه‌جا به دنبال نارسیسوس برود و او را نظاره کند. یک روز نارسیسوس هنگام عبور از بیشه‌ای درمی‌یابد که کسی او را تعقیب می‌کند؛ لذا رو برمی‌گرداند و با صدای بلند می‌پرسد «آیا کسی آن‌جا هست؟». اکو مشتاقانه کلمه‌ی آخر در جمله‌ی نارسیسوس را تکرار می‌کند و می‌گوید «هست!». اما نارسیسوس وقتی اکو را از نزدیک می‌بیند، او را از خود می‌راند و اکو دل‌شکسته از آن‌جا می‌رود. نارسیسوس همچنان به هواخواهان خود بی‌اعتنایی می‌کند، تا این‌که یکی از این دل‌شکستگان روزی نفرین‌کنان خطاب به او می‌گوید: «امیدوارم خودت هم عاشق شوی و هرگز به وصال معشوقت نرسی.» این نفرین به این شکل محقق می‌شود که یک بار نارسیسوس هنگامی که برای نوشیدن آب از برکه‌ای خم شده است، تصویر خودش را بر روی سطح آب می‌بیند و آنچنان به خود دل می‌بازد که نمی‌تواند چشم از خویش برگیرد و نهایتاً ــ به روایتی ــ در آن برکه غرق می‌شود.

فروید اصطلاح خودشیفتگی (نارسیسیسم) را نخستین بار در مقاله‌ی مهم خود با عنوان «پیش‌درآمدی بر خودشیفتگی» (۱۹۱۴) به تفصیل مورد بحث قرار داد، مقاله‌ای که به اعتقاد جیمز استراچی (ویراستار سرشناس ترجمه‌ی انگلیسی آثار فروید) «یکی از محورهای تطور دیدگاه‌های» فروید است (فروید ۱۹۹۱ الف: ۷۰). لش در نوشته‌ی خود به این مقاله و اهمیت آن اشاراتی می‌کند، اما طبیعتاً به توضیح مشروح در مورد بحث‌های فروید نیازی نمی‌بیند. در این‌جا ذکر برخی از نکات اصلی بحث فروید به اختصار برای خوانندگان فارسی‌زبان شاید به درک بهتر مقاله‌ی لش کمک کند. فروید در مقاله‌ی خود بین دو گونه‌ی خودشیفتگی تمایز می‌گذارد: «خودشیفتگی اولیه» و «خودشیفتگی ثانوی». در نظریه‌ی فروید، گونه‌ی نخستِ خودشیفتگی در مرحله‌ای از رشد نیروی شهوی[1] حادث می‌شود و آن زمانی است که کودک خویشتن را مصداق محبوبِ[2] خود قرار می‌دهد. در بدو تولد، کودک از تمایزگذاری بین خود و دنیای پیرامون عاجز است و لذا مصداق امیال یا اصطلاحاً «اُبژه‌ی» او ، نَفْسِ خودش است. هم به سبب این فقدانِ تمایز بین نَفْس و «دیگری»[3] است که کودک تصور می‌کند گریه کردنش سبب رفع گرسنگی اوست (به عبارت دیگر، چون کودک مادر را بخشی از وجود خود می‌پندارد، توجه مادر به رفع نیازهای او ــ از قبیل تغذیه و عوض شدن پوشکش ــ را نشانه‌ی توانایی خودش به انجام هر کاری تصور می‌کند.) چنانچه کودک مراحل رشد را به شکلی هنجارمند طی کند، به تدریج متوجه‌ی این موضوع می‌شود که دنیای پیرامون، وجودی مستقل از او دارد و بدین ترتیب بین نَفْس و «دیگری» فرق می‌گذارد. پیامد درک این تمایز این است که نیروگذاری روانی[4] او در نَفْسش به آرامی جای خود را به نیروگذاری روانی در مصداق امیال می‌دهد. نقطه‌ی اوج این رشد هنجارمند پس از سن بلوغ و در بزرگسالی فرا می‌رسد، یعنی زمانی که فرد عاشق می‌شود. پس کسی که قادر به عاشق شدن نیست، در واقع به نوعی بیماری روانی مبتلاست زیرا هنوز نمی‌تواند نیروگذاری روانی خود را به کسی غیر از خود معطوف کند. عشق نشانه‌ی سلامت روان است، یا به تعبیر فروید: «برای بیمار نشدن باید عاشق شویم، و اگر بر اثر سرخوردگی عاجز از عاشق شدن باشیم، آن گاه حتماً بیمار خواهیم شد» (همان منبع، ۷۸). گونه‌ی دومِ خودشیفتگی، به سبب معکوس شدنِ جریان نیروگذاری روانی از مصداق امیال به «خود»[5] ناشی می‌شود. به عبارت ساده‌تر، شخصِ مبتلا به خودشیفتگی ثانوی، نیروی شهوی خود را از دنیای بیرون به درون (نَفْسِ خویش) معطوف می‌کند. به این ترتیب می‌بینم که در بحث فروید راجع به خودشیفتگی، نکته‌ی اساسی و مهم انتخاب مصداق امیال است. وی آنچه را «مسیرهای منتهی به انتخاب مصداق امیال» می‌نامد، این‌گونه خلاصه می‌کند:

«شخص به دو صورت می‌تواند عشق بورزد:

۱. برحسب شکلی که مبتنی بر خودشیفتگی است [و لذا دل می‌بندد به]:

    (الف) صفات فعلی خودش (به عبارت دیگر، شخص عاشق خودش می‌شود)،

    (ب) صفات قبلی خودش،

    (ج) صفاتی که مایل است داشته باشد،

    (د) کسی که قبلاً بخشی از خود او بوده است.

۲. بر حسب شکلی که مبتنی بر تکیه‌گاه‌جویی (وابستگی عاطفی) است [و لذا دل می‌بندد به]:

    (الف) آن زنی که او را تغذیه می‌کند،

    (ب) آن مردی که او را مراقبت می‌کند.» (همان منبع: ۹۰)

به اعتقاد فروید، عشقِ تکیه‌گاه‌جویانه زمانی به وجود می‌آید که غرایز جنسی از «غرایز ”خود“»[6] استقلال پیدا کند ولی در عین حال حاکی از وابستگی اولیه‌ی شخص به مادرش باشد. در عشقِ مبتنی بر خودشیفتگی، به جای مادرْ این نَفْسِ خودِ شخص است که الگویی برای انتخاب مصداق امیالش می‌شود. این شکل اخیر از عشق را بیمارگونه باید تلقی کرد، چرا که عشق ورزیدن به دیگران را ناممکن می‌کند.

لش در این فصل از کتابش اساساً به خودشیفتگی ثانوی نظر دارد، اما بر خلاف شیوه‌ای که فروید در «پیش‌درآمدی بر خودشیفتگی» در پیش می‌گیرد، آن را با اشاره به عطف نیروی شهوی از دنیای بیرون به دنیای درونِ شخص تبیین نمی‌کند. وی ابتدا ضمن جدل با اریک فروم و سایر نظریه‌پردازانی که «منتقدانِ متأخرِ خودشیفتگی نوین» می‌نامدشان، بین مفهومِ روانشناختی خودشیفتگی و مفهومِ عامیانه‌ی «خودخواهی» تمایز قائل می‌شود و در گام بعدی، ریشه‌های فرهنگی این بیماری را برمی‌شمرَد، ریشه‌هایی که به اعتقاد او عمیقاً با مدرنیته و نحوه‌ی زندگی و کار در جامعه‌ی مدرن پیوند دارد. نشانه‌های خودشیفتگی نوین برای روانکاوِ امروزی، جدید و بی‌سابقه به نظر می‌آید: خودشیفتگان دوره و زمانه‌ی ما افرادی کسل، دلمرده و افسرده‌اند که زندگی خود را بی‌هدف و حتی بی‌ارزش می‌بینند؛ غالباً خود را به انواع بیماری‌های جسمی مبتلا می‌دانند و لذا دائماً احساس اضطراب دارند؛ زمانی که دیگران از آن‌ها تعریف و تمجید می‌کنند، اندکی تسکین می‌یابند، اما به طور کلی از برقراری روابط عمیق عاطفی با دیگران عاجزند و لذا از زندگی خود لذت نمی‌برند و شادکام نیستند. لش در بحث مبسوطی راجع به زمینه‌های بروز خودشیفتگی، دیوانسالاری و ازدیاد تصاویر در فرهنگ معاصر را به عنوان دو عامل اصلی این بیماری ذکر می‌کند.

از آنچه گفته شد چنین برمی‌آید که وجه افتراق رهیافت لش و فروید به مفهوم خودشیفتگی این است که یکی (لش) از راه تحلیل فرهنگی (یعنی با استناد به فرایندهای اجتماعی در جامعه‌ی مدرن) آن را تبیین می‌کند، حال آن‌که دیگری (فروید) آن را ماحصل فرایندهایی کاملاً درونی (یعنی فرایندهای درونِ روانِ فرد) می‌داند. این جمعبندی، چنانچه نظریه‌ی فروید در خصوص خودشیفتگی را به برنهادهای مقاله‌ی «پیش‌درآمدی بر خودشیفتگی» منحصر کنیم و تطور بعدی آراء او را در نظر نگیریم، البته درست است. در واقع فروید در آن مقاله، خودشیفتگی اولیه را مرحله‌ای از رشد می‌داند که بین خودکامجویی[7] و نیروگذاری روانی در «مصداق محبوب» حادث می‌شود و خودشیفتگی ثانوی را نیز صرفاً با اشاره به فرایندهای روانی و نحوه‌ی ارتباط قبلی فرد با والدینش تبیین می‌کند و، به عبارت دیگر، اوضاع اجتماعی را در بروز آن دخیل نمی‌داند. لیکن فروید بعدها ــ بویژه در کتاب معروف تمدن و نارضایتی‌های آن (۱۹۶۱) ــ توجه خود را هر چه بیشتر به عوامل بیرونی و بویژه به پیامدهای تمدن و تعامل نَفْس و جامعه معطوف کرد. در نقد آراء لش می‌توان گفت که این موضوع در بحث او پیرامون خودشیفتگی تقریباً به کلی مسکوت مانده است، به نحوی که وی هیچ اشاره‌ای به تمدن و نارضایتی‌های آن نمی‌کند. همان‌گونه که در زیر استدلال خواهد شد، رهیافت فروید به خودشیفتگی در آثار بعدی‌اش بیشتر بر تحلیل رابطه‌ی فرد و جامعه استوار است تا نظریه‌پردازی صرف در خصوص مراحل رشد روانی فرد.

در تمدن و نارضایتی‌های آن، فروید به منظور معیّن کردن این‌که فرهنگ مدرن چگونه به آسیب روانی در فرد منجر می‌شود، دیدگاه‌های روانکاوانه را به مسائل اجتماعی اِعمال می‌کند، به این صورت که الگوی رابطه‌ی فرزند و والدین را که در آثار قبلی‌اش پرداخته بود، به تعامل فرد و جامعه تعمیم می‌دهد. همان گونه که فروید اشاره می‌کند، «جای پدر یا هر دوی والدین را جامعه‌ی بزرگ‌ترِ انسانی گرفته است» (فروید ۱۹۹۱ ب: ۶۲). اقتدار مستبدانه‌ی پدر/جامعه، فرد را وامی‌دارد که به مجموعه‌ی مشترکی از هنجارها تن در دهد و سرنوشت فردی که آن هنجارها را زیر پا می‌گذارد تا غرایزش را به شیوه‌ای که خود می‌پسندد ارضاء کند، مانند سرنوشت کودکی است که به دور از چشم پدر و مادر در انجام همان کاری افراط می‌ورزد که والدینش منع کرده‌اند. به بیان دیگر، وی یقیناً دچار اضطراب خواهد شد و احساس گناه خواهد کرد. بدین ترتیب، فروید با «قیاس بین فرایند تمدن و مسیر رشد فردی» به این نتیجه می‌رسد که «جامعه نیز فراخودی[8] می‌پروراند که پیشرفت فرهنگی با تأثیرپذیری از آن صورت می‌گیرد» (همان منبع، ۷۸).

به اعتقاد فروید، جامعه‌ی مدرن ماهیتی سرکوبگرانه دارد، زیرا فرد را ملزم می‌کند که اختیار خود را به جامعه تفویض کند. در واقع، به نظر فروید، آنچه وی «گام اساسی به سوی تمدن» می‌نامد، صرفاً پس از این تفویضِ اختیار می‌تواند برداشته شود (همان منبع، ۳۲). به این دلیل، اشتباه است اگر تصور کنیم که تمدن برای بشر آزادی را به ارمغان آورده است؛ بلکه تمدن با قرار دادن یک شرط (ادغام در جامعه) که شادکامی فرد منوط به تحقق آن است، در حقیقت آزادی بشر را محدود کرده است.

تمدن نه فقط آدمی را از حفظ هویت فردی محروم می‌کند، بلکه همچنین بیماری خودشیفتگی را نیز موجب می‌شود. برای درک این موضوع که منظور فروید از «خودشیفتگی» دقیقاً چیست و روش او در تبیین این مفهوم و نیز معنایی که برای آن قائل می‌شود با نظریه‌ی قبلی او در مقاله‌ی «پیش‌درآمدی بر خودشیفتگی» چه تفاوت بنیادینی دارد، باید به سؤالی ــ و نیز پاسخی ــ اشاره کنیم که او در فصل دوم تمدن و نارضایتی‌های آن مطرح می‌کند. پرسش فروید این است: انسان‌ها از زندگی چه می‌خواهند و به چه چیز نائل می‌شوند؟ به زعم فروید، پاسخ تردیدناپذیرِ این سؤال این است که «انسان‌ها در تکاپوی نیل به شادکامی‌اند؛ آن‌ها می‌خواهند شادکام شوند و شادکام بمانند» (همان منبع، ۱۳). لیکن تحقق این هدفِ ازلی به تعویق می‌افتد، زیرا آدمی از سه طرف دائماً در معرض محنت قرار دارد: از طرف بدنش، دنیای بیرون، و همچنین از روابطی که با سایر اعضای جامعه دارد. این آخرین سرچشمه‌ی محنت انسان (روابط اجتماعی)، در نزد فروید واجد کمال اهمیت است و شالوده‌ی نظریه‌ی متأخر او درباره‌ی خودشیفتگی را تشکیل می‌دهد.

فروید در مورد این‌که فرد چگونه ناخودآگاهانه می‌کوشد تا از محنت مصون بماند، چندین روش را برمی‌شمرَد: روی آوردن به مشروبات الکلی، کشتن غرایز، جابه‌جایی نیروی شهوی (به مدد «والایش» یا «تصعید»[9])، ارضاءطلبی از توهماتی که تخیلِ آدمی می‌پرورد، و غیره. اما علاوه بر این روش‌ها، فروید روش دیگری را نیز ذکر می‌کند که به اعتقاد او از همه مؤثرتر است:

«یک رهیافت دیگر، تأثیری بسزاتر و کامل‌تر دارد. در این رهیافت، واقعیتْ یگانه دشمن فرد و منشأ همه‌ی محنت‌ها محسوب می‌شود. با این محنت‌ها به هیچ روی نمی‌توان به زندگی ادامه داد، و لذا اگر فرد بخواهد به هر شکلی شادکام باشد، جز قطع همه‌ی روابطش با واقعیت چاره‌ای ندارد.» (همان منبع، ۱۸)

بدین ترتیب، به گمان فروید، با ناسازگاریِ هر چه بیشترِ دنیای بیرون با ارضاء نیازهای غریزی، سرنوشت محتوم فرد این است که همه‌ی توجه خود را به دنیای درون خودش معطوف کند. فروید در بخش دیگری از کتابش، بر همین نکته با صراحت بیشتری تأکید می‌گذارد:

«عملی‌ترین تدبیر برای محفوظ ماندن از محنتی که ممکن است از روابط انسانی متوجه‌ی آدمی شود، انزوای اختیاری است، یعنی این‌که انسان با مردم نجوشد. آن شادکامی‌ای که از این راه حاصل می‌آید … شادکامیِ آرامش است. چنانچه انسان بخواهد مشکل را یکه‌وتنها حل کند، در برابر دنیای دلهره‌آورِ بیرون، فقط با روی گرداندن از آن دنیا می‌تواند از خویش دفاع کند.» (همان منبع، ۱۴)

انزوای اختیاری، نجوشیدن با دیگران، دست‌یازی به شادکامی به مدد آرامش، دنیای دلهره‌آورِ بیرون، روی گرداندن از دنیا ــ این‌هاست عباراتی که فرویدِ تمدن و نارضایتی‌های آن برای توصیف خودشیفتگی به کار می‌برد. بدین ترتیب، خودشیفتگی پیامد تعامل تنش‌آمیز و تشویش‌آورِ نَفْسِ فردی و جامعه است. در مقاله‌ی «پیش‌درآمدی بر خودشیفتگی»، فروید بحث خود را با شرح فرایندهای درونی‌ای آغاز کرد که ضرورتاً به خودشیفتگی منجر می‌شوند و در پایان به رابطه‌ی فردِ خودشیفته با دنیای بیرون پرداخت؛ حال آن‌که وی در این‌جا شیوه‌ی استدلال خود را وارونه می‌کند، یعنی نخست تعامل فرد با دنیای بیرون را توضیح می‌دهد و سپس با توصیف فرایندهای بیمارگونه‌ی درونی‌ای که از این تعامل منتج می‌شوند، به بحث پایان می‌دهد. پس می‌توان نتیجه گرفت که تبیین فروید از خودشیفتگی، در اواخر عمرِ او دچار تحولی مهم شد، یعنی زمانی که وی توجه خود را از مسائل مربوط به روان‌رنجوریِ فردی به مسائل کلی‌تر در خصوص تمدن، فرهنگ و بیماری اجتماعی معطوف کرد. این همان عطف توجهی است که در مقاله‌ی کریستوفر لش مسکوت مانده، اما در بحث بدیع او درباره‌ی خودشیفتگی در دوره و زمانه‌ی ما مشهود است.

