حسین پاینده

منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
تازه‌ترین مطالب
پیوندهای روزانه
پیوندها
امکانات
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

Google


در اين سايت
در كل اينترنت

آنچه در زیر می‌خوانید، بخش نخست از مصاحبه‌ی دکتر حسین پاینده با «اندیشه‌ی پویا» است که در شماره‌ی اخیر این نشریه (بهمن ۹۹) منتشر شد.


اندیشه‌ی پویا: ولادیمیر نابوکوف در جایی گفته فروید و مارکس دو اهریمن بزرگ قرن بیستم بودند. این گفته همان‌قدر که در نقد فروید است، در ستایش از او نیز هست زیرا فروید اساساً شخصیتی بود که دافعه و جاذبه‌اش همواره برای دوستداران و منتقدانش حداکثری بود و این سرشت مردان بزرگ تاریخ است. فروید با جلب نظرها به ضمیر ناآگاه، بسط نظریه‌ی روان‌کاوی و به‌کارگیری گنجینه‌ی ادبیات کلاسیک جهان در این مسیر، انقلابی در نگرش به ادبیات و درمان بیماری‌های روحی و روانی در سپیده‌دم قرن بیستم پدید آورد.

توجه به آثار و آراء فروید در ایران خیلی زود در دهه‌ی دوم سده‌ی حاضر شمسی با انتشار مجله‌ی دنیا به سردبیری تقی ارانی و به اهتمام ویژه‌ی بزرگ علوی آغاز شد و حدود یک دهه بعد نخستین ترجمه‌های کامل از برخی آثار فروید در ایران منتشر شد. اما زیگموند فروید مانند بسیاری دیگر از بزرگان اندیشه و ادبیات از حیث مترجمانی که به سراغ ترجمه‌ی آثارش رفتند، چندان خوش‌اقبال نبوده است. بسیاری از آثار او با ترجمه‌های ضعیف و متوسط در این سال‌ها منتشر شده و گاه از برخی آثار او چندین ترجمه‌ی ضعیف در بازار نشر موجود است. در چنین شرایطی اهتمام حسین پاینده در انتشار دو جلد گزیده از مجموعه آثار فروید، از تلاش‌های مهم در مسیر ترجمه‌ی جدی آثار فروید است. این دو مجلد حاصل بیش از دو دهه مؤانست پاینده با آثار فروید است و گزیده‌ای (شامل آثار مستقل) از رساله‌ها و مقالات فروید درباره‌ی نظریه‌ی روان‌کاوی و نقد ادبی را شامل می‌شود. در ادامه، با او درباره‌ی چالش‌های این ترجمه و مسیری که در این دو دهه در راه تبیین آثار فروید برای مخاطب ایرانی پیموده به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

۱. آقای دکتر پاینده، شما در مجموعه آثارتان در کنار توجه عامی که به رویکردهای نقد ادبی به‌طور کلی داشته‌اید توجهی ویژه به نقد روانکاوانه هم داشته‌اید و هم آثار فراوانی در این خصوص ترجمه کرده‌اید و هم مقالات زیادی در این موضوع نوشته‌اید. دلیل علاقه‌ی خاص شما به حیطه‌ی نقد روان‌کاوانه و نظریه‌ی روان‌کاوی و به‌ویژه آثار فروید که به‌تازگی مجموعه‌ای از مقالات و رساله‌هاش را در دو مجلد ترجمه و منتشر کردید چه بوده است؟

پاینده: در کشور ما، ترجمه از دیرباز حاصل تشخیص و تلاش فردی این یا آن مترجم منفرد بوده، نه تلاشی سازمان‌یافته و متمرکز یا جمعی. به همین سبب، بخش بزرگی از انتخاب‌های مترجمان، متأثر از، یا منعکس‌کننده‌ی، پسندهای شخصی‌شان بوده است. من سعی کردم از این روالِ آشنا دور شوم و آثار را بر اساس سنجش از نیازهای فرهنگی و علمی انجام دهم. روان‌کاوی جزو نظریه‌های بسیار مناقشه‌برانگیز بوده است، هم در کشور ما تاکنون و هم حتی در کشورهای اروپایی در آغاز مطرح شدن این نظریه. انبوهی از برداشت‌های نادقیق و حتی نادرست، تصویر بسیار تحریف‌شده‌ای از این نظریه در کشور ما ایجاد کرده‌اند، چندان که تا همین چند سال پیش (و ای‌بسا هنوز هم) نام بردن از فروید یا صحبت درباره‌ی روان‌کاوی، نشانه‌ای از انحراف فکری و حتی اخلاقی محسوب می‌شد. از زمان تأسیس و انتشار فصلنامه‌ی «ارغنون»‌ در اوایل دهه‌ی ۱۳۷۰، تلاش کردم به سهم خودم در رفع این بدفهمی‌ها و تحریف‌ها بکوشم. این کار، تشخیص یک ضرورت بود، نه پرداختن به علائق شخصی. از آن‌جا که در تقسیم کار شورای «ارغنون» بخش مربوط به فروید در شماره‌ی سوم (ویژه‌ی «مبانی نظری مدرنیسم»، پاییز ۱۳۷۳) به من واگذار شده بود، لازم دیدیم ابتدا بررسی کنم چه آثاری از فروید قبلاً به فارسی ترجمه شده‌اند. این بررسی نشان داد که متأسفانه اغلب آثار مهمِ این متفکرِ تأثیرگذار هنوز ترجمه نشده‌اند و آن معدود آثاری هم که ترجمه شده بودند، دیگر قدیمی هستند. نکته‌ی مهم‌تر این بود که برخی از آن ترجمه‌ها دقت یا صحّت کافی را نداشتند. بسیاری از معادل‌هایی که مترجمان برای اصطلاحات روان‌کاوانه به کار برده بودند، نادقیق و در مواردی حتی نادرست بود. برخی مترجمان حتی قسمت‌هایی از همان متون را ترجمه نکرده بودند، شاید به این دلیل که طرح همه‌ی مباحث فروید، به‌خصوص در زمینه‌ی حیات جنسانی، می‌توانست شبهه‌آفرین و برای آنان مسئله‌ساز باشد. لذا از همان زمان تصمیم گرفتم گزیده‌ای از اساسی‌ترین متن‌های روان‌کاوی به قلم بنیانگذار این نظریه را ترجمه کنم. این کار به حوزه‌ی اصلی کار خودم، یعنی نقد ادبی، هم بی‌ربط نبود. در جهان غرب، فروید را همچنین به‌عنوان ادیب و نویسنده‌ای صاحب‌سبک می‌شناسند که مورد‌پژوهی‌های روان‌کاوانه‌اش و شرحی که درباره‌ی فرایند درمان بیمارانش می‌دهد، به رمان‌هایی بسیار جذاب و خواندنی شباهت دارند. می‌دانید که جایزه‌ی ادبی گوته هم در سال ۱۹۳۰ به او اعطا شد، در حالی که دریافت‌کنندگان این جایزه به‌طور معمول شاعران و داستان‌نویسان هستند. پس تصمیم من به ترجمه‌ی این آثار، هم می‌توانست به کار تخصصی خودم ربط پیدا کند و هم پاسخی باشد به یک ضرورت فرهنگی برای بازشناسی نظریه‌ای که انبوهی از تحریف‌ها درباره‌ی آن صورت گرفته است.

۲. چهره‌ی فروید همواره در جهان علم و ادبیات و پزشکی دو رویه داشته است. برخی فروید را دانشمندی برجسته دانسته‌اند که پرده از گوشه‌هایی نامکشوف از روان آدمی برداشته و برخی دیگر او را هنرمندی خوش‌ذوق و عارفی فیلسوف‌مأب دانسته‌اند که به ما جرئت داد با تابوهای ذهنی‌مان روبه‌رو شویم اما نظریه‌هایی را به عنوان تئوری‌های علمی ارائه کرد که از محک جدی سربلند بیرون نمی‌آیند. واقعیتِ فروید در نظر شما حتماً به گزاره اول نزدیک‌تر است، اما فکر می‌کنید چه چیز سبب شده تا آن قضاوت ثانویه هم در مورد فروید طرفدارانی داشته باشد؟

پاینده: هر اندیشه‌ی نوپدیدی در بدو امر با موجی از مخالفت‌های محافظه‌کارانه مواجه می‌شود. از این حیث، روان‌کاوی استثنا نیست. زمانی که فروید دیدگاه‌های خود را درباره‌ی وجود ساحتی ناپیدا در انسان و ریشه داشتن برخی از دردهای جسمانی در حیات روانی مطرح کرد، سخن او به مذاق همکارانش در جامعه‌ی پزشکی خوش نیامد چون آن‌ها با رویکردی کاملاً بدن‌شناختی (فیزیولوژیک) اساساً نمی‌توانستند قبول کنند که برخی از دردهای جسمانی ماهیتی روان‌تنی دارند و بدون دارو یا بدون روال مرسوم در پزشکی می‌توان آن‌ها را درمان کرد. به این هم توجه داشته باشید که فلسفه‌ی پیشامدرن با مخالفت جامعه‌ی پزشکی با روان‌کاوی همسو می‌شد، هرچند نادانسته یا ناخواسته. سوژه‌ی دکارتی، «منِ» یکپارچه‌ای است که هستی خویش را صرفاً برخاسته از کنش اندیشیدن می‌داند. در برنهاد مشهور و بسیار نقل‌قول‌شده‌ی دکارت («من می‌اندیشم، پس من هستم.»)، ضمیر اول‌شخص «من» دو بار تکرار می‌شود، که این خود حکایت از اهمیتی دارد که او در فلسفه‌اش برای سوژه‌ی یکتا قائل بود. دکارت در واقع دیدگاهی را بیان می‌کرد که از فلسفه‌ی رنسانس سرچشمه گرفته بود، یعنی فلسفه‌ای قائل به کنشگری آگاهانه‌ی انسان برای مهار طبیعت و ساختن بهشتی این‌جهانی و زمینی. پس فروید با دوپاره دانستن انسان (پاره‌ای آگاه و پاره‌ای ناخودآگاه)، هم در میراث اندیشگانیِ غالب در زمانه‌ی خود تردید روا کرد و هم درستیِ باورها و روال جاری در پزشکیِ زمانه‌ی خود را به پرسش گرفت. می‌بینید که گفتمان روان‌کاوی از همان ابتدا ماهیتی ناهمسوگرا با گفتمان‌های غالب داشت.

فلاسفه و پزشکان البته همیشه جزو فرهیختگان محسوب شده‌اند، اما جالب است که در مخالفت با روان‌کاوی، کلیسا و روحانیت مسیحی همپیمان فلاسفه و پزشکان شدند. آن‌ها هم به دلایل خودشان تهدیدی از سوی نظریه‌ی روان‌کاوی حس کردند و لذا فروید را آماج انواع‌واقسامِ تهمت‌های اخلاقی کردند. فروید در یکی از نوشته‌هایش که در کتابم ترجمه کرده‌ام، متذکر می‌شود که او فقط بُعد ناپیدای انسان را شناساند و بیمارهای روانی را به دقت توصیف کرد، اما برخوردی که با او شد چنان بود که گویی وی خودش باعث و بانی آن بیماری‌ها بوده است! حتی در کشورهای به‌اصطلاح پیشرفته، رسوبات آن قضاوت‌های بی‌اساس درباره‌ی فروید هنوز هم این‌جا و آن‌جا ممکن است به چشم بخورد، ولی این فقط نشان می‌دهد که پی بردن به ذات انسان چقدر برای‌مان گرانبار و تحمل‌ناشدنی است و در برابرش مقاومت می‌کنیم. البته در همان کشورها، روان‌کاوی در بسیاری از حوزه‌های اندیشه و علوم به گفتمانی پذیرفته‌شده تبدیل شده است و در مجموع باید گفت مدت‌هاست که جایگاه تثبیت‌شده‌ای دارد، نه فقط در حوزه‌ی درمان، بلکه همچنین در رشته‌هایی مانند تعلیم‌وتربیت، ادبیات، انسان‌شناسی، فلسفه، تاریخ، نقد ادبی، مدیریت، علوم سیاسی و امثال آن. در پایان قرن بیستم، بسیاری از نشریات معروف مانند روزنامه‌ی «تایمز» درباره‌ی ده کتاب اثرگذار و دوران‌ساز که اندیشه‌ی قرن بیستم را عمیقاً تحت تأثیر گذاشت، از اصحاب اندیشه پرسش کردند و جالب است که شاهکار فروید، یعنی کتاب «تعبیر رؤیا»، در صدر این فهرست قرار گرفت.

۳. به نظر می رسد که روند توجه و ترجمه‌ی آثار فروید در ایران با انتشار مجله‌ی «دنیا» توسط تقی ارانی و به‌ویژه به اهتمام بزرگ علوی آغاز شده است، اما نخستین ترجمه‌های مهم از آثار فروید ظاهراً در اواخر دهه‌ی ۱۳۲۰ با ترجمه‌هایی که م.ف. فرزانه («خواب و تعبیر آن» / ۱۳۲۹) و رضا سیدحسینی («سه امتحان درباره‌ی نظریه‌ی میل جنسی» / ۱۳۲۷) انجام دادند آغاز شده است. شما به عنوان کسی که سال‌ها با ترجمه و تحلیل آثار فروید سر و کار داشته‌اید، سِیر و کیفیت این ترجمه‌های پیشین را چطور ارزیابی می‌کنید؟

پاینده: باید از مترجمان پیشگامی که در آن سال‌ها اهمیت و ضرورت ترجمه‌ی آثار فروید را به‌درستی تشخیص دادند و به آن اهتمام ورزیدند، سپاسگزار باشیم. آن‌ها راهی را گشودند که مترجمان بعدیِ فروید در آن حرکت می‌کنند. حتی امروز هم پذیرش گفتمان روان‌کاوی در جامعه‌ی ما سخت و پُرچالش است؛ حال تصور کنید که وضعیت در دهه‌ی ۲۰ و ۳۰ خورشیدی چه بوده است و آن مترجمان پیشتاز و راهگشا با چه مسائل و دشواری‌ها و بلکه حتی موانعی روبه‌رو بوده‌اند. ولی، در عین این حق‌شناسی و سپاسگزاری، اگر بخواهیم ارزیابی دقیقی از ترجمه‌های آنان داشته باشیم باید بگوییم آن‌ها همه‌ی پیچیدگی‌های روان‌کاوی را نمی‌دانستند و به همین دلیل گاه در برگرداندن مفاهیم بنیادی این نظریه معادل‌هایی نادقیق انتخاب کردند که نمی‌توانست شناخت درستی از معنای آن مفاهیم به خواننده‌ی فارسی‌زبان افاده کند. منظورم به‌طور خاص امثال پیشکسوتانی نیست که شما نام بردید و قاعدتاً تمایلی ندارم از مترجم خاصی نام ببرم. سخنم کلی‌تر است و بیشتر مایلم بر این نکته تأکید کنم که مترجمان اولیه‌ی فروید در ایران آن کاری را انجام دادند که می‌توانستند بکنند، اما با گذشت حدود ۷۰ سال از اولین تلاش‌ها برای شناساندن اندیشه‌ی فروید به ایرانیان و کلاً فارسی‌زبانان، وضعیت ترجمه به‌طور عام و ترجمه‌ی آثار فروید به‌طور خاص تغییر کرده است. در این فاصله، زبان فارسی هم تا حدودی دستخوش تحول شده است. بسیاری از تعبیرهای زبانیِ رایج در فارسیِ آن زمان که به‌طور طبیعی در ترجمه‌های اولیه از آثار فروید استفاده شده بود، امروز رنگ‌وبویی قدیمی و نامتداول (اگر نگوییم حتی منسوخ) پیدا کرده است و به گوشِ خوانندگان معاصر تعابیری سلیس محسوب نمی‌شود. پس حتی اگر آن ترجمه‌ها کاملاً بی‌عیب‌ونقص هم باشند، به صِرفِ گذشت زمان مجازیم ترجمه‌هایی تازه و معاصر از همان آثار به دست دهیم. اصولاً با روند پرشتاب تحولات زبان‌ها در زمانه‌ی ما، که به‌ویژه بر اثر ارتباطات پسامدرن تسریع شده است، عمر هر ترجمه‌ای، حتی ترجمه‌ی خوب، کمتر از گذشته است. من شخصاً معتقدم بسیاری از متون فلسفی که دهه‌ها پیش، حتی قبل از آثار فروید، به زبان فارسی ترجمه شده‌اند، اکنون با توجه به همین تحولات زبانی و به دلیل رواج معادل‌های جدید در زبان ما برای اشاره به مفاهیم فلسفی، باید دوباره ترجمه شوند. اگر به این ضرورت توجه نکنیم، تا یکی دو دهه‌ی دیگر که مثلاً عمر ترجمه‌های اولیه از فروید به یک قرن می‌رسد، دیگر نباید انتظار داشته باشیم که نسل بعدی خوانندگان فارسی‌زبان بتوانند با آن ترجمه‌ها ارتباطی قوی برقرار کنند. لزوم ترجمه‌ی مجدد در حوزه‌ی آثار ادبی (شاهکارهای ادبیات که مدت زمانی مدید از ترجمه‌شان می‌گذرد) حتی از این هم بیشتر است.

۴. در مقدمه‌ی کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی: هفت رساله از زیگموند فروید» بر اهمیت نظریه‌ی روان‌کاوی در شکل‌گیری اندیشه‌ی مدرن اشاره می‌کنید. تأثیر نظریه‌ی روان‌کاوی در این زمینه به‌طور خلاصه چه بوده است و رساله‌های که شما در این مجلد برای ترجمه برگزیده‌اید چقدر نماینده‌ی این وجه از نقش نظریه‌ی روان‌کاوی در تکامل اندیشه‌ی مدرن هستند؟

پاینده: مهم‌ترین تأثیر نظریه‌ی روان‌کاوی در اندیشه‌ی مدرن را باید در انشقاق سوژه‌ی دکارتی دید. همچنان که پیش‌تر اشاره کردم، فروید تبیینی از حیات روانی به دست داد که انسان را از اشرف مخلوقات و هستنده‌ای کاملاً خودآگاه، تبدیل کرد به موجودی تحت انقیاد نیروهای برخاسته از ساحتی کاملاً تاریک به نام ضمیر ناخودآگاه. این نگاه نو به انسان، به‌موازات فلسفه‌ی نیچه و اقتصاد سیاسی مارکس، به شکل‌گیری گفتمانی انجامید که با الزامات عصر جدید (جهان مدرن) همسو بود. به تعبیری می‌توان گفت مارکس و نیچه و فروید به گذار اندیشگانیِ دردناک اما لازمی کمک کردند که انسان عصر جدید باید از سر می‌گذراند تا بتواند وارد مرحله‌ی جدیدی از فهم خود و کائنات شود. نشانه‌هایی از این فهم جدید را می‌توانید در ظهور جنبش‌های هنری مدرن ببینید، مثلاً در امپرسیونیسم و سوررئالیسم. ظهور این شیوه‌های مدرن در آفرینش هنر، ایضاً بسط و گسترش بعدی آن‌ها، بدون زمینه‌ی نظری‌ای که روان‌کاوی ایجاد کرد، میسّر نبود. می‌توان به ادبیات هم اشاره کرد و افزود که پیدایش رمان مدرن و تکنیک‌هایی مانند سیلان ذهن و تک‌گویی درونی و امثال آن، مستقیماً از مفاهیمی ناشی شد که گفتمان روان‌کاوی در میان اهالی اندیشه و هنر رواج داد. دقت کنید که من صحبت از یک «گفتمان» می‌کنم تا بر این نکته تأکید بگذارم که روان‌کاوی تلقی جدیدی از انسان‌بودگی به دست داد که زبان خاص خودش را هم به وجود آورد و وارد گفتار عمومی کرد. نویسندگان و شاعران که آثارشان را به واسطه‌ی زبان به مخاطب ارائه می‌دهند، قاعدتاً نمی‌توانند از این گفتمان نو بی‌تأثیر بمانند.

در خصوص گزینش خودم از متون فروید برای این دو جلد، باید بگویم این انتخاب پس از مطالعه‌ی منابع اولیه (آثار فروید) و مراجعه به منابع ثانویه‌ای که در معرفی اندیشه‌ی فروید نوشته شده‌اند صورت گرفت. فروید از ابتدای همکاری‌اش با یوزف برویر که منجر به انتشار مقاله‌ی مشترکی در سال ۱۸۹۳ با عنوان «درباره‌ی سازوکار روانیِ پدیده‌های هیستریایی» و سپس کتاب مشترکی در سال ۱۸۹۵ با عنوان «پژوهش‌هایی درباره‌ی هیستری» شد، تا آخرین رساله‌ی مهمی که در سال ۱۹۳۸ (یک سال پیش از مرگش) نوشت، به طیف متنوعی از موضوعات پرداخته است، از موضوعات کاملاً تخصصیِ روان‌کاوی گرفته تا موضوعاتی در حوزه‌ی هنر و ادبیات و فرهنگ و تمدن. من با انتخاب آثار معیّنی از فروید، دو هدف را دنبال کردم: یکی معرفی شالوده‌های نظریِ روان‌کاوی از زبان خودِ کسی که این نظریه را بنیان گذاشت، و دیگری شناساندن کاربردی که فروید برای این نظریه در فهم نقادانه‌ی ادبیات قائل بود. برای هدف اول، آن آثاری را برگزیدم که به گواه اشارات و ارجاعات مکرر خودِ فروید به آن‌ها و همچنین به گواه شارحان و مفسران فروید در منابع ثانویه‌ای که راجع به روان‌کاوی نوشته شده است، جزو منابع پایه‌ای روان‌کاوی محسوب می‌شود. رساله‌هایی مانند «خود و نهاد» و «پیش‌درآمدی بر خودشیفتگی» در زمره‌ی چنین آثاری قرار می‌گیرند زیرا فروید بسیاری از بنیانی‌ترین مفاهیم روان‌کاوی را نخستین بار در همین آثار مطرح و تبیین کرد. علاوه بر این آثار، مجموعه‌ای از رساله‌های دیگری را که فروید در شرح مستقیم نظریه‌اش نوشته بود انتخاب کردم. «شرحی کوتاه درباره‌ی روان‌کاوی» یکی از این رساله‌هاست، همچنان که «رئوس نظریه‌ی روان‌کاوی» نیز در آن دسته از آثار فروید قرار می‌گیرند که برای آشنایی با نظریه‌ی روان‌کاوی نمی‌توان خود را بی‌نیاز از خواندن‌شان دانست. در واقع همین اثر، پخته‌ترین آراءِ فروید درباره‌ی چیستی روان‌کاوی را به دست می‌دهد چون درست یک سال پیش از مرگ او نوشته شد و قاعدتاً حاصل همه‌ی اندیشه‌ورزی‌ها و تجربیات طولانی اوست. سایر نوشتارهایی که همراه با این آثار در کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی» گنجانده‌ام همگی شناختی تاریخی از فرایند تکوین این نظریه به دست می‌دهند. اما در مجلد دوم که به کاربرد روان‌کاوی کلاسیک در نقد ادبی اختصاص دارد، همه‌ی آثار فروید درباره‌ی ادبیات را که قبلاً ترجمه نشده بودند ترجمه کردم. البته یک مورد از این نوشتارها قبلاً ترجمه شده بود که من به همان دلایلی که در پاسخ به پرسش قبلی شما گفتم، لازم دیدم ترجمه‌ی جدیدتری از آن به دست دهم. طبیعتاً آثار دیگری از فروید وجود دارند ــ به‌ویژه درباره‌ی نظریه‌ی روان‌کاوی اما همچنین درباره‌ی ادبیات و هنر از منظر روان‌کاوی ــ که بسیار مهم هستند و در این دو جلدی که من ترجمه کردم به چشم نمی‌خورند. نیازی به توضیح بیشتر نیست و مطمئنم خواننده می‌تواند به‌صرافت دریابد که حتماً محدودیت‌هایی هم (خارج از اراده‌ی من) در کار بوده است. با این همه، این دو جلد می‌تواند برای آن کسانی که مایل‌اند نه از طریق منابع ثانوی بلکه مستقیماً روان‌کاوی را بشناسند، دریچه‌ای برای فهم جنبه‌های مهمی از این نظریه باز کند.

۵. شاگردان مهم فروید مثل آدلر و یونگ خیلی زود از نظریه‌ی روان‌کاوی که فروید مُبلغش بود جدا شدند و شاخه‌هایی جدید در این نظریه گشودند. فکر می‌کنید به رغم این‌که شاگردان نزدیک فروید خیلی زود با آموزه‌های او در نظریه‌ی روان‌کاوی اختلاف نظر پیدا کردند، چقدر از این آموزه‌ها به‌ویژه آن‌ها که در هفت رساله‌ی گزیده‌ی شما ترجمه شده‌اند توانسته‌اند در طی زمان همچنان استواری علمی و روان‌شناختی خود را حفظ و اصالت خود را با محک زمان به اثبات برسانند؟

پاینده: برخی از کسانی که عموماً از آنان به‌عنوان شاگردان فروید یاد می‌شود، مستقل از فروید و در واقع چندین سال پیش از او کمابیش به همان دیدگاهی درباره‌ی حیات روانی انسان رسیده بودند که فروید، البته به شکلی به‌مراتب نظام‌مندتر و با پژوهش‌های بیشتر، رسیده بود. برای مثال، یونگ چندین سال بود که در خصوص تداعی آزاد و اهمیت آن برای راه بردن به ضمیر ناخودآگاه تحقیق می‌کرد و خود ابداع‌کننده‌ی آزمون تداعی آزاد بود. فروید به‌تدریج متوجه شد که بین تحقیقات خودش و پژوهش‌هایی که یونگ در زوریخ انجام می‌داد، مشابهت‌هایی وجود دارد و لذا شش سال پس از انتشار کتاب «تعبیر رؤیا» شروع به مکاتبه با وی کرد و یک سال بعد، یعنی در سال ۱۹۰۷، این دو با یکدیگر ملاقات کردند. زندگینامه‌نویسان یونگ و فروید اشاره کرده‌اند که گفت‌وگوی این دو متفکر بزرگ در نخستین دیدارشان حدود سیزده ساعت متمادی طول کشید، که این خود نشان می‌دهد آن‌ها به علت علائق مشترک و موازی بودن اندیشه‌شان، چقدر حرف برای گفتن به یکدیگر داشتند. اما توجه کنید که وقتی دو اندیشمند بزرگ چنین همفکری و همزبانی‌ای دارند، جایگاه هر یک از آنان به همان اندازه رفیع است. مقصودم این است که با توجه به این‌که یونگ خود صاحب اندیشه و رأی بود، جدا شدنش از فروید نباید چندان مایه‌ی تعجب باشد. شاید مریدان ساده سال‌ها و ای‌بسا همیشه به استاد خود «وفادار» بمانند، اما در مورد صاحبان اندیشه و متفکران بزرگ چنین نیست، ضمن این‌که به رغم جدایی یونگ از فروید و پایه‌گذاری مکتب «روان‌شناسی تحلیلی»، بنیانی‌ترین مفاهیم یونگی همان‌هایی هستند که فروید ابداع کرده بود. در مصطلحات یونگ، تعابیری مانند «ضمیر ناخودآگاه»، «سازوکارهای دفاعی»، «رؤیا» و غیره تنافری با همین مفاهیم در اندیشه‌ی فروید ندارند، بلکه یونگ مفاهیم جدیدتری مانند «ضمیر ناخودآگاه جمعی» یا «کهن‌الگو» را هم به این دستگاه فکری (روان‌کاوی) اضافه کرد، یا تأکید فروید بر رانه‌های جنسانی را رقیق‌تر کرد. به هر حال، پروژه‌ی من هم در این دو مجلد معرفی آراءِ یونگ یا سایر کسانی که راه مستقل خود را در روان‌کاوی در پیش گرفتند نبوده است. من در کتاب دیگری با عنوان «اندیشه‌ی یونگ» پیش‌تر کوششی برای معرفی دستگاه فکری یونگ کرده‌ام، اما در این دو کتاب اخیر چنین هدفی نداشتم.