مراجع

Freud, Sigmund. “On Narcissism: An Introduction.” 1914. Trans. Angela Richards. On Metapsychology. Ed. James Strachey. The Penguin Freud Library. Vol. 11. London: Penguin, 1991.

-----. Civilization and Its Discontents. 1961. Trans. Joan Riviere. Civilization, Society and Religion. Ed. James Strachey. The Penguin Freud Library. Vol. 12. London: Penguin, 1991.

Lasch, Christopher. The Culture of Narcissism: American Life in An Age of Diminishing Expectations. 1979. New York: Norton, 1991.



[1]. libido

[2]. love-object

[3]. Other

[4]. cathexis

[5]. ego

[6]. ego-instincts

[7] . autoeroticism

[8]. super-ego

[9]. sublimation


برچسب‌ها: کریستوفر لش, خودشیفتگی, نارسیسیسم, فرهنگ خودشیفتگی
+ نوشته شده در تاریخ  دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴   | 

تأثیرات اجتماعی بر خودشیفتگی

در هر دوره و زمانه‌ای، بیماری‌های خاصِ همان دوره به وجود می‌آیند. این بیماری‌ها را باید شکلی افراطی از ساختارهای بنیانی مَنِشِ افرادِ آن جامعه دانست. در دوره‌ی فروید، هیستری و روان‌رنجوری وسواسی، ترجمان شکلی افراطی از ویژگی‌های شخصیتی سرمایه‌داری در مرحله‌ی اولیه‌ی رشد این نظام بودند (میل به تملّک، کار کردن با تمام وجود، و سرکوب شدید امیال جنسی). در زمانه‌ی ما، بیماری‌های پیشاروان‌گسیختگی[1]، بیماری‌های مرزی، اختلالات شخصیت و همچنین خودِ روان‌گسیختگی، توجه فزاینده‌ای را به خود معطوف کرده‌اند. این «تغییر شکل روان‌رنجوری را از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون، شمار بسیار فزاینده‌ای از روانپزشکان توصیف کرده‌اند». به گفته‌ی پیتر جیوواکچینی: «متخصصان بالینی دائماً به بیمارانی برمی‌خورند که ظاهراً تعدادشان رو به افزایش است و نشانه‌های بیماری‌های‌شان با طبقه‌بندی‌های جاریِ امراض روانی همخوانی ندارد.» درد و رنج این بیماران همراه با «نشانه‌های قطعی» نیست، بلکه آنان از ناراحتی‌هایی مبهم و نامشخص شِکوه می‌کنند». جیوواکچینی می‌افزاید: «تقریباً همه می‌دانند که منظور من از ”این نوع بیماران“ چه کسانی هستند.» اهمیت رو به تزاید «اختلالات مَنِشی» ظاهراً حکایت از تغییری بنیانی در سامان شخصیت [انسان معاصر] دارد، یعنی تغییر از آنچه «درون‌وابستگی»[2] نامیده شده است به خودشیفتگی.[3]

الن ویلیس در سال ۱۹۶۸ استدلال کرد که تغییر در «الگوهای روان‌رنجوری» با «تجربه‌ی شخصی روانکاوانِ قدیمی‌تر، همخوانی داشت»، حال آن‌که روانکاوان جوان‌تر «به دلیل مغایرت توصیف‌های پیشینِ روان‌رنجوری با مشکلات بیمارانی که هر روز به مطب آنان مراجعه می‌کردند، به این تغییر پی بردند. می‌توان گفت که این تغییری است از روان‌رنجوری‌های واجد نشانه[های معیّن]، به اختلالات مَنِشی.»[4] هاینتس لیختنشتاین ابتدا با این حکم مخالف بود که تغییر یادشده، مبیّن تحول در ساختار شخصیت است. لیکن وی در سال ۱۹۶۳ نوشت که «تغییر در الگوهای روان‌رنجوری»، دیگر از «حقیقتی معروف» حکایت دارد.[5] این قبیل گزارش‌ها، در دهه‌ی ۱۹۷۰ بیش‌ازپیش شایع شدند. هربرت هندین اشاره می‌کند که «تصادفی نیست که در حال حاضر، دو موضوع عمده در روانکاوی عبارت‌اند از کشف دوباره‌ی خودشیفتگی و تأکیدی جدید بر اهمیت روانشناختی مرگ».[6] مایکل بلداک می‌نویسد: «بیماری‌های ناشی از خودشیفتگی در این چند دهه‌ی پیش از هزاره [سوم]، برای عمومِ روانکاوان همان حکمی را دارد که … روان‌رنجوری‌های وسواسی برای فروید و همکاران اولیه‌اش … در اوایل قرن بیستم داشت. به طور کلی، امروزه با بیمارانی سروکار نداریم که به علت هیستری، از ناحیه‌ی پا فلج شده و یا دچار وسواسِ شستن دست‌های‌شان باشند. در عوض، این نَفْسِ روان‌شان است که بی‌حس شده است یا این‌که در تلاشی طاقت‌فرسا و پایان‌ناپذیر برای تمیز کردن خودشان، ناگزیرند دائماً خود را بسابند.»[7] این بیماران «مالامال از احساس پوچی‌اند و عزت نَفْس‌شان عمیقاً خدشه‌دار شده است» (همان‌جا، ص. ۳۸). برنِس ا. مور اشاره می‌کند که بیماری‌های ناشی از خودشیفتگی به میزان زیادی افزایش یافته‌اند.[8] شلدن باخ می‌نویسد: «عادت کرده بودیم بیمارانی را ببینیم که به علت ابتلا به وسواسِ شست‌وشوی دست، یا هراس‌های بیمارگونه و روان‌رنجوری‌های شناخته‌شده به ما مراجعه می‌کردند. امروزه اغلبْ خودشیفتگان به مطب‌مان می‌آیند.»[9] گیلبرت ج. رُز اعتقاد دارد که روانکاوی «شیوه‌ای تحلیلی برای درمان است، حال آن‌که این شیوه به طرز نامناسبی» به زندگی روزمره تسرّی داده شده و این کار به «تساهل عام در امور جنسی» و «میدان دادنِ بیش از حد به غریزه» کمک کرده، که این به نوبه‌ی خود گسترش «اختلالات ناشی از خودشیفتگی در هویت» را شدت داده است.[10] به گفته‌ی جوئل کوول، تحریک امیال کودکانه از طریق تبلیغات، غصب اقتدار والدین توسط رسانه‌ها و مدارس، و نیز معقول‌سازی زندگی درونی همراه با وعده‌ی کاذبِ تحقق آرزوهای شخصی، نوعی «فرد اجتماعی» جدید را به وجود آورده است. «حاصل این وضعیت، روان‌رنجوری‌های کلاسیک نیستند که در آن‌ها اقتدار پدرسالارانه، انگیزه‌های دوران طفولیت را سرکوب می‌کند؛ بلکه ما با نوع مدرنی از روان‌رنجوری روبه‌رو هستیم که در آن، انگیزه‌ای تحریک می‌شود، انحراف می‌یابد و سپس نه از مصداقی مناسب برای ارضاء شدن برخوردار می‌گردد و نه این‌که به شکلی منسجم مهار می‌شود. … کل این عقده، که خارج از اراده‌ی فرد و نه تحت اختیار او شکل می‌گیرد، ویژگی‌های کلاسیکِ روان‌رنجوری را از دست می‌دهد و برخلاف شیوه‌ی کلاسیک، دیگر نمی‌توان از راهِ بازگرداندن آن انگیزه به ضمیر آگاه، فرد را درمان کرد.»[11]

اشاره‌ی محققان مختلف به افزایش تعداد بیماران خودشیفته لزوماً به این معنا نیست که اختلالات ناشی از خودشیفتگی در میان مردم کلاً شایع‌تر از گذشته است، یا این‌که این اختلالات از روان‌رنجوری‌های تبدیلیِ[12] کلاسیک رایج‌تر شده‌اند. شاید این اختلالات، سریع‌تر [از سایر بیماری‌های روانی] توجه روانپزشکان را به خود جلب می‌کنند. ایلزا ویت مدعی است که «با بیشتر شدن آگاهی در خصوص واکنش‌های تبدیلی و عامّه‌پسند شدن نوشته‌های روانپزشکانه، تظاهرات جسمی هیستری – که اکنون دیگر ”از مُد افتاده‌اند“ – از نظر طبقاتِ آگاه‌ترْ مشکوک تلقی می‌شوند. به همین سبب، اکثر پزشکان اظهار می‌دارند که نشانه‌های آشکارِ [روان‌رنجوری‌های] تبدیلی اکنون به ندرت مشاهده می‌شوند و – اگر هم مشاهده شوند – آن هم فقط در میان افراد عامی».[13] عطف توجه به اختلالاتِ مَنِشی در نوشته‌های بالینی اخیر ، احتمالاً باعث می‌شود که روانپزشکان حساسیت فزون‌تری به وجود این اختلالات نشان دهند. لیکن این احتمال به هیچ وجه از اهمیت این موضوع نمی‌کاهد که روانپزشکان شیوع خودشیفتگی را تصدیق می‌کنند، بویژه وقتی این تصدیق زمانی مطرح می‌شود که خودشیفتگی جدید و گرایش بیمارگونه به مجذوب شدن در خویشتن در مطبوعات نیز مورد بررسی قرار می‌گیرد. خودشیفته کم‌وبیش به همان دلایلی مورد توجه روانپزشکان قرار می‌گیرد که نه فقط در جنبش‌های آگاهی‌طلبانه و کیش‌های مشابه، بلکه در مؤسسات تجاری، سازمان‌های سیاسی و ادارات دولتی نیز فرد شاخصی شده است. به رغم همه‌ی درد و رنجی که می‌کشد، شخص خودشیفته واجد بسیاری خصائص است که در نهادهای دیوانسالارانه موفقیت را برایش به ارمغان می‌آورند، زیرا این نهادها برای روابطِ بین افراد ارزش فراوانی قائل‌اند، دلبستگیِ شخصیِ عمیق را منع می‌کنند و در عین حال خودشیفته را به دیده‌ی تأیید می‌نگرند، همان تأییدی که او برای اعتبار بخشیدن به عزتِ نَفْسش نیاز دارد. خودشیفته در زندگی حرفه‌ای غالباً فرد بسیار موفقی است، هرچند که ممکن است به شیوه‌های درمانی‌ای متوسل شود که وعده می‌دهند زندگی را برایش معنادار کنند و بر حس پوچی او فائق آیند. وی ذاتاً قادر است برداشت‌های دیگران از شخص خودش را طبق میلش تنظیم کند و تسلط او بر ظرافت‌های این کار در سازمان‌های سیاسی و تجاری، نیازهایش را به خوبی رفع می‌کند، زیرا در این سازمان‌ها «به چشم خوردن»، «شتاب» و خوش‌سابقگیْ بیشتر از عملکردِ فرد اهمیت دارند.[14] در وضعیتی که «مقیّد بودن به تشکیلات» جای خود را به «مهارت در به دست آوردن امتیاز یا پیروزی بر حریف می‌دهد» (به عبارت دیگر، زمانی که «دوره‌ی وفاداری» در مؤسسات تجاری آمریکا جای خود را به دوره‌ی «بازی موفقیت مدیران» می‌دهد)، فرد خودشیفته امکان می‌یابد تا قابلیت‌های خود را نشان دهد.

مایکل مکابی در تحقیقی راجع به ۲۵۰ تن از مدیرانِ دوازده شرکت عمده‌ی تجاری، در توصیف سنخ جدید مسئولان این شرکت‌ها با لحنی کم‌وبیش همدلانه می‌نویسد که اینان کسانی هستند که با انسان‌ها کار می‌کنند و نه با ابزار و لوازمِ کار، و هدف‌شان تجربه کردن «وجد و شعفِ حاصل از اداره‌ی امورِ افراد تحت مسئولیت‌شان و کسب موفقیت» است و نه سلطه‌جویی در بازار.[15] آنان می‌خواهند که «به چشم دیگران، قهرمان باشند و بیشترین هراس‌شان از این است که بازنده نامیده شوند» (همان‌جا، ص. ۱۰۴). به جای دست‌وپنجه نرم کردن با وظیفه‌ای اساسی یا مشکلی که راه‌حل می‌طلبد، آن‌ها – به دلیل «نیاز به فرمان راندن» – توان خود را در رویارویی با دیگران به بوته‌ی آزمایش می‌گذارند. همان‌گونه که در یک کتاب درسی جدید برای مدیران آمده، امروزه موفقیت «صرفاً به معنای پیش رفتن نیست»، بلکه «به مفهوم جلو افتادن از دیگران است».[16] مدیر جدید که بانشاط، بشاش و «وسوسه‌انگیز» است،[17] می‌خواهد که به قول مکابی «توهم برخورداری از انتخاب‌های نامحدود را حفظ کند» (همان‌جا، ص. ۱۰۷). او چندان قادر نیست که «با دیگران روابطی نزدیک برقرار کند و یا خود را به رابطه‌ای اجتماعی متعهد بداند». حتی به شرکتی که برایش کار می‌کند هم چندان احساس وفاداری ندارد. یکی از مدیران اجرایی می‌گوید «وقتی که شرکت مدام او را وادار به کارهای گوناگون نمی‌کند»، به او احساس قدرت دست می‌دهد. در صعود به مراتب بالاتر، وی مشتریان قدرتمندی به وجود می‌آورد و می‌کوشد آن‌ها را علیه شرکتِ خود به کار برد. طبق برنامه‌ریزی‌های او، «به مشتری بسیار عمده‌ای نیاز دارید که همواره با مشکل روبه‌رو است و می‌خواهد که شرکت در کار خود تحول ایجاد کند. به این ترتیب، می‌توانید بر شرکت – و همچنین بر آن مشتری – همواره و خودبه‌خود اِعمال قدرت کنید. من دوست دارم امکان انتخاب را همیشه برای خودم باز نگه دارم» (همان‌جا، ص. ۱۰۸). یکی از استادانِ رشته‌ی مدیریت با صحّه گذاردن بر این ترفند، می‌نویسد که به اعتقاد او «همذات شدنِ بیش از حد» با شرکت، «موجب به وجود آمدن مؤسسه‌ای با تسلط بسیار زیاد بر زندگی حرفه‌ای و سرنوشت کسانی می‌شود که از صمیم دل به آن شرکت ایمان دارند». به نظر این استاد، هرچقدر شرکت بزرگ‌تر باشد، به همان میزان برای مدیران اجرایی مهم‌تر است که «زندگی حرفه‌ای خود را برحسب … انتخاب‌های آزادانه‌ی خودشان اداره کنند» و «بیشترین انتخاب‌ها را برای خود امکان‌پذیر نگه دارند».[18]

به گفته‌ی مکابی، مدیر رند و پیروزی‌طلب «نظرات جدید را می‌پذیرد، اما اعتقاداتش راسخ نیستند»[19]. با هر سنخی وارد معامله می‌شود، حتی اگر اصول و اعتقاداتِ آنان را مردود بداند. وی که مستقل‌تر و مدبّرتر از فرد مقیّد به شرکت است، می‌کوشد تا شرکت را برای رسیدن به مقاصدِ خودش مورد استفاده قرار دهد و از این هراس دارد که اگر این کار را نکند، «شرکت او را کاملاً تضعیف خواهد کرد» (همان‌جا، ص. ۱۱۵). او روابط صمیمی را نوعی دام تلقی می‌کند و در عوض «فضای هیجان‌آور و شهوت‌انگیزی» را ترجیح می‌دهد که مدیران اجراییِ امروزی در محیط کارشان حاکم می‌کنند، یعنی محیطی که در آن، «منشی‌ها دامن کوتاه می‌پوشند، رئیس‌شان را ستایش می‌کنند و دائماً با او لاس می‌زنند» (همان‌جا، ص. ۱۶۲). مدیر رند و پیروزی‌طلب در روابط شخصی با کلیه‌ی اشخاص، به تحسین یا هراسی متکی است که برای صحّه گذاردن بر «پیروزمند» بودنِ خودش در دیگران القا می‌کند. همزمان با بالا رفتن سنش، جلب توجه دیگران – توجهی که بنیان رشد و ترقی اوست – برایش بیش‌ازپیش دشوار می‌شود. در واقع، او در شغلش به وضع ثابتی می‌رسد که نمی‌تواند از آن فراتر رود، زیرا – همان‌گونه که مکابی اشاره می‌کند – بالاترین مقام‌ها کماکان به کسانی تعلق می‌گیرد که «از عصیانگریِ نوجوانی دست برمی‌دارند و دست‌کم تا حدودی به اهداف تشکیلات متعهد می‌شوند» (همان‌جا، ص. ۱۰۶). بدین ترتیب، شغل برای چنین کسی به آرامی گیرایی خود را از دست می‌دهد. وی که علاقه‌ی چندانی به استادکار شدن ندارد، به مجرد این‌که جذابیت نوجوانانه‌ای که شالوده‌ی دستاوردهایش است رو به اضمحلال می‌گذارد، دیگر نمی‌تواند آن دستاوردها را مایه‌ی دلخوشی خود بداند. رسیدن به میانسالی برای او ضربه‌ای هولناک است: «وقتی که جوانی، بنیه و حتی شوق‌وشعف پیروز شدن از بین می‌رود، او نیز افسرده و بی‌هدف می‌شود و از خود می‌پرسد که مقصود از زندگی کردن چیست. تلاش جمعی دیگر موجب شور و شوقش نمی‌شود و او نمی‌تواند خود را وقف هدفی فراتر از خود کند … و لذا به شدت احساس تنهایی می‌کند» (همان‌جا، ص. ۱۱۰). با توجه به عمومیت این روالِ شغلی، جای تعجب نیست که روانشناسی عامّه‌پسند این‌قدر به «بحران میانسالگی» و راه‌های فائق آمدن بر آن می‌پردازد.

در رمان باندبازی در اداره، نوشته‌ی ویلفرید شْید، خانمی شوهردار می‌پرسد: «آقای فاین و آقای تِیلور اختلافاتی جدی دارند، این‌طور نیست؟» شوهر این شخصیت پاسخ می‌دهد: «موضوع واقعی، مهار کردن ”خود“ است.»[20] یوجین امرسون جنینگز در تحقیقی راجع به شیوه‌های مدیریت، با ابراز خرسندی از اضمحلال روحیه‌ی تعهد به تشکیلات و پیدایش «عصر تحرک شغلی»، تأکید می‌ورزد که «تحرک در شرکت، بیش از صِرفِ عملکرد شغلی است». در این‌جا، «سبکِ کار کردن، … زبردستی … تواناییِ گفتن و انجام دادنِ تقریباً هر کاری بدون برانگیختن خصومت دیگران» است که اهمیت دارد. به نوشته‌ی جنینگز، مدیری که تحرک صعودی داشته باشد، می‌داند با اطرافیانش چگونه رفتار کند ــ [و اطرافیانش عبارت‌اند از:] «تاقچه‌نشین» که از «وقفه در تحرک» رنج می‌برد و به موفقیت دیگران حسد می‌ورزد؛ «تیزهوش»؛ «مافوقِ واجد تحرک». «آن مدیر اجرایی که مفهوم تحرک را تیزهوشانه درمی‌یابد»، آموخته است که به روابط قدرت در محل کارش «پی ببرد» و «جنبه‌های ناپیداتر و ناشنیده‌ترِ رئیسانش را درک کند، بویژه مرتبه‌ی آنان نسبت به همگنان و افراد مافوق‌شان». چنین مدیری «از کمترین نشانه‌ها می‌فهمد که چه کسانی مراکز قدرت‌اند و خواهان این است که بیشتر به چشم آنان بخورد و بیشتر با آنان در تماس باشد. او با سخت‌کوشی مقام و امکانات خود را در نزد آنان کسب می‌کند و از هر فرصتی برای آموختن راه و روش‌شان بهره می‌گیرد. وی هر گاه که بتواند، آن کسانی را که در جامعه بانی و مصدر امورند مورد ارزیابی قرار می‌دهد».[21]

جنینگز «بازی موفقیت مدیر اجرایی» را کراراً به مسابقه‌ای ورزشی یا به بازی شطرنج تشبیه می‌کند و به گونه‌ای به زندگی مدیر اجرایی می‌پردازد که گویی این موضوع ــ مانند با پا زدن توپ به داخل تورِ دروازه و یا جابه‌جا کردن مهره‌های شطرنج ــ امری دلبخواهانه و نامربوط به موفقیت است. او هرگز عواقب اجتماعی و اقتصادیِ تصمیمات مدیران یا قدرتی را که آنان بر کل جامعه اِعمال می‌کنند، مورد بحث قرار نمی‌دهد. از نظر مدیری که در پی کسب منافع مالی خود است، برخورداری از پول و نفوذ نیست که قدرت می‌آفریند، بلکه «شتاب»، «تصویری پیروزمند» و حُسنِ شهرت به عنوان فردی پیروز است که به او قدرت می‌دهد. این دیگران‌اند که ما را قدرتمند تلقی می‌کنند و لذا قدرت، هیچ‌گونه دلالت عینی ندارد (همان‌جا، ص. ۱۸۱).

نگرش مدیران شرکت‌ها درباره‌ی جهان ــ بنا به توصیف جنینگز، مکابی و همچنین خودِ مدیران ــ ، عیناً مانند دیدگاه فردِ خودشیفته است؛ یعنی آنان نیز دنیا را انعکاسی از نَفْسِ خود قلمداد می‌کنند و فقط زمانی به وقایع بیرونی علاقه نشان می‌دهند که آن وقایع تصویر خودِ آنان را منعکس کند. محیط‌های متراکمِ بینافردی در دیوانسالاری جدید که کار در آن‌ها کیفیتی انتزاعی و تقریباً به کلی مجزا از عملکرد شغلی می‌یابد، دقیقاً به سبب ماهیت‌شان موجب و مشوق واکنشی مبتنی بر خودشیفتگی‌اند. با این حال، دیوانسالاری صرفاً یکی از چندین عامل مؤثر اجتماعی است که خودشیفتگی را بیش‌ازپیش بارز می‌کنند. یکی دیگر از این عوامل مؤثر، بازتولیدِ ماشین‌وارِ فرهنگ، یا به عبارتی ازدیاد تصاویر دیداری و شنیداری در «جامعه‌ی نمایش‌ها»ست. ما در گردابی از تصویر و پژواک زندگی می‌کنیم که با ایجاد وقفه در تجربه، آن را مجدداً با دور آهسته برای‌مان به نمایش می‌گذارند. دوربین‌ها و انواع دستگاه‌های ضبط‌کننده نه فقط تجربه را ثبت می‌کنند، بلکه با دگرگون کردن کیفیت آن، بخش زیادی از زندگی مدرن را به یک اتاق عظیم پژواک یا تالار آینه‌کاری‌شده تبدیل می‌کنند. [در نتیجه،] زندگی به صورت رشته‌ای متوالی از تصاویر یا علائم الکترونیکی بازنمود می‌یابد، رشته‌ای از تأثرهای ذهنی که به مدد عکاسی، فیلم سینمایی، تلویزیون و دستگاه‌های ضبط‌کننده‌ی پیشرفته، ثبت و بازتولید شده‌اند. زندگی مدرن به قدری تحت تأثیر تصاویر الکترونیکی قرار دارد که واکنش ما به دیگران ناگزیر به گونه‌ای است که گویی رفتار آن‌ها ــ و همچنین رفتار خودمان ــ ضبط و همزمان برای تماشاگرانی ناپیدا به نمایش گذاشته می‌شود و یا این‌که برای بررسی دقیق‌ترِ آتی، بایگانی می‌گردد. «لبخند بزنید، زیرا که در مقابل دوربین مخفی قرار دارید!» ورود ناخوانده‌ی این چشمِ بینای همه‌چیز به زندگی روزمره، دیگر شگفت‌زده یا غافلگیرمان نمی‌کند. برای لبخند زدن دیگر نیازی به یادآوری نداریم. لبخندی دائمی بر چهره‌ی ما نقش بسته است و حالا دیگر خوب می‌دانیم که تصویر این لبخند از کدام‌یک از زوایای مختلف، منافع‌مان را به بهترین نحو تأمین می‌کند.

ازدیاد تصاویر، احساس ما از واقعیت را تضعیف می‌کند. همان‌گونه که سوزان سانتگ در تحقیق خود پیرامون عکاسی متذکر می‌شود، «واقعیت هرچه بیشتر به آن تصاویری شباهت یافته است که دوربین‌ها نشان‌مان می‌دهند». ما به صحّت ادراک‌مان شک می‌کنیم تا این‌که دوربین آن ادراک را تصدیق کند. تصاویر برداشته‌شده با دوربین عکاسی، سند اثبات وجود ما تلقی می‌شوند، به نحوی که بدون این تصاویر حتی گذشته‌ی خودمان را نیز به دشواری می‌توانیم به یاد آوریم. سانتگ اشاره می‌کند که در سده‌ی هجدهم و نوزدهم، خانواده‌های بورژوا برای نشان دادن شأن و مرتبه‌ی خانوادگی‌شان از نقاشان می‌خواستند که تصویر آنان را بِکشند، حال آن‌که امروزه آلبوم عکس‌های خانوادگی، هستی داشتن فرد را به ثبوت می‌رسانند. بایگانی مستندِ رشد فرد از زمان طفولیت به بعد در آلبوم خانوادگی، یگانه مدرک هستیِ او را که معتبر تلقی می‌شود در اختیارش قرار می‌دهد. سانتگ اعتقاد دارد که دوربین «کاربردهای متعددی مبتنی بر خودشیفتگی» دارد که ازجمله مهم‌ترین آن‌ها «نظارت بر خود» است، زیرا نه فقط امکان تفحّص بی‌وقفه درباره‌ی خویشتن را به لحاظ فنی فراهم می‌آوَرَد، بلکه همچنین به این دلیل که حس هویت فردی را تابع مصرف تصاویر نَفْس می‌کند و در عین حال واقعیت داشتنِ دنیای بیرون از نَفْس را مورد تردید قرار می‌دهد.[22]

با نگهداری تصاویر نَفْس در مراحل گوناگونِ رشد، دوربین تصور قبلی ما از رشد به منزله‌ی پرورش اخلاقی را تضعیف و این باورِ منفعلانه را ترویج می‌کند که رشد عبارت است از عبور از مراحلی معیّن در زندگی، مراحلی که باید در زمان مقرر و همچنین با توالی مقرر طی شوند. شیفتگی کنونی ما به مراحل مختلف حیات، نشان‌دهنده‌ی آگاهی از این امر است که موفقیت در دنیای سیاست یا تجارت، منوط به دستیابی به اهداف معیّن طبق برنامه‌ی زمان‌بندی‌شده‌ی معیّن است. البته این شیفتگی همچنین بازتابی است از سهولت ثبت مراحل رشد به مدد دستگاههای الکترونیکی. این موضوع ما را به تحول فرهنگی دیگری رهنمون می‌کند که از جمله موجبات گستردگی خودشیفتگی است و آن را به لحاظ فلسفی ترغیب می‌کند: پیدایش مسلکی که با ترویج درمان، رشد هنجاریِ روان را [فقط] طبق برنامه‌ای معیّن درست می‌داند و با این دیدگاه، تفحّصِ مضطربانه درباره‌ی نَفْس را بیش‌ازپیش تشویق می‌کند. آرمان برخورداری از رشد هنجاریْ این هراس را به وجود می‌آورد که هرگونه عدول از هنجار، از یک بیماری روانی سرچشمه می‌گیرد. پزشکان معاینه‌ی دوره‌ای بیماران‌شان را به نوعی کیش و آئین تبدیل کرده‌اند (توجه دارید که این معاینات به طریق اولی به مدد انواع دوربین و سایر دستگاه‌های ثبت‌کننده انجام می‌شود) و این باور را در میان بیماران‌شان اشاعه داده‌اند که برای برخورداری از سلامت باید همواره مراقبِ خود بود و علائم بیماری‌ها را ــ با استفاده از فناوری پزشکی ــ به موقع تشخیص داد. کسی که به پزشک مراجعه می‌کند، تا زمانی که عکس‌های برداشته‌شده با اشعه‌ی ایکس «سلامت کامل» او را تأیید نکنند، نمی‌تواند از نظر جسمی یا روانی خود را ایمن بداند.

پزشکی و روانپزشکی (یا از دیدگاهی کلی‌تر، نگرش و طبع ظریفِ درمان‌طلبی که بر جامعه‌ی مدرن حاکم شده است) الگوی ایجادشده توسط سایر عوامل مؤثر فرهنگی را تقویت می‌کنند. مطابق با این الگو، فرد دائماً خود را وارسی می‌کند تا ببیند آیا نشانه‌های سالخوردگی و ناتندرستی، علائم برملاکننده‌ی فشار روانی، یا کاستی‌ها و نقیصه‌هایی که ممکن است گیرایی او را بکاهند، و یا ــ از طرف دیگر ــ نشانه‌های اطمینان‌بخشی حاکی از این‌که زندگی او طبق برنامه [هنجاری] به پیش می‌رود، در او یافت می‌شوند یا خیر. پزشکی در عصر جدید انواع طاعون و بیماری‌های همه‌گیر را ریشه‌کن کرده، اما شکل‌های جدیدی از دلواپسی را نیز به وجود آورده است. به همین ترتیب، دیوانسالاری زندگی را کلیشه‌ای و حتی ملال‌آور کرده، ولی در عین حال جنگِ همه علیه همه را، به شکلی نو، دوباره رواج داده است. جامعه‌ی بیش از حد سازمان‌یافته‌ی معاصر، که سازمان‌های بزرگ در آن تفوق دارند اما از به دست آوردن حمایت مردم عاجزند، از برخی جهات بیش از سرمایه‌داری تکامل‌نیافته (که هابز وضع طبیعی را بر مبنای آن تبیین کرده بود) به وضعیتی شباهت دارد که در آن همگان با یکدیگر تخاصم می‌ورزند. امروزه اوضاع اجتماعی روحیه‌ی بقا را ترغیب می‌کند، روحیه‌ای که به عادی‌ترین شکل در فیلم‌های نشان‌دهنده‌ی سانحه یا فیلم‌های خیالی درباره‌ی سفرهای فضایی تبلور می‌یابد، یعنی فیلم‌هایی که به طور غیرمستقیم امکان جان به در بردن از سیاره‌ای رو به زوال را برای تماشاگر فراهم می‌آورد. مردم برخلاف گذشته خواب فائق آمدن بر مشکلات را نمی‌بینند، بلکه خواب می‌بینند که از آن مشکلات جان سالم به در برده‌اند. به گفته‌ی جنینگز، در دنیای تجارت «همه تقلا می‌کنند تا به لحاظ عاطفی دچار فروپاشی نشوند»، یا به عبارتی می‌کوشند که «هویت یا ”خودِ“شان را حفظ کنند یا اعتلا بخشند».[23] مفهوم هنجاریِ مراحل رشد، این نظر را ترویج می‌دهد که زندگی مسیری است پُر از موانع گوناگون: هدف انسان این است که با کمترین ناراحتی و رنج به پایان این مسیر برسد. امروزه توانایی استفاده‌ی ماهرانه از آنچه گِیل شْیهی با استعاره‌ای پزشکی «دستگاه‌های حفظ حیات» می‌نامد، ظاهراً حاکی از عالی‌ترین شکل درایت است: معرفتی که به مدد آن ــ به قول او ــ بدون دلهره به پایان راه می‌رسیم. کسانی که در به‌کارگیری «رویکردِ بدون اضطرابِ شْیهی به کهولت» و ضربه‌های عاطفی در طول زندگی خبره شوند، قادر خواهند بود تا بگویند ــ به قول یکی از اشخاصی که در آزمایش‌های او شرکت کرده است ــ «می‌دانم که می‌توانم بقا داشته باشم … دیگر دلهره ندارم». لیکن، مشکل بتوان این گفته را ابرازِ شادمانه‌ی رضایت نامید. شْیهی می‌نویسد: «به نظر می‌رسد مسلک غالب در این دوره و زمانه، آمیزه‌ای است از بقاطلبی شخصی، گذشته‌گرایی و بدگمانی»؛ اما کتاب راهنمای او درباره‌ی «بحران‌های پیشبینی‌شدنیِ سنینِ بزرگسالی» که کتابی است فوق‌العاده پُرطرفدار با دیدگاهی ظاهراً خوشبینانه درباره‌ی رشد، پرورش و «خودشکوفایی»، با این مسلک به مخالفت برنمی‌خیزد، بلکه اصول و اعتقادات آن را صرفاً به شکلی «انسانگرایانه»تر تکرار می‌کند.[24] «رشد» تبدیل شده است به مترادفی مؤدبانه برای بقا.

جهانبینی تسلیم‌شدگان

شکلبندی‌های جدید اجتماعی، شکل‌های جدیدی از شخصیت را لازم می‌کند، و نیز روال جدیدی برای اجتماعی شدنِ فرد و شیوه‌های جدیدی برای ساماندهی تجربه. مفهوم خودشیفتگی نه جبرگرایی پیش‌پاافتاده‌ی روانشناختی را، بلکه راهی را برای فهم تأثیر روانی تحولات اجتماعی اخیر به ما ارائه می‌دهد، البته با این فرض که نه فقط منشأ بالینی آن، بلکه همچنین [همپیوندی یا] زنجیره بودنِ بیماری روانی و حالت عادی را از یاد نبریم. به بیان دیگر، مفهوم خودشیفتگی شرح نسبتاً دقیقی از شخصیت «آزادشده‌ی» زمانه‌ی ما ارائه می‌دهد، شخصیتی که «گیرا»ست، از وضعیت خود به نحوی کاذب آگاهی دارد، در امور جنسی بی‌بندوبار است، از ارضاء دهانیِ شهوتش بسیار لذت می‌برد، از مادرِ اخته‌کننده می‌هراسد (خانم پُرتنوی[25])، خودبیمارانگار است، برای محفوظ نگه داشتن خود به روابط نزدیک با دیگران تن در نمی‌دهد، از دیگران گریزان است، نمی‌تواند غصه بخورد، و از سالخوردگی و مرگ بسیار واهمه دارد.