۶. چنان‌که در مقدمه‌ی کتاب «کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی: هفت اثر از فروید» توضیح می‌دهید، فروید هم از نظریه‌ی روان‌کاوی برای نقد آثار ادبی بهره برده است و هم از ادبیات برای تبیین مفاهیم روان‌شناختی. این راهبرد دوم، یعنی استفاده از ادبیات برای تبیین مفاهیم روان‌شناختی، به جز مثال مشهور استفاده از «اُدیپ شهریار» سوفوکلس مهم‌ترین نمودهایش در مورد کدام آثار ادبی دیگر به چشم می‌خورد و اساسا آیا می‌توان در نوع انتخاب آثار ادبی توسط فروید برای تبیین نظریه‌ی روان‌کاوی الگوی قابل درکی یافت یا این انتخاب‌ها تصادفی بوده است؟

پاینده: فروید از اسطوره‌ی اُدیپ و به‌طور مشخص متن نمایشنامه‌ی «اُدیپ شهریار» برای تبیین نظریه‌ی خود درباره‌ی احساس ناخودآگاهانه‌ی رقابت پسربچه با پدر در رابطه‌اش با مادر (عقده‌ی اُدیپ) بهره برد، اما در بسیاری از نوشته‌هایش، ضمن بحث درباره‌ی سایر مفاهیم روان‌کاوانه یا ضمن مورد‌پژوهی‌هایی که در آن‌ها فرایند درمان بیمارانش را توضیح می‌دهد، به طیف متنوعی از آثار ادبی اشاره می‌کند، از آثار هومر و شکسپیر بگیرید تا اشعار گوته و نمایشنامه‌های ایبسن و رمان‌های داستایفسکی و بالزاک و داستان‌های ویلیهلم یِنسِن و دیگران. همچنان که از نام این ادیبان پیداست، نویسندگانی که او به آثارشان می‌پرداخت، هم در ژانرهای مختلف ادبی مانند شعر و ادبیات داستانی و نمایشنامه قلم می‌زدند، هم از ملیت‌های مختلف بودند و هم سبک آثارشان با هم تفاوت داشت. برای مثال، شکسپیر نمایشنامه‌نویس انگلیسی قرن شانزدهم است، حال آن‌که داستایفسکی رمان‌نویس روسِ قرن نوزدهم بود. این تنوع حکایت از این دارد که فروید شناخت عمیقی از ادبیات جهان داشت و استناد او به متون ادبی، صرفاً برای صحّه گذاشتن بر گزاره‌های روان‌کاوانه نیست، بلکه او دائماً تلاش می‌کند نشان دهد که شخصیت‌های خلقشده در تخیل نویسندگان مختلف و آثار ادبی گوناگون، نشانگان اختلال‌های روانی‌ای را به نمایش می‌گذراند که او در بیماران واقعی می‌دید و درمان می‌کرد. یعنی خواندن ادبیات و اندیشیدن به شخصیت‌های آثار ادبی، برای فروید همان اهمیتی را داشت که پرداختن به بیماران واقعی در کار حرفه‌ای او داشت.

۷. فروید در «هذیان و رؤیا در گرادیوا» برای شناخت نویسندگان درباره‌ی ذهن انسان و ضمیر ناخودآگاه اصالت بیشتری قائل می‌شود تا مثلاً دانش فلاسفه در این باب. برای شما که هم در حوزه‌ی نقد ادبی مطالعه و تحقیق فراوان داشته‌اید و هم در حوزه‌ی روان‌کاوی، آیا این اظهارنظر یک جانبداری رادیکال از شهود در برابر مطالعه‌ی علمی به نظر می‌رسد یا این نظر فروید برای‌تان قابل درک است؟

پاینده: این‌که مصداق «مطالعه‌ی علمی» می‌تواند فلسفه هم باشد یا نه، البته موضوعی درخور بحث است. باید مشخص کنیم چه کاری را، با چه روش‌هایی، مطالعه‌ی علمی می‌دانیم. برای مثال، بسیاری از رشته‌های علوم اجتماعی برای مطالعات علمی متکی به تحقیقات میدانی هستند که البته هیچ نسبتی با اندیشه‌ورزی انتزاعی به شیوه‌ی فیلسوفان ندارد. از قضا این‌که چرا فروید برای شناخت ذهن انسان و ضمیر ناخودآگاه بیشتر برای آثار داستان‌نویسان و شاعران اصالت قائل می‌شود تا آثار فیلسوفان، پرسشی است که او خود در یکی از همین آثاری که در کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی» ترجمه کرده‌ام به آن پاسخ می‌دهد. فروید در نوشتاری با عنوانی «انواع مقاومت در برابر روان‌کاوی» می‌نویسد فلاسفه جمع بین امر ذهنی و امر ناخودآگاه را ناممکن می‌دانند و لذا نمی‌توانند گزاره‌های اساسی روان‌کاوی را بپذیرند، گزاره‌هایی از این قبیل که ناخودآگاه‌بودگی صرفاً امری کیفی است که شاید منتج به کنش ذهنی خاصی بشود. همچنین می‌گوید خواب مصنوعی (هیپنوتیزم) و تفسیر رؤیا، که اولی در مراحلی از تکوین نظریه‌ی روان‌کاوی مطرح شد و دومی از ارکان این نظریه محسوب می‌شود، اصلاً در زمره‌ی مطالبی قرار نمی‌گیرند که فلاسفه به آن امعان نظر داشته یا به آن پرداخته باشند. البته فروید از فلاسفه‌ای سخن می‌گوید که تا زمان خودش فلسفه‌پردازی کرده بودند و پیداست که حکم او درباره‌ی فلاسفه‌ی پسامدرنی مانند دریدا یا فوکو اصلاً مصداق ندارد. اما به هر حال از اشاراتم به گفته‌هایش درباره‌ی فلاسفه پیداست که دلایلی داشت تا بین فلسفه و نظریه‌ی روان‌کاوی، آن پیوند عمیقی را نبیند که بین ادبیات و روان‌کاوی به‌وضوح می‌دید.

ادامه دارد.


برچسب‌ها: فروید, نظریه‌ی روان‌کاوی, ترجمه‌ی متون روان‌کاوی, کتاب «نظریه‌ی روان‌کاوی»
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹   | 

اخیراً کتاب درباره‌ی نقد ترجمه‌ی ادبی از سوی انتشارات عصر ترجمه منتشر شد. این کتاب مجموعه‌ای از شش مصاحبه با برخی از استادان و دست‌اندرکاران نقد ترجمه است. این مصاحبه‌ها را سیدشجاع نی‌نوا انجام داده و به صورت کتاب تدوین کرده است. در معرفی مختصر پشت‌جلد این کتاب چنین آمده است: «در ایران با وجود رشد ترجمه‌ی حرفه‌ای و پیشرفت مطالعات ترجمه، فضای حاکم بر پدیده‌ی نقد ترجمه و به‌خصوص نقد ترجمه‌ی ادبی کمابیش نگاهی خُرد، همراه با مچ‌گیری و تا حدی غیرحرفه‌ای دارد. عمده‌ی نقدها بدون ارجاع به اصول علمی نقد و بر اساس قضاوت‌ها و یا تسویه‌حساب‌های شخصی توسط افراد غیرحرفه‌ای انجام شده و می‌شوند. از این رو، در اثر حاضر سعی شده تا از طریق گفت‌وگو با منتقدان حرفه‌ای، مدرسان ترجمه و نیز اساتیدی چون دکتر کاظم لطفی‌پورساعدی، دکتر حسین پاینده، دکتر محمدرحیم احمدی، دکتر محمدجواد کمالی، دکتر علیرضا خان‌جان و دکتر گلرخ سعیدنیا و طرح پرسش‌هایی پیرامون نقد ترجمه (ادبی) در فضای ایران بررسی و کنکاش شود. امید است مجموعه‌ی پیش رو بتواند چه از باب نظری و چه عملی برای ترجمه‌پژوهان، دانشجوها و نیز مترجم‌ها مفید واقع بشود.»


برچسب‌ها: ترجمه‌ی ادبی, نقد ترجمه, نقد ترجمه‌ی متون ادبی, رشته‌ی مترجمی زبان انگلیسی
+ نوشته شده در تاریخ  یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹   | 

مقاله‌ی حسین پاینده با عنوان «ترجمه‌ی ادبی و نسبت آن با تولید ادبیات» در جدیدترین شماره‌ی مجله‌ی ترجمه (باسابقه‌ترین نشریه‌ی علمی ترجمه در ایران) منتشر شد.

رابطه‌ی میان ترجمه‌ی آثار ادبی و تألیف متون ادبی موضوعی است که در سال‌های اخیر هم پژوهشگران مطالعات ترجمه به آن توجه نشان داده‌اند و هم نظریه‌پردازان نقد ادبی. پژوهشگران مطالعات ترجمه خواستهاند معلوم کنند که ترجمه‌ی ادبیات از سایر زبانها چه سهمی در رشد و تحول ادبیات دارد؛ به طریق اولیٰ، نظریه‌پردازان ادبیات و نقد یکی از مهم‌ترین خاستگاه‌های نوآوری صناعی (تکنیکی) را در ترجمه‌های آثار ادبی خارجی جست‌وجو کرده‌اند. به عبارتی، هر دو گروه کوشیده‌اند از راه تبیین نسبت میان این دو حوزه (ترجمه و آفرینش ادبی)، برخی از بنیانی‌ترین پرسش‌ها درباره‌ی نوآوری در خلق آثار جدید ادبی و همچنین تأثیر ترجمه‌ی آثار خارجی در تولید ادبیات را پاسخ دهند. به این ترتیب، اگر نگوییم که اهداف مطالعات ترجمه و نظریه‌های نقادانه در این مورد خاص کاملاً همگرایی دارند، دست‌کم می‌توانیم مدعی شویم که نوعی همسویی و تقرّب در خصوص لزوم بررسی نسبت ترجمه با تألیف ادبی در میان دست‌اندرکاران این دو حوزه از علوم انسانی به چشم می‌خورد. در یکی دو دهه‌ی اخیر، بسیاری از مباحث در خصوص چیستیِ ترجمه تحت تأثیر تحولات نظریه‌های نقد ادبی از بنیان تغییر کرده‌اند و در نتیجه تلقی امروز ما از چیستیِ متن، روش‌شناسی تعیین معنای متن، ماهیت ترجمه‌ی ادبی و نسبت آن با تولید ادبیات هم دستخوش تغییر شده است. برای مثال، در نظریه‌های پساساختارگرا معلوم یا مسجل بودن معنای متن محل تردید است، کما این‌که قائل شدن به تحقق قطعی نیّت مؤلف نیز همین‌طور. لذا این گزاره که «مترجمِ امانتدار کسی است که معنای مورد نظرِ نویسنده‌ی متن اصلی را عیناً در متن مقصد به خواننده منتقل کند»، اکنون در پرتو نظریه‌های نقد ادبی جدید درباره‌ی مرگ مؤلف مردود شمرده می‌شود. این مقاله می‌کوشد تحولات اخیر در حوزه‌ی مطالعات ترجمه را از منظر نظریه‌ی ابن زوهر درباره‌ی ذخائر فرهنگی در پیوند با ترجمه‌ی ادبی بررسی کند.


برچسب‌ها: ترجمه‌ی ادبی, تولید ادبی, نظام ادبی, نظام فرهنگی
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸   | 

مطلبی که در پی می‌آید، نوشتاری از حسین پاینده است که در شماره‌ی اخیر ماهنامه‌ی فرهنگ امروز (شماره‌ی ۱۰، اسفند ۹۴) منتشر شد.

***

رایج‌ترین باور درباره‌ی ترجمه‌ی مجدد آثار ادبی‌ای که قبلاً ترجمه شده‌اند این است که مترجمان نباید مبادرت به این کارِ عبث کنند. هم اکثر ناشران چنین باوری دارند و هم اکثر مترجمان. ناشران استدلال‌شان این است که ترجمه‌ی مجدد بازار چندان خوبی ندارد. وقتی رمان معروفی پیشتر ترجمه و در بازار کتاب عرضه شده باشد، دیگر کسی رغبتی به خواندن مجدد آن در قالب ترجمه‌ای جدید از خود نشان نخواهد داد. اگر هم از اهالی ادبیات درباره‌ی آن رمان پرسش شود، غالباً ترجمه‌ی قبلی را می‌شناسند و همان را به خوانندگان جدید معرفی می‌کنند. از سوی دیگر،‌ بسیاری از مترجمان نیز تمایلی به دوباره‌کاری ندارند زیرا معتقدند ترجمه‌ی مجدد نمی‌تواند به اندازه‌ی یک ترجمه‌ی بدون سابقه خود را به مخاطبان آثار ادبی بشناساند. بیشترِ مترجمان ترجیح می‌دهند وقت و توان‌شان را صَرفِ کاری کنند که مترجم دیگری قبلاً انجام نداده باشد. می‌توان گفت در مجموع، نه ناشران چندان روی خوشی به ترجمه‌ی مجدد نشان می‌دهند و نه خودِ مترجمان.

اگرچه در کشور ما به ترجمه‌ی مجددِ آثار ادبی چندان اقبال نمی‌شود، دلایل متعددی را می‌توان برشمرد که هم مطلوب بودن این کار را ثابت می‌کند و هم حتی ضرورتش را. یکی از این دلایل، پویایی زبان است. زبان پدیده‌ای ایستا نیست که همیشه ویژگی‌های ثابتی را حفظ کند. هر ترجمه‌ای در برهه‌ای از تاریخِ زبان مقصد انجام می‌شد و لذا ویژگی‌های زبان مورد نظر در همان مقطع را بازمی‌تاباند. تعبیرات و مصطلحاتی که مترجم به کار می‌برد از مجموعه‌ی بزرگی گزینش می‌شوند که گویشوران به عنوان پیکره‌ی زبانی می‌شناسند و به کار می‌برند. این موضوع همان‌قدر در مورد واژگان مصداق دارد که در مورد نحو. به بیان دیگر، نه فقط کلماتی که مترجم برای برگرداندن متن به زبان مقصد انتخاب می‌کند، بلکه همچنین نحوه‌ی ترکیب آن کلمات برای ساختن جمله تابع سازوکارهای درونی زبان مقصد در دوره و زمانه‌ای است که مترجم زندگی می‌کند. اما از یاد نباید برد که با گذشت زمان، بسیاری از تعبیرات متداول به مرور رنگ‌وبویی کهنه‌شده به خود می‌گیرند و از رواج می‌افتند. به تعبیری می‌توان گفت واژه‌ها نوعی ارگانیسم‌اند و همچون هر موجود زنده‌ی دیگری عمر طبیعی خود را دارند. واژه‌ها متولد می‌شوند، دوره‌ی نوجوانی و جوانی را سپری می‌کنند، وارد میانسالی می‌شوند، سپس پیر می‌شوند و نهایتاً عمرشان به سر می‌رسد. البته به پایان رسیدن عمر هیچ واژه‌ای به معنای محو شدن آن از زبان نیست. بیشترین رواج واژه‌ها در دوره‌ی جوانی و میانسالی‌شان است، اما حتی پس از مرگ نیز از حیث تاریخی جایگاهی در زبان برای خود حفظ می‌کنند. در این وضعیت اخیر، واژه‌ها گرچه به کار نمی‌روند، اما معانی‌شان در فرهنگ لغت برای نسل‌های جدید (گویشوران معاصر) ذکر می‌شود تا خوانندگان زمانه‌ی حاضر در صورت برخوردن به این قبیل واژه‌های به اصطلاح آرکائیک بتوانند معانی آن‌ها را بیابند.

مترجمی که اثری ادبی از زمانه‌ی خود را ترجمه می‌کند، طبعاً واژگان و تعبیرات متداول در زمانه‌ی خود را در ترجمه‌اش به کار می‌برد. اما آیا آن ترجمه پنج یا شش دهه بعد برای خوانندگانی که از نسلی دیگرند و به برهه‌ای دیگر از تاریخ تعلق دارند به همان سهولت فهمیدنی خواهد بود و افاده‌ی معنا خواهد کرد؟ پیداست که زبان در این پنج یا شش دهه ایستا نبوده و تحولاتی را، هم در واژگان و هم شاید در نحو، از سر گذرانده است. امروزه به دلیل تغییرات پُرشتاب در سبک زندگی و تأثیر فناوری دیجیتالی در بازتاباندن این تغییرات، واژه‌ها و ترکیب‌های واژگانی جدید با شتابی بی‌سابقه تولید می‌شوند و رواج می‌یابند. برای مثال، کثرت استفاده از تالارهای گفت‌وگو در شبکه‌های اجتماعی و رایج شدن شیوه‌های پیام‌رسانی و ارتباط‌گیری مجازی مانند ایمیل، پیامک و تلگرام، تعبیرهای زبانی فراوانی را وارد پیکره‌ی زبان کرده است که تا همین چند سال پیش اصلاً شنیده نشده بودند. مبالغه نیست که بگوییم در زمانه‌ی ما، شکاف نسلی بیش از هر چیز با تفاوت‌های زبانی خود را نشان می‌دهد. نوشتار و بخصوص گفتار جوانان امروز آشکارا با سیاق کلام والدین‌شان و حتی افرادی که فقط ده سال با آنان فاصله‌ی سنی دارند، فرق می‌کند، چندان که می‌توان گفت یکی از راه‌های جوانان معاصر برای برجسته کردن تعمدیِ اختلاف نسل خودشان با نسل‌های قبلی، کاربرد همین واژگان نو و تعبیرهای جدید است.

با توجه به این‌که ترجمه‌ی آثار ادبی می‌بایست برای مخاطبان هر دوره با زبان همان دوره قابل فهم باشد، ضروری به نظر می‌رسد که آن دسته از آثار ادبی که قبلاً ترجمه شده‌اند، با گذشت زمان دوباره ترجمه شوند. با شکل گرفتن نسل‌های جدیدی از مخاطبان و خوانندگان متون ادبی، ترجمه‌های پیشین نیز باید نو شوند و در این صورت مترجم معاصر محق است دست به ترجمه‌ی مجدد آثار قبلاً ترجمه‌شده بزند. برخی از نمایشنامه‌های شکسپیر نخستین بار در اواخر دوره‌ی قاجاریه به زبان فارسی ترجمه شدند اما امروز که بیش از یک قرن از آن زمان می‌گذرد، زبان به‌کاررفته در آن ترجمه‌ها برای خواننده‌ی معاصر غریب و ثقیل جلوه می‌کند. باور به این‌که «وقتی نمایشنامه‌ای از شکسپیر قبلاً ترجمه شده، مترجم نباید آن را دوباره ترجمه کند» عملاً موجب تضعیف ادبیات می‌شود زیرا خواندن آن ترجمه‌ها برای خوانندگان امروز راحت نیست و به این ترتیب به مرور زمان این آثار ناشناخته می‌شوند.‌ این‌که چقدر باید از عمر ترجمه‌ی قبلی گذشته باشد تا مترجمی دیگر آن اثر را دوباره ترجمه کند، موضوعی است که فقط با تحلیل تغییرات زبان مقصد در همان بازه‌ی زبانی می‌توان پاسخ دقیقی به آن داد. تا همین یک دهه پیش گفته می‌شد که فرهنگ‌های لغت فقط ده سال اعتبار دارند، چون پس از گذشت این مدت واژه‌های جدید وارد پیکره‌ی زبان می‌شوند و می‌بایست در آن ثبت شوند. همچنین واژه‌های قبلی ممکن است در این ده سال سایه‌روشن‌های معنایی یا دلالت‌های جدیدی پیدا کرده باشند که باز هم ایجاب می‌کند ویراست جدیدی از فرهنگ‌های لغت به دست داده شود. امروزه به دلیل تأثیرات شگرف فناوری ارتباطی که پیشتر اشاره کردیم، مدت اعتبار فرهنگ‌های لغات از ده سال هم کمتر شده است. واژه‌ها، ترکیب‌های واژگانی و تعبیرات زبانیِ جدید با چنان سرعتی ساخته و متداول می‌شوند که ناشران نمی‌توانند با این تحولات همگام بمانند و به موقع ویراست‌های جدید برای کتاب‌های فرهنگ لغت منتشر کنند. برخی از مشهورترین فرهنگ‌ها (مانند فرهنگ انگلیسی آکسفورد) این مشکل را این‌گونه حل کرده‌اند که همراه با نسخه‌ی چاپی فرهنگ لغت، لوح فشرده‌ی حاوی نسخه‌ی دیجیتالی آن را نیز در اختیار خریدار قرار می‌دهند تا اضافات جدید به طور مستمر و برخط از طریق اینترنت به کتاب افزوده شود. در چنین وضعیتی، به صِرف ترجمه شدن یک اثر ادبی در برهه‌ای از زمان نباید ترجمه‌ی مجدد از همان اثر را کاری عبث و اتلاف وقت دانست.

یک دلیل دیگر برای مجاز دانستن ترجمه‌ی دوباره‌ی اثری ادبی این است که چه‌بسا مترجمِ اول ترجمه‌ی درست و درخوری از متن اصلی به دست نداده باشد. وقتی قاطعانه از این عقیده دفاع می‌کنیم که ترجمه‌ی مجدد نوعی دوباره‌کاری بیهوده است، فرض ناگفته‌مان این است که حتماً ترجمه‌ی اول خوب بوده است و لذا کفایت می‌کند. در ظاهر هم منطقی در این دیدگاه وجود دارد، چون می‌توان پرسید: «با این همه آثار ترجمه‌نشده که در ادبیات جهان وجود دارد، چرا باید وقت‌مان را برای انجام کاری استفاده کنیم که قبلاً انجام شده است؟». اما آنچه در این پرسشِ بدیهی مغفول می‌ماند این است که ترجمه‌های پیشین لزوماً نتوانسته‌اند حق مطلب را در خصوص متن اصلی آن آثار ادا کنند. با بیشتر شدن آشنایی ما از ادبیات جهان، کیفیت ترجمه به مراتب بیشتر از گذشته مورد توجه خوانندگان قرار گرفته است. شاید در گذشته ترجمه‌ی رمان‌های خارجی را می‌خواندیم و به همین راضی بودیم که پیرنگ آن رمان‌ها را بفهمیم، ولی امروزه سطح توقعات ما از ترجمه‌ی ادبی به مراتب بالاتر رفته است و می‌خواهیم علاوه بر پیرنگ، سبک خاص هر نویسنده هم از راه ترجمه برای‌مان بازآفرینی شود. در واقع، خواننده‌ی معاصر می‌خواهد احساس کند که نویسنده از ابتدا رمانش را به زبان او (در زبان مقصد) نوشته بوده است. انتظارات جدید باعث می‌شوند که ما ترجمه‌های قبلی را با نگاهی انتقادی بازخوانی کنیم و اگر دلایل متقن و کافی به دست آوریم که ترجمه‌ی موجود از اثری نتوانسته است ویژگی‌های ادبی آن متن را آن‌گونه که امروز انتظار داریم به خواننده‌ی سنخیِ امروز منتقل کند، آن‌گاه باید به ترجمه‌ی مجدد جواز داد.

مجاز دانستن ترجمه‌ی دوباره از اثری که ترجمه‌اش موجود است، برخی پیامدها و بازدارنده‌های اخلاقی را هم شامل می‌شود. بعضی از مترجمان ما گمان می‌کنند که این کار حکم نوعی اسائه‌ی ادب یا حرمت‌شکنی را دارد و مایل نیستند پایبندی خودشان به اصول اخلاقی را محل شک جلوه دهند. برای مثال، ترجمه‌ی رمان معروف نویسنده‌ی شهیر انگلیسی جیمز جویس به نام A portrait of the Artist as a Young Man را مرحوم پرویز داریوش در سال ۱۳۷۰ با عنوان سیمای مرد هنرآفرین در جوانی منتشر کرد (تهران، انتشارات اساطیر). ده سال بعد، منوچهر بدیعی ترجمه‌ی مجدد همین رمان را با عنوان چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی منتشر کرد (تهران، انتشارات نیلوفر). آن زمان من عضو گروه ادبیات انگلیسی دانشگاه علامه طباطبائی بودم و همین رمان جزو آثاری بود که متن اصلی‌اش را در درس «آشنایی با رمان (۲)» با دانشجویان مقطع لیسانس ادبیات انگلیسی کار می‌کردم. وقتی ترجمه‌ی آقای بدیعی را به دقت با متن اصلی مقابله کردم، به این نتیجه رسیدم که برگردان ایشان از حیث معادل‌یابی‌های دقیق و توضیحات افزوده‌ی مترجم برای فهم بافت فرهنگی و دینی (کاتولیکی) این رمان بر ترجمه‌ی مرحوم پرویز داریوش برتری دارد. متعاقباً مطلع شدم که آقای بدیعی ترجمه‌ی این رمان را چندین سال قبل تمام کرده بود، اما به نشانه‌ی احترام برای مترجم اول، تا زمان مرگ پرویز داریوش از انتشار ترجمه‌ی خودش خودداری کرد (مرحوم پرویز داریوش در سال ۱۳۷۹ درگذشت). در آن زمان این پرسش برای من پیش آمد که: آیا محروم کردن خوانندگان ایرانی از ترجمه‌ی بسیار خوبی از یکی از شاخص‌ترین شاهکارهای ادبیات مدرن به دلیل زنده بودن مترجمی که آن را قبلاً ترجمه کرده است کاری درست قلمداد می‌شود؟ من به این نتیجه رسیدم که آقای بدیعی می‌توانست با تشکر از پرویز داریوش که قبل از او به ضرورت ترجمه‌ی این رمان مهم پی برده و زحمت فراوانی برای این کار کشیده بود، طی مقدمه‌ای به خواننده یادآور شود که ترجمه‌های دوباره از یک اثر ادبی، بویژه در سطح رمان معروف جیمز جویس، عملی ناگزیر است، کما این‌که یک سال پس از انتشار ترجمه‌ی آقای بدیعی از این رمان و همچنین امسال، ترجمه‌ی سوم و چهارمی از همین رمان توسط دو مترجم دیگر منتشر شد، اولی با عنوان سیمای هنرمند در جوانی و دومی با عنوان چهره یک مرد هنرمند در جوانی. (این‌که آیا ترجمه‌ی سوم و چهارم توانسته است به سطحی عالی‌تر از ترجمه‌ی آقای بدیعی نائل شود یا نه، موضوعی است که البته باید در جای خود بررسی شود.) چنان‌که پیشتر اشاره شد، مبادرت کردن به ترجمه‌ی مجدد آثار ترجمه‌شده از نظر برخی از مترجمان نوعی عدول از اخلاق تلقی می‌شود. اما در این موضوع، اعتقاد شخصی من این است که پایبندی به اصول اخلاق حرفه‌ای، ملاحظه‌ی مهم‌تری است و این اصول در کار ترجمه اجازه نمی‌دهند که به صِرف تقدم یک مترجم در ترجمه‌ی یک اثر ادبی، خوانندگان را از دسترسی به ترجمه‌ی بهتر محروم کنیم.