به نظر می‌رسد که خودشیفتگی، واقع‌بینانه‌ترین راهِ کنار آمدن با تنش‌ها و اضطراب‌های زندگی مدرن باشد. به همین سبب، اوضاع اجتماعی حاکم به خصوصیاتی از شخصیت خودشیفته منتج می‌شود که، به میزانی متفاوت، در همه‌کس وجود دارد. این اوضاع همچنین خانواده را دگرگون کرده‌اند، یعنی نهادی که به نوبه‌ی خود ساختار بنیادینِ شخصیت را شکل می‌دهد. جامعه‌ای که از نداشتن آتیه‌ی روشن بیمناک است، احتمالاً به نیازهای نسل بعدی چندان توجه نخواهد داشت و بویژه خانواده در چنین جامعه‌ای دچار تأثیرات ویرانگر حس ابدی‌ـ‌‌ازلیِ ناپیوستگیِ تاریخی خواهد شد، که همانا مصیبت جامعه‌ی معاصر است. تلاش والدینِ امروزی برای این‌که فرزندان‌شان احساس کنند مورد مهرومحبت والدین‌اند و نه طفیلیِ آنان، نمی‌تواند بی‌علاقگی بنیادین [به خانواده] را پنهان کند؛ آنان که چیز زیادی برای بهره‌مند کردن نسل آینده ندارند و در هرحال برآوردن خواسته‌های خود را ارجح می‌دانند، [ناگزیر] نگرشی سرد و بیگانه‌وار نسبت به فرزندان‌شان دارند. آمیزه‌ی بی‌اعتناییِ عاطفی با تلاش‌های مختلف برای متقاعد کردن کودک به این‌که محبوبِ خانواده است، نسخه‌ی تجویزی مفیدی برای کسانی است که شخصیت‌شان ساختاری خودشیفته دارد.

الگوهای اجتماعی، به واسطه‌ی خانواده، در شخصیتِ فرد بازتولید می‌شوند. فرد سامان‌های اجتماعی را ــ که پایین‌تر از ضمیر آگاه در اعماق ذهن او جای می‌گیرند ــ به فراموشی نمی‌سپرد، حتی پس از این‌که این سامان‌ها به لحاظ عینی نامطلوب و غیرضروری شوند (همان‌گونه که به اقرار بسیاری کسان، بخش بزرگی از سامان‌های جامعه‌ی معاصر چنین شده‌اند). این تلقی که دنیا مکانی است پُرمخاطره و خصمانه، هرچند که از آگاهی واقع‌بینانه‌ی ما از ناامنی زندگی اجتماعی در عصر حاضر نشئت می‌گیرد، با فرافکنی انگیزه‌های ستیزه‌جویانه‌ی خودشیفتگان به دنیای پیرامون‌شان تقویت می‌شود. این اعتقاد که جامعه [معاصر] آتیه‌ی روشنی ندارد، گرچه مبتنی بر واقع‌بینی خاصی درباره‌ی مخاطرات آینده است، همچنین دلالت بر این دارد که افراد خودشیفته از همذات پنداشتن خویش با آیندگان عاجزند و خود را جزئی از یک جریان تاریخی احساس نمی‌کنند.

ضعیف شدن پیوندهای اجتماعی، که از وضعیت حاکم بر جامعه ــ یعنی ستیز اجتماعی ــ ناشی می‌شود، در عین حال دفاع روانی خودشیفتگان علیه خوگیری به دیگران را آشکار می‌کند. جامعه‌ی ستیزه‌جو زنان و مردانی را بار می‌آورد که سرشتی ضداجتماعی دارند. بنابر این، نباید تعجب کنیم که گرچه هراس از مجازات باعث می‌شود که خودشیفته از هنجارهای اجتماعی پیروی کند، لیکن او غالباً خود را فردی مطرود تصور می‌کند و دیگران را نیز به کیش خود، یعنی «اصولاً متقلب و غیرقابل‌اعتماد، یا صرفاً به دلیل فشارهای بیرونی قابل‌اعتماد»، تصور می‌کند. کرنبرگ در این زمینه می‌نویسد: «برخلاف اخلاقیاتِ سختگیرانه‌ی شخصیت وسواسی، نظام ارزشی شخصیت‌های خودشیفته عموماً فسادپذیر است.»[26]

بنابر آنچه رفت، نظام اخلاقیِ مبتنی بر حفظ خویش و بقای روانی نه فقط در اوضاع عینی جامعه (یعنی در جنگ اقتصادی، رشد فزاینده‌ی بزهکاری و هرج‌ومرج اجتماعی) ریشه دارد، بلکه همچنین از تجربیات ذهنی پوچی و انزوا سرچشمه می‌گیرد. این نظام بیانگر این اعتقاد راسخ است که حسادت و سوءاستفاده از دیگران، حتی بر صمیمانه‌ترین روابط نیز حکمفرماست (این اعتقاد، هم برداشتی از رویه‌ی جاری در جامعه است و هم فرافکنی اضطراب‌های درونی ما). کیش روابط شخصی ــ که با کمتر شدنِ امید به راه‌حل‌های سیاسی، به نحو فزاینده‌ای رواج پیدا می‌کند ــ سرخوردگی تمام‌عیار از روابط شخصی را پنهان نگه می‌دارد، درست همان‌گونه که کیش شهوت‌پرستی مستلزم ناروا شمردن همه‌ی گونه‌های شهوانیت به جز ابتدایی‌ترین شکل‌های آن است. مسلک رشد شخصی، گرچه به ظاهر خوشبینانه است، اما در واقع روحیه‌ای عمیقاً مأیوسانه و تسلیم‌گرایانه را رواج می‌دهد. فقط کسانی به این مسلک ایمان می‌آورند که به هیچ چیز ایمان ندارند.



[1]. preschizophrenic

[2]. «خودوابستگی» (inner-direction) ویژگی شخصیتی است که تحت تأثیر فشارهای بیرونی قرار نمی‌گیرد، بلکه بر اساس ارزش‌های مورد اعتقاد و اهدافِ خودش عمل می‌کند. (م)

[3]. Peter L. Giovacchini, Psychoanalysis of Character Disorders (New York: Jason Aronson, 1975), pp. 316-17.

[4]. Allen Wheelis, The Quest for Identity (New York: Norton, 1958), pp. 40-41.

[5]. Heinz Lichtenstein, “The Dilemma of Human Identity,” Journal of the American Psychoanalytic Association 11 (1963): 186-87.

[6]. Herbert Hendin, The Age of Sensation (New York: Norton, 1975), p. 13.

[7]. Michael Beldoch, “The Therapeutic as Narcissist,” Salmagundi, no. 20 (1972), pp. 136, 138.

[8]. Burness E. Moore, “Toward a Clarification of the Concept of Narcissism,” Psychoanalytic Study of the Child, 30 (1975): 265.

[9]. Sheldon Bach, quoted in Time, 20 September 1976, p. 63.

[10]. Gilbert J. Rose, “Some Misuses of Analysis as a Way of Life: Analysis Interminable and Interminable ‘Analysts’,” International Review of Psychoanalysis 1 (1974): 513.

[11]. Joel Kovel, A Complete Guide to Therapy (New York: Pantheon, 1976), p. 252.

[12]. «روان‌رنجوری تبدیلی» (conversion neurosis) عبارت است تغییر شکل یک اضطراب روانی و تظاهر آن به صورت عارضه‌ای جسمی (مانند از دست دادن قدرت شنوایی یا فلج شدن بدون دلیل جسمانی). (م)

[13]. Ilza Veith, Hysteria: The History of a Disease (Chicago: University of Chicago Press, 1965), p. 273.

[14]. Rosabeth Moss Kanter, Men and Women of the Corporation (New York: Basic Books, 1977), passim; Eugene Emerson Jennings, Routes to the Executive Suite (New York: McGraw-Hill, 1971), passim, especially ch. 5 (“The Essence of Visiposure”).

[15]. Michael Maccoby, The Gamesman: The New Corporate Leaders (New York: Simon and Schuster, 1976), pp. 100.

[16]. Jenings, Routes to the Executive Suite, p. 3.

[17]. Maccoby, The Gamesman: The New Corporate Leaders, p. 122.

[18]. Jenings, Routes to the Executive Suite, pp. 307-8. فقط مدیران رند و پیروزی‌طلب نیستند که «از احساس به دام افتادن می‌هراسند». تحقیق سِیمور ب. ساراسون نشان می‌دهد که اکثر متخصصان و دانشجویانی که دوره‌های کارآموزی برای مشاغل حرفه‌ای را می‌گذرانند، دچار همین احساس‌اند. ساراسون نیز اعتقاد دارد که بین هراس از به دام افتادن و ارزشگذاریِ فرهنگی بر تحرک شغلی و معادل روانیِ آن («ترقی شخصی»، «خودت را مقیّد نکن، امکان انتخاب را برای خود حفظ کن»، «دستپاچه نشو») ارتباطی وجود دارد. این قبیل تذکرهای احتیاط‌آمیز از این احساس نشئت می‌گیرند که جامعه با توسل به انواع حیله‌ها، شما را از آزادی‌ای محروم می‌کند که بدون وجود آن، ترقی میسّر نمی‌شود.(Seymour B. Sarason, Work, Aging, and Social Change(New York: Free press, 1977), ch. 12.) این احساس به دام افتادن یا درجا زدن، به نوبه‌ی خود با هراس از سالخوردگی و مرگ مرتبط است. اشتیاق مفرط به تحرک شغلی و کیشِ «ترقی» را هم می‌توان تا حدودی مبیّن هراس از کهولت دانست، هراسی که در جامعه‌ی آمریکا بسیار شدت یافته است. تحرک شغلی و ترقی به فرد اطمینان می‌دهند که هنوز برای اندیشیدن به کهولت – که حکم زندگی توأم با مرگ را دارد ــ زود است.

[19]. Maccoby, The Gamesman: The New Corporate Leaders, p. 106.

[20]. Wilfrid Sheed, Office Politics (New York: Farrar, Straus and Giroux, 1966), p. 172.

[21]. Jenings, Routes to the Executive Suite, pp. 61, 64, 66, 69, 72.

[22]. Susan Sontag, “Photography Unlimited,” New York Review, 23 June 1977, pp. 26, 28, 31.

[23]. Jennings, Routes to the Executive Suite, p. 4.

[24]. Gail Sheehy, Passages: Predictable Crises of Adult Life (New York: Dutton, 1976), pp. 59, 199, 201, 345.

[25]. اشاره‌ی است به شخصیتی در رمان شِکوه‌ی پُرتنوی Portnoy’s Complaint))، اثر رمان‌نویس معاصر آمریکایی فیلیپ رات (Philip Roth). (م)

[26]. Kernberg, Borderline Conditions and Pathological Narcissism, p. 238.


برچسب‌ها: کریستوفر لش, خودشیفتگی, نارسیسیسم, فرهنگ خودشیفتگی
+ نوشته شده در تاریخ  جمعه ۷ اسفند ۱۳۹۴   | 

خودشیفتگی در نوشته‌های بالینی اخیر

عطف توجه از خودشیفتگی اولیه به خودشیفتگی ثانوی در تحقیقات بالینی، هم از عطف توجهِ روانکاوی از مطالعه‌ی «نهاد» به مطالعه‌ی «خود» ناشی می‌شود و هم از تغییرِ نوع بیمارانی که خواهانِ درمان روانی‌اند. در واقع، اهمیتْ یافتنِ روانشناسی «خود» به جای روانشناسی غرایز، تا حدودی به سبب تشخیص این موضوع است که بیمارانی که در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ برای درمان به روانپزشکان مراجعه می‌کردند، «به ندرت به همان روان‌رنجوری‌های کلاسیکی مبتلا بودند که فروید به تفصیل شرح می‌دهد». در بیست‌وپنج سال اخیر، اکثر کسانی که به روانپزشک مراجعه می‌کنند، بیمارانی در آستانه‌ی روان‌پریشی‌اند که نارضایتی‌های متعددی دارند و نشانه‌های معیّن بیماری‌های روانی در آنان مشهود نیست. این قبیل بیماران دچار تثبیت‌های[1] ضعیف‌کننده یا هراس‌های بیمارگونه نیستند و ناراحتی‌شان از تبدیل نیروی سرکوب‌شده‌ی جنسی به امراض عصبی سرچشمه نمی‌گیرد. آنان «از نارضایتی‌های نامشخص و متعدد درباره‌ی زندگی» شکایت می‌کنند و احساس‌شان این است که «هستی بی‌سروسامان‌شان، بیهوده و بی‌هدف است». «مشحون از احساس پوچی و افسردگی‌اند، هرچند که توصیف دقیق این احساس برای‌شان دشوار است»؛ «میزان حرمتی که برای خویش قائل‌اند، به طور ناگهانی و زیاد نوسان می‌یابد» و «به طور کلی از ادامه‌ی زندگی عاجزند.» این بیماران «فقط با تعلق خاطر به اشخاصِ قوی و تحسین‌شده، عزت نَفْس» به دست می‌آورند، «همواره آرزو می‌کنند که این اشخاص آنان را بپذیرند و نیازمندند احساس کنند که از حمایت‌شان برخوردارند». گرچه این بیماران از عهده‌ی اجرای مسئولیت‌های زندگی روزمره برمی‌آیند و حتی برتری‌هایی از خود نشان می‌دهند، اما هرگز شادکام نیستند و غالباً به نظرشان می‌آید که زندگی‌شان ارزش ادامه دادن ندارد.

روانکاوی شیوه‌ای برای درمان بیماری‌های روانی است که از خلال تجربه‌ی فروید با افرادی به وجود آمد که غرایزشان را به شدت سرکوب کرده، به لحاظ اخلاقی انعطاف‌ناپذیر بودند و می‌بایست با «سانسورچیِ» سختگیرِ درونِ خودشان کنار می‌آمدند. لیکن امروزه روانکاوی هرچه بیشتر با «مَنِشی نابسامان و تابع انگیزه‌های ناگهانی» روبه‌رو است و باید بیمارانی را درمان کند که به جای سرکوب یا والایشِ[2] کشمکش‌های درونی‌شان، آن‌ها را «بروز می‌دهند». این بیماران، به رغم رفتار غالباً خاضعانه‌شان، تمایل دارند که برای مصون نگه داشتنِ خود، روابط عاطفی‌شان را عمق ندهند. آنان قادر به سوگواری نیستند، چرا که از فرط خشم علیه مصادیقِ ازدست‌رفته‌ی عشق‌شان (بویژه والدین‌شان)، نمی‌توانند تجربیات مسرّت‌بخشِ خود را در ذهن مرور کنند و یا به خاطر بسپرند. هرچند که از نظر جنسی بیشتر افرادی بی‌بندوبارند و کمتر امیال‌شان را سرکوب می‌کنند، اما «شرح‌وبسط انگیزه‌ی جنسی» یا آمیزش جنسی با روحیه‌ای بازیگوشانه برای‌شان دشوار است. در هیچ کاری خود را چندان دخیل نمی‌کنند، زیرا از بروز یافتن احساسات خشمگینانه‌ی خود می‌هراسند. بخش عمده‌ای از شخصیتِ آنان را دفاع علیه این خشم و نیز علیه احساس محرومیتِ دهانی ــ که از مرحله‌ی پیشااُدیپی رشدِ روانی سرچشمه می‌گیرد ــ تشکیل می‌دهد.

این بیماران غالباً خودبیمارانگارند[3] و در باطنْ احساس پوچی دارند، اما در عین حال در خیالات‌شان خود را قادر به هر کاری تصور می‌کنند و سخت معتقدند که محق‌اند از دیگران سوءاستفاده کنند و خواسته‌های‌شان برآورده شود. فراخودِ[4] این بیماران تحت سیطره‌ی عناصر منسوخ، سختگیرانه و دگرآزارانه قرار دارد و پیروی آنان از قواعد اجتماعی، بیشتر به سبب هراس‌شان از مجازات است تا احساس گناه. نیازها و امیالِ آنان ــ که مشحون از خشم است ــ در نظرشان بسیار خطرناک جلوه می‌کند و به شیوه‌هایی برای دفاع از خود متوسل می‌شوند که به اندازه‌ی همان امیالی که می‌خواهند سرکوب کنند، بَدْوی است.

با توجه به این اصل که حالت بیمارگونه در اشخاصْ شکلِ تشدیدیافته‌ای از وضعیت عادی آنان است، «خودشیفتگی بیمارگونه» در این نوع اختلالاتِ مَنِشی می‌بایست برخی جنبه‌های اجتماعی خودشیفتگی را نیز برای‌مان معلوم کند. تحقیقات مربوط به اختلالاتِ مَنِشی ــ که بینابینِ روان‌رنجوری و روان‌پریشی‌اند ــ برای متخصصانِ بالینی نوشته شده است و مدعی روشنگری درباره‌ی موضوعات اجتماعی یا فرهنگی نیست؛ با این حال، این تحقیقات آن نوع شخصیتی را توصیف می‌کند که ناظران فرهنگ معاصر قاعدتاً باید بلافاصله آن را، به رغم این‌که آن‌چنان بارز نیست، تشخیص دهند: شخصیتی که به سهولت می‌تواند برداشت‌های دیگران درباره‌ی خودش را تغییر دهد، سخت مشتاق این است که دیگران تحسینش کنند و با این حال همان کسانی را که ماهرانه به این کار سوق می‌دهد به دیده‌ی تحقیر می‌نگرد، همواره تشنه‌ی تجربه‌های عاطفی است تا بتواند خلاء درونی خور را پُر کند، و از پیری و مرگ فوق‌العاده وحشت دارد.

قانع‌کننده‌ترین توضیحات در خصوص خاستگاه روانی این نشانه‌های بیماری‌های مرزی [یعنی بیماری‌های بینابینِ روان‌رنجوری و روان‌پریشی]، از منظر آن سنتِ نظری‌ای ارائه شده است که ملانی کلاین آن را پایه‌گذاری کرد. کلاین در تحقیقات روانکاوانه‌اش درباره‌ی کودکان، دریافت که احساس خشم شدید در اوایل طفولیت، بویژه علیه مادر و به طور ثانوی علیه تصویر درونی‌شده‌ی مادر به منزله‌ی هیولایی سیری‌ناپذیر، ترکیب کردن تصویرهای «نیک» و «پلید» از والدین را برای کودک امکان‌ناپذیر می‌کند. به سبب هراس از ستیزه‌جویی والدینِ پلید ــ ستیزه‌جویی‌ای که در واقع فرافکنی‌های[5] خشم خود او هستند ــ‌، کودک والدینِ نیک را که به کمک او می‌آیند بی‌عیب‌ونقص می‌پندارد.

تصاویر درونی‌شده‌ی دیگران که در اوایل کودکی در اعماق ضمیر ناخودآگاه جای گرفته‌اند، این قابلیت را دارند که به تصاویر نَفْس نیز تبدیل شوند. چنانچه تجربیات بعدی کودک نتوانند در تخیلات اولیه‌ی او درباره‌ی والدینش عناصر واقعیت را وارد یا تعدیل کنند، آن‌گاه او در تمایزگذاری بین تصاویر نَفْس و تصاویر مصداق‌های خارج از نَفْس، مشکل خواهد داشت. این تصاویر با یکدیگر در هم می‌آمیزند تا در برابر بازنمودهای نامطلوبِ نَفْس و مصداق‌های امیال، از شخص دفاع کنند. بازنمودهای نامطلوبِ نَفْس و مصداق‌های امیال ایضاً به صورت فراخودی سختگیر و توانفرسا در هم می‌آمیزند. ملانی کلاین کودکی را مورد روانکاوی قرار داد که ناخودآگاهانه مادر خود را «خون‌آشام» یا «پرنده‌ی دهشتناک» می‌پنداشت و این هراس را به صورت خودبیمارانگاری درونی کرده بود. کودک یادشده از این می‌ترسید که این موجودات پلیدِ درونش، عناصر نیک او را ببلعند. تمایز اکید بین تصاویر نیک و پلیدِ نَفْس و مصداق‌های امیال از یک سو، و درهم‌آمیزی تصاویر نیک و پلیدِ نَفْس و مصداق‌های امیال از سوی دیگر، از ناتوانی کودک برای تحمل دوسوگرایی[6] یا اضطراب ناشی می‌شد. از آن‌جا که خشم این کودک بسیار شدید بود، وی نمی‌توانست بپذیرد که با عزیزانش خصومت می‌ورزد. «احساس هراس و گناه در مورد این تخیلاتِ ویرانگر، بر تمام زندگی عاطفی او تأثیر می‌گذاشت.»

کودکی که از احساسات ستیزه‌جویانه‌ی خود (که ابتدا به دیگران فرافکنده شده و سپس به صورت «هیولا» درونی شده است) تا به این حد احساس خطر می‌کند، می‌کوشد تا با ثروتمند، زیبا و قدرتمند تصور کردن خود در تخیلاتش، خشم و حسدش را جبران کند. این تخیلات همراه با تصاویر درونی‌شده‌ی والدینِ نیکویی که کودک به مددشان می‌کوشد از خود دفاع کند، تبدیل می‌شوند به بخش مرکزی «تصوری بلندپروازانه درباره‌ی نَفْس». به گفته‌ی آتو کرنبرگ، نوعی «خوشبینی واهی» کودک خودشیفته را از خطرات پیرامون و درونش محفوظ نگه می‌دارد، بویژه از خطر وابستگی به دیگران که از نظر کودک هیچ‌یک شایسته‌ی اتکاء نیستند.[7] «فرافکنی دائمِ تصاویرِ ”تماماً پلیدِ“ نَفْس و مصداق‌های امیال، دنیای مصداق‌های خطرناک و تهدیدکننده را تداوم می‌دهد. کودک تصاویرِ ”تماماً نیکوی“ نَفْس را به منزله‌ی دفاعی در برابر این دنیا[ی نامطلوب] به کار می‌بَرَد و همچنین تصاویری خودبزرگ‌بینانه و آرمانی از نَفْسِ خویش ایجاد می‌کند» (همان‌جا، ص. ۳۶). انشعاب تصاویری که از احساساتِ ستیزه‌جویانه سرچشمه گرفته‌اند از تصاویرِ ناشی از انگیزه‌های شهوانی، به کودک امکان می‌دهد که به ستیزه‌جویی خود اذعان کند، در مورد مصداق‌هایی که ستیزه‌جویی و نیروی شهوی خود را به طور همزمان به آن‌ها معطوف کرده است احساس گناه یا نگرانی کند، و یا برای مصداق‌های از دست رفته اندوهگین شود. در بیمارانِ مبتلا به خودشیفتگی، افسردگی به صورت سوگواری توأم با احساس گناه بروز نمی‌کند (آن‌گونه که فروید در مقاله‌ی «سوگواری و جنون افسردگی» توصیف می‌کند)، بلکه به شکل خشمِ بی‌ثمر و «احساس شکست خوردن از نیروهای بیرونی» تبلور می‌یابد.

از آن‌جا که عده‌ی بسیار قلیلی به دنیای درون‌روانی این بیماران راه می‌یابند (که فقط عبارت‌اند از ــ به قول کرنبرگ ــ «نَفْسِ بلندپرواز» (همان‌جا، ص. ۲۸۲)، «تصاویر خوارشده و مبهمِ نَفْس و دیگران، و همچنین آزاردهندگانِ بالقوه»)، آنان عمیقاً احساس تهی و بی‌خاصیت بودن می‌کنند. بیمار خودشیفته می‌تواند در زندگی روزمره کارکردی معمولی داشته باشد و غالباً دیگران را مفتونِ خود می‌کند (بویژه به سبب «بصیرت کاذب در مورد شخصیتش» (همان‌جا، ص. ۱۶۱))، اما تحقیر دیگران و نیز بی‌علاقگی او به آنان باعث می‌شود زندگی شخصی خودش بی‌خاصیت شود و بیش‌ازپیش «به لحاظ ذهنی احساس پوچی کند» (همان‌جا، ص. ۲۱۳). هرچند که وی در مورد توانایی‌های فکری خود غالباً برآوردی اغراق‌آمیز دارد، اما در واقع برخوردی روشنفکرانه با دنیای پیرامون ندارد و لذا چندان قادر به والایش نیست. از این رو، وی نیازمند است که دیگران دائماً تایید و تحسینش کنند. چنین بیماری «باید خود را به کسی بند کند و تقریباً مثل یک طفیلی روزگار بگذراند».[8] در عین حال، هراس از اتکاء عاطفی به دیگران و رفتار رندانه و منفعت‌طلبانه در روابط شخصی، باعث می‌شوند که روابط فرد خودشیفته با دیگرانْ بیروح و کم‌عمق شود و به هیچ وجه اسباب مسرت او را فراهم نکند. یکی از بیمارانِ مرزی می‌گوید: «از نظر من، رابطه‌ی مطلوب رابطه‌ای است که بیشتر از دو ماه تداوم نیابد. به این ترتیب، تعهدی در کار نخواهد بود. در پایان آن دو ماه، من خیلی راحت آن رابطه را قطع می‌کنم» (همان‌جا، ص. ۱۰۵).

فرد خودشیفته به نحوی مزمن کسل است و با بیقراری در جست‌وجوی رابطه‌ای نزدیک و آنی (یعنی رابطه‌ای که به لحاظ عاطفی تحریک‌کننده باشد، اما او را پایبند و وابسته نکند). به این ترتیب، چنین شخصی بی‌بندوبار است و با هر کسی رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کند، چرا که درهم‌آمیزی انگیزه‌های پیشاجنسی و اُدیپی به منظور ستیزه‌جویی، موجب ترغیب او به انواع انحرافات است. تصاویر منفی‌ای که او در خود درونی کرده است همچنین او را در مورد سلامتش پیوسته دلواپس می‌کنند، و خودبیمارانگاری به نوبه‌ی خود باعث می‌شود که وی به درمان و گروه‌ها و جنبش‌های درمان‌طلب گرایش پیدا کند.

فرد خودشیفته، به منزله‌ی بیمارِ مبتلا به ناراحتی‌های روانی، بهترین کسی است که می‌تواند تحت روانکاویِ بی‌پایان قرار گیرد. هدف او از روانکاوی، یافتن نوعی دین یا شیوه‌ی زندگی است و امید دارد که از طریق این رابطه‌ی درمانی، تخیلات خودش درباره‌ی قدرت بی‌حدوحصر و جوانی لایزالش از بیرون تقویت شوند. لیکن دفاع روانی او از خویشتن به قدری قوی است که نمی‌گذارد روانکاوی‌اش به نتیجه‌ی موفقیت‌آمیزی برسد. سطحی بودن زندگی عاطفی چنین شخصی غالباً مانع از آن می‌شود که وی بتواند رابطه‌ای گرم با روانکاوِ خود ایجاد کند، هرچند که بیمار «بسیاری مواقع با استفاده از بصیرت‌های روشنفکرانه‌اش، با روانکاو ابراز موافقت می‌کند و نتایج به دست آمده از جلسه‌ی قبل را به زبان خود بازمی‌گوید.»[9] خودشیفته نیروی عقلانی‌اش را بیشتر برای طفره رفتن به کار می‌برد تا خودشناسی، و برای این منظور به برخی از همان ترفندهای گیج‌کننده‌ای متوسل می‌شود که در نوشته‌های اعترافنامه‌ایِ چند دهه‌ی اخیر به چشم می‌خورد. «بیمار تفسیرهای روانکاوانه را به کار می‌برد، اما زیرکانه آن‌ها را خشک و بی‌محتوا ارائه می‌دهد، به نحوی که فقط کلماتی بی‌معنا از این تفاسیر باقی می‌ماند. سپس آن کلمات در تملّک بیمار قرار می‌گیرند و او با آرمانی کردن‌شان، آن‌ها را واجد معنایی ممتاز جلوه می‌دهد» (همان‌جا). گرچه روانپزشکان برخلاف گذشته اختلالات ناشی از خودشیفتگی را از طریق روانکاوی قابل بررسی می‌دانند، اما صرفاً عده‌ی قلیلی از ایشان به امکان موفقیت در درمان بیمارانِ خودشیفته خوشبین هستند.

به اعتقاد کرنبرگ، بزرگ‌ترین دلیل برای تلاش جهت مداوای این بیماران از طریق روانکاوی به رغم تمام مشکلاتی که بیماران خودشیفته ایجاد می‌کنند، این است که خودشیفتگی تأثیری ویرانگر بر نیمه‌ی دوم زندگی آنان باقی می‌گذارد و به عبارت دیگر، شکی نیست که آنان دچار درد و رنجی شدید خواهند شد. در جامعه‌ای که کهولت و مرگْ دلهره می‌آفرینند، پیر شدن بویژه برای کسانی دهشتناک می‌نماید که از اتکاء به دیگران هراس دارند و حرمتِ نَفْس‌شان همان تحسینی را می‌طلبد که معمولاً به علت جوانی، زیبایی، شهرت یا ملاحتِ کسی نصیبش می‌شود. شیوه‌های معمول برای دفاع در برابر اثرات ویرانگر سالخوردگی (که عبارت‌اند از احساس اعتقاد به ارزش‌های اخلاقی یا هنری خارج از حوزه‌ی علائق بلافصل خویش، کنجکاوی اندیشمندانه، صمیمیت عاطفی دلگرم‌کننده‌ای که از روابط شادی‌بخشِ گذشته ناشی می‌شود)، هیچ ثمری به حال فرد خودشیفته ندارند. نه فقط انطباق با تداوم زمان برای او به هیچ وجه تسلی‌بخش نیست، بلکه حتی «نمی‌تواند این حقیقت را بپذیرد که نسل جوان‌تر از خودش اکنون به سبب زیبایی، ثروت، قدرت و بویژه خلاقیت، از مسرّت‌هایی برخوردار است که در گذشته بسیار مطلوب تلقی می‌شد. لذت بردن از زندگی در فرایندی که مستلزم انطباقی فزاینده با خوشبختی و موفقیت دیگران باشد، به نحوی اندوهبار برای شخصیت‌های خودشیفته ناممکن است» (همان‌جا).

 ادامه دارد ... 

[1]. ’’تثبیت‘‘ (fixation) در نظریه‌ی روانکاوی عبارت است از وقفه در رشد شخصیت در یکی از مراحل روانی‌ـ‌‌جنسی دوران کودکی. (م)

[2]. «والایش» (sublimation) یا «تصعید» یکی از گونه‌های مختلف سازوکارهای دفاعی روان است که در آن، فرد به سبب ناکام ماندن در تحقق اهدافی که ضمیر آگاه آن‌ها را ناپذیرفتنی می‌شمرَد، ناخودآگاهانه همان اهداف را به شکلی متفاوت اما پذیرفتنی محقق می‌کند. (م)

[3]. «خودبیمارانگاری» (hypochondria) عبارت است از اضطراب و نگرانی مفرط درباره‌ی سلامتی خویش که در آن، بیمار دائماً نشانه‌های امراض مختلف را در خود می‌یابد. (م)

[4]. «فراخود» (superego) حوزه‌ای از روان است که نگرش‌های آموخته‌شده از والدین را در خود جای می‌دهد. تنبیه یا تشویق شدن کودک توسط والدین، تأثیر بسزایی در تمیز دادن الگوهای رفتاری «پسندیده» (اخلاقی) از «غیرپسندیده» (غیراخلاقی) و تثبیت آن‌ها در «فراخود» دارد. بنابر نظریه‌ی فروید، «فراخود» که بخش عمده‌ای از آن در ضمیر ناخودآگاه قرار دارد، تحت سیطره‌ی «اصل اخلاق» است و مانع از آن می‌شود که «نهاد» از راه‌های ناپسند غرایزِ فرد را ارضاء کند. (م)

[5]. «فرافکنی» (projection) نوعی سازوکار دفاع روانی است که در آن، فرد دیگران را به دلیل مشکلات یا اشتباهات خود سرزنش می‌کند یا امیال غیراخلاقی خود را به آنان نسبت می‌دهد. (م)

[6]. فروید وجود همزمان گرایش‌ها و احساسات متضاد در کودکی که مرحله‌ی عقده‌ی اُدیپ را از سر می‌گذراند، «دوسوگرایی»  (ambivalence) می‌نامید. (م)

[7]. Kernberg, Borderline Conditions and Pathological Narcissism, p. 38.

[8]. Roy R. Grinker et al., The Borderline Syndrome (New York: Basic books, 1968), pp. 102.

[9]. Otto Kernberg, “A Contribution to the Ego-Psychological Critique of the Kleinian School,” International Journal of Psychoanalysis 50 (1969); 317-33 (quoting Herbert A. Rosenfeld on the narcissistic patient’s use of words to defeat interpretation).


برچسب‌ها: کریستوفر لش, خودشیفتگی, نارسیسیسم, فرهنگ خودشیفتگی
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۴   | 

نوشته‌ی کریستوفر لش

ترجمه‌ی حسین پاینده

نوشتاری که در پی می‌آید، فصلی از کتاب فرهنگ خودشیفتگی نوشته‌ی تاریخ‌شناس مشهور آمریکایی کریستوفر لش است. در این نوشتار، لش نظریه‌ی فروید درباره‌ی خودشیفتگی (نارسیسیسم) را با ملاحظات جامعه‌شناسانه درمی‌آمیزد تا تصویری از حال و روزِ روانیِ انسان معاصر به دست دهد. تلفیق نظریه‌ی روانکاوی با پژوهشی جامعه‌شناختی که همچنین صبغه‌ای تاریخ‌پژوهانه دارد، مصداق بارزی از تحقیقات میان‌رشته‌ای در علوم انسانی معاصر است. ترجمه‌ی این نوشتار در چند بخش متوالی به خوانندگان این وبلاگ ارائه خواهد شد. خواننده‌ی علاقه‌مند به این مبحث سپس می‌تواند مقاله‌ای از حسین پاینده در تبیین آراء کریستوفر لش و روش‌شناسی خاص او در بسط نظریه‌ی روانکاوانه‌ی خودشیفتگی را در این وبلاگ بخواند.