با این همه و گرچه به ادله‌ای که برشمردم می‌توان در مواردی ترجمه‌ی دوباره را مجاز دانست، باید اضافه کنم که همه‌ی ترجمه‌های مجددی که در حال حاضر در کشور ما از آثار مختلف ادبی انتشار می‌یابند، لزوماً به دلایلی که در این یادداشت توضیح دادم انجام نشده‌اند و لذا لزوماً به شناخت بهتر خواننده‌ی امروز از این آثار کمکی نکرده‌اند. متأسفانه برخی از ترجمه‌های مجدد در واقع نه ترجمه، بلکه ویرایش یک مترجم از ترجمه‌ی قبلی‌اند. مترجمی به این نتیجه می‌رسد که ترجمه‌ی پیشینِ یک رمان، به هر دلیل، حق مطلب را درباره‌ی آن ادا نمی‌کند و لذا تصمیم به ترجمه‌ی دوباره‌ی آن رمان می‌گیرد. تا این‌جا بر مترجم دوم حرجی نیست. اما اگر این مترجم به جای ترجمه‌ی دوباره فقط ترجمه‌ی اول را با متن اصلی مقابله و برخی اشتباهات را در آن تصحیح کند، نام این کار را باید ویرایش محتوایی گذاشت و نه ترجمه. چنانچه مترجم دوم حاصل این کار را با ادعای ترجمه‌ی مجدد و به نام خود منتشر کند، این کار را باید سرقت ترجمه نامید و به شدت تقبیح کرد. جای تأسف است که علاوه بر نبود وجدان حرفه‌ای، فقدان قانون مدون در حمایت از حقوق مترجمان هم مشوق این قبیل سارقان است و آنان با احساس امنیت به دزدیدن ترجمه‌ی این‌وآن و بازنشر آن ترجمه‌ها به نام خودشان مبادرت می‌کنند. این کار یکی از آفت‌های جدی در کار ترجمه است و نباید آن را با ضرورت ترجمه‌ی دوباره‌ی آثار ادبی اشتباه گرفت. این عمل بسیار شبیه است به آن کاری که در آکادمی ایرانی رسماً رواج دارد: گرفتن ترجمه‌های دانشجویان به اسم تکلیف درسی، کشیدن دستی بر سر و گوش این ترجمه‌ها و انتشار آن‌ها به نام خود. این همان کاری است که استادان میان‌مایه در دانشگاه‌های کشور ما انجام می‌دهند (بگذریم از این‌که استادان یادشده بسیاری مواقع همین حداقل را هم انجام نمی‌دهند و ترجمه‌ی دانشجویان را عیناً همراه با نام خودشان، به صورت کتابی که به ظاهر دو مترجم در همکاری با هم منتشر کرده‌اند، نشر می‌دهند).

به منظور جلوگیری از سرقت ترجمه تحت لوای ترجمه‌ی مجدد، دو کار باید کرد. یکی از این دو کار را متولیان رسمی فرهنگ و دیگری را ناشران باید انجام دهند. اقدامی که متولیان امور فرهنگی (در درجه‌ی نخست وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) باید انجام دهند، تدوین لایحه‌ای در حمایت از حقوق معنوی مترجمان است. در چنین لایحه‌ای باید سازوکار مناسب برای احراز اصالت ترجمه پیشبینی و مجازاتی بازدارنده برای کسانی که مرتکب سرقت ترجمه می‌شوند در نظر گرفته شود. اما کاری که از دست ناشران برمی‌آید این است که هر ترجمه‌ای را به سهولت منتشر نکنند. تحقیق درباره‌ی این‌که آیا این اثر قبلاً ترجمه شده یا نه و اگر ترجمه شده، ارجاع ترجمه‌ی جدید به داوری که بتواند هر دو ترجمه را به دقت بررسی کند جزو وظایف ناشرانی است که قصد خدمت به فرهنگ کشور را دارند. در چنین مواردی، داور می‌بایست نظر دهد که اولاً آیا ترجمه‌ی دوم به راستی ترجمه است یا ویرایش محتوایی و ثانیاً اگر ترجمه است، آیا مترجم توانسته است به نسبت ترجمه‌ی قبلی کار بهتری ارائه دهد یا نه. اگر ترجمه‌ی جدید سرقت از ترجمه‌ی اول نباشد ولی در عین حال نشان‌دهنده‌ی هیچ پیشرفتی در برگرداندن متن اصلی به زبان مقصد هم نباشد، نباید چنین ترجمه‌ای را درخور چاپ دانست. اما اگر کیفیت ترجمه‌ی دوم به نحو آشکاری بهتر از ترجمه‌ی اول است، آن‌گاه بدون هیچ‌گونه محذور اخلاقی و در واقع به منظور ارتقاء سطح ادراک ادبی مخاطبان فارسی‌زبان باید به انتشار ترجمه‌ی جدید اهتمام ورزید.


برچسب‌ها: ترجمه ادبی, ترجمه‌ی رمان, ترجمه‌ی مجدد آثار ادبی, جیمز جویس
+ نوشته شده در تاریخ  شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴   | 

گروه «تاریخ و همکاری‌های میان‌رشته‌ای» پژوهشکده‌ی تاریخ اسلام در روز هفتم آذرماه ۹۴ نشستی علمی برای بررسی اندیشه‌های هِیدن وایت، نظریه‌پرداز پسامدرن تاریخ، برگزار کرد. سخنرانان این نشست عبارت بودند از هاشم آغاجری، حسینعلی نوذری و حسین پاینده که هر یک از منظری به معرفی آراء هِیدن وایت پرداختند:‌ آغاجری با تأکید بر نظریه‌های تاریخ، نو‌ذری با تأکید بر نظریه‌های سیاسی و پاینده با تأکید بر نظریه‌های نقد ادبی. متعاقباً گزارش مفصلی از این نشست در صفحه‌ی اندیشه‌ی روزنامه‌ی شرق (۹۴/۱۰/۱۲) منتشر شد. آنچه در پی می‌آید متن سخنان حسین پاینده در این نشست است که با عنوان «تاریخ‌نگار به منزله‌ی مترجم: تأملی در نظریه‌ی فراتاریخ هِیدن وایت» ارائه شد.

http://s7.picofile.com/file/8232934750/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%E2%80%8C%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85.jpg

*************************************************************

تأملی در نظریه‌ی «فراتاریخ» هِیدن وایت

هِیدن وایت نظریه‌پردازی است که آثارش نه فقط به حوزه‌ی مطالعات تاریخ، بلکه همچنین به حوزه‌ی مطالعات ادبی و مطالعات فرهنگی مربوط می‌شود. دیدگاه‌های او درباره‌ی متن‌بودگیِ تاریخ و این‌که کتاب‌های نوشته‌شده به قلم تاریخ‌نگاران را می‌توان نوعی روایت داستانیِ رمان‌مانند محسوب کرد، باعث شده است که آراء و اندیشه‌های او فراتر از رشته‌ی تاریخ، در نظریه‌های پسامدرنیستی درباره‌ی ادبیات نیز کاربرد وسیعی داشته باشد، چندان که می‌توان نظریه‌ی «فراتاریخ» او را مصداق بارزی از رویکردهای میان‌رشته‌ای (بینابین تاریخ و نقد ادبی) دانست. وایت تفکری التقاطی دارد و آبشخورهای فکری او را باید در اندیشه‌های طیف متنوعی از متفکران همچون ویکو، هگل، فوکو و دریدا جست. دیدگاه او در خصوص گفتمان تاریخی، هم نسبتی با شیوه‌ی رمان‌نویسی نویسندگان مدرنیست (همچون جویس و ولف) و نظریه‌پردازیِ منتقدان ادبی (همچون آورباخ، رولان بارت و نورتروپ فرای) دارد و هم نسبتی با آراء متفکران اگزیستانسیالیست (همچون سارتر و کامو) و اندیشه‌های روانکاوان (همچون فروید و لکان). دستاورد اصلی هِیدن وایت عبارت است از درآمیختن تاریخ‌نگاری با نظریه‌ی ادبی به منظور فراهم آوردن زمینه‌ی جامعی برای ادراک رواییِ جنبه‌های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی جهان پیرامون‌مان.

اگر بخواهیم طرحی کلی از آراء وایت در باب تاریخ و تاریخ‌نگاری به دست دهیم، می‌بایست به سه رکن اساسی اندیشه‌ی او اشاره کنیم که بدین قرارند:

۱. واقعیت را می‌توان نوعی متن محسوب کرد. از این رو، همان راهبردهایی که برای تفسیر متون (اعم از نوشتاری و جز آن) به کار می‌بریم، همچنین در فهم واقعیت کاربردپذیرند. خواننده‌ی آشنا با نظریه‌های جدید در حوزه‌ی نقد ادبی به این نکته توجه دارد که وایت اصطلاح «متن» را به معنایی گسترده و تعمیم‌یافته به هر گونه نظام نشانگانی اطلاق می‌کند که واجد رمزگانی فرهنگی است. از این منظر نو، متن می‌تواند نوشتاری نباشد.

۲. واقعیت همواره ماهیتی برساخته دارد. این اصل موضوعه، شاید در حوزه‌ی تاریخ و تاریخ‌نگاری تعجب مورّخان پوزیتیویست را برانگیزد، اما برای کسانی که با تفکر فوکو و بویژه با تعریف او از گفتمان آشنا هستند، مایه‌ی تعجب نیست. اگر گفتمان را چهارچوبی برای فهم و تفسیر جهان پیرامون بدانیم (چهارچوبی البته زبانی)، آن‌گاه باید گفت هر آنچه واقعیت پنداشته می‌شود صرفاً تفسیری گفتمانی است که ذهن سوژه به اُبژه الصاق می‌کند. برحسب این دیدگاه، واقعیت امری پیشینی نیست که سوژه آن را به سادگی «درک کند»؛ دقیق‌تر آن است که بگوییم سوژه با تفسیر یا معنای ضمنی‌ای که به واقعیت می‌دهد، آن واقعیت را برمی‌سازد.

۳. معرفت تاریخی لزوماً ماهیتی گفتمانی دارد. اگر معرفت از ذهن سوژه حاصل می‌آید و اگر هیچ ذهنی عاری از شالوده‌های گفتمانی نیست، پس هر معرفتی به تاریخ ماضی حتماً واجد سویه‌های گفتمانی است. تاریخ گذشته، نه در خلاء بلکه در چهارچوب‌های ذهنی تاریخ‌نگاران نوشته می‌شود و به همین سبب معرفتی که تاریخ‌نگاران از گذشته به دست می‌دهند، با گفتمانی که آگاهانه یا اغلب ناخودآگاهانه تحت سلطه‌اش هستند درمی‌آمیزد. از این‌جا می‌توان نتیجه گرفت که هیچ مورّخی نمی‌تواند «بیطرفانه» تاریخ بنویسد.

یکی از آبشخورهای فکری هِیدن وایت، تفکر واسازانه‌ای ژاک دریداست. او به تأسی از بحث دریدا در خصوص متافیزیک حضور، استدلال می‌کند که تاریخ‌نگاری سنتی بر اساس تقابل دوجزئی «زمینه‌ی تاریخی/واقعه» صورت می‌گیرد. مطابق با این پارادایم، برای فهم هر رویداد تاریخی می‌بایست ابتدا «زمینه‌ی تاریخی» آن را رویداد را بشناسیم، همچنان که در شیوه‌های قدیمی و منسوخ‌شده‌ی تدریس ادبیات هم تأکید می‌شد هیچ اثر ادبی‌ای را نمی‌توان فهمید مگر این‌که ابتدا با زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی نوشته شدن آن آشنا شویم. تاریخ‌نگاری همانا عبارت است از قرار دادن «واقعه» در «زمینه». به همین سبب، در کتاب‌های تاریخ‌نگاران، اغلب توصیف‌های بسیاری مشروحی از «اوضاع» یا «شرایط تاریخی» گنجانده می‌شود و بعد شرحی از «واقعه». مطابق با اندیشه‌ی دریدایی، جزء اولِ تقابل‌های دوجزئی همواره بر جزء دوم برتری و رجحان داده شده است. مصداق‌های این وضعیت را در تقابل‌هایی همچون «مذکر/مؤنث»، «غرب/شرق»، «سفید/سیاه» می‌توان دید. به طریق اولی، تاریخ‌نگاری همواره «زمینه‌ی تاریخی» را مهم‌تر از «واقعه» فرض می‌کند. در واقع، پیش‌فرض تاریخ‌نگاری این است که بدون جزء اول نمی‌توان جزء دوم را فهمید. وایت در مشهورترین کتابش با عنوان «فراتاریخ»، همین دوبودگی و تقابل دوجزئی را واسازی می‌کند. به اعتقاد وایت، تاریخ‌نگاران تلویحاً این برنهاد را ترویج می‌کنند که حقیقت با عینیت‌گرایی متناظر است و تلاش خود برای معلوم کردن «زمینه‌ی تاریخی» را بخشی از این عینیت‌گرایی می‌دانند، غافل از این‌که عینیت همواره تابعی از ذهنیت است. چنان‌که پیشتر متذکر شدیم، سوژه است که اُبژه را بر پایه‌ی شالوده‌ی گفتمانیِ ذهنیتِ خودش معنا می‌کند. بنابر این، هیچ شرحی از زمینه‌ی تاریخی رویدادهای گذشته نمی‌تواند عینی باشد. از همین‌جا، وایت نتیجه می‌گیرد که معرفت تاریخی نباید نسبتی با ارزش‌گذاری داشته باشد. هر گاه عنصر ارزش‌گذاری در ملاحظات تاریخ‌پژوهان ملحوظ شود، بلافاصله و ناگزیر معرفتی که آنان از گذشته‌ی تاریخی به دست می‌دهند، نسبی و اعتباری می‌شود.

وایت استدلال می‌کند تاریخ‌نگاران به حقایق تاریخی دسترسی ندارند و هیچ مقدار پژوهش تاریخ‌نگارانه نمی‌تواند چنین دسترسی‌ای را به طور مستقیم یا کامل امکان‌پذیر کند، بلکه این حقایق توسط آنان برساخته می‌شود. به اعتقاد او، حقیقت تاریخی عبارت است از واقعه‌ای که تاریخ‌نگار به شکلی روایی توصیف می‌کند و لذا همیشه ماهیتی کاملاً زبانی دارد. تاریخ‌نگاری با این پیش‌فرض مغلطه‌آمیز انجام می‌شود که «واقعه‌ی تاریخی» و «حقیقت تاریخی» عین یکدیگرند. با خواندن کتاب تاریخ می‌توان به رویدادی تاریخی وقوف پیدا کرد یا «حقیقتِ» آن را دریافت. اما در این پیش‌فرض مغالطه‌ای صورت گرفته است که معمولاً مغفول می‌مانَد: «واقعه» (که به ساحت واقعیت تعلق دارد) با «حقیقت» (که در قلمرو گفتمان است) خلط می‌شود. تاریخ‌نگاران مدعی‌اند که رخدادهای واقعاً حادث‌شده را بررسی می‌کنند و حاصل کارشان برملا شدن «حقایق مسجل تاریخی» است، حال آن‌که هر رویداد تاریخی جایگاهی وجودشناختی در جهان بیرونی داشته است که اکنون با گذشت زمان دیگر ندارد و لذا نمی‌توان چندوچونش را سنجید. در غیاب این وجه وجودشناختی، آنچه تاریخ‌نگاران «حقیقت مسلم» می‌نامند صرفاً برساخته‌های زبانیِ خودشان از رویدادهاست. وایت از جایگاه نظریه‌پرداز پسامدرنیست استدلال می‌کند که نوشته‌های مورّخان همگی ماهیتی زبانی دارد. می‌دانیم که در تفکر نظریه‌پردازان ساختارگرا و پساساختارگرا، بر این اصل مهم در زبان‌شناسیِ سوسوری صحّه گذاشته می‌شود که هیچ دالی رابطه‌ای طبیعی و ذاتی با مدلول ندارد، بلکه از منطقی کاملاً من‌عندی (قراردادی یا عرفی) پیروی می‌کند. اگر روایت‌های تاریخی نوعی متن هستند و سازوکارهای معناسازانه‌ی زبان در آن‌ها مصداق پیدا می‌کنند، می‌توان گفت که برساخته‌های روایی و لاجرم زبانیِ تاریخ‌نگاران از گذشته جنبه‌ی وجودشناختی ندارد، بلکه یکسره گفتمانی است. تاریخ‌نگاران در واقع رخدادهای گذشته را تفسیر می‌کنند و تفسیرِ ناگزیر گفتمانی‌شان را عین «حقیقت مسجل تاریخی» می‌پندارند. عبارت آشنای «حقایق مسلم تاریخی» که بارهاوبارها در کتاب‌های تاریخی به چشم می‌خورَد، گفتمان مستتر در بازگوییِ تاریخ را پنهان می‌کند تا بدین ترتیب گزاره‌های تاریخ‌نگاران درباره‌ی گذشته‌ی سپری‌شده عینیت‌مبنا جلوه کند. کار تاریخ‌نگاران عبارت است متنی کردن گذشته. گذشته بدون بازنمایی‌های متنی‌شده‌اش وجود ندارد. به عبارت دیگر، فرقی است بین «گذشته» و «تاریخ». گذشته به اعتبار سپری شدنش هرگز نمی‌تواند سنجیده شود. اگر شرحی از تاریخ برای‌مان «درست» جلوه می‌کند، در واقع روایت خاصی به قلم یک روایتگر (تاریخ‌نگار) از بقیه‌ی روایت‌ها درباره‌ی همان برهه‌ی تاریخی برای‌مان قانع‌کننده‌تر بوده است، نه این‌که ما به حقیقتی مسجل درباره‌ی آن مقطع از تاریخ پی برده باشیم که صحّتش سنجیده و تأیید شده باشد. آنچه «تاریخ» می‌پنداریم در واقع گذشته‌ای است که روایت می‌شود و از حدوث‌شدگی به متنی‌شدگی گذار می‌کند. کتاب‌های تاریخ نوعی نوشتار ادبی‌اند که این گذار را با استفاده از فنون و صناعات ادبی امکان‌پذیر می‌کنند. از این رو، به زعم هِیدن وایت مهم‌ترین هدف نظریه‌ی تاریخ عبارت است از مطالعه درباره‌ی قواعد و عرف‌هایی که تاریخ را روایتمند می‌کنند. چنین مطالعه‌ای باید معلوم کند که کدام راهبردهای بلاغی در روایت‌های مورّخان از گذشته‌ی سپری‌شده به کار گرفته می‌شود. از نظر او، روایتمند کردن تاریخ مستلزم به‌کارگیری چهار صنعت ادبی است که عبارت‌اند از: استعاره، مَجاز مرسل به علاقه‌ی لازم‌وملزوم، مَجاز مرسل به علاقه‌ی جزءوکل، و آیرونی. وایت به ویژه بر کارکرد آیرونی در کتاب‌های تاریخ تأکید می‌کند زیرا برخلاف سه صنعت دیگر که همگی امکان‌پذیر بودنِ فهم امور از طریق زبان را مفروض تلقی می‌کنند، آیرونی معضله‌ی زبان و مناقشه‌پذیر بودن هر گونه شناخت زبانی را به نمایش می‌گذارد.

روایت‌های تاریخ‌نویسان از گذشته‌ای که به سبب سپری شدنش دیگر به طور بلافصل در دسترس نیست و نمی‌تواند بررسی شود، حکم برساخته‌هایی داستان‌مانند را دارد که به ادبیات داستانی (خصوصاً رمان) شبیه‌اند. به راستی آیا تفاوتی است بین کاری که رمان‌نویس و تاریخ‌نگار انجام می‌دهند؟ رمان‌نویس موضوعی معیّن را برمی‌گزیند و شخصیت‌ها و رویدادهای معیّنی را در کانون توجه خواننده قرار می‌دهد. هر گزینشی مستلزم حذف است. به بیان دیگر، انتخاب موضوعی خاص، یا شخصیت‌ها یا رویدادهایی خاص، یعنی حذف موضوعات و شخصیت‌ها و رویدادهایی دیگر. تاریخ‌نگار هم موضوعی معیّن در گذشته را برمی‌گزیند و رفتار شخصیت‌ها همچنین وقایعی خاص را روایت می‌کند. او هم در روایتش دست به حذف برخی شخصیت‌ها و رویدادها می‌زند. شیوه‌ی بیان هر دو، روایتگری است، هرچند که یکی (رمان‌نویس) آشکار می‌گوید که روایتش از تخیل برآمده است و گزارش تاریخی نیست، اما دیگری اصرار دارد که روایتش نه حاصل تخیل بلکه آینه‌ای است که وقایع گذشته به روشنی در آن بازتابانده شده‌اند. هر دو پیرنگ‌سازی می‌کنند (طرحی داستانی به روایت‌شان می‌بخشند) و روایت هر دو واجد درونمایه است. در رمان، درونمایه جنبه‌ای ناپیدا از فرهنگ یا حیات روانی انسان را برملا می‌کند و در کتاب تاریخ، درونمایه همان دیدگاهی است که مورّخ درباره‌ی رویدادی در گذشته یا عملکرد اشخاص در برهه‌ای از تاریخ یا در جریان واقعه‌ای معیّن القا می‌کند. در یک کلام، کتاب تاریخ همان‌قدر مصداق روایت است که رمان. هر رمان به روایتی از گذشته شباهت دارد و هر کتاب تاریخ مانند رمان است. تاریخ‌نویس عناصر داستان را به عاریت می‌گیرد تا گذشته را به شکل متنی داستانی برای مخاطب روایت کند و ابزاری که رمان‌نویس برای خلق داستان به کار می‌برد دقیقاً همان عناصری هستند که تاریخ‌نویس برای بازگوییِ رویدادهای گذشته استفاده می‌کند. از این بحث ضمناً معلوم می‌شود که اگر شرح تاریخی حکم نوعی داستان‌نویسی را دارد، پس نقد ادبی ابزاری است که همچنین می‌تواند برای بررسی تاریخ به کار گرفته شود.

وقایع تاریخی برحسب این‌که تاریخ‌نگار به چه گفتمانی تعلق داشته باشد، به شکل‌های مختلف در کتاب‌های تاریخی روایت می‌شوند. به همین دلیل، هیچ رویدادی در گذشته را نمی‌توان نشان‌دهنده‌ی معنایی یکتا یا دائمی دانست. به طریق اولی، هیچ تاریخی را نمی‌توان قطعاً و یقیناً «مشروع» محسوب کرد. مشروعیت تاریخی همواره می‌تواند محل منازعه و مجادله و مناقشه باشد و با هیچ ملاکی به طور نهایی تعیین‌شدنی نیست. همچنان که وایت در کتابی با عنوان مدارگانِ گفتمان: مقالاتی در نقد فرهنگی اشاره می‌کند، «دیگر نباید ساده‌پندارانه توقع داشته باشیم که گفته‌های تاریخ‌دانان درباره‌ی دوره‌ای مفروض در تاریخ یا مجموعه‌ای از رویدادها در گذشته، با مجموعه‌ی پیشاپیش موجودی از ”حقایق محض“ [کاملاً] ”تطبیق“ کند، زیرا باید دریابیم که آن حقایق در ذات خودْ همان مسئله‌ای هستند که تاریخ‌نویس … کوشیده است تا حلش کند» (وایت ۱۹۷۸: ۴۷). بازنمایی گذشته در کتاب‌های تاریخی شکل‌های گوناگونی به خود می‌گیرد و دلالت‌ها یا معانی متفاوتی به آن نسبت داده می‌شود. هر شکلی از بازنمایی گذشته با منافع خاصی ارتباط دارد. تاریخ حکم نوعی تفسیر گفتمانی از رویدادی حادث‌شده را دارد و منافع کسانی را بازمی‌تاباند که از آن گفتمان خاص کسب قدرت می‌کنند. بازسازی تاریخ غالباً با هدف مشروعیت بخشیدن به (یا مخالفت با) منافع کسانی صورت گرفته است که قدرت اجتماعی و سیاسی را در اختیار داشته‌اند. تاریخ‌نویسی یعنی صحّه گذاشتن بر قدرت یا مردود شمردن آن. در تاریخ‌هایی که تاریخ‌نگاران وابسته به حکومت‌ها می‌نویسند، تلاش می‌شود به گفتمان رسمی مشروعیت داده شود. هنر این قبیل تاریخ‌نگاران عبارت است از تولید تاریخ استعلایی. در آثار آنان، تاریخ در خدمت تثبیت حاکمیت و استمرار قدرت آن است. در تخالف با چنین تاریخ‌نگارانی که همواره در تلاش برای جهانشمول یا یکتا جلوه دادن روایت‌های‌شان از تاریخ‌اند، وایت متقابلاً می‌کوشد تا به معرفتی متکثر از تاریخ برسد. اعتقاد به تکثر تاریخی هیچ سنخیتی با گزاره‌های ایجابی یا سلبی از این قبیل ندارد که «این تاریخ مطابق با واقعیت است» و «آن تاریخ تحریف‌شده است». روایت‌های مورّخان از تاریخ، محل منازعه‌ی گفتمان‌های متفاوت و منافع قدرتمدارانِ مختلف است. تاریخ‌پژوهی عرصه‌ی رویارویی و جدال گفتمان‌هاست.

نقطه‌ی تلاقی نظریه‌ی وایت با دیدگاه فوکو همین‌جاست. از نظر هِیدن وایت، هر شرحی درباره‌ی رویدادهای گذشته تلویحاً بر اساس ملاک‌های سیاسی و ایدئولوژیک و، در یک کلام، گفتمانی از قبیل «حق» و «باطل»، یا «بهنجار» و «نابهنجار» صورت می‌گیرد. معیارهای سنجش این قبیل مفاهیمْ در دوره‌های مختلف متغیر و بسیاری مواقع حتی متباین بوده است. گفتمان مشخص می‌کند چه کاری بهنجار است و چه کاری نابهنجار، چه چیز واقعیت دارد و چه چیز جعلی است، اصلاً چه موضوعی مربوط است و چه موضوعی نامربوط، حقیقت کدام است و دروغ کدام. وایت به تأسی از فوکو بر این اعتقاد است که هر دانشی در حوزه‌ی علوم انسانی و کلاً هر معرفتی واجد دلالت‌های سیاسی است. تاریخ‌نگاری هرگز نمی‌تواند خود را از اتهام سیاسی‌گری تبرئه کند، حتی وقتی که تاریخ‌نگارانه مصرانه اعلام می‌دارد که سیاسی نیست و با نگاهی «بیطرفانه» فقط تاریخ را «ثبت» کرده است.