****

خودشیفتگی، استعاره‌ای برای توصیف حال و روزِ انسان [معاصر]

نظریه‌پردازان متأخرِ خودشیفتگی نوین نه فقط علت و معلول را خلط کرده‌اند (یعنی تحولاتی را که از فروپاشی زندگی عمومی ناشی می‌شود، نتیجه‌ی نوعی کیشِ خصوصی‌گرایی تلقی کرده‌اند)، بلکه اصطلاح خودشیفتگی را چنان نادقیق به کار می‌برند که مفهوم روانشناختی آن تقریباً به کلی زایل می‌شود. اریک فروم در کتاب قلب آدمی، معنای بالینی خودشیفتگی را کاملاً کنار می‌گذارد و حوزه‌ی شمول این اصطلاح را چنان گسترش می‌دهد که همه‌ی اَشکالِ «نخوت»، «تحسینِ خود»، «ارضاء نَفْس» و «تجلیلِ خویشتن» در اشخاص و تمامی شکل‌های کوته‌بینی، تعصب قومی یا نژادی و «تعصب‌ورزیِ» گروهی را در بر می‌گیرد. به بیان دیگر، فروم خودشیفتگی را با فردگراییِ «جامعه‌گریزانه» مترادف می‌داند که ــ در تعبیر او از خشک‌اندیشیِ ترقی‌خواهانه و «انسانگرایانه» ــ مُخِلِّ همکاری، مهرورزیِ برادرانه و تلاش برای دستیابی به روابط صمیمانه‌ی پایدار در سطحی گسترده‌تر است. بدین ترتیب، به نظر می‌رسد که خودشیفتگی صرفاً نقطه‌ی مقابل دلباختگیِ سست‌بنیاد به انسانیت («دگردوستیِ» عاری از حُب‌وبغض) باشد که فروم تحت نام سوسیالیسم ترویج می‌کند.

بحث فروم درباره‌ی «خودشیفتگی فردی و اجتماعی» (که در جای شایسته‌ی این بحث، یعنی در مجموعه کتاب‌هایی مختصِ «چشم‌اندازهای دینی» انتشار یافته است)، نمونه‌ای عالی است از تمایل دوره و زمانه‌ی درمان‌طلبِ ما به این‌که بدیهیات کهنه‌ی اخلاقی را در لفافه‌ای روانپزشکانه ارائه دهد. («ما در دوره‌ای از تاریخ زندگی می‌کنیم که ویژگی آن، تباین عمیق بین رشد فکری بشر … و رشد ذهنی‌ـ‌عاطفی اوست. این تباین باعث شده است که انسان کماکان در خودشیفتگی کامل باقی بماند، خودشیفتگی‌ای که واجد همه‌ی نشانه‌های این بیماری است.») سِنِت[1] به ما یادآوری می‌کند که وجه اشتراک خودشیفتگی با «تنفر از خود» بسیار بیشتر است تا با «تحسینِ خود»، لیکن از آن‌جا که فروم مشتاق است درباره‌ی فواید مهرورزیِ برادرانه موعظه کند، حتی از این حقیقت معروف بالینی غافل می‌ماند.

طبق معمولِ آثار فروم، این مشکل از تلاش نادرست و غیرضروریِ او برای رهانیدن اندیشه‌ی فروید از بنیانِ «مکانیستی» قرن‌نوزدهمیِ آن و مبدل کردنش به اندیشه‌ای سازگار با «واقعگرایی اومانیستی» ناشی می‌شود. تلاشِ فروم در عمل منجر به این می‌شود که اِعمال دقت در مباحث نظری، جای خود را به شعارها و احساساتِ شورانگیزِ قومی می‌دهد. فروم در حاشیه اشاره می‌کند که تلقی اولیه‌ی فروید از خودشیفتگی مبتنی بر این فرض بود که نیروی شهوی[2] از «خود»[3] سرچشمه می‌گیرد و حکم «مخزن عظیمِ» حس خوددوستیِ تمایزنیافته را دارد؛ حال آن‌که وی در سال 1922 اعتقاد یافت که برعکس «باید نهاد[4] را مخزن عظیم نیروی شهوی بدانیم.»[5] اما فروم این موضوع را مسکوت می‌گذارد و اظهار می‌دارد «این پرسش نظری که آیا نیروی شهوی بدواً از ”خود“ سرچشمه می‌گیرد یا از نهاد، برای درک معنای این مفهوم [یعنی خودشیفتگی] اهمیت چندانی ندارد.» حقیقت امر این است که نظریه‌ی ساختاری ذهن ــ که فروید آن را در روانشناسی گروهی و خود و نهاد مطرح کرد ــ مستلزم تعدیل‌هایی در مورد آراء قبلی فروید بود، آرائی که تأثیر بسزایی در نظریه‌ی خودشیفتگی دارند. نظریه‌ی ساختاری باعث شد که فروید اعتقاد خود درباره‌ی صرفاً متضاد بودنِ غریزه و خودآگاهی را کنار بگذارد و عناصر ناخودآگاهِ «خود» و فراخود، اهمیت انگیزه‌های غیرجنسی (ستیزه‌جویی یا «غریزه‌ی مرگ‌طلبی»)، قرابت فراخود با نهاد و نیز قرابت فراخود با ستیزه‌جویی را تشخیص دهد. کشف این نکات به نوبه‌ی خود فهم نقش «رابطه با مصداق امیال»[6] در تکوین خودشیفتگی را امکان‌پذیر کرد و بدین ترتیب معلوم شد که خودشیفتگی در واقع دفاعی است در برابر انگیزه‌های ستیزه‌جویانه و نه خوددوستی.

دقت در طرح مباحث نظری مربوط به خودشیفتگی مهم است، هم به این سبب که از دیدگاه اخلاقی می‌توان درباره‌ی این مفهوم مبالغه کرد، و هم از این نظر که همسان دانستنِ خودشیفتگی با هر امر خودخواهانه و ناپسندی، با معیّن شدن حدودِ تاریخی بحث منافات دارد. انسان‌ها در همه‌ی ادوار تاریخ خودخواه بوده‌اند، همواره این‌گونه بوده که هر گروهی قوم خود را محور بشریت می‌دانسته است؛ پیچیدن این خصلت‌ها در لفافه‌ی روانپزشکانه، هیچ ثمری [برای بحث پیرامون خودشیفتگی] ندارد. لیکن پیدایش اختلالات مَنِشی به صورت بارزترین شکل بیماری روانی [در زمانه‌ی ما] همراه با تغییر در ساختار شخصیت که این بیماری بر آن دلالت دارد، از تحولاتی کاملاً معیّن در جامعه و فرهنگ ما نشئت می‌گیرد، یعنی از دیوانسالاری، کثرت یافتن تصاویر، شیوع مسلک‌های درمان‌طلبانه، معقول‌سازی[7] زندگی درونی، کیشِ مصرف، و در تحلیل نهایی از تغییر در زندگی خانوادگی و همچنین از الگوهای متغیرِ اجتماعی شدن. اگر خودشیفتگی را صرفاً «استعاره‌ای برای توصیف حال و روزِ انسان» تلقی کنیم، آن‌گاه از تمام این تحولات غافل می‌مانیم، همچنان که شرلی شوگرمن در یک تفسیر وجودی و انسانگرایانه‌ی دیگر در کتاب گناه و شوریدگی: مطالعاتی درباره‌ی خودشیفتگی از این تحولات غافل می‌ماند.[8]

خودداری نظریه‌پردازان متأخرِ خودشیفتگی از بحث درباره‌ی علل این بیماری و کم‌توجهی آنان به تحقیقات فزاینده‌ی بالینی راجع به این موضوع، شاید کاملاً تعمدی و ناشی از این هراس باشد که تأکید بر جنبه‌های بالینیِ نشانه‌های خودشیفتگی، سودمندی این مفهوم در تحلیل اجتماعی را کاهش می‌دهد. لیکن معلوم شده است که این کار، اشتباه است. این نظریه‌پردازان با نادیده گرفتن بُعد روانشناختی خودشیفتگی، از جنبه‌ی اجتماعی آن نیز غافل می‌مانند. آنان از بررسی کلیه‌ی خصائص شخصیتیِ مربوط به بیماری خودشیفتگی قصور می‌ورزند، خصائصی که در شکل‌هایی خفیف‌تر به وفور در زندگی روزمره‌ی ما مشاهده می‌شوند: اتکا به محبتِ نیابتیِ دیگران در عین هراس از متکی شدن به آنان، احساس پوچی در درون، خشم فروخورده‌ی بسیار زیاد، و ولع دهانیِ ارضاءنشده. این نظریه‌پردازان از بحث در خصوص آنچه می‌توان ویژگی‌های ثانوی خودشیفتگی نامید نیز اجتناب می‌ورزند: بصیرت کاذب به نَفْس، اغواگری رندانه، شوخ‌طبعیِ توأم با عصبانیت و تحقیرِ خویشتن. بدین ترتیب آنان نمی‌توانند بین سنخِ شخصیتِ خودشیفته و برخی الگوهای فرهنگی خصیصه‌نمای فرهنگ معاصر ارتباطی بیابند، الگوهایی از قبیل هراس شدید از کهولت و مرگ، حسی استحاله‌یافته درباره‌ی زمان، دلبستگی وافر به اشخاص مشهور، هراس از رقابت، افول روحیه‌ی بازیگوشی، انحطاط روابط زنان و مردان. در نزد این نظریه‌پردازان، خودشیفتگی در گسترده‌ترین مفهومِ آن مترادفی برای خودخواهی، و در دقیق‌ترین مفهومِ آن صرفاً استعاره‌ای است برای توصیف حالتِ ذهنی‌ای که در آن، دنیا آینه‌ای از نَفْس تلقی می‌شود.

روانشناسی و جامعه‌شناسی

موضوع روانکاوی، [حیات روانی] فرد است و نه گروه. هرگونه تلاش برای تعمیم یافته‌های بالینی به رفتار جمعی، همواره به این مشکل برمی‌خورد که هر گروهی زندگی خاص خود را دارد. ذهن جمعی ــ اگر قائل به چنین چیزی باشیم ــ منعکس‌کننده‌ی نیازهای کلِ گروه است و نه نیازهای روانیِ فرد که در واقع باید تابع اقتضای زندگی جمعی باشد. در حقیقت، نظریه‌ی روانکاوی دقیقاً متقبل این می‌شود که تبعیت فرد از جمع را ــ از طریق مطالعه‌ی پیامدهای روانی این تبعیت ــ تبیین کند. در عین این‌که این نظریه با معطوف کردن همه‌ی توجه خود به ناخودآگاهِ فردی جامعه را نادیده می‌انگارد، اما با استفاده از تحلیلِ موشکافانه‌ی موارد فردی، تحلیلی که مبتنی بر شواهد بالینی است و نه برداشت‌های عرف‌پسندانه، جنبه‌هایی از سازوکار درونی خودِ جامعه را بر ما روشن می‌کند.

هر جامعه‌ای فرهنگ خود را )یعنی هنجارهایش، مفروضات بنیادینش و شیوه‌های خاصِ خودش برای سامان دادن به روال زندگی( به صورت شخصیت در افراد آن جامعه بازتولید می‌کند. به قول دورکهایم، شخصیت یعنی فردِ اجتماعی‌شده. فرایند اجتماعی شدن ــ که توسط خانواده و به طورِ ثانوی توسط مدارس و سایر نهادهای شکل‌دهنده‌ی مَنِش، محقق می‌شود ــ طبع آدمی را برای سازگاری با هنجارهای اجتماعی غالب، تعدیل می‌کند. جوامع مختلف می‌کوشند بحران‌های عام دوره‌ی کودکی را (ضربه‌ی عاطفی جدایی از مادر، هراس از رها شدن به حال خود، عذاب رقابت با دیگران برای جلب مهرومحبت مادر) به شیوه‌ی خاص خود چاره‌جویی کنند. شیوه‌ای که هر یک از این جوامع برای پرداختن به این رویدادهای روانی در پیش می‌گیرد، شکل خصیصه‌نمایی از شخصیت را (یا به تعبیری دیگر، نوعی تغییر شکل روانیِ خصیصه‌نما) در آن جامعه پدید می‌آورد و به واسطه‌ی همین شخصیت است که فرد به محرومیت از ارضاء غرایزِ خود تن در می‌دهد و در مقابلِ مقتضیاتِ هستی اجتماعی تسلیم می‌شود. تأکید فروید بر مرتبط بودن سلامت روانی و بیماری روانی، این امر را امکان‌پذیر می‌کند که روان‌رنجوری[1] و روان‌پریشی[2] را در هر جامعه‌ای از یک نظر تجلی و مبیّن فرهنگ همان جامعه تلقی کنیم. همان گونه که جولز هِنری نوشته است، «روان پریشی پیامد نهایی همه‌ی عیب‌های فرهنگ جامعه است.»[3]

روانکاوی مشخصاً با محدود کردن حوزه‌ی خود به کنکاش دقیق در خصوص افراد، مرتبط بودن جامعه با فرد ــ یعنی ارتباط فرهنگ و شخصیت ــ را به بهترین نحو معلوم می‌کند. به عبارت دیگر، روانکاوی در عین این‌که قصد پرداختن به جامعه را ندارد، اما حرف‌های زیادی برای گفتن درباره‌ی جامعه دارد. فروید اصول روانکاوی را به مردم‌شناسی، تاریخ و زندگینامه‌نویسی تعمیم می‌داد و محققانِ موضوعاتِ اجتماعی می‌توانند این تعمیم‌ها را با اطمینان نادیده انگارند؛ اما وقتی درمی‌یابیم که ضمیر ناخودآگاه نشان‌دهنده‌ی تعدیل طبیعت توسط فرهنگ ــ یعنی تحمیل تمدن بر غریزه ــ است، آن‌گاه کاوش‌های بالینی فروید حکم مخزن اندیشه‌هایی بسیار کاربرددار را می‌یابند. آدورنو می‌نویسد:

«فروید را نه به این دلیل که جنبه‌ی ملموس اجتماعی [بیماری‌های روانی] را نادیده گرفت، بلکه به این سبب باید سرزنش کرد که خاستگاه اجتماعیِ … انعطاف‌ناپذیریِ ضمیر ناخودآگاه را بی هیچ دغدغه‌ای مسکوت گذاشت، همان انعطاف‌ناپذیری‌ای که فروید آن را همچون یک دانشمند علوم طبیعی با عینیتی مستمر نشان داد … وقتی که او تصاویر روانی را به واقعیت تاریخی تعمیم می‌دهد، کشف خودش را نیز فراموش می‌کند (یعنی این کشف که همه‌ی واقعیت‌ها به محض ورود به ضمیر ناخودآگاه، تعدیل می‌شوند) و بدین ترتیب از وقایع مبتنی بر واقعیات ــ مانند قتل پدر توسط رمه‌ی آغازین[4] ــ یک قاعده‌ی مسلم وضع می‌کند.»[5]

کسانی که مایل‌اند خودشیفتگی در عصر حاضر را به عنوان پدیده‌ای اجتماعی و فرهنگی درک کنند، باید نخست تحقیقات بالینی فزاینده‌ای را که درباره‌ی این موضوع انجام می‌شود در نظر بگیرند. این تحقیقات مدعی هیچ‌گونه دلالت اجتماعی یا فرهنگی نیست و از پذیرفتن این گزاره تعمداً خودداری می‌کند که، به قول آتو کرنبرگ، «تحولات فرهنگی در عصر حاضر، بر الگوهای رابطه با مصداق امیال تأثیر می‌گذارند.»[6] در نوشته‌های بالینی، خودشیفتگی صرفاً اصطلاحی استعاری برای توصیف مجذوب شدن انسان به خویشتن نیست. خودشیفتگی نوعی صورتبندی روانی است که در آن «عشقِ پذیرفته‌نشده، به شکل تنفر به نَفْس بازمی‌گردد» و از این منظر، عنصری مهم در به اصطلاح اختلالات شخصیت محسوب شده است، اختلالاتی که بخش زیادی از مطالعات بالینی گذشته درباره‌ی هیستری و روان‌رنجوری وسواسی را به خود معطوف کرده‌اند. اکنون نظریه‌ی جدیدی درباره‌ی خودشیفتگی مطرح شده که بر مقاله‌ی مشهور فروید درباره‌ی این موضوع مبتنی است[7] (در آن مقاله، فروید خودشیفتگی ــ یا بهره‌برداری شهوانی از نَفْس ــ را پیش‌شرط ضروری عشق به مصداق امیال تلقی می‌کند)، اما به جای خودشیفتگی اولیه فقط به خودشیفتگی ثانوی یا بیمارگونه می‌پردازد[8] که عبارت است از تلفیق تصاویر باشکوه از مصداق امیال به منظور دفاع در برابر اضطراب و حس گناه. هر دو شکلِ خودشیفتگی، تمایز بین نَفْس و دنیای مصادیق امیال را نامشخص می‌کنند؛ با این حال، تفاوت مهمی بین این دو گونه‌ی خودشیفتگی وجود دارد. نوزادی که به خودشیفتگی اولیه مبتلاست، هنوز قادر به درک این موضوع نیست که مادر، جدای از او هستی دارد و به همین سبب، وابستگی خود به مادرش را ــ یعنی کسی که نیازهای او را بی‌درنگ برطرف می‌کند ــ به اشتباه نشانه‌ی قدرت بی‌حدوحصر خودش تلقی می‌کند. «باید چندین هفته از رشد نوزاد پس از زایمان بگذرد … تا او بتواند دریابد که سرچشمه‌ی نیازهایش … درونِ خودِ او و منشأ ارضاء آن نیازها، بیرون از خودِ اوست.»