تاریخ ایستا و جامد نیست، بلکه سیال و شکل‌پذیر است. مقصود از «جامد بودنِ تاریخ» این است که گویا هر رویداد تاریخی پس از رخ دادن به اتمام می‌رسد و از آن پس صرفاً به یک صورت می‌توان ثبتش کرد و همگان صرفاً برداشتی واحد از آن دارند. اهمیت نظریه‌ی فراتاریخ هِیدن وایت را از جمله و بویژه باید در این دید که تاریخ را از مقوله‌ای جامد (عینی و ثابت) به مقوله‌ای انعطاف‌پذیر (ذهنی و متغیر) تبدیل کرد. دیدگاه وایت درباره‌ی متن‌بودگی تاریخ را همچنین می‌توان بسط داد و افزود که تاریخ‌نگار مترجمی است که «گذشته» را به «تاریخ» ترجمه می‌کند. در این قیاس، گذشته حکم متن مبدأ (متن به زبان اصلی) را دارد و تاریخ حکم متن مقصد (متن به زبانی که ترجمه می‌شود، یا حاصل ترجمه). تبدیل «گذشته» به «تاریخ» شکلی از ترجمه است. همچنان که یک متن واحد در ترجمه‌ی مترجمان مختلف به شکل‌های متفاوتی ترجمه می‌شود، گذشته نیز ترجمه‌ی واحدی ندارد. گذشته می‌تواند به شکل‌هایی متکثر تبدیل به تاریخ شود.


برچسب‌ها: هِیدن وایت, نظریه‌ی تاریخ, پسامدرنیسم, تاریخ به منزله‌ی‌ ترجمه
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۴   | 

متن زیر گفت‌وگوی مفصلی است که دکتر علی خزاعی‌فر (مترجم و استاد نام‌آشنای ترجمه در دانشگاه مشهد) در جایگاه سردبیر فصلنامه‌ی مترجم، با حسین پاینده انجام داده است. فصلنامه‌ی مترجم که اخیراً نسخه‌ی دیجیتالی پنجاه‌وهفتمین شماره‌ی آن منتشر شد، باسابقه‌ترین و تأثیرگذارترین نشریه‌ی تخصصی و علمی در حوزه‌ی مطالعات ترجمه در ایران است. با نگاهی گذرا به محتوای مقالات این نشریه درمی‌یابید که مترجم از جنس نشریات کذایی موسوم به «علمی ـ‌ پژوهشی» که در واقع برای ارتقا اعضای هیأت علمی و اساساً با مقالات دوامضایی (بریده‌هایی انتحال‌شده از پایان‌نامه‌های دانشجویان) منتشر می‌شوند نیست. این نشریه عرصه‌ای است برای طرح اندیشه‌های بکر و متقن و مقالات آن موجد ژرف‌اندیشی و ارتقاء ادراک‌اند. مترجم در زمره‌ی معدود نشریاتی است که همزمان با انتشار به صورت نشریه‌ی کاغذی، در فضای مجازی هم به صورت دیجیتال منتشر می‌شود. برای دسترسی به فصلنامه‌ی مترجم می‌توانید به پایگاه اینترنتی آن مراجعه کنید که نشانی‌اش از این قرار است: http://motarjemjournal.ir

----------------------------------------------------------------------

* جناب آقای پاینده، در آغاز گفت‌وگو کمی از دوران دانشجویی خودتان بگویید. شما در دانشگاه علامه طباطبائی درس خواندید و حالا در همین دانشگاه درس می­‌دهید. اگر بخواهید نسل خودتان را با نسل دانشجویان امروزی مقایسه کنید، چه تغییرات محسوسی در روحیه و افکار دانشجویان امروز احساس می‌­کنید؟ آرمان‌های تحصیلی و شوق یادگیری دانشجویان چه تغییراتی کرده است؟ آیا شرایط آموزشی بهبود یافته است؟ آیا علوم انسانی ارتقا یافته است؟ آیا نسل امروزی شوق بیشتری برای انتخاب رشته‌­های علوم انسانی نشان می­‌دهد؟

پاینده: به گمانم حسرت خوردن بر گذشته و شُکوه دادن به آن در تباین با زمان حال، تقریباً به یک پارادایم رفتاری در جامعه‌ی ما تبدیل شده است. وقتی صحبت از مقایسه‌ی وضعیت جاری با وضعیتی سپری‌شده در میان می‌آید، غالباً می‌کوشیم چنین القا کنیم که نسل ما در گذشته فضیلت‌هایی داشت که نسل امروز فاقد آن هستند. به اعتقاد من این کار یک جور دفاع روانی در برابر واقعیت گذشت زمان و برگشت‌ناپذیریِ آن است. زمان دشمن دیرین انسان در نبرد با بنیانی‌ترین قانون طبیعت یعنی مرگ است. چشم بستن بر افول تدریجی نسل خود و بها ندادن به ظهور نسل بعدی، به لحاظ روانی بسیار خشنودکننده‌تر از به رسمیت شناختن نسل جدید است زیرا این اطمینان کاذب را می‌دهد که هنوز در اوج حیات هستیم. اما من ترجیح می‌دهم در پاسخ به سؤال شما از کلیشه‌ای که گفتم بپرهیزم و صمیمانه بگویم که وقتی نسل خودم را با نسل دانشجویان امروز مقایسه می‌کنم، بسیاری مزیّت‌ها و برتری‌ها در آن‌ها می‌بینم. به نسبت نسل دانشجویان دهه‌ی ۶۰، که من هم یکی از آنان بودم، نسل امروز به مراتب پویاتر است. به یُمنِ امکاناتی که فناوری دیجیتال در اختیار این نسل قرار داده، انجام دادن بسیاری از کارها برای آنان به مراتب سهل‌تر شده است. دریای بیکران اینترنت متون فوق‌العاده زیادی را برای آنان دسترس‌پذیر کرده است که نسل من یا در اختیار نداشت و یا با دشواری‌های فراوان می‌توانست به آن‌ها دست بیابد. در دوره‌ای که من دانشجوی لیسانس در دانشگاه علامه طباطبائی بودم، سفارش دادن کتاب در نمایشگاهی که سالی یک نوبت برگزار می‌شد (سفارش کتاب و دریافت آن حدود ده ماه بعد، نه خرید مستقیم آن، چنان‌که الان در نمایشگاه بین‌المللی کتاب میسّر است)، راه اصلی تهیه‌ی کتاب بود، حال آن‌که امروزه کتاب‌های الکترونیکی به وفور در اینترنت یافت می‌شوند و بسیاری مجراها و شکل‌های دیگر برای استفاده‌ی مشترک از منابع علمی هم وجود دارند. البته ناگفته نباید گذاشت که استفاده از اینترنت پیامدهای زیانبار یا آسیب‌هایی هم داشته است، از جمله این‌که نسل دانشجویان امروز اتکای فراوان و اطمینان مطلقی به این منابع دارند، حال آن‌که در فضای مجازی همه‌جور منبع، اعم از علمی و غیرعلمی، به چشم می‌خورد و نباید ساده‌پندارانه تصور کرد که همه‌ی آن‌ها قابل استناد هستند. گرایش به تهیه‌ی مطالب پروژه‌های تحقیقاتی و حتی تدوین (نه پژوهش و نگارش) پایان‌نامه بر اساس نوشته‌های موجود در اینترنت امروزه به روالی عادی در میان دانشجویان علوم انسانی تبدیل شده است. همچنین باید اضافه کنم که شتابی که جزو خصیصه‌های مدرنیته و پسامدرنیته است باعث شده که بسیاری از دانشجویان نسل جدید شکیبایی لازم برای پژوهش و یادگیری از راه پژوهش را نداشته باشند. در دوره‌ی دانشجوییِ من، ضرباهنگ کارها (مثلاً نوشتن تز) آهسته‌تر بود، ولی حُسنی هم داشت چون ما در فرایند وقت‌گیر و طولانی‌تری با متون پایه‌ایِ رشته‌ی خودمان سر و کار پیدا می‌کردیم و آن‌ها را درونی می‌کردیم، حال آن‌که الان گرایش به درک سطحی متون و بسنده کردن به حفظ کردن آن‌ها در میان دانشجویان بسیار مشهود است. با این همه، همان‌طور که گفتم، تفاوت نسل‌ها را نباید به حساب فضیلت یکی و ابتذال دیگری گذاشت. من ترجیح می‌دهم تفاوت‌های نسل خودم با نسل فعلی دانشجویان را برحسب نظریه‌ی «اُبژه‌های نسلی» بفهمم که روانکاو معاصر انگلیسی کریستوفر بالِس مطرح کرده است. یکی از مهم‌ترین مقالات بالِس را که همین نظریه در آن تبیین شده است، با عنوان «ذهنیت نسلی: دیدگاهی روانکاوانه درباره‌ی‌ اختلاف نسل‌ها»، من پیشتر ترجمه کرده‌ام که در فصلنامه‌ی ارغنون (شماره‌ی ۱۹ زمستان ۱۳۸۰) منتشر شده است. در مقاله‌ای که اشاره کردم، بالِس این دیدگاه را مطرح می‌کند که هر نسلی اُبژه‌ها یا مصداق‌های امیال خودش را دارد. برخی از این اُبژه‌های نسلی عبارت‌اند از خوانندگان مشهور در آن زمان، هنرپیشه‌های مشهور، ورزشکاران نامدار، مُد لباس، فناوری روز، اتومبیل‌های جوان‌پسند، و غیره. هر نسلی مطابق با اُبژه‌های زمانه‌ی خودش ذهنیتی خاصِ خودش پیدا می‌کند و هویتش را بنابر همین ذهنیت در تمایز با هویت نسل‌های پیشین تعریف می‌کند. به اعتقاد بالِس، اشیائی که نوجوانان برای آذین بستن اتاق‌های‌شان استفاده می‌کنند، نمادی تمام‌عیار از ذهنیت نسلی آنان است، به گونه‌ای که اگر نمونه‌هایی از اتاق‌های نوجوانان و جوانان چندین دهه را بازآفرینی کنیم و به نمایش بگذاریم، می‌توانیم تحول فرهنگی آن جامعه را در گذر زمان به طور عینی ببینیم. وقتی از منظر این نظریه‌ی میان‌رشته‌ای که تلفیقی از انسان‌شناسی و روانکاوی است به تفاوت نسل خودم با نسل امروز دانشجویان علوم انسانی نگاه می‌کنم، تردید ندارم که اُبژه‌های نسل من با اُبژه‌های نسل فعلی فرق دارند. برای مثال، وایبر، مرتضی پاشایی، اینستاگرام، تتلو، تلفن همراه، MP4، کورتانا (در ویندوز ۱۰) و خیلی چیزهای دیگر جزو مؤلفه‌های تعریف‌کننده‌ی نسل امروزند که البته در نسل من اصلاً وجود نداشتند. بر این اساس، من ظهور نسل جدید را حرکتی در طول خط زمان می‌بینیم. نه نسل خودم را برتر از آنان می‌دانم و نه آنان را تمثال پیشرفت و نیل به کمال‌مطلوب‌های آموزشی و علمی.

 * در حوزه‌ی علوم انسانی ما زیاد ترجمه می­‌کنیم ولی آنچه هم تألیف می­‌کنیم، اعم از مقاله و کتاب و پایان‌نامه، باز بوی ترجمه می­‌دهد، بیشتر اقتباس است تا تألیف. این شاید به این دلیل است که در حوزه‌ی نظریهپردازی در علوم انسانی چندان پیشرفته نیستیم و گرفتن نظریه‌­ها برای‌مان ساده­‌تر است تا ساختن آن‌ها، ضمن این­‌که از یک طرف نظام آموزشی ما را به سوی تفکر انتقادی و نظریهپردازی سوق نمی­‌دهد و از طرف دیگر ما را به تولید مقاله وادار می­‌کند. با این ترتیب فکر می‌کنم که ترجمه در نظام آموزشی ما یک حضور آشکار و یک حضور پنهان دارد. آنچه جالب توجه است این است که به حضور آشکار ترجمه چندان اعتنایی نمی­‌شود و حضور پنهان آن را هم تلاش می‌­شود که از نظر پنهان بماند. برای مثال دانشگاه به ترجمه (آشکار)، هر قدر هم استادانه و در زمینه­‌ای بسیار مبرم صورت گرفته باشد، بهای چندانی نمی‌دهد اما به تألیف هرچند هم ضعیف و در موضوعی هرچند هم تکراری بها می‌دهد و حتی کتابنامه‌ی پُروپیمانِ مقالات را حُسن مقاله می‌داند. آیا شما با این دو گونه حضور ترجمه در حوزه­‌های علوم انسانی موافقید؟ براستی در نظام دانشگاهی ما سهم مطلوب ترجمه چیست و جایگاه شایسته‌ی آن کدام است؟

پاینده: ‌از نظر من، ترجمه روح سرگردانی است که همچون شبحی ناپیدا در آکادمی ایرانی، این‌جا و آن‌جا، گهگاه خود می‌نمایاند و بعد پنهان می‌شود. ترجمه یک شبح است چون نظام آکادمیک ایرانی رسماً آن را نمی‌پذیرد، هرچند که هرگز قادر نیست حضور مؤثر و تعیین‌کننده‌ی آن را در فضای مطالعات دانشگاهی و علمی کتمان کند. از سه‌چهار دهه پیش به این سو، ترجمه در دانشگاه‌های ما کمابیش به دیده‌ی تردید نگریسته شده است. از نظر بسیاری از اشخاص، ترجمه نشانه‌ی انفعال در برابر اندیشه‌ی غیرخودی است. این‌جا ما با همان دوبودگی مواجه‌ایم که در فلسفه‌ی دریدا به خوبی تئوریزه شده است: «خود/دیگری». در این تقابل دوجزئی، از دیرباز «خود» بر «دیگری» اولویت و رجحان داده شده است. در نتیجه، ورود تفکر «دیگری» به ساحت «خود»، نوعی خطر یا تهدید پنداشته می‌شود. کار ترجمه دقیقاً همین است: فراهم آوردن زمینه‌ای برای تعاطی اندیشه‌ها. به نظر من ترجمه یعنی ورود به دیالوگی بین‌الاذهانی. ترجمه این امکان را می‌دهد که جهان پیرامون را با نگاهی آشنایی‌زدایی‌شده، در پرتوی نو و حتی غریب، با معنایی جدید و البته تأمل‌انگیز ببینیم. ترجمه کردن و ایضاً خواندن ترجمه حکم قرار گرفتن در معرض گفتمانی نو را دارد، گفتمان «دیگری». با ترجمه است که دیدن جهان از دریچه‌ای نامسبوق را تجربه می‌کنیم. اما، چنان که اشاره کردم، اکنون چند دهه است که استنباطی شک‌آمیز از ترجمه در سطوح کلان مدیریت فرهنگی جامعه تفوق پیدا کرده است. مطابق با این استنباط، ترجمه مجرای نفوذ فرهنگ بیگانه است و نباید به آن میدان داد. حتی استدلال می‌شود که ترجمه موجبات رکود علمی را فراهم می‌آورد، زیرا به جای تولید علم، واردات علم را استمرار می‌بخشد. به بیان ساده‌تر، اگر ترجمه کنیم، حتی در حوزه‌های کاملاً علمی، فقط مصرف‌کننده‌ی دانش دیگران باقی خواهیم ماند؛ حال آن‌که اگر تألیف کنیم موفق به تولید دانش خواهیم شد. به اعتقاد من، این دیدگاه  به‌غایت فروکاهنده و ساده‌اندیشانه است. کسانی که چنین برداشت ابتری از ترجمه دارند متوجه نیستند که ترجمه راه ما برای رسیدن به مرزهای نو در دانش را بسیار کوتاه‌تر می‌کند. انتقال تجربه‌ها و دستاوردهای علمی از راه ترجمه این امکان را فراهم می‌کند که از پیمودن مسیرهای قبلاً پیموده‌شده و آزمودن تجربه‌های قبلاً آزموده‌شده خودداری کنیم و در عوض نیرو و توان‌مان را صرف پیشبرد دانش از مرزهای فعلی کنیم. آئین‌نامه‌ی ارتقاء اعضای هیأت علمی در دانشگاه‌های ما گواه بی‌اهمیت شمردن ترجمه است. مطابق با این آئین‌نامه، ترجمه هیچ جایگاه مهمی در سنجش توانایی‌های علمی استادان ندارد و استادان تشویق نمی‌شوند که مقالات یا کتاب‌های علمی را ترجمه کنند. وقتی امتیاز تألیف کتاب حدود بیست برابر بیشتر از امتیاز ترجمه‌ی کتاب باشد، به طور طبیعی باید انتظار داشت که میل به ترجمه در میان اعضای هیأت علمی کمتر شود. البته ترجمه نوعی پراتیک اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است که ریشه‌های بسیار قوی در تاریخ مدوّن بشر دارد و هرگز نمی‌توان آن را ریشه‌کن کرد. در تاریخ مدوّن کشور خودمان، ترجمه قدمتی بسیار طولانی دارد و به حدود سده‌ی ششم قبل از میلاد مسیح (ع) در دوره‌ی هخامنشی می‌رسد. چنان‌که می‌دانیم، گسترش قلمرو امپراتوری هخامنشی در سرزمین‌های جدیدی که اقوام‌شان به زبانی غیر از فارسی باستان تکلم می‌کردند (مثلاً زبان‌های بابلی، لیدیایی، آشوری و یونانی) باعث شد که دست‌اندرکاران حکومت دو زبان ایلامی و آرامی را هم به زبان فارسی برای صدور احکام حکومتی و نوشتن مکاتبات دربار اضافه کنند. غرضم از این اشاره به تاریخ این است که ترجمه در تاریخ و فرهنگ ما مسبوق به سابقه‌ای طولانی است و نمی‌توان آن را با بخشنامه و دستورات مدیریتی ساقط کرد. از این رو، گرچه کسی در دانشگاه به ترجمه تشویق نمی‌شود، اما ترجمه همچنان به صورت یک جریان قوی و مستمر ادامه دارد. خودِ من هرگز مقهور ناچیز بودن امتیاز ترجمه در نظام دانشگاهی ایران نشده‌ام و خوشحالم که کارنامه‌ی علمی‌ام از جمله شامل ترجمه‌ی هفت کتاب است که یکی از آن‌ها (با عنوان مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامّه) جایزه‌ی کتاب فصل در ترجمه را در سال ۱۳۸۶ به خود اختصاص داد، ضمن این‌که ترجمه‌ی هشت کتاب را هم ویرایش کرده‌ام که هفت عنوان از آن ترجمه بوده است. علاوه بر این‌ها چهل مقاله ترجمه کرده‌ام که باز هم یکی از آن‌ها (با عنوان «کتاب مقدس به منزله‌ی اثر ادبی») در جشنواره‌ی مطبوعات جایزه‌ی بهترین مقاله‌ی ترجمه‌شده در سال ۱۳۷۴ را به خود اختصاص داد. منظورم از اشاره به این نکات این است که اگر کسی به اهمیت ترجمه واقف باشد، مرعوب بخشنامه نمی‌شود و ناچیز بودن یا حتی صفر بودن امتیاز ترجمه، او را از ترجمه بازنمی‌دارد. از سوی دیگر، به این موضوع هم باید توجه داشت که سلب اعتبار و امتیاز از ترجمه، راهی برای شارلاتانیسم دانشگاهی گشوده است، به این معنا که بسیاری از استادان ترجمه می‌کنند و حاصلش را با عنوان مقبول و فریبنده‌ی «تألیف» منتشر می‌کنند تا از امتیاز تألیف برخوردار شوند. گاهی اوقات نیز این اشخاص فصل‌های مختلف این یا آن کتاب را به عنوان تکلیف درسی به دانشجویان می‌دهند تا آنان ترجمه کنند و ایشان با کشیدن دستی بر سر و گوش آن ترجمه‌های غالباً مغلوط و سست، همان ترجمه‌ها را به نام خودشان (یا حداکثر با دو امضا) به صورت کتاب منتشر کنند. انواع سرقت‌های اینچنینی در دانشگاه‌های ما به قدری رواج و رسمیت دارد که سخن گفتن بر ضد آن اوقات همکاران‌مان را تلخ می‌کند. به گمانم این را باید نشانه‌ای از این دانست که تا چند وقت دیگر، اگر پزشکی لزوم رعایت بهداشت در محیط بیمارستان را یادآوری کند او را به طور علنی در دادگاهی محاکمه خواهند کرد. اما نکته‌ی مهم‌تر برای من این است که همین شیادانی که ترجمه‌ی دانشجویان را به نام خودشان منتشر می‌کنند، یا آن فریبکارانی که ترجمه‌های ناقص و مغلوط خودشان را به عنوان تألیف انتشار می‌دهند، همه‌وهمه بر حقانیت ترجمه و بر لزوم و اجتناب‌ناپذیریِ ترجمه شهادت می‌دهند بدون این‌که خودشان متوجه باشند. روزی خواهد آمد که آکادمی ایرانی هم بر این باور علمی رسماً صحّه خواهد گذاشت که ترجمه نه کاری عبث، نه خدمتی به بیگانگان، نه هموار کردن مسیر ورود اندیشه‌های «غیرخودی»، بلکه شیوه‌ای از تفکر و فهم جهان است.

*در حوزه‌ی نظریه‌ی ادبی، چندین دهه است که بحث‌های پُرشوری درباره‌ی هرمنوتیک، عدم تعیّن معنی و مرگ مؤلف در جریان است. به نظر شما  نتیجه‌ی این بحث‌ها برای کسی که عملاً به کار ترجمه‌ی ادبی مشغول است چیست؟ اگر در وجود معنیِ ثابت تشکیک شود مترجم چه چیزی را باید ترجمه کند؟ شما چگونه بین اعتقاد به عدم تعیّن معنی و کار عملی ترجمه رابطه برقرار می­‌کنید؟

پاینده: ‌اجازه بدهید ابتدا این نکته را روشن کنیم که در نظریه‌های ادبی متأخر مقصود از «عدم تعیّن معنا» چیست، چون به گمانم برخی تلقی‌های نادرست از این موضوع باعث شده است که در حوزه‌ی نقد ادبی هر کسی هر تفسیری را مجاز بداند و ایضاً در حوزه‌ی ترجمه هر مترجمی برداشت خود از متن را مبنای ترجمه بداند. در نظریه‌های ادبی مدرن و پسامدرن عموماً حرکتی برای دور شدن از رویکردهای سنتی نقد به چشم می‌خورد، رویکردهایی که معنا را به نیّت آگاهانه‌ی مؤلف مربوط می‌دانستند و قائل به وجود «پیامی پنهان‌شده در متن» بودند. مطابق با آن رویکردها، که اکنون تقریباً منسوخ تلقی می‌شوند، معنا را شخص مؤلف هنگام نوشتن اثر یک بار برای همیشه تعیین می‌کرد و خوانندگان و منتقدان برای فهم آن معنا می‌بایست چندوچون یا جزئیات زندگی نویسنده را بکاوند تا بتوانند بین رویدادهای زندگی مؤلف یا تجربیات زیسته‌ی او از یک سو و مضامین یا درونمایه‌های آثارش از سوی دیگر تناظری یک‌به‌یک برقرار کنند. این پارادایم از مطالعات ادبی، مؤلف را خداوندگار معنای مستتر در اثر ادبی می‌دانست و قائل به این بود که نهایت توفیق هر منتقدی این است که آنچه را این خداوندگار مراد کرده بود کشف کند. دقت کنید که این‌جا ما با واژگان و تعبیرهایی شبه‌دینی و شبه‌عرفانی مواجه هستیم. وقتی از «خداوندگار اثر» صحبت به میان می‌آوریم، این برداشت را القا می‌کنیم که مؤلف صاحب برحق و ازلی-ابدیِ معنا در متن است. به عبارتی، مؤلف خالق است و بر مقدرات مخلوق (اثر) تسلط دارد. همچنین وقتی نقد ادبی را مترادف «کشف» معنای اثر می‌دانیم، تلویحاً این ایده‌ی شبه‌عرفانی را القا می‌کنیم که منتقد باید به فهم آنچه پیشاپیش در متن به ودیعه گذاشته شده است (معنای مورد نظر نویسنده) نائل شود، مثل عارفی که در تاریکی مطلق نوری بر قلبش ساطع می‌شود و او در پرتو این اشراق به راز کائنات وقوف پیدا می‌کند. بی دلیل نیست که تا پیش از پیدایش نظریه‌های مدرن و پسامدرن در نقد ادبی، عموماً لفظ «اثر» را به کار می‌بردند، حال آن‌که از زمان ثانوی شدن رویکردهای مؤلف‌محور اصطلاح «متن»‌ رواج پیدا کرده است. «اثر» هاله‌ای از تقدس دارد و جایگاهی لاهوتی و استعلایی به ادبیات می‌دهد، ولی اصطلاح «متن» ادبیات را به امری ناسوتی تبدیل می‌کند. «اثر» را همیشه یک «اثرگذار» یا آفریننده به وجود می‌آورد که باید شناخته و تکریم شود، اما نگارنده‌ی متن فقط یک کاتب است و نه بیش از آن. ظهور نظریه‌هایی که این جایگاه لاهوتی و خداگونه را از مؤلف سلب کرده‌اند موجد رویکردهایی در نقد ادبی شده است که به جای نیّتِ یگانه و مناقشه‌ناپذیرِ مؤلف به دنبال معانی متکثری در متن می‌گردد که صحّتش برحسب استدلال و شواهدی که منتقد ارائه می‌کند سنجیده می‌شود. نظریه‌ی بارت درباره‌ی مرگ مؤلف تلاشی است برای رهانیدن متن از سرنوشت مقدّر یا جبری‌ای که گویا مؤلف برای آن رقم زده است. قائل شدن به معنایی یگانه و تغییرناپذیر، اندیشه و تحلیل را در حوزه‌ی مطالعات ادبی به امری زائد تبدیل می‌کند. اصلاً وقتی هر شعر یا داستانی معنای خاصی دارد که نویسنده‌ی آن برایش در نظر گرفته است، دیگر چرا باید درباره‌ی متون ادبی و معنای آن‌ها پژوهش یا بحث کرد. کافی است زندگی مؤلف و آراء و اندیشه‌های شخصی او را بشناسیم تا به معنای متونی که او نوشته برسیم. یا همان معنایی را که «استادان» قبلاً کشف کرده‌اند بخوانیم و یاد بگیریم. نقد ادبی جدید با چنین دیدگاهی سازگار نیست. از سوی دیگر، «مرگ مؤلف» به معنای آنارشیسم در نقد ادبی نیست. این تصور که «معنا یگانه نیست، پس هر کسی مجاز است بی هیچ دلیلی معنای هر متنی را آن‌طور که خودش می‌خواهد استنباط کند» اساساً خودِ نقد را به کاری زائد تبدیل می‌کند. می‌توان پرسید که: اگر براستی هیچ ضابطه یا قاعده‌ای برای تبیین معانی متون ادبی وجود ندارد و معنا یعنی آنچه هر خواننده‌ای به دلخواهِ خودش از متن می‌فهمد، دیگر چرا باید نقد ادبی بیاموزیم؟ اصلاً در آن صورت می‌توان نقد ادبی را آموزش داد؟ مگر نه این‌که نظریه‌های نقادانه عمل نقد را قاعده‌مند می‌کنند؟ اگر نقد کاری بی‌قاعده است، نظریه‌های نقادانه ــ که دقیقاً به سبب نظریه بودن‌شان باید قاعده‌مند باشند ــ به چه کار می‌آیند؟ اگر عدم تعیّن معنا را مترادف من‌عندی بودن نقد بپنداریم، آن‌گاه خودِ عمل نقد غیرضروری می‌شود. ناگفته پیداست که هیچ نظریه‌ای نمی‌تواند ضرورت خودش را نفی کند. آنارشیسم در نقد، زمینه‌ی بسیار مناسبی در فرهنگ ما دارد زیرا نقد ادبی در کشور ما از دیرباز با رویکرد سنتی و منسوخ‌شده‌ای که توضیح دادم فهمیده و تدریس شده است. در کتاب‌های درسی مدارس و در کلاس‌های دانشگاه شعر را تراوشی از افکار و عقاید شاعر دانسته‌ایم و به جای بررسی متن شعر، تمرکزمان بر احوال خودِ شاعر بوده است. پیداست که وقتی با نظریه‌هایی روبه‌رو می‌شویم که معنا را امری گفتمانی، پویا و تحول‌یابنده معرفی می‌کنند و ما را به دقت در چندوچونِ متن و تحلیل آن فرامی‌خوانند، به طور طبیعی با آن نظریه‌ها تخالف می‌ورزیم. برداشت‌های سطحی و ابتر از نظریه‌ی مرگ مؤلف در کشور ما، برداشت‌هایی که برحسب آن‌ها هر کسی می‌تواند هر معنایی را از متون استنباط کند و مشروع بداند، روی دیگر همین تخالف‌ورزیِ با نظریه و نقد جدید است. مجوز دادن به هر استنباط بی‌پایه‌ای از متون به بهانه‌ی «مرگ مؤلف»، استنکافی است از الزامات نقدِ نظام‌مند. به همین قیاس، مجوز دادن به هر ترجمه‌ی من‌عندی و بی‌اساسی از متون به بهانه‌ی «مرگ مؤلف» در واقع حکم استنکاف از الزامات ترجمه‌ی نظام‌مند و نظریه‌مبنا را دارد. نظریه‌ی مرگ مؤلف فضایی برای تحلیل نشانه‌های متنی ایجاد می‌کند و معنا را تابعی از آرایش یا چیدمانی می‌داند که منتقد در خوانش نقادانه‌اش به نشانه‌های درون‌متنی می‌دهد، اما فراموش نکنیم که حتی در این حالت هم معنا را امری قائم‌به‌فرد یا دلبخواهانه نمی‌دانیم. در واقع، استدلال منتقد و استناد او به نشانه‌ها می‌تواند نقد او را قابل قبول کند، ولو این‌که نهایتاً و بر اساس آن نقد به معنایی برسیم که مؤلف یا به آن وقوف نداشته و یا مورد نظرش نبوده است. اگر کسانی با برداشتی نازل و نادرست از نظریه‌ی مرگ مؤلف و تسرّی دادن آن به حوزه‌ی ترجمه نتیجه می‌گیرند که هر ترجمه‌ای می‌تواند درست باشد و جای مناقشه ندارد، باید گفت این تلقیِ توجیه‌ناپذیر فقط باعث تضعیف ترجمه به منزله‌ی یک رشته‌ی آکادمیک می‌شود. آکادمی جای آموزش روش‌های علمی است و اگر قرار باشد ترجمه را این‌گونه غیرروشمند بدانیم و ملاکی برای سنجش آن نداشته باشیم، آن‌گاه اصولاً علمی بودن رشته‌ی ترجمه را محل پرسش و حتی تردید جلوه داده‌ایم.

* این‌طور که شما می‌­فرمایید، معنی هر جمله ثابت نیست و دو یا چند مترجم ممکن است به دو یا چند معنی متفاوت و در عین حال قابل دفاع برسند و اگر مترجم برای معنایی که از متن فهمیده دلایل و قرائن قابل دفاعی پیدا نکند، طبعاً ترجمه‌ی او غلط است. به گمان من، جدا از این نوع غلط تفسیری، نوعی دیگر از غلط هست که عجالتاٌ می‌توان آن را غلط زبانی نامید. این نوع غلط زمانی اتفاق می­‌افتد که مترجم به دلیل این‌که به زبان مبدأ تسلط کافی ندارد، در تحلیل زبانیِ متن اشتباه می­‌کند. برای مثال، معنی کلمه یا معنی نهفته در ساختاری را نادرست می‌­فهمد یا روابط معنایی میان کلمات را درست درک نمی­‌کند. شما با تفکیک میان این دو نوع غلط موافقید؟ به عبارت دیگر، آیا می‌­پذیرید که بحث‌های نظری که درباره‌ی عدم تعیّن معنی می­‌شود ارتباطی با اغلاط زبانی ندارد، حال آن‌که عمده‌ی اغلاطی که در ترجمهها می­‌بینیم اغلاط زبانیِ آشکار هستند و نه اغلاط تفسیری؟

پاینده: بله، موافقم. تفکیکی را که شما بین این دو نوع اشتباه قائل می‌شوید، می‌توانم قیاس کنم با دو اشتباه متداول در نقد ادبی. یک اشتباه این است که منتقد نتواند دلایل برآمده از متن، یا مبتنی بر متن، برای خوانش خودش ارائه دهد. در این حالت می‌گوییم که او به جای نقد متن، دست به نوعی تفسیر دلبخواهانه زده است. اشتباه دیگر این است که منتقد به علت عدم تسلط بر مفاهیم نقد، درک درستی از عناصر سازنده‌ی متن ندارد و لذا نقد او از پایه و اساس غلط است. برای مثال، وقتی منتقد ادبی تعریف درستی از عنصر «شخصیت» یا «کشمکش» نداشته باشد، طبعاً در بررسی ادبیات داستانی از تبیین انگیزه‌ی شخصیت‌ها یا علت کشمکش بین آن‌ها عاجز است. در این وضعیت، آنچه او درباره‌ی این داستان بگوید کلاً غلط و ناپذیرفتنی است. عناصری مثل شخصیت، زاویه‌ی دید، کشمکش و غیره نقشی معناساز در داستان ایفا می‌کنند، همان‌طور که فعل و قید و صفت و غیره واحدهایی معناساز در زبان‌اند. مترجمی که با عناصر معناساز در زبان مبدأ آشنا نباشد و دستور زبان آن را درست بلد نباشد، مانند منتقد ادبی‌ای است که با عناصر داستان آشنا نیست.

*در مقاله­‌ای که خانم دل­ زنده­­روی (مترجم شماره ۵۶) با عنوان «ترجمه‌ی کلاسی و ترجمه‌ی حرفه‌ای» نوشته‌­­اند، ادعا کرده‌­اند که آموزش ترجمه در ایران با بحرانی جدی روبه‌رو است. به اعتقاد ایشان، عامل این بحران این است که غالب کسانی که ترجمه درس می­‌دهند خود تجربه کار عملی ترجمه را ندارند. شما با این دیدگاه موافق هستید؟ اگر موافقید بفرمایید چرا این افراد نمی‌توانند ترجمه تدریس کنند. به چه دلیل مترجم بودن برای تدریس ترجمه ضروری است؟ 

پاینده: تا همین چند سال پیش رشته‌ی ترجمه در دانشگاه‌های ما گروه آموزشی مخصوص به خودش را نداشت و تحت قیمومت رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی طبقه‌بندی می‌شد. درس‌های دانشجویان رشته‌ی مترجمی هم در دو سال اول تحصیل‌شان با درس‌های دانشجویان رشته‌ی ادبیات انگلیسی مشترک بود. اکنون که ترجمه توانسته است جایگاه یا هویت مستقل خودش را در حوزه‌ی علوم انسانی پیدا کند و در نتیجه رشته‌ای مستقل محسوب می‌شود و از گروه آموزشی خاص خود برخوردار است، باید در تصورات قبلی‌مان درباره‌ی مدرسان این حوزه از علوم انسانی، همچنین در ملاک‌های‌مان برای تدریس در این رشته تجدیدنظر کنیم. در گذشته، درس‌های ترجمه را هر کسی ارائه می‌کرد، اغلبْ کسانی که رشته‌شان در واقع تدریس زبان انگلیسی بود. در برخی از دانشگاه‌ها حتی کسانی که در سایر علوم انسانی درس خوانده بودند صرفاً به دلیل این‌که در رشته‌ی خودشان مدرسانی موفقی نبودند به حوزه‌ی ترجمه تبعید می‌شدند. به نظر من، تأسیس دانشگاه آزاد به نازل شدن هرچه بیشتر جایگاه و شأن رشته‌ی مترجمی شدت داد. در بدو تأسیس این تشکیلات، می‌شنیدیم که بخصوص در شعبه‌های آن در شهرهای کوچک، از معلمان زبان انگلیسی در مدارس و حتی بازنشسته‌های نیروی هوایی و امثال آنان برای تدریس ترجمه استفاده می‌شود. تدریس ترجمه را کاری تخصصی محسوب نمی‌کردند. استدلال این بود که «ترجمه که کار سختی نیست؛ می‌شود از هر کسی که زبان انگلیسی بلد است به این منظور کمک گرفت». متأسفانه عده‌ای از همکاران ما هم پذیرش انبوه دانشجو در رشته‌ی مترجمی به این شکل را گامی در راه گسترش این رشته می‌پنداشتند و با دانشگاه آزاد همکاری کردند، غافل از این‌که با این کار در واقع به هویت و تعریف ترجمه به منزله‌ی حوزه‌ای از علوم انسانی در آکادمی ضربه وارد می‌شود. وقتی هر کسی که زبان انگلیسی بداند واجد شرایط تدریس ترجمه قلمداد شود، آرام‌آرام این تصور در اذهان ما شکل می‌گیرد که ترجمه و تدریس آن اصلاً کاری تخصصی نیست. برای مثال، کسی هم که از راه تحصیل در رشته‌ی کشاورزی در انگلستان یا آمریکا با زبان انگلیسی آشنا شده است می‌تواند علاوه بر تدریس در تخصص خودش، چند واحد هم ترجمه درس بدهد. همین امروز هم گاه در راهروهای دانشکده به پوسترهایی برمی‌خوریم که خبر برگزاری «کارگاه ترجمه» را اعلام می‌کند و با دقتِ بیشر متوجه می‌شویم که برگزارکنندگان این کارگاه‌ها همکاران ما در گروه حقوق یا علوم سیاسی و روان‌شناسی و غیره هستند. اما این اشخاص هیچ جایگاهی برای ترجمه به منزله‌ی یک رشته‌ی دانشگاهی قائل نیستند. در واقع، آنان ترجمه را کاری تفننی می‌دانند که در حاشیه‌ی کار اصلی‌شان می‌توانند انجام دهند. گاه هم توانایی تدریس ترجمه باعث تفاخر این مدرسان به اقران‌شان است. اگر از این زاویه به موضوع نگاه کنیم، آن‌گاه بهتر درمی‌یابیم که چرا امروز، در وضعیتی که ترجمه جایگاه مستقل خودش را در آکادمی پیدا کرده، ضروری است که استادان ترجمه آثاری هم ترجمه کرده باشند. من واقف هستم که عده‌ای با این استدلال که «ما تئوری ترجمه را درس می‌دهیم» خودشان را صاحب صلاحیت تدریس در این حوزه می‌دانند، اما آیا این استدلال روی دیگر همان تلقی غیرتخصصی‌ای نیست که در بالا توضیح دادم؟ اصلاً حتی اگر این سخن را درست فرض کنیم (یعنی برخی از استادان تخصص‌شان فقط تدریس تئوری ترجمه باشد)، آن‌گاه باز هم این پرسش بدون پاسخ می‌ماند که: از تدریس صِرفِ تئوری ترجمه چه حاصل؟ اجازه بدهید نظیر همین پرسش را در حوزه‌ی کار خودم مطرح کنم: از تدریس صِرفِ تئوری‌های نقد چه حاصل؟ نظریه‌های نقد ادبی را تدریس می‌کنیم تا منتقد ادبی بپرورانیم و نیازی در حوزه‌ی هنر و ادبیات را برطرف کنیم، نیازی واقعی در جامعه را. می‌خواهیم کارشناسان برنامه‌های نقد فیلم و ادبیات در رادیو و تلویزیون، یا دبیران صفحات ادبی در روزنامه‌ها و مجلات، توانایی نقد علمی آثار هنری و متون ادبی را داشته باشند و اظهارنظرهای شخصی و سلیقه‌ای جای خود را به رویکردهای علمی بدهد تا نهایتاً از طریق نقدِ تولیدات هنری و ادبی به شناختی از ناپیداترین لایه‌های فرهنگ اجتماعی نائل شویم. تدریس نقد ادبی بدون مبادرت کردن به نقد متون ادبی و هنری، یا بدون برخورداری از توانایی عملیِ نقد، هرگز نمی‌تواند به نائل شدن ما به هدف اصلی از آموزش این حوزه از علوم انسانی کمکی بکند. به طریق اولی، می‌توان پرسید: اگر آشپز طرز پخت غذایی را خوب شرح بدهد اما خودش بلد نباشد آشپزی کند، آن‌گاه آیا می‌توان او را مدرس واقعی آشپزی محسوب کرد؟ آیا حاضریم برای اخذ گواهینامه‌ی رانندگی از مربی‌ای آموزش بگیریم که خودش نمی‌تواند رانندگی کند یا خودش گواهینمامه‌ی رانندگی ندارد؟ از این حیث، من معتقدم استاد ترجمه به معنای واقعی کلمه امثال ابوالحسن نجفی و عبدالله کوثری هستند، نه کسانی که ترجمه‌ای ندارند یا هیچ‌کس آنان را در جایگاه مترجم نمی‌شناسد اما مدعی تدریس و استادی ترجمه در دانشگاه‌اند. این سخن که «من فقط تئوری ترجمه درس می‌دهم» واجد تناقضی منطقی است، زیرا تئوری تا جنبه‌ی کاربردی پیدا نکند منجر به کنش یا مابه‌ازای عینی (تأثیر) نمی‌شود. آیا هدف از پذیرش دانشجو در رشته‌ی مترجمی صرفاً آشنا کردن اشخاص با تئوری‌های ترجمه است؟‌ حاصل این آشنایی چیست؟‌ چرا باید از بودجه‌ی عمومی کشور برای کاری هزینه کنیم که هیچ فایده یا مابه‌ازاء عملی برای آحاد جامعه‌ی ما ندارد؟ می‌بینید که مجاز دانستن تدریس ترجمه توسط کسانی که خودشان هیچ ترجمه‌ای ندارند چه دلیل محکمی برای تعطیل کردن این رشته به مخالفان ترجمه به منزله‌ی یک رشته‌ی دانشگاهی می‌دهد. من شنونده‌ی سخنان برخی از مدیران نظام آموزشی کشور بوده‌ام که دقیقاً همین دیدگاه تساهل‌آمیز درباره‌ی تدریس ترجمه را (این‌که نیازی نیست مدرسان ترجمه خودشان ترجمه کرده باشند) دلیلی متقن برای بی‌ریشه و بی‌حاصل دانستن رشته‌ی ترجمه می‌دانند. آنان استدلال می‌کنند که نیازی به نظریه‌دان‌های ترجمه نداریم، چون مشکل ما در حوزه‌ی ترجمه اساساً ناکارآمدی کسانی است که ترجمه می‌کنند. از این‌جا نتیجه می‌گیرند که بهتر است رشته‌ی ترجمه را تعطیل کنیم و در عوض آموزش زبان انگلیسی را تقویت کنیم و در عین حال دانشجویان ملزم به گذراندن چند واحد ترجمه شوند تا در این زمینه تجربه‌ی عملی کسب کنند و با ورود به این عرصه مشکلی را که اشاره شد برطرف کنند. ناگفته نماند که این موضوع (جواز تدریس ترجمه به کسانی که خود توانایی ترجمه کردن ندارند) ابعاد دیگری هم دارد که به وضعیت اسفبار آکادمی در کشور ما مربوط می‌شود و مختص رشته‌ی ترجمه هم نیست. تجاری شدن آموزش عالی در دانشگاه‌های ما تا آن‌جا پیش رفته که محاسبه درباره‌ی درآمدهای بادآورده‌ی حاصل از راهنمایی رساله‌ی دکتری و پایان‌نامه‌ی فوق‌لیسانس عملاً هرگونه ملاحظه‌ی آکادمیک یا ملاک علمی را به حاشیه رانده است. صحبت از این‌که کارنامه‌ی علمی استاد راهنمای تز یا مدرس ترجمه باید نشان‌دهنده‌ی پژوهش‌های شاخص در این زمینه (ترجمه) باشد، یا این سخن که استاد ترجمه باید از جمله با کتاب‌ها و مقالاتی که ترجمه کرده است برای ارتقا امتیاز بگیرد، در دانشگاه‌های ما ظاهراً سخنی عجیب و نافهمیدنی تلقی می‌شود و اصلاً راهنمایی تز را مترادف پژوهش می‌دانند و به آن امتیاز می‌دهند. متقابلاً محاسبه‌ی «سود» حاصل از راهنمایی تز و فوق‌العاده‌ای که به تدریس در دوره‌های تحصیلات تکمیلی تعلق می‌گیرد، گفتمانی بس آشنا و رایج است. تن در دادن به این گفتمان ضدعلمی اما پُرطرفدار در دانشگاه‌ها که بستر رشدش همان تأکید بر تدریس تئوری صِرِف است، فقط به نازل‌تر شدن جایگاه رشته‌ی ترجمه می‌انجامد.

* شما به اهمیت مدرس ترجمه اشاره کردید و گفتید که مدرس باید اهلیت داشته باشد. آیا به نظر شما ماهیت کار ترجمه به گونه‌ای نیست که متعلم هم باید اهلیت داشته باشد؟ آیا شما ترجمه را در ردیف کارهای هنری قرار می‌دهید که نیاز به کنکور خاص دارد یا این‌که معتقدید اگر آموزش درست باشد دانشجویانی که حسب علاقه در کنکور عمومی این رشته را انتخاب می‌کنند هم مترجم بار خواهند آمد؟

پاینده: ‌این یک واقعیت انکارناپذیر، هرچند ناخشنودکننده، است که عده‌ی بسیار کمی از کسانی که برای تحصیل در مقطع لیسانس رشته‌ی مترجمی زبان انگلیسی وارد دانشگاه می‌شوند، آگاهانه و با قصد قبلی این رشته را انتخاب می‌کنند. اکثر دانشجویان این رشته در دوران دانش‌آموزی‌شان زبان انگلیسی را در مؤسسات زبان فراگرفته‌اند و چون نمره‌ی مناسبی برای ورود به سایر رشته‌ها در کنکور کسب نکرده‌اند، با توجه به عملکرد بهترشان در امتحان زبان انگلیسی در کنکور، کمابیش با اکراه به رشته‌ی مترجمی تن در می‌دهند. اما معمولاً همین دانشجویان از سال سوم تحصیل‌شان در دانشگاه آرام‌آرام شناخت بیشتری از مترجمی پیدا می‌کنند و بسیاری از آنان با علاقه و با چشم‌اندازی از کار کردن در این رشته تحصیل‌شان را ادامه می‌دهند. آن عده از ایشان که با تلاشِ بیشتر وارد دوره‌ی فو‌ق‌لیسانس مترجمی می‌شوند معمولاً این رشته را بسیار دوست دارند و آگاهانه این مسیر را برای ادامه‌ی تحصیلات‌شان در پیش می‌گیرند. به نظر من، تقریباً همه‌ی دانشجویان مترجمی در مقطع تحصیلات تکمیلی، این رشته را به رشته‌ی آموزش زبان ترجیح داده‌اند. یکی از دلایلی هم که نباید افراد دارای مدرک آموزش زبان را برای تدریس در رشته‌ی مترجمی به کار گرفت همین است. دانشجوی فوق‌لیسانس یا دکتری مترجمی که به این رشته عشق می‌روزد، چه احساسی می‌تواند داشته باشد وقتی که می‌بیند کسی با مدرک دکتری آموزش زبان یا حتی کسی که دانشجوی دکتری آموزش زبان است مترجمی را به آنان درس می‌دهد؟ در نظریه‌های تعلیم‌وتربیت داریم که همذات‌پنداری متعلم با معلم یکی از پیش‌شرط‌های آموزش موفق است. وقتی دانشجو با استادی کلاس دارد که آینه‌ی آینده‌ی اوست، ناخودآگاهانه به درس آن استاد علاقه‌مند می‌شود و میزان یادگیری‌اش افزایش می‌یابد. متقابلاً وقتی دانشجوی مترجمی ناگزیر است درسش را با استادی بگذراند که به جای مترجمی آموزش زبان خوانده، باید به او حق بدهیم که بین خودش (که از دل‌وجان عاشق مترجمی است) و آن مدرس (که اگر شایستگی داشت می‌توانست وارد دوره‌ی دکتری مترجمی شود) وجه مشترکی نبیند. با توجه به اینکه اکنون ما حتی در مقطع دکتری مترجمی هم فارغ‌التحصیل داریم، دیگر به‌کارگیری کسانی که فارغ‌التحصیل رشته‌ی آموزش زبان هستند برای تدریس ترجمه و واگذاری درس‌های ترجمه به آنان، خواه درس‌های عمومی‌تر درمقطع لیسانس وخواه درس‌های تخصصی ترجمه در مقاطع تحصیلات تکمیلی، اصلاً توجیه‌پذیر نیست. وقتی فساد و پارتی‌بازی در آکادمی باعث استخدام چنین افرادی شود، خودبه‌خود میزان علاقه‌ی دانشجویان به رشته‌ی مترجمی کاهش پیدا می‌کند و در درازمدت جایگاه این رشته هم نازل می‌شود. تربیت مترجم مستلزم اصلاحات بنیادین در ساختار دانشگاه در کشور ما است. صِرف ایجاد یک رشته نه نشانه‌ی تعهد افراد به آن است و نه تضمینی برای نضج گرفتن یا اهمیت یافتن آن در مجموعه‌ی علوم انسانی. وضعیتی که من ایده‌آل می‌دانم این است که رشته‌ی مترجمی از دوره‌ی لیسانس داوطلبان خاص خودش را داشته باشد و صلاحیت کسانی که می‌خواهند دانشجوی این رشته شوند با امتحان در مواد درسی تخصصی سنجیده شود. این کاری است که الان حتی در سطح تحصیلات تکمیلی به نحو مطلوب یا درست انجام نمی‌شود.

* چنان‌که می‌­دانید قطعاً بهترین راه برای درک ادبیات یک کشور این است که ادبیات آن کشور را به زبان اصلی بخوانیم، ولی چنین چیزی اگر در مورد یک کشور ممکن باشد در مورد همه‌ی کشورها ممکن نیست و لذا ترجمه‌ی ادبیات امری اجتناب ناپذیر است و عملاً بخش اعظم کتابخوان‌های ما ادبیات غربی را از طریق ترجمه می‌­خوانند. به نظر شما بهترین راه نزدیک شدن به ادبیات یک کشور کدام است؟ و چرا؟ به عبارت دیگر، شما در تعریف ترجمه‌ی ادبی به کدام یک از این سه گزاره متمایل هستید: ترجمه‌ی ادبی مانعی ندارد که رنگ‌وبوی ترجمه داشته باشد؛ ترجمه ادبی به ناچار رنگ‌وبوی ترجمه دارد؛ ترجمه ادبی نباید رنگ‌وبوی ترجمه داشته باشد. البته این سؤال را به دو شکل تجویزی و توصیفی می‌توان پاسخ داد. از منظر توصیفی این سؤال پاسخ ثابتی ندارد چون مترجمان در دوره­‌های متفاوت بنابر ضرورت‌های فرهنگی و ادبی تمایلات متفاوتی از خود نشان داده‌اند. ولی از منظری غیر­توصیفی بفرمایید شما دوست دارید نوشته‌ی ادبی را در ترجمه چگونه بخوانید و چگونه ترجمه‌­ای می­‌تواند خواننده را به متن اصلی نزدیک کند و در عین حال عدالت را در حق نویسنده رعایت کند و تصویری شایسته از او در ذهن خواننده بگذارد؟

پاینده: سه گزاره‌ای که شما مطرح می‌کنید، مانعة‌الجمع نیستند. البته کمال‌مطلوب این است که ترجمه‌ی ادبی رنگ‌وبوی ترجمه نداشته باشد، اما به علت تفاوت‌های ساختاری بین زبان‌ها این ملاک هرگز نمی‌تواند به منزله‌ی یک متغیر مطلق در نظر گرفته شود. در برخی ژانرها، مانند شعر، ترجمه در هر حال نشانه‌هایی از گذار تعبیرهای زبانی از یک زبان به زبانی دیگر را با خود همراه خواهد داشت. خواننده‌ی شعرهای ترجمه‌شده حس‌وحالی از بودن در فضای یک زبان دیگر دارد. ماهیت شعر چنان است که به رغم تلاش مترجم، باز نتیجه‌ی کار به گونه‌ای نخواهد بود که خواننده احساس کند شاعری به زبان خودِ او این شعر را سروده است. در این حوزه، اِشکالی ندارد که ترجمه‌ی ادبی رنگ‌وبویی از ترجمه داشته باشد. اما در نثر داستانی و نثر دراماتیک این‌طور نیست و دست مترجم برای یافتن معادل‌هایی که حس‌وحالی از زبان مقصد را در ذهن خواننده تداعی می‌کنند به مراتب بازتر است. آنچه در این‌جا مشکل به وجود می‌آورد، تفاوت‌های فرهنگی و آشنایی یا ناآشنایی خواننده با گفتمان‌های متن است. این تفاوت‌ها هستند که متن را «غریبه» یا «ترجمه‌ای» می‌کنند. البته هیچ ترجمه‌ای به طور منسجم و یکدست «خودی» یا «غریبه» جلوه نمی‌کند. به اعتقاد من، حتی در کار بهترین مترجمان ادبی ما (از قبیل ابوالحسن نجفی، منوچهر بدیعی،‌ عبدالله کوثری و دیگران) نوعی درهم‌آمیختگی از نظر سطوح طبیعی‌بودگی زبان به چشم می‌خورد و این بهایی است که برای آشنایی با ادبیات غیرفارسی ناچار باید پرداخت، زیرا ترجمه اصلاً کاری افزاروار (مکانیکی) نیست و یک مترجم واحد حتی در ترجمه‌ی بخش‌های مختلف یک متن ادبی واحد نمی‌تواند با مهارتی یکسان از پس کار برآید. در ترجمه‌ی ادبی وقتی عدالت در حق نویسنده‌ی متن مبدأ رعایت می‌شود که علاوه بر معانی متن، رنگ‌وبویی هم از سبک‌وسیاق خاص نویسندگیِ آن نویسنده به خواننده‌ی ترجمه منتقل شود، اما البته توفیق در این کار همیشه نسبی است.