از سوی دیگر، خودشیفتگی ثانوی «می‌کوشد درد ناشی از عشقِ ناکام [به مصداق امیال] را پایان دهد» و خشم کودک را از کسانی که نیازهایش را بی‌درنگ برطرف نمی‌کنند، فروخواباند، همان کسانی که کودک اکنون شاهد است به خواسته‌های دیگران واکنش نشان می‌دهند و لذا به نظرش می‌آید که او را به حال خود رها کرده‌اند. خودشیفتگی بیمارگونه، «که نمی‌توان آن را صرفاً نوعی تثبیتِ خودشیفتگی عادی اولیه دانست»، فقط زمانی حادث می‌شود که «خود» با رشد کافی بتواند بین خودش و مصادیق امیالی که در دنیای پیرامون کودک وجود دارند، تمایز قائل شود. اگر به هر دلیلی، کودک ضربه‌ی عاطفی جدایی [از مادر یا به طور کلی، جدایی از مصداق امیال] را با شدتی فوق‌العاده احساس کند، ممکن است بکوشد با خلق مادر یا پدری دارای قدرتِ بی‌حدوحصر در خیالاتش و ادغام تصاویرِ نَفْسِ خودش با این مادر یا پدرِ قادر، روابط مراحل قبلی زندگی‌اش را دوباره برقرار کند. «بیمار با درونی‌سازی می‌خواهد رابطه‌ی عاشقانه‌ای را که آرزو داشته و چه بسا در گذشته وجود هم داشته است، دوباره به وجود آورد و همزمان می‌کوشد اضطراب و احساس گناهِ ناشی از انگیزه‌های ستیزه‌جویانه علیه مصداق امیالی که او را مأیوس و ناامید کرده است، پایان دهد.»

 ادامه دارد ... 



[1]. «روان‌رنجوری» (neurosis) عبارت است از اختلال خفیف در شخصیت. سامان شخصیت فرد روان‌رنجور به نحو حادی به هم نمی‌خورد و لذا به بستری کردن وی در تیمارستان نیازی نیست. روان‌رنجوری معمولاً با اضطراب توأم می‌شود. (م)

[2]. «روان‌پریشی» (psychosis) اختلال حاد در شخصیت است که طی آن، تماس فرد با واقعیت قطع می‌شود. هذیان، توهّم و افکار گسسته و نامنسجم از جمله نشانه‌های روان‌پریشی‌اند. (م)

[3]. Jules Henry, Culture against Man (New York: Knopf, 1963), p. 322.

[4]. نظریه‌ی «رمه‌ی آغازین» (primal horde) جزو مهم‌ترین نظریه‌های فروید درباره‌ی پیدایش تمدن بشری است که نخستین بار در کتاب او با عنوان توتم و تابو به تفصیل مورد بحث قرار گرفت. فروید به تبع داروین اعتقاد داشت که انسان‌های نخستین در گروه‌های کوچک (یا «رمه») زندگی می‌کردند و در هر یک از این گروه‌ها، یک عضو مذکر اقتدار پدرسالارانه‌ی خود را بر بقیه اِعمال می‌کرد. رئیس رمه همه‌ی زنان گروه را مایملک خود می‌دانست و برای جلوگیری از زنا با محارم، جوانان مذکر را اخته یا از رمه اخراج می‌کرد. (باید توجه داشت که ملاک محرم بودن یا نبودن افراد، نه خویشاوندیِ سببی بلکه عضویت در رمه بود.) پدرِ رمه از این طریق پیوندهای جنسی اعضای مذکر رمه با زنان رمه‌های دیگر را ترغیب می‌کرد، اما جوانان مذکر عملاً او را ستمگر می‌دانستند. سرانجام برادران اخراج‌شده‌ی رمه با یکدیگر متحد شدند و با کشتن پدر و خوردن جسد او، به پدرسالاری پایان دادند. (م)

[5]. آدورنو اضافه می‌کند که «روانکاوی در حوزه‌ی خودش، در هر موردی قانع‌کننده است؛ اما هرچقدر از این حوزه فراتر می‌رود، به همان میزان برنهادهایش در معرض این خطر قرار می‌گیرند که متناوباً سطحی و یا نامدلّل و زیاده از حد نظام‌داده‌شده به نظر برسند. اگر کسی تُپُق بزند و کلمه‌ای با دلالت جنسی از دهانش بیرون آید، اگر کسی از فضای باز بهراسد و اگر دختری در خواب راه برود، روانکاوی نه فقط به احتمال زیاد می‌تواند او را درمان کند، بلکه [به مسایلی می‌پردازد که] در حوزه‌ی صلاحیتش قرار دارد، یعنی با فرد نسبتاً یکه و مستقلی روبه‌روست که [روانش] عرصه‌ی کشمکشی ناخودآگاهانه بین انگیزه‌های غریزی و نهی از آن‌هاست. هرچقدر روانکاوی از این حوزه بیشتر دور شود، به همان میزان به نحو نامتقاعدکننده‌تری گزاره‌هایش را مطرح می‌کند و بیشتر مجبور می‌شود آنچه را متعلق به بُعد بیرونی واقعیت است به زور به تاریکی‌های ذات روان وارد کند. در انجام این کار، روانکاوی دچار توهمی است که به ”قدرت مطلق اندیشه“ ــ که خود به عنوان امری کودکانه از آن انتقاد می‌کند ــ بی شباهت نیست.» T. W. Adorno, “Sociology and Psychology,” New Left Review, no. 47 (1968), pp. 80, 96.

[6]. Otto F. Kernberg, Borderline Conditions and Pathological Narcissism (New York: Jason Aronson, 1975), p. 223.

[7]. اشاره‌ای است به مقاله‌ی «پیش‌درآمدی بر خودشیفتگی» که فروید آن را در سال 1914 نوشت. (م)

[8]. «خودشیفتگی اولیه» در مراحل ابتدایی رشد روانی کودک رخ می‌دهد، یعنی زمانی که مصداق امیال کودک، خودش است. «خودشیفتگی ثانوی» در بزرگسالی و از راه همانندسازی هویت فرد با کسی که قبلاً دوستش می‌داشته است، ایجاد می‌شود. (م)



[1]. Sennett

[2]. libido

[3]. فروید اصطلاح «خود»(ego) را برای اشاره به حوزه‌ای از روان به کار می‌برد که تحت سیطره‌ی «اصل واقعیت» قرار دارد و «مظهر خِرَد و مآل‌اندیشی» است، زیرا تحریکات غریزی را تعدیل می‌کند. (م)

[4]. در نظریه‌ی فروید، «نهاد»(id) حوزه‌ای از روان در ضمیر ناخودآگاه است که تحت سیطره‌ی «اصل لذت» قرار دارد و نقش آن سیراب کردن غرایز لذت‌طلبانه‌ی انسانْ بدون توجه به قیدوبندهای اخلاقی، اجتماعی یا قانونی است. (م)

[5]. Sigmund Freud, Group Psychology and the Analysis of the Ego (1921), in James Strachey, ed., The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud (London: Hogarth Press, 1955-64), 18: 130.

[6]. object relations

[7]. معقول‌سازی (rationalization) نوعی سازوکار دفاعی است که شخص برای موجّه جلوه دادن رفتار یا احساسات خود، دلایلی ظاهراً معقول را مطرح می‌کند. فروید اعتقاد داشت که شخص با توسل به معقول‌سازی، در واقع ناخودآگاهانه می‌کوشد سرچشمه گرفتن رفتار یا احساساتش از امیال سرکوب‌شده را کتمان کند. (م)

[8]. Shirley Sugerman, Sin and Madness: Studies in Narcissism (Philadelphia: Westminster Press, 1976), p. 12.


برچسب‌ها: کریستوفر لش, خودشیفتگی, نارسیسیسم, فرهنگ خودشیفتگی
+ نوشته شده در تاریخ  چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۴   | 

فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ داستانی ساده دارد، اما معنا در آن با سازوکارهای روانکاوانه‌ای القا می‌شود که ساختار روایی‌اش را پیچیده می‌کنند. وقایع فیلم حول بازگشت زنی به نام گیله‌گل به شهر رشت و خانه‌ی پدری‌اش شکل می‌گیرند. گیله‌گل مدت بیست سال را در فرانسه زندگی کرده و اکنون، سال‌ها پس از مرگ پدر و پنج سال پس از مرگ مادری که او حتی در مراسم خاکسپاری‌اش نتوانست شرکت کند، با حسی از نوستالژی به زادگاهش سفر کرده است. در این سفر او به دیدار اشخاص و مکان‌هایی می‌رود که در این مدت طولانی فقط تصاویری کم‌رنگ از آن‌ها در ذهنش باقی مانده بود و دیدن دوباره‌شان باعث مرور خاطرات دوره‌ی نوجوانی و اوایل جوانی‌اش می‌شود. بخش عمده‌ی این روایت به شیوه‌ی فیلم‌های رئالیستی به صورت خطی متوالی در زمان به پیش می‌رود و صرفاً با تداعی‌های گهگاهیِ گیله‌گل با گذشته مربوط می‌شود؛ اما آنچه ساختار رواییِ این فیلم را پیچیده می‌کند، روایت دوم و کاملاً نامتوالی‌ای است که به شیوه‌ای مدرنیستی کاملاً معطوف به گذشته است و حول شخصیت اصلیِ دیگرِ این فیلم به نام فرهاد شکل می‌گیرد. از بدو ورود گیله‌گل به ترمینال رشت، فرهاد منتظر ایستاده است و در حمل چمدان‌ها و گرفتن تاکسی به او کمک می‌کند.

http://s6.picofile.com/file/8202713468/%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D9%88_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F_1.jpg

او خود را به عنوان همکلاس سابق گیله‌گل در دانشگاه معرفی می‌کند، هرچند که گیله‌گل ابتدا او را به یاد نمی‌آورد. در روزهای بعد نیز فرهاد یا سر راه گیله‌گل قرار می‌گیرد، هدیه‌ای برایش می‌آورد و مصرانه می‌کوشد با او همصحبت شود، یا کراراً به او تلفن می‌زند. این رفتار کم‌کم برای گیله‌گل سماجت‌آمیز و حتی مزاحمت‌آور می‌شود، اما فرهاد دست‌بردار نیست و به شیوه‌ی معمول خود با آمیزه‌ای از ادب و شوخ‌طبعی سعی می‌کند توجه گیله‌گل را به خود جلب کند.

http://s3.picofile.com/file/8202713626/%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D9%88_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F_2.jpg

با پیش رفتن پیرنگ داستان، جابه‌جا اپیزودهایی از گذشته به صورت خاطرات غیرارادی به نمایش درمی‌آیند که هویت فرهاد را بهتر به بیننده می‌شناسانند. از خلال این اپیزودهای گسسته و پراکنده که هر از گاهی جریان روایت اول را موقتاً قطع می‌کنند، متوجه می‌شویم که فرهاد زمانی عاشق گیله‌گل بوده است، اما در این عشقْ ناکام می‌ماند تا این‌که گیله‌گل به فرانسه می‌رود و در آن‌جا با مردی به نام آنتوان ازدواج می‌کند. در تمام بیست سالی که گیله‌گل در فرانسه بوده، فرهاد (به تأسی از فرهاد اسطوره‌ای، کهن‌الگوی عاشق شیدا) عشق گیله‌گل را از سر بیرون نکرده و همچنان دل در گرو او داشته است. در فراق معشوق، یگانه چاره‌ای که فرهاد برای استمرار خاطره‌ی او می‌یابد، برقراری رابطه‌ای فرزندوار با حوا (مادرِ شوهرمرده‌ی گیله‌گل) است. فرهاد همدم و یاور حوا می‌شود و در ضمنِ رفت‌وآمد به خانه‌ی او، اشیائی از دوره‌ی کودکی و نوجوانی گیله‌گل را یادگارخواهانه برای خود جمع می‌کند.

همچنان که اشاره شد، در این فیلم دو روایت متمایز اما مرتبط با یکدیگر در هم می‌پیچند و بخش بزرگی از چالش فهم این فیلم برای بیننده‌ی عادت‌کرده به فیلم‌های رئالیستی نیز از همین درهم‌تنیدگی روایت‌ها ناشی می‌شود. می‌توان گفت این فیلم دو لایه دارد: یکی لایه‌ی مشهود (بازگشت گیله‌گل به رشت و زنجیره‌ی وقایع مربوط به آن) و دیگری لایه‌ای نامشهود (آتش عشقی که سال‌هاست در دل فرهاد خاموش نشده). کارکرد روایت اول، پرتوافشانی بر این لایه‌ی نامشهود است که به شکلی جسته‌گریخته از خلال روایت دوم آشکار می‌شود. از این‌جا می‌توان نتیجه گرفت که در این فیلم بیش از زمان حال (سفر گیله‌گل در زمان حال به شهر رشت)، زمان گذشته (سفر ما در جایگاه بیننده‌ی فیلم به برهه‌ای سپری‌شده در زندگی فرهاد) اهمیت دارد. به عبارتی، این فیلم درباره‌ی اهمیت گذشته و استمرار آن در ژرف‌ترین لایه‌های ضمیر ناخودآگاه است. دلیل این‌که فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ به سهولت خود را به نقد روانکاوانه تسلیم می‌کند، همین اهمیت و کارکردی است که گذشته در آن دارد، هم گذشته‌ی گیله‌گل هنگام کودکی و نوجوانی‌اش در رشت، و هم بویژه گذشته‌ی فرهادِ دل‌باخته به گیله‌گل. گزافه نیست اگر بگوییم که تمام نظریه‌پردازی فروید درباره‌ی ضمیر ناخودآگاه بر پایه‌ی مفهوم اساسی «گذشته» انجام شد. ضمیر ناخودآگاه ساحتی از ذهن است که با تجربه‌های فرد از اوان طفولیت شکل می‌گیرد. به تعبیری استعاری، ضمیر ناخودآگاه «انباریِ» خاطرات، هراس‌ها و امیالی است که همگی به گذشته تعلق دارند اما سایه‌شان همچنان در زمان حاضر بر افکار و رفتار فرد سنگینی می‌کند. نظریه‌ی روانکاوی با معکوس کردن باور عامیانه‌ای که مطابق با آن «زندگی هر کسی در آینده شکل می‌گیرد»، تأکید می‌کند که آینده خود بر مبنای گذشته رقم می‌خورد.

از این روست که گذشته در فیلم در دنیای تو … با تمهیدهای مختلف برجسته می‌شود. آشکارترین این تمهیدها، سرریز شدن خاطرات گیله‌گل از ضمیر ناخودآگاهش است. برای مثال، در صحنه‌ای که گیله‌گل در حیاط خانه‌ی پدری با لباسی مبدل قدم می‌زند، خانه‌ای که اکنون چند سال است خالی از سکنه مانده، ناخودآگاه خود را در سن دختربچه‌ای شش‌ـ‌هفت‌ساله به یاد می‌آورد. نکته‌ی درخور توجه درباره‌ی این صحنه، پیوندی است که مطابق با نظریه‌ی روانکاوی بین زمان حال و زمان گذشته برقرار می‌شود: در این صحنه، هم گیله‌گلِ زمان حال را در قاب تصویر (فریم) می‌بینیم که در حیاط ایستاده است و هم گیله‌گلِ دختربچه را که در ایوان خانه نزد پدر می‌رود. گذشته از زمان حال جدا نیست.

http://s3.picofile.com/file/8202713776/%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D9%88_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F_%DB%B3.JPG

یکی دیگر از شگردهای به‌کاررفته در این فیلم برای برجسته کردن گذشته، استفاده از استعاره است. پُرکاربردترین این استعاره‌ها، استعاره‌ی عکس است که تا حد یک بن‌مایه (موتیف) در فیلم ارتقا می‌یابد. عکس و خیره شدن به عکس، در صحنه‌های مختلفْ ایده‌ی گذشته، به یاد آوردن گذشته و زنده ماندن گذشته در ذهن را القا می‌کند. برای مثال، گیله‌گل در اولین شب اقامت در خانه‌ی پدری انبوهی از عکس‌های قدیمی را به اتاق پذیرایی می‌آورد و مرورشان می‌کند و در ضمن همین مرور است که فرهاد با او تماس تلفنی می‌گیرد. بعد از مرمت و رنگ کردن اتاق‌های خانه‌ی پدری، در هر اتاق چندین عکس قدیمی بر دیوار آویخته می‌شوند. به همین ترتیب، در ملاقات گیله‌گل با علی یاقوتی (یکی دیگر از همکلاس‌های گیله‌گل در دانشگاه که زمانی رابطه‌ی عشق‌آمیز با هم داشتند)، اولین چیزی که در مغازه‌ی او توجه گیله‌گل را جلب می‌کند، عکس دو پسر علی است. همچنین آقای نجدی (عاشق اولِ مادر گیله‌گل که هرگز نتوانست با او ازدواج کند) در دیدار با گیله‌گل خاطره‌ای از خودش و حوا را بیان می‌کند که در واقع خاطره‌ی گرفته شدن یک عکس است. سال‌ها قبل، کسی در مجلسی از آقای نجدیِ جوان عکس می‌گیرد در حالی که حوای جوان روبه‌روی او ایستاده و تصویرش به صورتی محو در شیشه‌ی پنجره‌ی پشت سرِ آقای نجدی منعکس شده است. نجدی در دیدار با گیله‌گل آن عکس را به او هدیه می‌کند و دلالتمندانه خطاب به گیله‌گل می‌گوید: «کاش [الان هم] کسی بود عکسی از ما می‌گرفت.»

http://s6.picofile.com/file/8202713850/%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D9%88_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F_%DB%B4.jpg

یک شاهد دیگر بر کارکرد استعاری عکس در فیلم مورد بحث ما، شغل فرهاد است. او مغازه‌ی قاب‌عکس‌فروشی دارد و عکس‌ها را قاب می‌گیرد. از قضا، عکس قدیمی آقای نجدی با تصویر منعکس‌شده‌ی مادر گیله‌گل را هم فرهاد برای او قاب کرده است. قاب گرفتن عکس استعاره‌ای از جاودانه کردن خاطره است. عکس برهه‌ای متوقف‌شده از زمان، انقطاع جریان زمان یا انتزاع آن از زنجیره‌ی گذشته‌ـ‌حال‌ـ‌آینده است. گرفتن عکس تلاشی است برای جاودانه کردن لمحه‌ای از جریان مستمر زمان و قاب کردن آن ایضاً تلاشی برای زنده نگه داشتن خاطره‌ای از گذشته. ایماژهای ذهنی ما هم به عکس‌هایی رنگ ‌و رو رفته از گذشته شباهت دارند. (به همین دلیل، کلمه‌ی «ایماژ» هم به معنای «تصویر ذهنی» به کار می‌رود و هم به معنای «عکس»). فرهاد با قاب گرفتن عکس آقای نجدی و حوا همان کاری را می‌کند که با یادآوری خاطرات خودش از گیله‌گل انجام می‌دهد: در هر دو حال، او گذشته را به زمان حال می‌آورد. به بیان دیگر، جریان زمان را معکوس می‌کند. تلاش فرهاد برای ایستادن روی سرش از همین منظر معنا پیدا می‌کند. در چند صحنه از فیلم می‌بینیم که فرهاد تمرین می‌کند روی سرش بایستد. در سکانس پایانی فیلم، فرهاد یک بار دیگر نزد گیله‌گل می‌رود و برای جلب توجه او شوخ‌طبعانه در مقابل خانه‌اش خود را سر و ته می‌کند. بیننده‌ی فیلم نیز همه‌چیز را (کوچه و خانه‌ها، عابری که با دوچرخه از آن‌جا عبور می‌کند) از زاویه‌ی دید فرهاد و به صورت معکوس می‌بیند. در این صحنه، مفهوم استعاری «بالا» و «پایین» جای خود را عوض می‌کنند. فرهاد «پایین» (ضمیر ناخودآگاه) را به جای «بالا» (ضمیر آگاه) قرار می‌دهد، همان‌طور که در سرتاسر فیلم مسیر زمان را معکوس می‌کند (از حال به گذشته می‌رود).