* در مورد ترجمه‌ی شعر حق با شماست. ایجاز شعر اگر در اثر افزودن به متن یا بومی کردن زبان آن از دست برود شعر آسیب می‌­بیند. ولی در مورد نثر، نه البته نثرهای شعرگونه که تعداد آن‌ها زیاد هم نیست، چرا نباید به امکان زدودن تا حد ممکن رنگ‌وبوی ترجمه فکر کرد؟ آن‌طور که شما می‌گویید حفظ رنگ‌وبوی ترجمه در مواردی اجتناب ناپذیر است. ولی من فکر می­‌کنم این کار در ترجمه‌ی غالب متون کاری شدنی و لازم است ولی تحقق آن به دو عامل بستگی دارد. یکی توانایی مترجم در بومی‌سازی زبان ترجمه و دیگری اعتقاد مترجم به بومی‌سازی زبان ترجمه. اگر در این زمینه با من موافقید، بفرمایید کدام‌یک از این دو عامل، یعنی عامل عملی و عامل نظری، کیفیت غالب ترجمه‌های ما را بهتر تبیین می­‌کند. به عبارت دیگر، می­‌خواهم بپرسم که از جهت نظری، این سنت حفظ رنگ‌وبوی ترجمه که کم‌وبیش حتی در کار بزرگان ترجمه هم دیده می‌­شود ریشه در چه دارد؟ در ذات عمل ترجمه؟ در انتظاراتی که منتقدان و خوانندگان از دیرباز از مترجم دارند؟ در این‌که مترجمان برای متن اصلی نوعی قداست قائل‌اند؟ در این‌که مترجمان با نظریه‌های جدید ترجمه که دست آن‌ها را بازتر می‌کند ناآشایند؟   

پاینده: اشاره‌ی شما به این‌که سنت حفظ رنگ‌وبوی ترجمه در کار بزرگان ترجمه در کشور ما به چشم می‌خورد، درست است. باید دید علت این کار چیست. پرسش مهمی که می‌تواند صحبت ما را در این زمینه به سمت‌وسوی درست هدایت کند این است: چرا مترجمانی که قطعاً توانایی داشته‌اند به ترجمه‌شان لباس محلی بپوشانند، ترجیح داده‌اند این کار را نکنند؟ به نظر من دست‌کم بخشی، اگر نه همه‌ی، پاسخ به این سؤال را باید در دیدگاه این مترجمان درباره‌ی نقش مترجم دید. مترجم خالق متن اصلی نیست، بلکه به عبارتی آن متن را بازآفرینی می‌کند. پس کار او با قیدوبندها یا محدودیت‌هایی همراه است که متن اصلی با خودش همراه می‌آورد و از این رو مترجم در برگرداندن آن متن به زبانی دیگر اختیار مطلق ندارد. البته در مقاطعی از تاریخ حدوداً یک‌صد سال اخیر، خلاف این گرایش را هم می‌بینیم. برای مثال، در ترجمه‌هایی که از نمایشنامه‌های مولیر و دیگران در مقطع انقلاب مشروطه صورت گرفت، تلاشی عامدانه برای مطابقت آن ترجمه‌ها با فرهنگ ایرانی به چشم می‌خورد. برخی مترجمان پیشگام در آن زمان ترجیح می‌دادند برای شخصیت‌های این نمایشنامه‌ها، به جای نام‌های ناآشنای فرانسوی از نام‌های متداول ایرانی مانند «تقی» و «احمد» و «علی» استفاده کنند تا به زعم خودشان فضای فرهنگی آن نمایشنامه‌ها برای خوانندگان ایرانی غریبه نباشد. آن‌ها گمان می‌کردند که با این کار خدمتی هم به پیشبرد امر ترجمه‌ی ادبی می‌کنند، چون اگر این قبیل تطبیق‌ها را با فرهنگ بومی انجام ندهند چه بسا اهل ادبیات در ایران به ترجمه اقبال نشان ندهند. همان‌طور که گذشت زمان ثابت کرده است، ترجمه‌ی ادبی برای بقا پیدا کردن یا برای یافتن مخاطب، نیازی به این قبیل تطبیق‌های افزاروار ندارد. موضوع در این‌جا قداست دادن به متن ادبی و تلاش برای حفظ ویژگی‌های آن نیست. به بیان دیگر، اگر می‌گوییم دلیلی ندارد که مترجم رمان بکوشد آن رمان را به نحوی ترجمه کند که گویی یک نویسنده‌ی ایرانی آن را نوشته است، منظورمان این نیست که متن اصلی بدون هیچ‌گونه انطباق به خواننده‌ی فارسی‌زبان ارائه شود. مترجم کسی است که می‌کوشد متنی را از یک نظام معناساز نشانه‌ای به یک نظام نشانه‌شناختی دیگر ببرد و قابل‌فهم کند. در انجام دادن این کار، قاعدتاً انطباقی هم باید صورت بگیرد، زیرا نشانه‌های هر نظام نشانه‌شناختی‌ای ویژگی‌های خود را دارند. پس موضوع «قداست متون ادبی»‌ نیست. مشکل آن جایی پیش می‌آید که به بهانه‌ی دادن رنگ‌وبوی محلی به ترجمه، حامل‌های ایدئولوژیک یا اخلاقی هم به متن اصلی تحمیل می‌شوند تا برای مخاطبان ایرانی به اصطلاح قابل‌فهم‌تر شود.

* سؤال بالا را بیشتر از این جهت پرسیدم که شیوه‌ی ترجمه نه فقط در آموزش ترجمه بلکه در نقد ترجمه هم اهمیت دارد. به گمان من، امروز در مقایسه با پنجاه سال پیش، هم انتظارات خواننده از کیفیت زبان ترجمه بالا رفته و هم زبان فارسی واژگان و تعبیرات و به طور کلی قدرت بیانی بیشتری یافته است. حالا جا دارد که ما زبان فارسی را معیار ترجمه بدانیم و هر نوع انحراف از آن را نشانه ناتوانی در ترجمه تلقی کنیم، چون اگر غیر از این باشد نه در کلاس‌های ترجمه معیاری برای آموزش ترجمه خواهیم داشت و نه در نقد ترجمه معیاری برای ارزیابی زبان ترجمه. به نظر شما ترجمه را چگونه باید نقد کرد؟

پاینده: بله، موافقم که هر نظریه‌ای درباره‌ی نقد ترجمه لزوماً بر نظریه‌ای درباره‌ی چیستی و روش‌شناسی ترجمه استوار می‌شود. همچنین با شما همرأی هستم که توقعات ما از ترجمه در دهه‌های اخیر به مراتب بیشتر شده است. شاید تا همین بیست سال پیش برخوردن به کتاب ترجمه‌شده‌ای که بخش بزرگی از آن قابل‌فهم نبود امری عادی محسوب می‌شد، اما خوشبختانه امروزه این‌طور نیست. گسترش ترجمه به منزله‌ی نوعی کنش فرهنگی (نه گسترش ترجمه در دانشگاه) باعث ارتقاء کیفی ترجمه‌ها و، به تبع آن، بالا رفتن سطح توقعات مخاطبان ترجمه شده است. به همین دلیل، می‌بینیم که در بسیاری از نشریات فرهنگی ما اخیراً ستون یا بخش کمابیش ثابتی هم درباره‌ی نقد ترجمه ایجاد شده است. یعنی یکی از کارهایی که به طور تقریباً ثابت در این نشریات انجام می‌شود عبارت است از بررسی و نقد کتاب‌های تازه‌ترجمه‌شده. این رخداد خجسته را باید به فال نیک گرفت چون قطعاً نقش بسزایی در بیشتر کردن اعتبار رشته‌ی ترجمه هم ایفا خواهد کرد. (در حاشیه به این نکته توجه کنید که در کشور ما به جای این‌که آکادمی و تحصیل در رشته‌ی ترجمه به ترجمه اعتبار بدهد، جریان واقعی و غیردانشگاهی ترجمه است که باعث اهمیت رشته‌ی ترجمه و ارتقاء جایگاه عمومی آن در جامعه می‌شود.) از این حیث، من معتقدم درس نقد ترجمه در میان مجموعه درس‌های رشته‌ی مترجمی بسیار مهم است و باید بیش از این به آن بها بدهیم. قاعدتاً این‌جا مجال ندارم که در پاسخ به سؤال شما درباره‌ی روش‌شناسی نقد ترجمه به همه‌ی نظریه‌های موجود بپردازم. فقط اشاره‌وار می‌گویم من در این زمینه شخصاً به نظریه‌ی بَزیل هَتیم و ایان مِیسن راجع به نقد ترجمه متمایل هستم که شرح‌وبسطش را باید در کتاب این دو با عنوان گفتمان و مترجم خواند. جنبه‌ی علاقه‌برانگیز کار هَتیم و مِیسن این است که آنان نقد ترجمه را در چهارچوبی از نشانه‌شناسی فرهنگیِ زبان قرار می‌دهد.

* آقای پاینده، یکی از مشکلاتی که جامعه‌ی دانشگاهی و کلاً جامعه‌ی فرهنگی و کتابخوان ما با آن روبه‌روست، این است که علوم انسانی را از طریق ترجمه یاد می­‌گیرد. به نظر می‌رسد این علوم اولاً همیشه کاملاً درست و به موقع ترجمه نمی‌­شوند؛ ثانیاً همه‌ی آنچه درباره‌ی این علوم نوشته می‌­شود به ترجمه در نمی­‌آید. به عبارت دیگر، مترجمان ما از میان مثلاً صد کتاب درباره‌ی موضوعی خاص، به ناچار یک یا دو کتاب را انتخاب می‌­کنند. این کار طبعاً خلأیی در معرفت علمی ما ایجاد می‌کند و قدرت ما برای نقد و تحلیل و تولید علم را کاهش می‌­دهد. شما که به زبان انگلیسی تسلط دارید و گمان می‌کنم متون نظری علوم انسانی را بیشتر از اصل انگلیسی می‌خوانید این نکته را در مورد متون ترجمه شده قبول دارید؟ به نظر شما چاره چیست؟ به نظر می‌رسد فکر انتخاب زبان انگلیسی به عنوان زبان علم کاملاً مردود است، ولی از طرف دیگر به ترجمه به عنوان کلید در علم بهای لازم داده نمی‌­شود.

پاینده: ترجمه‌هایی که در موضوعات علوم انسانی صورت می‌گیرند ناگزیر خصلتی گزینشی دارند. این یا آن مترجم خوش‌ذوق با توجه به علائق شخصی خودش یا با توجه به تخصص خودش، کتاب‌هایی را برای ترجمه برمی‌گزیند و ترجمه می‌کند. در این کار هیچ‌گونه تمرکز یا سازماندهی مرکزی وجود ندارد. در کشور ما، هیچ نهاد رسمی‌ای متولی ساماندهی ترجمه منابع علوم انسانی در سطحی کلان نیست. این وضعیت را مقایسه کنید با حرکت کاملاً سازمان‌یافته، متمرکز و پشتیبانی‌شده‌ای که در زمان آتاتورک در ترکیه برای ترجمه‌ی منابع فلسفه‌ی غرب صورت گرفت. مرحوم رضا سیدحسینی در یکی از مصاحبه‌هایش مفصلاً در این خصوص توضیح داد. خلاصه‌ی کلام این‌که در آستانه‌ی ورود مدرنیته به ترکیه، نیاز مبرم جامعه‌ی ترکیه به آشنایی با مبانی فلسفه‌ی غرب به درستی تشخیص داده شد و به این منظور تشکیلات منسجم و فراگیری برای ترجمه‌ی متون دست‌اولِ فلسفه به وجود آمد. فعالیت‌های این تشکیلات کاملاً نظام‌یافته و جمعی بود. مترجمانی که توانایی این کار را داشتند گرد هم آورده شدند و با تدوین آئین‌نامه‌ای اجرایی، آئین‌نامه‌ای که همه‌ی مراحل کار از گزینش متون تا ترجمه و ویرایش و انتشار را شامل می‌شد، جنبشی را در زمینه‌ی ترجمه آغاز کردند. در نتیجه‌ی این جنبش، همه‌ی آثار فلسفه‌ی کلاسیک به زبان ترکی در دسترس نسل امروز دانشجویان و دانش‌پژوهان ترکیه قرار دارد. من معتقدم تا زمانی که در ایران برنامه‌ی مدوّنی برای حمایت از ترجمه در سطحی ملی نداشته باشیم، همچنان از پراکندگی و بی‌هدف بودن ترجمه‌ها زیان خواهیم دید. به کار مترجمانی که هر یک به تنهایی بخشی از این وظیفه‌ی ملی را (دسترس‌پذیر کردن علوم انسانی به زبان فارسی)‌ انجام می‌دهند نمی‌توان خرده گرفت. در غیاب آن نوع تشکیلات فراگیر و آن نوع کار جمعی نظام‌یافته که توضیح دادم، این مترجمان آنچه را در توان دارند انجام می‌دهند. انتقاد اصلی در این موضوع باید به کسانی صورت بگیرد که اصولاً قائل به ترجمه در حوزه‌ی علوم انسانی نیستند و این کار را فراهم کردن مجرایی برای رخنه‌ی فرهنگ غیرایرانی می‌دانند. همچنان که پیشتر نیز اشاره کردم، تا زمانی که ترجمه جایگاه و اهمیت واقعی خودش را در آکادمی پیدا نکند، این معضلات نیز استمرار خواهند داشت.

* اگر موضوعی از قلم افتاده که مایل‌اید درباره آن صحبت کنید لطفاً بفرمایید.

پاینده: سخن آخر من خطاب به دو گروه است: ‌یکی دانش‌آموختگان رشته‌ی مترجمی و دو دیگر مسئولان آموزش عالی. ابتدا مایلم به کسانی که رشته‌ی مترجمی را در دانشگاه با علاقه خوانده‌اند بگویم شأن و جایگاه شایسته‌ای را که ترجمه باید در مجموعه‌ی علوم انسانی از آن برخوردار باشد، شما باید ایجاد کنید. نیاز به نسل جدیدی از مدرسان و پژوهشگران این رشته در دانشگاه داریم و یقیناً این استادان و پژوهشگران باید از فارغ‌التحصیلان همین رشته انتخاب شوند، ‌از میان کسانی که با عشق به رشته‌ی مترجمی وارد شدند و اکنون آن را تا بالاترین سطوح تحصیل کرده‌اند. این شما هستید که به جای تبعیدی‌های سایر رشته‌ها باید در این حوزه به تدریس و پژوهش مشغول شوید، به جای ناکام‌ماندگان رشته‌های دیگر که به علت فساد اداری و پارتی‌بازی و محبوب این و آن بودن به ناحق در جایگاه مدرس ترجمه قرار گرفته‌اند. پیش‌شرط نیل به این جایگاه، دخیل شدن شما در جریان واقعی ترجمه است که خارج از آکادمی وجود دارد. قاعدتاً اگر شما هم ترجمه نکنید اما مدعی استادی ترجمه باشید، همان بی‌اعتمادی‌ای که خودتان در دوران دانشجویی نثار این قبیل اشخاص کردید، فردا دانشجویان‌تان به شما نشان خواهند داد. اما خطاب به مسئولان آموزش عالی، بویژه آن عده از ایشان که دیدگاه مثبتی درباره‌ی رشته‌ی مترجمی ندارند، می‌گویم که امروز بیش از هر زمان دیگری به ترجمه نیاز داریم. در جهانی که داعش به بریدن سر مخالفانش افتخار می‌کند، در جهانی که تمدن‌ها و فرهنگ‌ها از درک درست یکدیگر عاجز هستند و در برابر هم صف‌آرایی کرده‌اند، در جهانی که فقدان گفت‌وگوی بین‌الملل باعث جنگ‌های بزرگ منطقه‌ای در اطراف‌واکناف جهان شده است، در چنین جهان پُرآشوبی سخت نیازمند ترجمه‌ایم، ترجمه به معنای مفاهمه‌ی بین‌الاذهانی،‌ ترجمه به معنای تلاش به منظور فهم گفتمان «دیگری»، ترجمه به معنای حرکتی به ساحت تاریک ذهنیت‌های ناآشنا، غریب و در نگاه اول تهدیدکننده. ترجمه ضرورت مبرم زمانه‌ی ماست. اما حتی اگر ملاحظات بین‌المللی را در محاسبات خود کنار بگذاریم و افق دیدمان را صرفاً به منافع ملی خودمان محدود کنیم، باز هم بسیار نیازمند ترویج رشته‌ی ترجمه و کلاً نیازمند ترویج فرهنگ ترجمه‌ایم. اگر انقلاب ایران گفتمانی نو برای عرضه کردن به جامعه‌ی جهانی دارد، اگر معتقدیم که واقعیت‌های جامعه‌ی امروز ما آن‌گونه که باید در نزد جهان غیرایرانی شناخته‌شده نیست، اگر معتقدیم که بازنمایی ایماژ ایران معاصر در رسانه‌های فراگیر و جهانی با انواع‌واقسام کژی‌ها و تحریف‌ها همراه است، آن‌گاه باید در تقویت رشته‌ی مترجمی بکوشیم. ترجمه سازوکاری برای اصلاح همه‌ی این نادرستی‌ها در اختیار ما قرار می‌دهد. ترجمه بیش از یک رشته‌ی علوم انسانی، بلکه لازمه‌ی اجتناب‌ناپذیر تعامل با دیگران در جهان پیچیده‌ی امروز است.


برچسب‌ها: نظریه‌های ترجمه, ‌مشکلات تدریس ترجمه در ایران, جایگاه رشته‌ی مترجمی زبان انگلیسی, نقد ترجمه
+ نوشته شده در تاریخ  یکشنبه ۸ آذر ۱۳۹۴   | 

 نسخه‌ی دیجیتالی شماره‌ی جدید مجله‌ی مترجم این هفته منتشر شد.

http://s6.picofile.com/file/8244627184/%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85_%D8%8C_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%DB%B5%DB%B7.jpg

در این شماره، مصاحبه‌ی مفصلی با حسین پاینده انجام شده است که می‌توانید از این‌جا به آن دسترسی پیدا کنید و بخوانیدش.


برچسب‌ها: ترجمه در ایران, مشکلات آموزش ترجمه, نظریه‌های ترجمه, نقد ترجمه
+ نوشته شده در تاریخ  جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴   | 

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ: چاپ جدید کتاب روانکاوی فرهنگ عامه به تازگی توسط انتشارات مروارید منتشر و راهی بازار نشر شده است. این کتاب برای اولین بار با ترجمه‌ی حسین پاینده، نویسنده و منتقد ادبی کشورمان، در سال ۸۲ منتشر شد و طی سال‌های گذشته چندین نوبت چاپ را تجربه کرده است.

نکته‌ای که بهانه‌ی مصاحبه با این منتقد ادبی شد، موضوع اصلی کتاب بود که در حوزه‌ی اصلی علم روانشناسی قرار می‌گیرد و پاینده نیز در جلسات نقد ادبی، از نظریات روانشناسان مختلف برای بحث و گفت‌وگو مدد می‌گیرد. 

در این مصاحبه، دو محور اصلی وجود دارد: نقد ادبی و روانکاوی، یعنی دو کار که یکی را منتقد ادبی انجام می‌دهد و دیگری را روانشناس، در این میان قرار دارند. این گفت‌وگو همچنین به مطالعات فرهنگی که حوزه‌ای میان‌رشته‌ای است، می‌پردازد.

حسین پاینده را به عنوان منتقد ادبی می‌شناسند. اما در این گفت‌وگو، علاوه بر حوزه‌ی نقد، وارد حیطه‌های دیگری هم شده‌ایم و سؤالاتی را ورای نقد ادبی با او مطرح کردیم. 

مشروح متن این گفتگو در ادامه می آید:

* اول از همه درباره‌ی روانکاوی بپرسم که در کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه جلوه‌ی بسیار پُررنگی دارد. به عبارتی، شما کتابی را ترجمه کرده‌اید که به روانکاوی مربوط می‌شود و هدف اصلی آن کاربرد نظریه‌ی روانکاوی در حوزه‌ی فرهنگ عامّه است، نه بیان اصول نقد ادبی. با این پیش‌زمینه، می‌خواهم بپرسم می‌توان این‌گونه استنباط کرد که بیشترِ زوایا و وجوه متون ادبی و آثار هنریِ امروز را می‌توان با نظریه‌ی روانکاوی تحلیل کرد؟ چون شما هم به عنوان منتقد ادبی در جلسات نقد از نظریه‌های فروید، یونگ و ... استفاده می‌کنید.

پاینده: روانکاوی فرهنگ عامّه کتابی است درباره‌ی مطالعات فرهنگی. همان‌طور که می‌دانید، مطالعات فرهنگی حوزه‌‌ای میان‌رشته‌ای در علوم انسانی است که ریشه در نقد ادبی دارد. پارادایمی که در این حوزه برای تحلیل فرهنگ استفاده می‌شود، نخستین بار در یک مرکز پژوهشی در دانشگاه برمینگام انگلستان به نام «مرکز مطالعات فرهنگی معاصر» ایجاد شد که بینان‌گذارانش از گروه ادبیات آن دانشگاه بودند. از نظر پژوهشگران مطالعات فرهنگی، فرهنگ حکم نوعی «متن» را دارد که می‌توان آن را «قرائت» کرد. دقت می‌کنید که «متن» و «قرائت» (یا «خوانش») اصطلاحاتی هستند که در نقد ادبی کاربرد دارند و تا پیش از پیدایش این مرکز معمول نبود که این اصطلاحات را در مطالعه درباره‌ی فرهنگ به کار ببرند. بی‌دلیل نیست که نقد ادبی خاستگاه مطالعات فرهنگی شد، زیرا نقد با نظریه‌های متن و متن‌کاوی صورت می‌گیرد. بَری ریچاردز، مؤلف کتاب، هم بر همین نکته تأکید دارد. او در فصل اول با عنوان «مطالعه‌ی روانکاوانه‌ی فرهنگ چگونه انجام می‌شود؟» می‌نویسد «کار دیگری که [به منظور تحلیل فرهنگ] می‌توان کرد، استفاده از شیوه‌های نقد ادبی روانکاوانه است» و می‌افزاید «نقد ادبی روانکاوانه دست‌کم اصولی دارد که می‌توان مورد استفاده قرار داد». فرضیه‌ای که او در ابتدای کتاب مطرح می‌کند و سپس با تحلیل جلوه‌هایی از فرهنگ عامّه مانند محبوبیت فوتبال، موسیقی عامّه‌پسند و غیره می‌کوشد درستی‌اش را اثبات کند این است: «شاید بتوان بررسی‌های روانکاوانه‌ی فرهنگ را با حوزه‌هایی که روانکاوی از دیرباز در آن‌ها اِعمال شده است (مانند نقد ادبی) همراه ساخت». به این ترتیب، به گمانم باید روشن باشد که من بنابر علائق برآمده از تخصص خودم (نظریه و نقد ادبی)‌ این کتاب را ترجمه کردم. به نظر می‌رسد مطالعات فرهنگی در ایران بیشتر به علوم اجتماعی (به طور خاص جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی) منتسب شده، در حالی که ریشه و خاستگاه مطالعات فرهنگی را باید بیش از هر چیز در نقد ادبی جست‌وجو کرد. رهیافت بَری ریچاردز در این کتاب باید برای کسانی که به خطا تصور می‌کنند مطالعات فرهنگی زیرمجموعه‌ای از علوم اجتماعی است محل تأمل باشد.

اما در خصوص این‌که خودِ من در تحلیل متون ادبی و هنری بسیاری مواقع از نظریه‌ی روانکاوی استفاده می‌کنم، باید بگویم همه‌ی رویکردهای نقادانه برای من حکم چهارچوب‌هایی برای اندیشیدن درباره‌ی جهان پیرامونم و تلاش برای فهمیدن فرایندهای ناپیدای فرهنگی در آن را دارند. از این حیث، روانکاوی در کنار سایر شیوه‌های مرسوم در نقد (مانند روایت‌شناسی، نشانه‌شناسی، تاریخ‌گرایی نوین، فرمالیسم و غیره) به کار من می‌آید و از آن استفاده می‌کنم. ولی از آن‌جا که این نظریه از ابتدای معرفی شدنش در کشور ما همواره با بدفهمی و حتی تحریف همراه شده است، سعی می‌کنم هر زمان که فرصتی دست می‌دهد، خواه در نقد فیلمی سینمایی یا رمانی تازه‌منتشرشده، به تحلیل روانکاوانه هم بپردازم تا بلکه نادرست و تحریف‌آمیز بودن پیش‌فرض‌های معمول‌مان درباره‌ی آن را نشان بدهم. نقد ادبی در کشور ما کلاً حوزه‌ای پرابلمتیک است، حوزه‌ای که انواع‌واقسام سوءتفاهم‌ها و برداشت‌های سطحی و غیرعلمی در آن جولان می‌دهند. اما مبالغه نیست که بگوییم مسئله‌دارترین یا شبهه‌ناک‌ترین حوزه‌ی نقد ادبی در کشور ما، نظریه و نقد روانکاوانه است. به این موضوع هم توجه داشته باشید که روانکاوی به صورت یک رشته‌ی تحصیلی در هیچ‌یک از دانشگاه‌های ما تدریس نمی‌شود. همین وضعیت لازم می‌کند که دست‌اندرکاران نقد ادبی و فرهنگی توجه بیشتری به لزوم معرفی درست و علمی روانکاوی داشته باشند. از جمله انگیزه‌های من برای ترجمه‌ی کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه، کمک به تغییر این وضعیت بوده است. وقتی بدانیم که روانکاوی چه پرتو روشنگرانه‌ای بر زندگی روزمره می‌اندازد و چگونه با استفاده از آن می‌توان دلالت‌ها و معانیِ رفتارهای اجتماعی را فهمید، آن‌گاه نه فقط در سوءبرداشت‌های‌مان از نظریه‌ی روانکاوی تجدیدنظر خواهیم کرد بلکه شاید بهتر متوجه بشویم که نقد ادبی روانکاوانه چه امکانات کم‌نظیری برای تحلیل و فهم بهتر متون ادبی و آثار هنری در اختیارمان قرار می‌دهد.

* علت این که هر دو مقدمه‌ی چاپ قدیم و جدید کتاب در این نوبت از چاپش درج شده چیست؟ چاپ اول کتاب در سال ۸۲ منتشر شده است. به نظر شما، پژوهش روانکاوانه درباره‌ی فرهنگ عامّه‌ی ما، از زمان چاپ اول این کتاب تا این نوبت از چاپش در سال ۹۴، چقدر تغییر کرده است؟ چون خودتان هم در مقدمه اشاره کرده‌اید که در سال ۸۲ منابع برای مطالعات فرهنگی بسیار کم بوده است.

پاینده: حفظ مقدمه بر چاپ قبلی وقتی که ویراست جدیدی از یک کتاب منتشر می‌شود، کاری متداول است. علتش این است که مؤلف یا مترجم مطالبی را درباره‌ی کتاب توضیح داده که در مورد چاپ جدید هم مصداق دارد و لزومی نیست که آن مطالب دوباره در قالب مقدمه‌ای جدید تکرار شوند. در مقدمه‌ی ویراست جدید یکی دو نکته را درباره‌ی ماهیت میان‌رشته‌ای مطالعات فرهنگی اضافه کردم و همچنین سپاسگزاری کردم از همه‌ی کسانی که بعد از انتشار چاپ‌های قبلی این کتاب از راه‌های مختلف با من تماس گرفتند و اطلاع دادند که از الگوی پیشنهادشده در این کتاب برای تحقیقات‌شان یا نوشتن پایان‌نامه‌های‌شان استفاده کرده‌اند. اطلاع از این موضوع و دریافت نظرات مخاطبان برای من بسیار مایه‌ی دلگرمی بود و نشان می‌داد که ترجمه‌ی این کتاب کار درستی بوده و به پیشبرد مطالعات و پژوهش‌های علوم انسانی در جامعه‌ی ما یاری رسانده است.

در مورد تأثیر این کتاب در مطالعات پژوهشگران ایرانی درباره‌ی فرهنگ عامّه باید بگویم ترجمه‌ی فارسی کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه نخستین بار در سال ۱۳۸۲ منتشر شد و ویراست جدیدِ آن چهارمین نوبتی است که این کتاب انتشار می‌یابد. در واقع روانکاوی فرهنگ عامّه را تاکنون سه ناشر مختلف در مجموع چهار بار منتشر کرده‌اند. به گمانم همین که ناشران گوناگون به آن توجه کرده‌اند و کتاب هم توانسته با اقبال خوب خوانندگان مواجه شود، نشان می‌دهد که انعکاسی در جامعه‌ی علمی و مخاطبان داشته است. من همچنین مطلع هستم که در بسیاری از پایان‌نامه‌های فوق‌لیسانس و دکتری به این کتاب استناد و از روش‌شناسی آن پیروی شده است. با این همه، تابوی منضم‌شده به روانکاوی در جامعه‌ی ما آنچنان سیطره‌ای دارد که این قبیل تحقیقات نمی‌توانند به سهولتِ پژوهش‌هایی که با استفاده از سایر شیوه‌ها نوشته می‌شوند بازتاب پیدا کنند. در هر حال، نکته‌ی مهم برای خود من این است که این رویکردِ میان‌رشته‌ای و کلاً الگوی میان‌رشته‌ای مطالعات فرهنگی هرچه بیشتر در جامعه‌ی علمی ما شناسانده شود تا به مرور زمان بتواند جایگاه شایسته‌ی خودش را به عنوان شیوه‌ای علمی برای فهم سازوکارهای فرهنگی پیدا کند.

* به نظر شما، روانکاوها می‌توانند منتقد باشند؟ این معادله از طرف دیگر هم صدق می کند؟ آیا منتقدان روانشناس هستند؟ این سؤال از این جهت به ذهنم متبادر شد که منتقدی مانند شما سراغ ترجمه‌ی یک کتاب روانشناسانه رفته است.

پاینده: کاری که روانکاوان (نه به طور عام روانشناسان)‌ برای درمان انجام می‌دهند، شکلی از همان کنشی است که در مطالعات ادبی اصطلاحاً نقد ادبی می‌نامیم. می‌دانید که درمان روان‌رنجوری‌ها در روانکاوی از راه تجویز دارو صورت نمی‌گیرد. روانکاوان پزشک نیستند که داروشناسی خوانده باشند و نتیجتاً نسخه‌ی دارو نمی‌نویسند. آنان از راه‌های مختلف می‌کوشند به مفاد ضمیر ناخودآگاه بیماران‌شان پی ببرند و نهایتاً آن موضوعی را که بیمار به ساحت تاریکِ روانش واپس رانده است به ساحت روشن روان او، یا اصطلاحاً به ضمیر آگاهش، بیاورند. فرضیه‌ی روانکاوی این است که وقوف آگاهانه‌ی بیمار به منشأ اضطراب‌ها و دردهای روان‌تنی باعث می‌شود که این قبیل روان‌رنجوری‌ها ابتدا مهار و سپس درمان شوند. اما این کار با تکنیک‌های مختلفی انجام می‌شود که یکی از آن‌ها تحلیل رؤیاست. بیمار باید خواب‌هایی را که مکرراً می‌بیند بدون سانسور به روانکاو بیان کند. اغلبِ این خواب‌ها مضمون یا مضامین مشابهی دارند ولی به شکل‌های مختلف تکرار می‌شوند. تا من از «مضمون مشابه»‌ یا «مضمون مکرر» صحبت می‌کنم، اهالی ادبیات و نقد ادبی به یاد موتیف (یا بن‌مایه)‌ می‌افتند. آنچه ما در ادبیات موتیف می‌نامیم هم جز این نیست: مضمونی که در یک اثر معیّن یا مجموعه آثار یک نویسنده یا آثار ادبی یک دوره پیاپی تکرار می‌شود. پس در واقع روانکاوان با بررسی رؤیاهای بیماران‌شان دست به کاری می‌زنند که بی‌شباهت به کار منتقدان ادبی نیست. از سوی دیگر به این موضوع توجه کنید که رؤیا به یک داستان کوتاه شباهت دارد. همه‌ی عناصر داستان (مانند شخصیت، مکان، زمان و بخصوص کشمکش و فضاسازی)‌ در رؤیاهای ما وجود دارند. در واقع، این عناصر حکم ساختمایه‌های رؤیا را دارند. به این ترتیب، روانکاوی که رؤیاهای بیمارانش را تحلیل می‌کند به منتقد ادبی‌ای شباهت دارد که رؤیاهای عمومی در فرهنگ (داستان‌ها، رمان‌ها، فیلم‌های سینمایی، نمایشنامه‌ها، سریال‌های تلویزیونی و غیره) را تحلیل می‌کند. از این حیث، بله، روانکاوان می‌توانند منتقد ادبی باشند، کما این‌که در کشور ما نیز همین‌طور است و برای مثال دکتر محمد صنعتی و دکتر سیدحسین مجتهدی علاوه بر کار حرفه‌ای خودشان که روانکاوی بالینی است، آثار هنری و ادبی را از منظری روانکاوانه تحلیل می‌کنند. البته دقت کردید که من گفتم «روانکاوان می‌توانند منتقد ادبی باشند»، نه این‌که هر روانکاوی لزوماً با ادبیات و هنر آشناست و لزوماً نقد ادبی هم انجام می‌دهد. عین همین موضوع درباره‌ی منتقدان ادبی مصداق دارد. یعنی هر منتقد ادبی‌ای لزوماً با روانکاوی آشنا نیست و نمی‌تواند تحلیل روانکاوانه از متون ادبی به دست دهد، اما آن دسته از منتقدان ادبی که با مبانی نظریِ روانکاوی آشنا بشوند قاعدتاً می‌توانند نقد روانکاوانه انجام بدهند.

* نکته‌ای که در بررسی کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه نظرم را جلب کرد، این بود که فرهنگ عامّه و ورزش محبوبی مانند فوتبال، جدا از فرهنگ طبقه‌ی نخبه و دانشگاهی نیست. یعنی نویسنده‌ی این اثر، بخش‌های مفصل و صفحات زیادی از اثرش را به توضیح و تشریح فوتبال و تاریخچه‌اش اختصاص داده است. او می‌گوید: «نقش روانکاوی در فهم احساسات تعصب‌آمیزِ برآمده از فوتبال، چندان کمکی به فهم خودِ بازی فوتبال نخواهد کرد. روانکاوی روشن می‌کند که احساسات بدویِ گروهی چگونه [در ضمیر ناخودآگاه] به این بازی الحاق می‌شوند، اما علت این امر ــ یا به عبارت دیگر، سرچشمه‌ی این شور و شعف ــ را تبیین نمی‌کند.» نویسنده در مطالب کتاب حتی خطاهای بازی از جمله خطای هَند و ... را شرح داده است. حالا سؤال این‌جاست که فرهنگ عامّه و فرهنگ نخبه واقعاً درهم‌تنیده هستند یا این که مرزبندی مشخصی دارند و فرهنگ طبقه‌ی عامّه نمونه‌ای برای بررسی نخبگان است؟

پاینده: همین موضوع یکی از عمده‌ترین تفاوت‌های مطالعات فرهنگی با جامعه‌شناسی فرهنگ است. در گذشته، پرداختن به فرهنگ عامّه دون شأن روشنفکران و تحلیلگران فرهنگ محسوب می‌شد. تصور نخبگان و دانش‌آموختگان دانشگاه این بود که موسیقی عامّه‌پسند ارزش بررسی ندارد، یا رمان‌های عامّه‌پسند درخور خواندن نیستند. می‌دانید که این نگاه منفی به فرهنگ عامّه در مکتب فرانکفورت توسط اندیشمندانی مانند هورکهایمر و آدورنو نظریه‌پردازی هم شد. بنا به اعتقاد آنان، فرهنگ عامّه نوعی صنعت است که نظام سرمایه‌داری با تمام توان از آن حمایت می‌کند زیرا از این راه منافع عظیم مادی عاید شرکت‌های تجاری می‌شود که در این زمینه‌ها فعالیت می‌کنند. آدورنو برای مثال به شرکت‌های تولید صفحات گرامافون (امروز می‌توانیم بگوییم سی‌دی یا دی‌وی‌دیِ موسیقی) اشاره می‌کند و تولیدات انبوه آنان را منبع بسیار بزرگ سود برای بورژوازی می‌داند. در مکتب فرانکفورت همچنین اعتقاد بر این است که فرهنگ عامّه با منحرف کردن توجه ما از بنیانی‌ترین مسائل مربوط به شکاف طبقاتی، باعث استمرار نظام سرمایه‌داری می‌شود. تماشای فیلم‌های هالیوودی، گوش کردن به موسیقی پاپ، مشغول بودن به طرفداری از این تیم فوتبال در برابر آن دیگری، خواندن رمان‌های عاشقانه‌ی عامیانه و خلاصه دخیل شدن در فرهنگ عامّه مسائل مهم‌تری مانند گرانی، بیکاری، مشکل مسکن و امثال آن را که مستقیماً زندگی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند، از دایره‌ی توجه بلافصل‌مان خارج می‌کنند و به این ترتیب می‌توان گفت فرهنگ عامّه سازوکاری برای بقای سرمایه‌داری است. به گمانم نقد جامعه‌شناس برجسته‌ای مانند یوسف اباذری به نوع موسیقیِ مرحوم مرتضی پاشایی هم کمابیش از همین منظر بود. غرضم از اشاره به این نکات این است که تأکید کنم این نگاه منفی به فرهنگ عامّه مبانی خاص خودش را در نظریه‌های اجتماعی دارد. حال آن‌که مطالعات فرهنگی مروّج این دیدگاه است که عالمان علوم انسانی می‌بایست به جای بی‌ارزش محسوب کردن تولیدات این فرهنگ، به این پرسش مهم پاسخ بدهند که: چرا موسیقی عامّه‌پسند یا سریال‌های تلویزیونی و رمان‌های اشک‌آور و رمانتیک تا به این حد در نزد توده‌های وسیعِ خوانندگان‌شان محبوبیت دارند؟ مطالعات فرهنگی به این پدیده‌ها نگاهی شامل‌شونده دارد و آن‌ها را از دایره‌ی پژوهش بیرون نمی‌گذارد. البته باید توجه داشته باشیم که این به معنای مُهر تأیید گذاشتن بر مثلاً موسیقی عامّه‌پسند نیست. واضح است که سمفونی‌های بتهوون کیفیت زیبایی‌شناختی‌ای دارند که آن‌ها را به وضوح از ترانه‌های کوچه‌بازاری و پاپ متمایز می‌کند. اما مسئله این‌جاست که عالم علوم انسانی نباید به بهانه‌ی نخبه بودن یا نخبه‌گرایی از وظیفه‌اش که روشن کردن سازوکارهای معناسازی در این جلوه‌های فرهنگ است شانه خالی کند. این کار مانند این است که شیمیدان‌ها اعلام کنند در آزمایشگاه‌های‌شان فقط با عناصر گران‌قیمت مانند طلا و نقره سروکار خواهند داشت و نه مس و مفرغ؛ یا زبان‌شناسان اعلام کنند که صرفاً درباره‌ی گونه‌های زبانی رسمی تحقیق خواهند کرد نه درباره‌ی گونه‌های غیررسمی و زبان عامیانه. از منظر مطالعات فرهنگی، منتقدان ادبی می‌بایست نه فقط رمان‌های نوشته‌شده به قلم نویسندگان پُرآوازه و صاحب‌سبک، بلکه همچنین رمان‌های عامّه‌پسند را به دقت بررسی کنند.

* با این حساب می‌توان گفت که مطابق با الگوی به‌کاررفته در کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه، دانشجویان یا پژوهشگران ادبیات باید علاوه بر حیطه‌ی آشنای کار خودشان (متون ادبی) در مطالعات اجتماعی هم نقش داشته باشند. راستی چرا در کشور ما این‌طور نیست؟ تلقی اکثر مردم این است که ادبیاتی‌ها فقط شعر می‌خوانند و کاری به اوضاع فرهنگی یا اجتماعی ندارند.

پاینده: بله، این تصورِ اکثر مردم ماست و در دانشگاه‌های‌مان هم همین اعتقاد را دارند. به دلیل همین قبیل تصورات است که کلاً رشته‌های ادبیات در کشور ما خیلی مهم محسوب نمی‌شوند. مثلاً وقتی فرزند خانواده‌ای در کنکور برای رشته‌های مهندسی یا پزشکی یا حتی برای سایر رشته‌های علوم انسانی مانند حقوق و روانشناسی و امثال آن پذیرفته می‌شود، والدین احساس رضایت و خشنودیِ بیشتری دارند تا زمانی که فرزندشان در رشته‌های ادبیات قبول می‌شوند. به نظر من، ریشه‌های این دیدگاه تحقیرآمیز درباره‌ی ادبیات را باید در نحوه‌ی آموزش آن در دانشگاه و همچنین در برنامه‌های درسی آن دید. وقتی دانشجوی ادبیات عمدتاً متونی را بخواند که به زندگی واقعی در زمانه‌ی ما مربوط نمی‌شوند، نباید از مردم توقع داشت که دانش‌آموخته‌ی آن رشته را واجد صلاحیت برای تحقیق درباره‌ی مسائل جامعه‌ی معاصر و یافتن پاسخ‌هایی برای مسائل زندگی امروز بدانند. البته در کشورهای پیشرفته این‌طور نیست. ادبیات را نوعی گفتمان می‌دانند که همچون هر گفتمان دیگری در ساحت جامعه می‌تواند بازنمایی‌کننده‌ی مناسبات بینافردی باشد. ملحوظ شدن نقد ادبی در درس‌های دانشجویان ادبیات و سپس آموزش روش‌های تحقیق در مطالعات فرهنگی به آن‌ها، می‌تواند وضعیت نامطلوب فعلی را عوض کند و شأن یا جایگاه مناسب‌تری به رشته‌های ادبیات در جامعه‌ی ما بدهد، ضمن این‌که البته چشم‌انداز اشتغال دانش‌آموختگان این رشته‌ها را وسیع‌تر و روشن‌تر می‌کند.

* سؤال آخر را شاید باید ابتدا می‌پرسیدم ولی طرحش در این مقطع از بحث به نظر مفیدتر است. این کتاب، بیشتر برای روانشناسان حوزه‌ی فرهنگ عامّه مفید است یا منتقدها؟ چون یک طرف کار نویسنده‌ای روانشناس است و طرف دیگرش شما که یک منتقد هستید. بنابر این مخاطب فارسی‌زبانی که کتاب را می‌خواند و شما را می‌شناسد، با خود فکر خواهد کرد که متن اصلی این کتاب از فیلتر یک مترجمِ منتقد عبور کرده و به این شکل و قامت درآمده است.

پاینده: همچنان که این کتاب در زبان انگلیسی هم برای پژوهشگران مطالعات فرهنگی کاربرد دارد و هم برای منتقدان ادبی، ترجمه‌ی فارسی آن نیز می‌تواند برای هر دو دسته مفید باشد. اتفاقاً از میان برداشتن مرزهای متعارف بین حوزه‌های سنتاً مجزای علوم انسانی، یکی از اهداف اصلی مؤلف در نوشتن این کتاب و ایضاً من در ترجمه‌ی آن بوده است. نقد از مطالعات فرهنگی جدا نیست، همان‌گونه که مطالعات فرهنگی هم بر شالوده‌ی نقد ادبی شکل گرفته است و نمی‌تواند از آن جدا باشد. ترجمه‌ی این کتاب توسط کسی که بیشتر با کارهایش در نقد ادبی شناخته شده است، شاید برای ما در ایران که هنوز به تحقیقات میان‌رشته‌ای عادت نکرده‌ایم مایه‌ی تعجب باشد اما در کشورهای دیگری که مطالعات فرهنگی را به صورت میان‌رشته در دانشکده‌های علوم انسانی و هنر تدریس می‌کنند موضوعی آشنا و عادی تلقی می‌شود. تأکید می‌کنم که من در جایگاه مترجم هیچ رنگ‌ولعاب ادبی‌ای به این کتاب نزده‌ام، بلکه این رویکرد در کشور ما جدید و غریب است. مطالعات فرهنگی در دانشگاه‌های اروپا و آمریکا به دانشجویان نقد ادبی تدریس می‌شود و اصلاً مقصود از تربیت منتقد ادبی در آن‌جا راه بردن به لایه‌های عمیق و ناپیدای فرهنگ در زندگی زندگی روزمره است. ادبیات یکی از جلوه‌های فرهنگ است اما همان سازوکارهایی که در نقد ادبیات برای فهم معانی ضمنی و نامصرّحِ متون به کارمان می‌آید، می‌توانند در کاویدن فرهنگ و فهم معنای رفتارهای اجتماعی و تعامل‌های بینافردی هم کاربرد داشته باشند. امیدوارم روزی در کشورمان به جایی برسیم که وقتی در نهادهای فعال در حوزه‌ی فرهنگ عمومی مسائل اجتماعی را بررسی می‌کنند، منتقدان ادبی هم در کارگروه‌های تخصصی‌ای که به همین منظور تشکیل می‌شود عضویت داشته باشند. بی‌تردید حاصل این همکاری میان‌رشته‌ای شناخت هرچه بیشتر و ژرف‌ترِ جامعه‌ی خودمان خواهد بود.


برچسب‌ها: کتاب «روانکاوی فرهنگ عامّه», ترجمه‌ی منابع مطالعات فرهنگی, بَری ریچاردز, روانکاوی و نقد ادبی
+ نوشته شده در تاریخ  جمعه ۲۹ آبان ۱۳۹۴   | 

۱. آیا نقد ترجمه با ارزشیابی آن یکی است؟ و اگر متفاوت است این تفاوت در کجا و در چه چیزی است؟

پاینده: ارزشیابی می‌تواند صرفاً بخشی از نقد ترجمه باشد؛ به بیان دیگر، نقد ترجمه به ارزشیابی محدود نمی‌شود. نقد ترجمه، هم واجد جنبه‌ای نظری است و هم واجد جنبه‌ای عملی. در بُعد نظری، نقد ترجمه تلاشی است برای تبیین مبانی تئوریکِ چیستی، روش‌شناسی و سنجش ترجمه. در بُعد عملی، بخشی از فرایند نقد ترجمه به بررسی و مشخص کردن نقصان‌ها و موفقیت‌های یک ترجمه‌ی معیّن در انتقال معانی متن مبدأ به متن مقصد معطوف می‌شود. پیداست که وقتی منتقد عملیِ ترجمه کاستی‌ها و خطاهای ترجمه‌ی خاصی را برمی‌شمرَد و در بحثی استدلالی با استناد به نظریه‌های ترجمه آن را اثبات می‌کند، همچنین وقتی که او دستاوردهای یک ترجمه‌ی قابل قبول را نشان می‌دهد، البته نوعی ارزشیابی هم، خواه تلویحی و خواه صریح، در این کار ملحوظ می‌شود. تمایز ترجمه‌ی موفق از ترجمه‌ی ناپذیرفتنی با ارزیابی هر دو جنبه صورت می‌گیرد، هم ارزیابی ضعف‌های یک ترجمه و هم ارزیابی مزیّت‌های آن. اما برخی از نظریه‌پردازان نقد ترجمه اعتقاد دارند که داوریِ صریح یا ارزش‌گذاری بر ترجمه‌ها جایی در نقد ترجمه ندارد. به نظر من، برخلاف استنباط رایج از نقد ترجمه در کشور ما، منتقد ترجمه فقط فهرست‌کننده‌ی خطاهای صورت‌گرفته در ترجمه‌ای معیّن نیست، بلکه همچنین کارهای دیگری می‌تواند انجام بدهد که جنبه‌ی تئوریک نقد ترجمه را برجسته‌تر کند، از جمله این‌که او می‌تواند دو ترجمه‌ی مختلف را با رویکردی تطبیقی از حیث نحوه‌ی واگرداندن معانی متن مبدأ با هم مقایسه کند. یک وجه دیگرِ نقد ترجمه که بویژه در کشور ما مغفول مانده است اما اگر به آن پرداخته شود یقیناً جایگاه نقد ترجمه را ارتقا خواهد داد این است که منتقد جنبه‌های گفتمانی ترجمه را بکاود و به این پرسش پاسخ بدهد که مترجم تا چه حد دلالت‌های ثانوی و سایه‌روشن‌های معناییِ گفتمان خاصی را در فرایند ترجمه به متن وارد کرده یا برعکس از آن زدوده است. به طور خلاصه، ارزشیابیْ بیشتر با تعیین برتری یا ضعف ترجمه‌ای معیّن سروکار دارد، حال آن‌که نقد ترجمه بیشتر معطوف به روشن کردن این موضوع است که سازوکار معناسازی در متون ترجمه‌شده چیست و مترجم برای بازآفرینی معانی متن مبدأ چه شیوه‌ها یا رویکردهایی اتخاذ کرده است.

۲. نقد ترجمه را چگونه  تعریف می‌کنید؟

پاینده: اجازه بدهید ابتدا این موضوع را روشن کنیم که چون نظریه‌های ترجمه درباره‌ی متن هستند و ریشه در آن فعالیت آکادمیکی دارند که به طور خاص درباره‌ی کاویدن متن است (نقد ادبی)، عبارت «نقد ترجمه» را (به تأسی از نقد ادبی) نباید مترادف انتقاد از متن ترجمه‌شده دانست. به بیان دیگر، لازم است بین «نقد» و «انتقاد» تمایز بگذاریم. همچنان که در نقد ادبی مقصود از نقد داستان یا فیلم یا شعر یافتن عیب‌های این متون نیست، در نقد ترجمه هم کار منتقد پیدا کردن یا برشمردن اشتباه‌های مترجم نیست. مقالات نقد ترجمه نوعاً در نشریات دانشگاهی منتشر می‌شوند و نباید آن‌ها را با مقالات روزنامه‌ها و مجلات عمومی درباره‌ی کتاب‌های تازه‌ترجمه‌شده خلط کرد. نویسنده‌ی این نوشته‌های اخیر، کتاب‌هایی را که به تازگی ترجمه شده‌اند مرور و معرفی می‌کند و در جریان این کار که بیشتر صبغه‌ای توصیفی دارد، ممکن است به نقاط ضعف ترجمه هم اشاره کند. در واقع، نویسنده‌ی چنین مقاله‌ای می‌خواهد نتیجه بگیرد که آیا این کتاب تازه‌ترجمه‌شده درخور خواندن است یا نه. اما متقابلاً نقد ترجمه نوعی کنش دانشگاهی است که بر اساس نظریه و با به‌کارگیری اصطلاح‌شناسی و روش‌شناسی علمی انجام می‌شود و بیشتر صبغه‌ای تحلیلی دارد. این همان تمایزی است که بین مقالات مطبوعات درباره‌ی آثار تازه‌منتشرشده‌ی ادبی از یک سو و مقالات تخصصی نقد ادبی از سوی دیگر قائل می‌شویم. نقد عملیِ ترجمه فرایندی تحلیلی است که منتقد طی آن متن مبدأ را نیز به دقت و مفصلاً بررسی می‌کند. البته تعاریف نقد ترجمه همان‌قدر متنوع و حتی متفاوت‌اند که تعاریف نقد ادبی در نظریه‌ها و رویکردهای گوناگون این حوزه از علوم انسانی. قاعدتاً در این‌جا بازگوییِ همه‌ی آن تعریف‌ها ممکن یا ضروری نیست. من شخصاً بیشتر به آن تعریفی از نقد ترجمه متمایل هستم که ترجمه را در چهارچوبی از نشانه‌شناسی فرهنگیِ زبان قرار می‌دهد. این تعریف برآمده از نظریه‌ای است که بَزیل هَتیم و ایان مِیسن در کتاب «گفتمان و مترجم» مطرح می‌کنند.

۳. چه ملاک‌هایی را برای نقد ترجمه لازم می‌دانید؟

پاینده: برحسب این‌که کدام رهیافت را در نقد نظری ترجمه اتخاذ کنیم، ملاک‌های نقد هم تغییر می‌کنند. برای مثال، مطابق با نظریه‌ی نیومن، اجتناب از حشو در زبان مقصد، سلیس بودن متن ترجمه و همچنین طبیعی بودن معادل‌های انتخاب‌شده جزو مهم‌ترین معیارهای نقد هر ترجمه‌ای است. در نظریه‌ی متقدم‌ترِ نایدا، بیشتر بر واکنش خواننده‌ی متن مقصد به منزله‌ی ملاکی مهم در نقد ترجمه تأکید می‌شود، به این صورت که به اعتقاد نایدا اگر خوانندگان متن مقصد همان واکنشی را به متن نشان دهند که خوانندگان متن مبدأ به متن اصلی نشان می‌دادند، آن‌گاه می‌توان نتیجه گرفت که مترجم از معادل‌های به قول او «پویا» استفاده کرده و ترجمه‌ی او پذیرفتنی است. پیش‌شرط چنین توفیقی در امر ترجمه، به زعم نایدا، درک درست مترجم از مقصود نویسنده‌ی متن اصلی است. این دیدگاه در آن دسته از نظریه‌های جدید ترجمه که به تأسی از نظریه‌ی «مرگ مؤلف» در نقد ادبی شکل گرفته‌اند، البته محل تردید و چالش بوده است. در نظریه‌های متأخرتر، «فرهنگ» به کلیدواژه‌ای تبدیل شده است که نقش بسزایی در فهم چیستی ترجمه و نحوه‌ی نقد آن ایفا می‌کند. از منظر این نظریه‌ها می‌توان برای مثال این معیار را در نظر گرفت که تأثیر متن ترجمه‌شده در فرهنگ مقصد چه خواهد بود. مواجهه‌ی خواننده با متن ترجمه‌شده صرفاً مواجهه با نوشته‌ای بر روی کاغذ یا نمایشگر کامپیوتر نیست، بلکه مواجهه‌ای گفتمانی با فرهنگ «دیگری» ("the other") است. این مواجهه ابعادی فرهنگی هم دارد زیرا هر متنی حامل ایدئولوژی و گفتمان است.

۴. سابقه‌ی ترجمه و بطور اخص نقد ترجمه را در دنیا و در ایران چگونه می‌بینید؟ آیا سابقه‌ی قابل ذکری بویژه در این حوزه در کشور ما وجود دارد؟

پاینده: اجازه بدهید سابقه‌ی ترجمه و نقد ترجمه در جهان را عجالتاً در این مصاحبه از دایره‌ی صحبت‌مان خارج کنیم، زیرا این موضوع بسیار گسترده است و خودش می‌تواند عنوانی برای یک گفت‌وگوی جداگانه باشد. اما در خصوص سابقه‌ی نقد ترجمه در ایران باید گفت این سابقه به طور طبیعی با پیشینه‌ی تاریخی ترجمه در کشور ما گره خورده است. هر جا که ترجمه نضج بگیرد، پس از مدتی باید انتظار داشت که نقد ترجمه هم، خواه به صورت فعالیتی متمرکز و سازمان‌یافته و خواه به صورت فعالیتی خودجوش و پراکنده، شکل بگیرد. وقتی مترجمان متعدد موج یا جریانی از ترجمه راه بیندازند، به مرور زمان این پرسش هم مطرح می‌شود که کدام یک از این ترجمه‌ها دقیق‌تر یا «درست‌تر» است و اصلاً آیا «ترجمه‌ی درست» وجود دارد، یا ملاک‌های تعیین ترجمه‌ی برتر چیست. به این دلیل، هرگونه بحث در خصوص سابقه‌ی نقد ترجمه لزوماً با دیرینه‌شناسی ترجمه ارتباط پیدا می‌کند. در خصوص دیرینه‌شناسی ترجمه در ایران باید به اختصار اشاره کنم که ترجمه در کشور ما دوره‌های تاریخی متمایزی داشته است. به عبارتی، با چند نقطه‌ی شروع و چند نقطه‌ی عطف در ترجمه مواجه‌ایم. می‌توان گفت شروع ترجمه در ایران به دوره‌ی پیش از اسلام برمی‌گردد. یکی از، اما نه لزوماً اولین یا حتی مهم‌ترین، برهه‌های تاریخیِ آغاز ترجمه در ایران به عصر هخامنشی در حدود سده‌ی ششم قبل از میلاد مسیح (ع) بازمی‌گردد. نیم‌قرن پس از تشکیل شاهنشاهی هخامنشی و به علت گسترش قلمرو این امپراتوری در سرزمین‌های جدیدی که اقوام متفاوتی داشت، دست‌اندرکاران حکومت متوجه شدند که ترجمه لازمه‌ی بسط‌وگسترش قدرت مرکزی است. به این ترتیب، علاوه بر زبان فارسی باستان، دو زبان ایلامی و آرامی هم به زبان‌های رسمی یا دیوانی دوره‌ی هخامنشی افزوده شدند. هرچند زبان دربار همچنان فارسی باستان بود، اما دستگاه دیوانی هخامنشی احکام حکومتی و سایر مکاتبات مهم را دست‌کم به زبان‌های ایلامی و آرامی ترجمه می‌کرد. باید توجه داشت که زبان‌های دیگری نیز در قلمرو امپراتوری هخامنشی تکلم می‌شدند، مثلاً زبان بابِلی، یونانی، آشوری و لیدیایی. کتیبه‌ی بیستون در حوالی کرمانشاه نمونه‌ی شاخصی از این ترجمه‌ها در عصر هخامنشی است که در آن، فرمان داریوش اول علاوه بر فارسی باستان به دو زبان ایلامی و بابِلی بر تخته‌سنگی بر روی یک صخره حک شده است. اما شکوفایی ترجمه در ایران را باید بویژه در دوره‌ی اسلامی جست‌وجو کرد. با ورود اسلام به ایران در عصر ساسانیان، به تدریج عربی به زبان رسمی دستگاه حکومت تبدیل شد. مانند هر فتح نظامی در طول تاریخ، تلاش برای جایگزین کردن زبان فاتحان یکی از نخستین اقدامات حاکمان جدید بود و از این رو مراکز ترجمه به صورتی سازمان‌یافته در ایران ایجاد شد. این جایگزینی بسیار آهسته صورت گرفت و در واقع تا چندین دهه بعد از ورود اعراب به ایران، دبیران دستگاه حاکم مکاتبات را همچنان به زبان فارسی انجام می‌دادند. یکی از اولین حاکمان عرب که دستور داد زبان عربی رسماً جایگزین فارسی شود، حجاج بن یوسف بود. ترجمه‌ی کمابیش جریان‌وارِ آثار فلسفی، ادبی و بخصوص علمی (در زمینه‌ی طب و داروشناسی) به زبان عربی حدوداً یک قرن پس از ورود اسلام به ایران آغاز شد. این البته یک نقطه‌ی شروع بود که بعدها به نقطه‌ی عطفی هم منجر شد که عبارت بود از ترجمه‌ی قرآن به زبان فارسی. در این زمینه باید به «تفسیر طبری» اشاره کرد که به قولی اولین ترجمه‌ی قرآن به فارسی (یا شاید صحیح این باشد که بگویم یکی از اولین ترجمه‌های باقی‌مانده از قرآن به فارسی) است و به دست تیمی از مترجمان در قرن چهارم هجری انجام شد. از قرآن ترجمه‌های متعدد دیگری هم در حدود همان زمان و دهه‌های بعد انجام شد، از جمله ترجمه‌ی موسوم به «قرآن قدس»، ترجمه و تفسیر موسوم به «قرآن پاک»، «تفسیر اسفراینی»، «تفسیر سورآبادی» و غیره. باید توجه داشت که علاوه بر ترجمه‌ی قرآن به فارسی، آرام‌آرام جریانی هم در ترجمه‌ی آثار باستانی فرهنگ ایرانی به زبان عربی شروع شد. برای مثال، در دوره‌ی سامانیان و بعد از آنان چندین اثر ادبی و فکریِ مهم فارسی به عربی ترجمه شدند، از جمله «خداینامه»، «شاهنامه‌ی ابومنصوری»، «تاریخ بلعمی» و «سندبادنامه». یک نقطه‌ی عطف دیگر در تاریخ ترجمه در ایران تأسیس «بیت‌الحکمه» در قرن سوم هجری (دوره‌ی خلافت مأمون عباسی) است که یکی از نخستین مراکز ترجمه‌ی نظام‌مند و سازماندهی‌شده در ایران محسوب می‌شود. این مرکز نقش بسزایی در تربیت مترجم و گفت‌وگوی میان‌فرهنگیِ فارسی-عربی ایفا کرد و مترجمان «بیت‌الحکمه» آثار فراوان علمی و فرهنگی را از زبان فارسی به عربی منتقل کردند. همچنان که پیشتر اشاره کردم، ورود اسلام به ایران باعث رشد و شکوفایی ترجمه شد و اگر بخواهم نمونه‌های ترجمه یا حتی فقط دوره‌های ترجمه در ایران اسلامی را نام ببرم، سخن به درازا می‌کشد. با این حال لازم می‌بینیم در این مرور گذرا بر دیرینه‌شناسی ترجمه در ایران حتماً به ترجمه در دوره‌ی قاجاریه اشاره‌ای بکنم چون این نیز یکی از نقاط عطف ترجمه در ایران است. دریافت نامه‌ای از ناپلئون به فتحعلی‌شاه، که چون هیچ مترجمی در ایران آن زمان زبان فرانسوی نمی‌دانست ناگزیر برای ترجمه به بغداد فرستاد شد، دربار قاجار را متوجه‌ی ضرورت تربیت مترجم برای برگرداندن متون نوشته‌شده به زبان‌های اروپایی کرد. نخستین موج ترجمه در این دوره را عباس میرزا سازماندهی کرد. از جمله اقدامات او که به تقویت ترجمه از زبان‌های اروپایی منتهی شد، اعزام دانشجو به انگلستان بود، زیرا این دانشجویان پس از فراغت از تحصیل و بازگشت به کشور اقدام به ترجمه در تخصص‌های‌شان کردند و البته باید توجه داشت که تخصص‌های ایشان به علوم فنی و مهندسی و پزشکی محدود نبود و شامل زبان‌های خارجی هم می‌شد. حمایت از ترجمه متعاقباً در دوره‌ی محمدشاه قاجار ادامه پیدا کرد و آثار بسیار زیادی در زمان حکومت او به فارسی ترجمه شدند که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به «هزار و یک شب» اشاره کرد. این جریان در دوره‌ی ناصرالدین‌شاه به شدت تقویت شد، زیرا در این برهه است که آشنایی ما با مدرنیته و شناخت‌مان از نهادهای مدنی مدرن صورتی به مراتب جدی‌تر و مبرم‌تر به خود می‌گیرد. ناگفته نماند که ناصرالدین‌شاه اهل ادبیات و هنر بود و خودش زبان فرانسوی می‌دانست، به طوری که گفته می‌شود در ملاقات با زنی فرانسوی به نام دیولافوا که همسر یک جهانگرد فرانسوی بوده است، به مترجم نیاز نداشت. در مجموع، ناصرالدین‌شاه نگاه همدلانه‌ای به ترجمه داشت و در دوره‌ی او چندین دارالترجمه‌ی رسمی آغاز به کار کردند که اولینِ آن‌ها (موسوم به «دارالترجمه‌ی مبارکه‌ی دولتی») در وزارت انطباعات آن زمان تشکیل شد. در این دارالترجمه گروه نسبتاً بزرگی از مترجمان برای ترجمه‌ی سازمان‌یافته‌ی منابع علمی و تاریخی به زبان فارسی به کار گمارده شدند و مدیریت آن‌ها را تا مدتی اعتمادالسلطنه و بعد از او میرزا محمدحسین ادیب (پدر محمدعلی فروغی) به عهده داشت. به طریق اولی، صدراعظم فرهیخته‌ی ناصرالدین‌شاه، میرزا تقی‌خان امیرکبیر، نقش مهمی در ترویج ترجمه در ایران ایفا کرد. بویژه اقدام او در تأسیس مدرسه‌ی دارالفنون (یا اگر بخواهیم تعبیر قجریِ «مدرسه» را به فارسی معاصر ترجمه کنیم، دانشسرا) در سال ۱۲۳۰ خورشیدی و تدریس علوم در آن‌جا به زبان خارجی، خودبه‌خود ترجمه را به موضوعی درخور اهمیت تبدیل کرد. در مجموع، دوره‌ی ناصری یکی از پُربارترین برهه‌های ترجمه در عصر قاجاریه است و در همین دوره شاهد ترجمه‌های مترجمان صاحب‌نامی همچون میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله، محمدطاهر میرزا، میرزا جعفر قراچه‌داغی و دیگران هستیم که هریک آثار متعددی را به فارسی ترجمه کردند. البته همزمان با فروپاشی سلسله‌ی قاجاریه، به علت منازعات داخلی و وقوع جنگ جهانی اول و نابسامانی‌ای که آن جنگ در کشور ما ایجاد کرد، وقفه یا افولی در زمینه‌ی همه‌ی فعالیت‌های علمی و بخصوص فرهنگی در کشور ما رخ داد که تبعات منفی آن متأسفانه شامل حال ترجمه هم شد. اما روند ترجمه هرگز متوقف نشد و در دوره‌های بعد (پهلوی اول و دوم و سپس جمهوری اسلامی) با افت‌وخیزهای فراوان تا به امروز ادامه پیدا کرده است. بررسی یا حتی مرور این تحولات از زمان مشروطه تا به امروز در حوصله‌ی این مصاحبه نیست و مجال دیگری می‌طلبد، همین‌قدر درباره‌ی اهمیت ترجمه در دوره‌های اخیر اشاره کنم که ترجمه نقش انکارناپذیری در شکل‌گیری جریان‌های فکری و سبک‌های هنری و ادبی ما داشته است، چندان که مبالغه نیست بگویم برخی از درخورتوجه‌ترین آثار ادبی ما مستقیماً با تأثیرپذیری از ترجمه‌های زمانه‌ی خود نوشته شده‌اند.

۵. با توجه به پیشینه‌ی غنی ترجمه در ایران که توضیح دادید، از وضعیت نقد ترجمه راضی هستید؟ اگر بخواهید از نقد ترجمه در ایران آسیب‌شناسی داشته باشید، چه مواردی به نظرتان مهم می‌رسد و لازم می‌بینید به آن‌ها پرداخته شود و برای‌شان چاره‌اندیشی شود؟

پاینده: دیرینگی ترجمه در ایران که من سعی کردم فقط نمایی کلی از آن به دست دهم، اقتضا می‌کند که وضعیت نقد ترجمه در کشور ما به مراتب بهتر از آنچه اکنون شاهد هستیم باشد. در نشریات ما، متأسفانه نقد ترجمه با رویکردی کاملاً فروکاهنده معرفی شده است. مقصودم از رویکرد فروکاهنده این است که اغلب تصور می‌کنند که نقد ترجمه همانا انتقاد از ترجمه است. پیشتر اشاره کردم که این یک اشتباه زبانی است که «نقد» را مترادف «انتقاد» بدانیم. در بسیاری از مقالات صرفاً به اشتباه مترجم در معادل‌یابی صحیح واژه‌ها و تعبیرات اشاره می‌شود. این کار نسبتی با نقد ترجمه به معنای خاص کلمه و به منزله‌ی کنشی علمی ندارد. اصلاً درست یا اشتباه بودن معادل‌ها در کار این یا آن مترجم همیشه می‌تواند محل بحث و اختلاف نظر باشد. موضوع مهم‌تر تأثیر ترجمه در شکل‌گیری ذهنیت‌های جدید در حوزه‌ی فرهنگ است که در نقد ترجمه در کشور ما به آن پرداخته نمی‌شود. اما از این هم تأسف‌آورتر این است که نقد ترجمه به صورتی بسیار من‌عندی در کشور ما انجام می‌شود. منتقد مطابق با سلیقه‌ی خودش از بخش‌هایی از یک ترجمه خشنود نیست و به سادگی گمان می‌کند که اگر به آن بخش‌ها اشاره کند، ترجمه را نقد کرده است. در اکثر این مقالات فقط با ارزش‌داوری‌های دلبخواهانه روبه‌رو می‌شویم، نه بحثی متقن درباره‌ی این‌که چرا ترجمه نادرست است. خرده گرفتن بر یک مترجم با این بهانه که جمله‌ای مانند «او اجناسش را برای فروش در بازار ارائه کرد» غلط است و به جای آن باید نوشت «او اجناسش را برای فروش در بازار عرضه کرد»، نقد ترجمه نیست. اصلاً صَرف نظر از سلیقه، در کار هر مترجمی ممکن است خطاهایی در درک مطلب به زبان اصلی رخ دهد و منجر به ترجمه‌ی نادقیق یا حتی نادرست شود. فهرست کردن این قبیل خطاها کار سختی نیست ولی کار مفید یا ارزشمندی هم نیست. به نظر من ریشه‌ی این مشکل را (فهم نادرست از چیستی نقد در حوزه‌ی ترجمه) هم باید در فرهنگ عمومی‌مان جست‌وجو کنیم و هم در نقصان‌های آکادمی. وقتی گفتار غرض‌ورزانه یا توهین‌آمیز به پدیده‌ای عمومی یا عادی‌شده تبدیل شود و از فرط تکرار در زندگی روزمره اصلاً به چشم نیاید، باید انتظار داشت که در فرهنگ مکتوب هم وضع بهتر از این نباشد. گاه می‌بینیم ژورنالیست جوانی که با مبانی ترجمه آشنا نیست به صرف این‌که گمان می‌کند کمی زبان خارجی بلد است به خود حق می‌دهد همچون یک مرجع اقتدار در خصوص کار مترجمان طراز اول ما احکامی قاطعانه (غالباً نظرهایی در رد ارزش یک ترجمه) صادر کند. رفع این عیب منوط به حساسیت بیشتر ما به فرهنگ عمومی است، اما رفع عیب دوم (نقصان‌های آکادمی) در گرو بازبینی و تجدیدنظر درباره‌ی محتوای دروس ترجمه در دانشگاه و همچنین تجدیدنظر درباره‌ی ملاک‌های انتخاب مدرس ترجمه در دانشگاه است. وقتی مدرس ترجمه یا مدرس نقد ترجمه خود هرگز ترجمه نکرده باشد و هیچ‌گاه مقاله‌ای حقیقتاً علمی در نقد یک ترجمه ننوشته باشد، چگونه می‌توان انتظار داشت که دانشگاه بتواند مترجمانی توانا یا منتقدان ترجمه تحویل جامعه بدهد؟

۶. چه راهکارهایی برای رفع معضلات موجود در حوزه نقد ترجمه در کشور پیشنهاد میکنید؟

پاینده: در گام اول باید رشته‌ی ترجمه را در دانشگاه تقویت کنیم. به رغم این‌که بیش از چند دهه از تشکیل این رشته در دانشگاه‌های ما می‌گذرد، اهمیت آن هنوز آن‌چنان که باید درک نشده است. عوام گمان می‌کنند که هر کس در این رشته تحصیل کند عاقبت در یک دفتر ترجمه در کار ترجمه‌ی اسناد و مدارک اشتغال پیدا خواهد کرد. عجبا که تحصیل‌کردگان دانشگاه هم تصور نادرست مشابهی در این زمینه دارند و ترجمه را توانایی عامِ هر کسی که زبان خارجی می‌داند محسوب می‌کنند. به این ترتیب، تلقی عوام و خواص درباره‌ی ترجمه، در کشور ما به نحو عجیبی در یک نقطه به اشتراک می‌رسد و آن کم‌اهمیت دانستن این رشته و کلاً این کار (ترجمه) است. باید این تلقی نادرست را اصلاح کرد و این البته مستلزم بازنگری‌های ریشه‌ای درباره‌ی وضعیت کنونی این رشته در آکادمی است. در حال حاضر، کسانی که رشته‌ی تحصیل‌شان آموزش زبان خارجی است به تدریس ترجمه اشتغال دارند. اینان عمدتاً کسانی هستند که در کار اصلی خودشان (تدریس زبان خارجی) موفقیت خاصی نداشته‌اند و تدریس ترجمه برای آنان حکم تلاشی برای کتمان مافات را دارد. این بهانه که این اشخاص لیسانس یا فوق‌لیسانس‌شان در ترجمه بوده، عذری ناموجّه است چون اگر آن‌ها واقعاً به رشته‌ی خودشان علاقه داشتند و یا اگر واقعاً از توانایی علمی برای ادامه‌ی تحصیل در این رشته (که اکنون در داخل کشور ما تا مقطع دکتری میسّر است) برخوردار بودند، هرگز به رشته‌ی آموزش زبان کوچ نمی‌کردند. این پرسش دانشجویان رشته‌ی مترجمی که «چرا کسانی که خود در ترجمه تحصیل نکرده‌اند و علاوه بر آن هیچ‌وقت ترجمه‌ای انجام نداده‌اند ترجمه تدریس می‌کنند؟» بجا و درست است.

۷. چگونه میتوان در موضوع نقد ترجمه در کشور فرهنگ‌سازی کرد تا شاهد بهبود وضعیت این حوزه باشیم؟

پاینده: یک مشکل نقد ترجمه این است که افراد فاقد صلاحیت در این حوزه در مطبوعات ما درباره‌ی کتاب‌های تازه‌ترجمه‌شده نظر می‌دهند. این کار از تلقی ناخودآگاهانه‌ای ناشی می‌شود که توضیح دادم. مطابق این تلقی، ترجمه مستلزم تخصص نیست. وقتی اظهارنظرهای غیرتخصصی این افراد با غرض‌ورزی و اهانت در نوشته‌هایی که عنوان نقد ترجمه دارند همراه شود، کار از این هم بدتر می‌شود. من اعتقاد دارم به منظور تغییر این وضعیت نامطلوب در فرهنگ، باید نسل جدیدی از دانش‌آموختگان رشته‌ی ترجمه را تربیت کرد تا آنان با نوشتن مقالات جدی و علم‌مبنا فضای نقد ترجمه را عوض کنند.

۷. به نظر شما لزوم ورود به آموزش نقد ترجمه و آشنایی بیشتر با اندیشه انتقادی در موضوع ترجمه در کشور احساس شده است؟

پاینده: بله، لزوم آن احساس شده است، اما این احساس باید به برنامه‌ریزی و تغییرات بنیادی تبدیل شود. در حال حاضر، دانشجویان رشته‌ی مترجمی انگلیسی درسی با همین عنوان (نقد ترجمه) دارند، اما آموزش این درس با همان مشکلاتی مواجه است که توضیح دادم.

۸. چه توصیه‌ای برای آموزش کاربردی با هدف بهره‌وری بالا در تربیت منتقد خبره ترجمه دارید؟

پاینده: عبارت «آموزش کاربردی» را بسیار بجا به کار بردید. در حال حاضر، آموزش ترجمه و بخصوص آموزش نقد ترجمه در کشور ما جنبه‌ی صرفاً نظری دارد، در حالی که هدف از سرمایه‌گذاری مادی و علمی در رشته‌های آکادمیک تربیت کسانی است که بتوانند ضمن برخورداری از دانش نظری، نیازهای عملی و واقعی را هم اجابت کنند. برنامه‌ی فعلی رشته‌ی مترجمی به گونه‌ای است که امکان این رفع نیاز را چندان فراهم نمی‌کند. برای نیل به هدفی که شما گفتید لازم است که این برنامه از بنیان تجدیدنظر شود و واحدهای درسی جدید مطابق با نیازهای واقعی در زمینه‌ی نقد ترجمه در برنامه‌ی جدید رشته‌ی مترجمی گنجانده شوند.

۹. با توجه به گسترش صنعت ترجمه در ایران، آیا منتقد ترجمه میتواند یک شغل باشد؟ چه پیشنهادی برای تحقق این امر دارید؟

پاینده: هنگامی که اهمیت ترجمه را به منزله‌ی واسطه‌ای برای نیل به گفت‌وگوی میان‌فرهنگی بین ملت‌ها و کلاً مفاهمه‌ی بین‌المللی به درستی دریابیم، آن‌گاه متوجه می‌شویم که دانش‌آموختگان این رشته باید در زمینه‌ای اشتغال پیدا کنند که در آن تحصیل کرده‌اند. در حال حاضر، بسیاری از کسانی که در دانشگاه ترجمه می‌خوانند، بعد از دریافت مدرک تحصیل‌شان به تدریس زبان خارجی مشغول می‌شوند چون جایگاه یا تعریف این رشته هنوز مشخص نشده و زمینه‌های لازم برای اشتغال تخصصیِ فارغ‌التحصیلان آن فراهم نیامده است. اگر شاخه‌ی مهمی از رشته‌ی ترجمه را ذیل عنوان «نقد ترجمه» تعریف کنیم، آن‌گاه کسانی که در این زمینه تخصص می‌گیرند باید عهده‌دار کارهایی شوند که در حال حاضر اشخاص فاقد صلاحیت (با همان مسائل فرهنگی‌ای که وصفش رفت) انجام‌شان می‌دهند.

۱۰. با توجه به تشکیل انجمن صنفی مترجمان تهران که وظیفه ساماندهی و سازماندهی مترجمان را بر عهده دارد، در این راستا چه وظیفهای برایشان در نظر دارید؟

پاینده: تشکیل انجمن‌های صنفی و تخصصی فی‌نفسه رویداد خجسته‌ای است و باید آن را به فال نیک گرفت، زیرا به قوام گرفتن این ایده کمک می‌کند که هر کسی صلاحیت انجام هر کاری را ندارد. عضویت در انجمن‌های صنفی تابع احراز شرایط لازم است و قاعدتاً وقتی این شرایط به درستی (بدون فساد اداری) رعایت شود، کسانی هم که نیاز به خدمات تخصصی در این زمینه دارند می‌توانند با خیال راحت‌تری از اعضای این انجمن‌ها استفاده کنند. از سوی دیگر، حمایت انجمن از اعضایش، خواه حمایت مادی و خواه حمایت معنوی و صنفی، پشت‌گرمی خوبی برای کسانی است که در یک حوزه‌ی معیّن مشغول به کار می‌شوند. به گمانم دو کار جزو مبرم‌ترین وظایفی است که انجمن‌هایی از قبیل انجمن صنفی مترجمان تهران حتماً انجام داده‌اند یا مشغول انجام دادنش هستند. یکی تدوین آئین‌نامه‌ای برای عضویت افراد در آن است تا حد و حدود تخصص و تعلق به صنف مشخص شود؛ دیگری تنظیم برنامه‌ای خاص برای فعالیت‌های نظام‌مند و دوره‌ای است تا حوزه‌ی کار این انجمن به تدریج برای همه‌ی کسانی که به خدمات آن نیاز دارند شناخته شود.

۱۱. در پایان، اگر سخن دیگری در زمینه‌ی ترجمه دارید که فکر می‌کنید ناگفته مانده است، خوشحال می‌شنویم آن را بشنویم.

پاینده:‌ از این‌که به ترجمه و بخصوص نقد ترجمه توجه کردید، به سهم خودم سپاسگزارم. قدر و منزلت رشته‌ی ترجمه و اهمیت نقد ترجمه باید با مصاحبه‌ها، مقالات و همایش‌ها بیش‌ازپیش برجسته شود. مایلم تأکید کنم که ترجمه فقط برگرداندن متنی مکتوب از یک زبان به زبانی دیگر نیست. ترجمه حکم مراوده‌ای بین‌الاذهانی را دارد. در دنیای پُرآشوب امروز که جنگ و خشونت اکناف جهان را در بر گرفته است، بیش از هر زمانی به ترجمه نیاز داریم. اگر ملت‌ها به درستی از اعتقادات و مبانی فرهنگ‌های یکدیگر آگاه شوند، صف‌آرایی برای جنگ جای خود را به مفاهمه و درک متقابل میان‌فرهنگی خواهد داد. بی‌تردید ترجمه می‌تواند نقش بسزایی برای تحقق این آرمان انسانی ایفا کند.


برچسب‌ها: نقد ترجمه, نظریه‌های ترجمه, آموزش ترجمه, پیشینه‌ی ترجمه در ایران
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۴   |