در این سکانس، نماد تمام‌عیار سفر به گذشته چمدانی است که فرهاد با خود به همراه آورده. این چمدان پُر از اشیائی از دوران کودکی و نوجوانی گیله‌گل است: ساعت روی میزش، لیوان آبخوری‌اش در مدرسه، … . این اشیاء (همچنین ترانه‌ای قدیمی که فرهاد نوار کاست آن را سال‌ها عاشق‌وار ــ و البته یادگارخواهانه ــ نزد خود محفوظ نگه داشته است به این دلیل ساده که گیله‌گل آن ترانه را دوست می‌داشته) درست مانند عکس‌هایی که گذشته را به خاطر می‌آورند، یادآور گذشته‌ای سپری‌شده اما کماکان زنده و حی‌وحاضرند. در سطح اولِ این فیلم (لایه‌ی مشهود آن)، گیله‌گل است که به سفر آمده، اما در سطحی ژرف‌تر (لایه‌ی نامشهود فیلم) مسافر واقعی فرهاد است. فرهاد است که از گذشته به زمان حال می‌آید و می‌خواهد گیله‌گل را با خود به گذشته ببرد. در صحنه‌ی آغازین گیله‌گل با چمدان به رشت می‌آید، و در صحنه‌ی فرجامین فرهاد با چمدان نزد او می‌رود و به سفری به ژرفنای ضمیر ناخودآگاه دعوتش می‌کند.

سفر به گذشته در مسیری خلاف خط زمان، که به باوری غیرروانکاوانه همواره رو به آینده به پیش می‌رود، در فیلم در دنیای تو … توأم می‌شود با سِیروسیاحتی در هزارتوی تاریک، پیچیده و وهمناک ضمیر ناخودآگاه. در همین سِیروسیاحت است که خیال‌پروری فرهاد هنگام تدریس زبان فرانسه به دختربچه‌های دوقلو را نظاره می‌کنیم. اضطراب ناخودآگاهانه‌ی فرهاد از این‌که او مردی با قابلیت‌های «کمتر» از شوهر فرانسوی گیله‌گل است، این‌گونه در خیالات او به نمایش درمی‌آید که آنتوان به مغازه‌ی فرهاد می‌آید و از تلفظ نادقیق او هنگام آموزش کلمات فرانسوی ایراد می‌گیرد. در این صحنه، استفاده از دختربچه‌های دوقلوی همسان تمهیدی جالب (یا دقیق‌تر، استعاره‌ای تصویری) است که شباهت رؤیا و واقعیت (یا دو پارگی و در عین حال پیوند آگاهی با ناخودآگاهی) را بازنمایی می‌کند.

در پایان فیلم، به خواب رفتن فرهاد در خانه‌ی گیله‌گل بازنمودی از سفر به گذشته‌ی انباشته‌شده در ضمیر ناخودآگاه است، سفری که فیلم در دنیای تو … در جای‌جایِ روایت مدرنیستی‌اش آن را برجسته می‌کند. پس از مرور خاطرات عاشقانه‌اش، فرهاد با این عمل نمادین تلویحاً بر این دیدگاه روانکاوانه مهر تأیید می‌گذارد که خواب یعنی گذار از آگاهی به ساحت ناخودآگاهی، ساحتی تاریک (همچنان که در صحنه‌ی آخر شب شده است) که به رغم تاریکی‌اش ابعاد ناپیدای وجود هر انسانی را به مراتب روشن‌تر از روشناییِ هنگام بیداری به نمایش می‌گذارد. فیلم در دنیای تو … با برجسته کردن خاطره و اهمیت سفر به گذشته، این درونمایه‌ی روانکاوانه را القا می‌کند که از گذشته هیچ گریزی نمی‌توان داشت. گذشته سایه‌ی سنگین و تعیین‌کننده‌ی خود را بر تمام ابعاد زندگی ما در زمان حاضر می‌اندازد و به هیچ صورت نمی‌توان از کمند آن بیرون رفت. و البته، از منظری دیگر، این فیلم درباره‌ی استمرار عشق اول در نهانی‌ترین لایه‌های وجود انسان است. خاطره‌ی عشق اول هیچ‌گاه فراموش نمی‌شود، بلکه همچون تجربه‌ای حسی در زمان حال استمرار می‌یابد. فرهاد، با وجود گذشت سال‌ها، هرگز عشق خود به گیله‌گل را فراموش نکرده است. خوابی که به گفته‌ی خودش مکرراً می‌بیند (رسیدن گیله‌گل به کالسکه‌ای که مسافرانی را با خود می‌برد و جا ماندن فرهاد از همان کالسکه) در واقع بازنمودی است از آرزوی کام‌نیافته‌ی ازدواج (همراه شدن در سفر زندگی) با زنی که او همیشه رؤیای همسری‌اش را در سر می‌پرورانده است. استمرار این خواب نشان‌دهنده‌ی مواجهه‌ی مضطربانه‌ی فرهاد با واقعیت افسرده‌کننده‌ای است که او در بیداری نمی‌خواهد با آن مواجه شود یا به آن تن در دهد: این‌که زمان جلو رفته، گیله‌گل با آنتوان ازدواج کرده است و میل دیرینه و سرکشِ فرهاد به تصاحب گیله‌گل نمی‌تواند تحقق پیدا کند. گویی که برای فرهاد زمان و تفاوت بین گذشته و حال هیچ معنایی ندارد. او همچنان با خاطره‌ی عشق زندگی می‌کند و زمان برای او مفهومی به غیر از مفهوم عمومی و متعارفش دارد. خواب‌آلودگی نابهنگام فرهاد در صحنه‌ی پایانی فیلم و خوابیدنش در خانه‌ی گیله‌گل حاکی از تلاش ناخودآگاهانه‌ی او برای تعلیق زمان از طریق ورود به ساحت رؤیاست، ساحتی که زمان و واقعیت‌هایی که فرهاد از تغییر دادن‌شان عاجز است در آن، ولو موقتاً، به حالت تعلیق درمی‌آیند تا خاطرات گذشته تسکینی موقت بر آلام روحی و روانی او باشند.

اکنون پس از تحلیل آخرین صحنه و در پایان این خوانش روانکاوانه از فیلمی که شالوده‌اش بر مهم بودن گذشته و پیشرونده نبودن جریان زمان استوار شده، بی‌مناسبت نیست که ما هم با در پیش گرفتن رویکردی مشابه با این فیلم از پایان آن به آغازش (تیتراژ ابتدای فیلم) بازگردیم و دلالت عنوان آن را بررسی کنیم. چرا در دنیای تو ساعت چند است؟ عنوان مناسب و دلالتمندی برای فیلمی است که زمان گذشته و رخدادهای آن را با این سازوکارهای روانکاوانه بازنمایی می‌کند؟ به منظور پاسخ گفتن به این پرسش، بد نیست تابلوی مدرنیستی‌ای را بررسی کنیم که نه فقط عنوان، بلکه همچنین مضمونش از بسیاری جهات مشابه و مبیّن درونمایه‌ی همین فیلم است:

http://s6.picofile.com/file/8202714184/%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D9%88_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%DA%86%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F_%DB%B5.jpg

این تابلو که عنوان اصلی‌اش استمرار حافظه است اما عموماً با نام ساعت‌های ذوب‌شده هم شهرت پیدا کرده، اثر نقاش سوررئالیست سالوادور دالی است. در پیش‌زمینه‌ی این تابلو منظره‌ای از ساحل دریا و در پس‌زمینه امتداد آب‌ها تا خط افق را می‌بینیم. در آسمان هیچ‌چیز به چشم نمی‌خورد، نه خورشید، نه پرنده‌ای و نه ابری، گویی که در این مکان همه‌چیز ساکن است. به همین ترتیب، آب دریا هم هیچ موجی ندارد و ساکن به نظر می‌آید. در قسمت فوقانیِ سمتِ راستِ تابلو، صخره‌هایی ناهموار دیده می‌شوند که تصویرشان بر سطح آب دریا منعکس شده است. در سمت چپ چیزی شبیه به یک میز به چشم می‌خورد که باقیمانده‌ی یک درخت خشک‌شده و چند ساعت جیبی روی آن قرار دارند. در مرکز (یا «نقطه‌ی کانونی») این تصویر، موجودی جنین‌مانند را می‌بینیم که بر روی شن‌های ساحل افتاده است. بر روی این موجود عجیب نیز ساعتی کج‌ومُعوَج افتاده است. نمی‌توان با یقین گفت که این موجود عجیب‌الخلقه دقیقاً چیست. هم به جنینی ازشکل‌افتاده شباهت دارد و هم مانند سرِ کش‌آمده‌ی انسان است. این موجود همچنین می‌تواند نوعی ماهی نادر باشد که با موج دریا به ساحل آورده شده و آن‌جا از بی‌آبی مرده است. پلک این موجود بسته است و لذا حالت خواب را نشان می‌دهد. از رنگ‌های استفاده‌شده در تابلو این‌طور برمی‌آید که زمان باید هنگام غروب یا سَحَر باشد که با حالت خوابِ موجودِ افتاده روی شن‌ها همخوانی دارد.

به غیر از موجود افتاده بر ساحل، در این تابلو همچنین مجموعاً چهار ساعت جیبی می‌بینیم که یکی از آن‌ها را موریانه‌ها می‌خورند و سه‌تای دیگر مانند قالب کره‌ای که بیرون از یخچال و در جایی گرم قرار گرفته باشد، ذوب شده‌اند. نکته‌ی قابل توجه درباره‌ی این ساعت‌های ازشکل‌افتاده این است که هر کدام از آن‌ها زمان متفاوتی را نشان می‌دهد، گویی که در این قلمروِ مکانی، زمانِ یکسان یا واحد وجود ندارد. دالی این تابلو را در سال ۱۹۳۱ کشید، یعنی دوازده سال پس از انتشار کتاب دوران‌ساز آلبرت اینشتین با عنوان نسبیت: نظریه‌ی عام و خاص و در بحبوحه‌ی انقلاب فکری‌ای که نظریه‌ی نسبیت در میان اهالی اندیشه و هنر ایجاد کرده بود. مطابق با این نظریه، زمان نسبت مستقیمی با شتاب جرم دارد و لذا با بالا رفتن شتاب جرم، زمان کوتاه‌تر می‌شود. پس زمان همواره و همه‌جا یکسان و ثابت نیست، بلکه نسبی است. به این ترتیب، دست‌کم از یک منظر، این تابلو می‌تواند گواهی یا نمایشی هنری از نظریه‌ی نسبیت اینشتین باشد و شاید عنوان عام ساعت‌های ذوب‌شده نیز به همین سبب به آن اطلاق شده است. اما توجه به عنوان اصلی این تابلو (استمرار حافظه) بُعد دیگری از معانی آن را روشن می‌کند که بیشتر به نظریه‌ی روانکاوانه‌ی فروید مربوط می‌شود، نظریه‌ای که شالوده‌ی شکل‌گیری جنبش سوررئالیسم در هنر و ادبیات شد. مطابق با دیدگاهی که فروید در کتاب ایضاً دوران‌ساز تعبیر رؤیا تبیین می‌کند، رؤیا و خیال در ساحتی از ذهن ما شکل می‌گیرد که زمان مکانیکی و مستمر یا متوالی از کار می‌افتد و سیلان ذهن جای آن را می‌گیرد. در این سیلان، گذشته و حال در هم ادغام می‌شوند و تمایزی اکید بین آن‌ها نمی‌توان گذاشت. از منظری روانکاوانه، در تابلوی دالی موجود به‌خواب‌رفته بر ساحل و ساعت‌هایی که هر کدام زمان متفاوتی را نشان می‌دهد این ایده را القا می‌کنند که وقتی خواب هستیم و رؤیا می‌بینیم، زمان مفهوم معمول خود را از دست می‌دهد و حالت یا کیفیت دیگری دارد، کیفیتی متفاوت با زمان بیداری ما. در این حالت، فشار و سانسور ضمیر آگاه موقتاً تعلیق می‌شود و خاطره‌ها، هراس‌ها و امیالِ ناخودآگاهانه مجال خودنمایی پیدا می‌کنند. از این رو، هنگام خواب دیدن (و ایضاً هنگام خیال‌پروری یا به یاد آوردن خاطرات) زمان زنجیره‌ای متوالی از واحدهای کوچک‌تری نیست که در پیوند با یکدیگر از گذشته عبور می‌کنند، به حال می‌رسند و رو به آینده دارند. زمان حال می‌تواند بازگشتی به گذشته، همزمان با گذشته یا تلفیقی از ماضی و مضارع باشد.

به دلیل همین کیفیت خواب‌گونه، بسیاری از جنبه‌های این تابلو پُرابهام و حتی وهمناک جلوه می‌کنند. برای مثال، معلوم نیست که موجود افتاده بر ساحل نوعی جاندار است یا جنین انسان. همچنین معلوم نیست که ساعت‌های مچی چرا از شکل طبیعی‌شان خارج شده‌اند. یا انسان‌هایی که این ساعت‌ها را استفاده می‌کنند (یا می‌کرده‌اند) کجا هستند. این جنبه‌های تابلوی استمرار حافظه مبهم باقی می‌مانند درست مانند بسیاری از جنبه‌های رؤیاهایی که ما هنگام خواب می‌بینیم. شاید به همین سبب است که دالی تابلوهای خود را «عکس‌هایی از رؤیا که با دست کشیده شده‌اند» می‌نامید. می‌توان استدلال کرد که در فیلم در دنیای تو … ساختار نامتوالی زمان و کنار هم قرار گرفتن اپیزودهای گسیخته‌ای که هر یک به مقطعی متفاوت از زمان بازمی‌گردند از همین موضوع ناشی می‌شود و ایده‌ی مشابهی را القا می‌کند. ساختار روایی این فیلم کاملاً خواب‌گونه است و، چنان‌که در بخش‌های قبلی استدلال کردیم، گذشته و خاطرات مربوط به زمان سپری‌شده اهمیت بیشتری در آن دارند تا زمان حال و وقایع جاری. پس همچون تابلوی استمرار حافظه، در فیلم مورد بررسی ما استمرار خاطرات گذشته و سرریز شدن آن‌ها به زمان حال باعث شده است که زمان متعارف (زمانی که با ساعت می‌توان سنجید) از شکل طبیعی خود خارج شود و به شکلی غریب (نامتوالی و گاه حتی تلفیقی از گذشته و حال به طور همزمان) به نمایش در آید. در جهان ذهنی فرهاد، زمان در مقطعی از گذشته متوقف مانده است و از این رو ادراک او از زمان با زمان واقعی تقارن ندارد. در دنیای خاطره و خیال، ساعت همان زمانی را نشان نمی‌دهد که در دنیای واقعیت نشان می‌دهد.


برچسب‌ها: نقد روانکاوانه, ‌ نقد فیلم, ‌ «در دنیای تو ساعت چند است», مدرنیسم
+ نوشته شده در تاریخ  دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴   |