حسین پاینده

منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
تازه‌ترین مطالب
پیوندهای روزانه
پیوندها
امکانات
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

Google


در اين سايت
در كل اينترنت

رمان مدرن در دوره‌ای به وجود آمد که اندیشه‌های جدید در فلسفه و علم، نگرش انسان به خویشتن و جهان پیرامونش را به‌کلی دگرگون کرده بود. عطف توجه از واقعیت برون‌ذهنی به واقعیت درون‌ذهنی، از جمله ویژگی‌های مهم رمان مدرن است که در تکنیک‌هایی مانند سیلان ذهن و تداعی و همچنین ساختار دَوَرانی متبلور می‌شود. هدف از برگزاری کارگاه «چگونه رمان مدرن بخوانیم/ فیلم مدرن تماشا کنیم »، نقد عملی یک رمان برجسته‌ی مدرن از ادبیات جهان و مقایسه‌اش با نسخه‌ی فیلمی ساخته‌شده بر اساس آن است. با این کار می‌خواهیم هم مهارت‌های تحلیلی‌مان در خوانش نقادانه‌ی رمان مدرن را تقویت کنیم و هم این‌که رابطه‌ی رمان مدرن با سینما را از منظری نو بکاویم. این دوره به‌ویژه برای پژوهشگران و علاقه‌مندانی طراحی شده است که در رشته‌ی تحصیلی خود درسی درباره‌ی مدرنیسم ادبی یا اقتباس سینمایی از ادبیات نگذرانده‌اند، اما مایل‌اند با این مباحث آشنا شوند. این دوره همچنین با این هدف طراحی شده است که نسل جدیدی از منتقدان ادبیات داستانی تربیت شوند که بتوانند در مطبوعات مقالاتی روشمند در بررسی رمان‌ها و فیلم‌های مدرن بنویسند.

این کارگاه در ۱۲ جلسه (هر هفته دو جلسه، روزهای یکشنبه و سه‌شنبه) و به‌طور آنلاین برگزار می‌شود. شش جلسه‌ی نخست به تحلیل رمان «بازمانده‌ی روز» نوشته‌ی کازوئو ایشی‌گورو (ترجمه‌ی زنده‌یاد نجف دریابندری، نشر کارنامه) و شش جلسه‌ی بعدی به تحلیل فیلم «بازمانده‌ی روز» به کارگردانی جیمز آیوری اختصاص دارد.

اطلاعات بیشتر و نام‌نویسی: ۰۹۱۹۳۳۹۹۱۰۵


برچسب‌ها: رمان مدرن, فیلم مدرن, نقد رمان مدرن, نقد فیلم مدرن
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۴   | 

انتشارات مروارید کتاب گشودن رمان: رمان ایران در پرتو نظریه و نقد ادبی را برای هشتمین بار منتشر کرد. همهی فصلهای کتاب با پیروی از روششناسی واحدی نوشته شدهاند که عبارت است از: الف. شروع فصل با یک مبحث نظری در نقد ادبی؛ ب. تحلیل مشروح صحنهی آغازین یک رمان بر اساس مبحث نظریِ مطرحشده؛ و پ. نقد آن رمان با برقراری پیوند بین صحنهی آغازین و سایر بخشها. خواننده علاوه بر آشنایی با مفاهیم نقد رمان، با نحوهی کاربرد آن مفاهیم در نقد عملی ده رمان برجستهی ایرانی آشنا میشود. کاربردپذیری این روش همچنین با نقد یک داستان کوتاه و یک فیلم سینمایی نشان داده شده است. به منظور آسانتر کردن فهم مطالب تئوریک، نویسنده یکصد اصطلاح پُرکاربرد نقد رمان را در پایان کتاب توضیح داده است. مباحث نظریِ کتاب مطالب گوناگونی را در بر میگیرد، از بحث در خصوص کارکرد و شیوهی تحلیل عناصر رمان مانند شخصیت، منظر روایی، کشمکش، حالوهوا و امثال آن گرفته، تا مباحث نظریههای ادبی دربارهی بینامتنیّت، مرگ مؤلف، روایتشناسی، پسامدرنیسم و غیره.

علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب را از فروشگاه اینترنتی انتشارات مروارید تهیه کنند.


برچسب‌ها: گشودرن رمان, نقد رمان, نقد رمان‌های ایرانی, کتاب‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴   | 

صادق امروز

مهران عشریه

«مروت گم‌بودن است و در خود زیستن.»
صد میدان، خواجه عبدالله انصاری

این آخرین نوشته ام را میتوانید در پایان همه ی داستانهایم قرار دهید . با خاندن هر داستان از من و این نوشته میفهمین هدایت زمانه منم ... درست‌ تر بگم از صادق هدایت بهتر نباشم او در لِولی با متنهای من ارز اندام می‌کند.فکر میکنید بهتان دروغ می گویم ؟ کشمکش یکی از عناصر داستان است بله! اما شما را در کشمکشی انداخته ام تا بین من و هدایت یکی را انتخاب کنین؟ نه !!! در اصل موضوع من و صادق هیچ تفاوتی با هم نداریم جز یک چیز : من صد سال بعداز این شاهزاده قاجاری داستان نویسم. باور نمیکنین ؟! اصبات می کنم ...

من و صادق هر دو ۲۸بهمن به دنیا اومدیم یکی ۱۲۸۱من ۱۳۸۱. وی ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ مُرد من اگر اتفاقی نیفتد به اهتمال زیاد در همین ۱۹ فروردین ۱۴۳۰. رویم آزمایش کنین!! تا حالا لب به گوشت نزده ام. هدایت فقط شانس بیشتری نسبت به من داشت وگرنه من حتا بیشتر از او نوشته ام . دوستم سه رمان نوشت من چهار تا: جغد نابینا- مشدی آقا- توپ زمردی و جغد نابینا۲. او ۵ مجموعه داستان به اصتلاح کوتاه دارد که جمعن با داستانهای پراکنده اش ۴۲ تا می شود. من دقیق ۸۴ داستان کوتاه تکنیکی نوشته ام که به ۷ مجموعه داستان تبدیل شده است : عرعر نایاب- سگ خانگی- نور تاریک- الویه‌خانم- سه قطره شربت آلبالو- مرده ی کور- هر بعداز ظهر توی کافه نادری. از سفرنامه ها نمایشنامه ها و پژوهش ها نگویم که اخلاق حکم میکنه توی میدان بازی رعایت آنکه سنش بزرگ تر از منه بکنم. از طرفی ایجاز یکی از عناصر داستان است و نمیخواهم با کش دارکردن این موضوع مهارت نویسندگی ام را زیر سوال ببرم . جای تعجبم این است که شنیده ام این نویسنده ی سورئالیسمی به حکومت ظالم پهلوی علاقمند بوده.چرا باید تا هند برود برای ترجمه کتابهایی به زبان این حکومت ذاله؟ اگر من در دوران او میزیستم - توی گروه پیشگامان داستان نویسی نوین ایرانی - از من نام برده میشد نه او. من در مهد زبان فارسی ماندم و به جای اینکه به کشور پرتی سفر کنم تمام کتابهای سنگین و دیرفهم مساجد و پایگاه های بسیج مردمی را برای مردم به زبان شیوا و رسا دوباره نوشتم. تأثیر کدام هنرمند بیشتر است؟ کسی که دور از وطن با تیترهای اجق‌وجق کتابها میخواد سری در سرها دربیاورد یا آنکه نوشته هایش در دل خانه های مقدس مردم نفوذ میکند ؟؟

مطمعنم تا حالا به این نتیجه رسیده اید که هدایت امروز منم. همین حالا هم من را نیم نگاهی میکردید می گفتین حق با من است .. با این عینک کلفت گرد- کلاه شاپو- موهای ژل زده رو به عقب و سیبیل مسواکی. میگویم مسواکی چون برعکس صادق از هیتلر متنفرم. فقط دو مورد دیگر را عرض کنم تا با خیال راحت خودم را اصبات کرده باشم و تمام . در یک آیتم به هدایت حسودی میکنم.... وی شکست عشقی خورد و بار اول خودکشی اش خودش را انداخت توی رودخانه ی پاریسی!! من هرچه کردم توی عشق شکست بخورم نشد . به هر دختری نذر کردم به من راه داد... ریلیشن هایم همان ده دقیقه اول می شکفت. شنیده بودم صادق یک عشق اسیری هم داشت. طبیعتن عشق اسیری من بهتر از هدایت از آب درمی آید. اصلن جوری در رمان جغد نابینایم از عشقم به زنی در زندان دراکولا نوشته ام که دل هرکسی را آب میکند .. برای همین به خاطر نرسیدن و ندیدن عشق اسیری ام خودکشی اولم را در رودخانه دارآباد انجام دادم اما چون آب نداشت نمردم

مورد آخر : کتاب ها و متنهایم همه در چمدان و روی میز چیده شده اند . با خاندن این نوشته و پیداکردن متنهایم کنار خودم میفهمین تمام حرفهایم بی هیچ قرضی درست بوده است. خاستم کلمه های این یاداشت را حتمن در پاریس بنویسم نشد. به سراغ وین- آندلس- شانگهای- مسکو- سنتیاگو برنابئو- سوئد- کانادا- یوونتوس و لندن رفتم.. نشد. یادآور شدم که تفاوتم با هدایت عنصر زمان زندگی است .. ویزای هیچکدام از این شهرها را نتوانستم بگیرم. برای همین با باس به ایروان آمده ام. خیلی گشتم اتاقی پیدا کنم تا همه ی ملافه و تشک و متکا و پارچه های رختخوابش سفید یکدست باشد. مکان یکی از عناصر داستان است... هتلی نبود که در آن بتوان شیر گاز را باز گذاشت و خوابید . بالخره سوییتی سی متری پیدا کردم که صاحبش یک پیرزن کافر و نچسب است. ۳۲۰۰۰ درام اجاره اش کردم. هم گازش را می توانم باز بگذارم هم پنجره هایش کیپ میشوند هم نرمی تشک سفیدش جوری است که بعد از بلندکردنم جای تن سنگینم روی ملافه ی سفیدش خودنمایی کند. من را از فردا بعد از خواندن این نوشته و متن‌های کنار دستم خواهید شناخت. کاش بودم و نام و نام خانوادگی خودم را کنار نویسندگان برتر تاریخ ادبیات ایران میدیدم. حالا مسیر ادبیات را به شما میسپارم.من را در قبرستان پانتئون کمیتاس ایروان دفن کنین..

خدانگه دار ...

بعد التهریر ( تازه گاز را روشن کرده ام تا بعداز نوشتن آخرین وصیت به روی تخت بخوابم:) ختاب به دوستان و طرفداران آینده ام : تعداد زیادی داستان های پراکنده ام در کشوی وسطی میز تهریرم کف کمدم و زیر فرش اتاقم در ایران موجود است. به خاطر سنگینی بار سفر با خود نیاورده ام . اجازه می دهم آنها را در مجموعه جداگانه ای چاپ کنین ..

نگاهی به داستان «صادق امروز»

راوی هر داستانی، واسطه‌ای است بین خواننده و جهان آن داستان. همه‌ی آنچه درباره‌ی شخصیت‌ها و رویدادهای داستان درمی‌یابیم صرفاً از مجرای گفتار راوی برای‌مان ممکن می‌شود. راویان داستان‌های کلاسیک غالباً سوم‌شخص و دانا بودند، خواه دانای کل و خواه دانای محدود. آن‌ها مرجع قابل‌اعتمادی برای فهم داستان محسوب می‌شدند، زیرا همه‌چیز را می‌دانستند و با ذکر جزئیات برای خواننده بازمی‌گفتند: از زمان و مکان رویدادها گرفته تا امیال و احساسات درونی شخصیت‌ها. به‌مرور زمان و با پیچیده‌تر شدن تکنیک‌های روایتگری، داستان‌نویسان از راویانی استفاده کردند که بیشتر نظاره‌گر بودند تا مفسّر. این راویان را اصطلاحاً «هویت‌زدوده» می‌نامیم زیرا آن‌ها می‌کوشند عقاید و قضاوت‌های شخصی خودشان را ابراز نکنند. آن‌ها مانند دوربینی عمل می‌کردند که کنش‌ها و گفتار شخصیت‌ها را ضبط می‌کند و برای خواننده به نمایش می‌گذارد. این دسته از راویان ــ که می‌توانستند سوم‌شخص یا اول‌شخص باشند ــ درباره‌ی رویدادها اظهار نظر نمی‌کردند و انگیزه‌ها و احوال باطنی شخصیت‌ها را توضیح نمی‌دادند تا بدین ترتیب نقش خودشان را به ناظر کاهش دهند. متعاقباً برخی از داستان‌نویسان از راویان موسوم به «جایزالخطا» استفاده کردند. راوی جایز‌الخطا که غالباً یکی از شخصیت‌های داستان است، رفتار سایر شخصیت‌ها را مطابق با باورهای خودش ارزیابی می‌کند، اما خواننده‌ی نکته‌سنج درمی‌یابد که ارزیابی‌های او لزوماً درست نیستند. چنین راوی‌ای ممکن است از درک زوایای پنهان امور عاجز باشد و لذا قضاوت‌هایش مقرون به صحّت نباشند. یا ممکن است ارزش‌داوری‌های او آمیخته به اغراض و منافع شخصی باشند (حتی بی آن‌که خودِ او از این آمیختگی آگاهی داشته باشد) که در این صورت نیز خوانند باید گفتار راوی را با احتیاط و احتمال نادرست بودن در نظر بگیرد.

انواع سه‌گانه‌ی راوی که در بند قبلی توضیح دادیم، از دانا تا هویت‌زدوده و جایزالخطا، نشان‌دهنده‌ی تحول تدریجی‌ای است که به‌مرور نقش خواننده را برجسته‌تر می‌کند. داستان‌نویسان ادوار گذشته تمایل داشتند از جایگاه حکیمی دانا داستان‌های‌شان را روایت کنند و خواننده را در جایگاه دریافت‌کننده‌ی حکمتی قرار دهند که از طریق داستان ابلاغ می‌شد. داستان‌نویسان عصر جدید راه و روش متفاوتی در پیش گرفتند: آن‌ها می‌خواستند خواننده مصرف‌کننده‌ی منفعلِ اطلاعات نباشد بلکه نقش فعالانه‌تری در کشف و فهم چندوچونِ رویدادها و جنبه‌های ناپیدای شخصیت‌ها ایفا کند. ادامه‌ی این روند به شکل‌گیری گونه‌ی متأخرتری از راویان انجامید که می‌توانیم آن‌ها را «راویان بلاهت‌زده» بنامیم. راوی بلاهت‌زده گزاره‌های احمقانه‌ای مطرح می‌کند ولی تصور خودش این است که فیلسوف‌مآبانه سخن گفته است، درکی به‌غایت سطحی از وقایع دارد اما گمان می‌کند دانشور و نکته‌سنج است، خودش را حکیم می‌پندارد حال آن‌که گفته‌هایش نشانه‌ی متقنی از جهالت اوست، و … . لحن راوی بلاهت‌زده بسیار قاطعانه است. او به‌قدری به ادراک خود اطمینان دارد که همواره حکم می‌دهد و داوری می‌کند.

راوی داستان «صادق امروز» نمونه‌ی تمام‌عیاری از راویان بلاهت‌زده است. او خود را نویسنده‌ای بزرگ و شایسته‌ی منزلتی حتی والامرتبه‌تر از صادق هدایت می‌پندارد («درست‌ تر بگم از صادق هدایت بهتر نباشم او در لِولی با متنهای من ارز اندام می‌کند.»)، اما اندکی دقت در گفتار این راوی نشان می‌دهد که هیچ درکی از چیستی ادبیات ندارد و صرفاً به شهرت می‌اندیشد. او در حالی از هماوردی ادبی با صادق هدایت دم می‌زند که از سواد متعارف (در حد کسی که دوره‌ی دبیرستان را گذرانده باشد) هم برخوردار نیست. اغلاط متعدد دیکته‌ای و دستوری در روایت او حکایت از این دارند که حتی در حد فردی عامّی هم مطالعه و آگاهی ندارد. در واقع، با اندکی دقت در روایت این راوی درمی‌یابیم که یگانه مشغله‌ی فکری او عبارت است از اثبات این‌که چیزی از صادق هدایت کمتر ندارد. به این منظور، او بلاهت‌وار بیشتر بودن تعداد داستان‌هایش را دلیلی بر مقام شامخ خودش در مقایسه با هدایت می‌داند («او ۵ مجموعه داستان به اصتلاح کوتاه دارد که جمعن با داستانهای پراکنده اش ۴۲ تا می شود. من دقیق ۸۴ داستان کوتاه تکنیکی نوشته ام که به ۷ مجموعه داستان تبدیل شده است»)، یا تاریخ تولد خودش را با تاریخ تولد هدایت مقایسه می‌کند («من و صادق هر دو ۲۸ بهمن به دنیا اومدیم یکی ۱۲۸۱ من ۱۳۸۱.»). تمام همّ‌وغمِ این شبه‌نویسنده‌ی ناکام این بوده است که او را همچون ــ و حتی بیشتر از ــ صادق هدایت نویسنده‌ای بزرگ و درخور ستایش بپندارند. لذا عنوان داستان‌هایش هم تقلید هجوگونه‌ای از عناوین آثار صادق هدایت است («عرعر نایاب- سگ خانگی- نور تاریک- الویه‌خانم- سه قطره شربت آلبالو- مرده ی کور»). این شبه‌نویسنده‌ی شکست‌خورده که می‌بیند اهالی ادبیات او را جدی نگرفته‌اند و جایگاهی برایش قائل نیستند، نهایتاً به این نتیجه می‌رسد که اگر همچون صادق هدایت در اتاق هتلی دست به خودکشی بزند، دیگر از هر حیث هدایتِ زمانه‌ی ما محسوب خواهد شد. به همین سبب، پس از ناکامی در اخذ ویزا کشوری اروپایی، در تقلیدی تمسخرآمیز از خودکشی هدایت به شهر ایروان در ارمنستان می‌رود تا در آن‌جا خودکشی کند.

دلیل اصلی جذاب و خواندنی بودنِ این داستان چیست؟ کاربرد کدام تکنیک در داستان‌نویسی باعث شده است که خواننده نتواند بدون تمام کردن داستان آن را زمین بگذارد؟ به این پرسش دو پاسخ می‌توان داد:

۱. انتخاب راوی بلاهت‌زده باعث ایجاد آیرونی در داستان شده است. راوی گمان می‌کند در داستان‌نویسی باید از جایگاهی همطراز و بلکه بالاتر از صادق هدایت برخوردار باشد، اما روایت بلاهت‌بار او این تصور را باطل می‌کند و درست برعکسِ آن را به ذهن خواننده القا می‌کند. راوی با قاطعیتی خلل‌ناپذیر دلایل برتری خود بر صادق هدایت را یک‌به‌یک برمی‌شمرد، غافل از این‌که گفتار او دقیقاً باطل‌کننده‌ی تمام گزاره‌های اوست. گفته‌های او اگر فقط یک موضوع را ثابت کنند، آن موضوع یقیناً این است که راوی به خودشیفتگی مزمنی مبتلاست که نهایتاً به خودویرانگری او نیز می‌انجامد. اگر همین داستان را راوی سوم‌شخص دانا یا حتی اول شخص ناظر (شخصیتی دیگر در داستان) روایت می‌کرد، این آیرونی ایجاد نمی‌شد و داستان کشش و جذابیت کنونی‌اش را نمی‌داشت.

۲. این داستان نسبتی با واقعیت دارد. هر داستانی، به هر سبکی، خواه پیشامدرن یا مدرن یا پسامدرن، باید نسبتی با واقعیت زیسته و آشنا برای خواننده داشته باشد. در غیر این صورت، داستان نمی‌تواند با سپهر اندیشگانی خواننده ارتباطی برقرار کند و نهایتاً خواننده آن را به تجربه‌های زیسته‌اش بی‌ربط قلمداد می‌کند و لذا به فراموشی می‌سپارد. برای یافتن ربط داستان «صادق امروز» به واقعیت‌های آشنا در فضای ادبی و هنری جامعه‌ی ایرانی، می‌توان پرسید: چقدر برخورده‌ایم به کسانی که به منظور نیل به شهرت فقط می‌توانند از شخصی مشهور تقلید کنند؟ تقلید آنان (مثلاً در مجلدها یا عناوین کتاب‌های‌شان) از اشخاص صاحب‌تفکر و اثرگذار مبیّن چیست؟ راوی داستان «صادق امروز»، در عین بلاهت (و شاید باید گفت دقیقاً به سبب بلاهتش) متناقض‌نما (پارادوکس) عجیبی را برملا می‌کند: این قبیل اشخاص بی‌مایه که فقط در پی کسب شهرت به هر بهایی هستند، از یک سو اهمیت خود را مرهون مقایسه با بزرگان می‌دانند و از سوی دیگر برای اثبات این‌که چیزی کمتر از آن بزرگان ندارند، متوسل به ترور شخصیت آنان می‌شوند. راوی این داستان خودش را در مقایسه با صادق هدایت تعریف می‌کند، اما از سوی دیگر هدایت را «شاهزاده‌ی قاجاری» می‌نامد که برای خوش‌خدمتی به خانواده‌ی پهلوی به هند رفت و کتاب‌هایی را از زبان پهلوی به فارسی معاصر ترجمه کرد. به ادعای او، هدایت کسی است که «با تیترهای اجق‌وجق کتابها میخواد سری در سرها دربیاورد»، غافل از این‌که این اتهام ناروا فقط ویژگی خود او را برملا می‌کند. آیرونی دیگر داستان «صادق امروز» در این است که ترور شخصیت صادق هدایت به دست راوی بلاهت‌زده‌ی این داستان نهایتاً به مرگ خودِ او می‌انجامد، در حالی که صادق هدایت حتی پس از مرگش هنوز در نزد خوانندگان اندیشه‌ورز حَیّ‌وحاضر و به تعبیری زنده است.

اوج حسادت این راوی بلاهت‌زده را در «بعدالتهریر» او بر نوشته‌اش می‌توان دید: او از «دوستان و طرفداران آینده‌اش» می‌خواهد که پس از خودکشی‌اش، داستان‌های چاپ‌نشده‌ی او را که «در کشوی وسطی میز تهریرم کف کمدم و زیر فرش اتاقم در ایران موجود است» جمع‌آوری کنند و در کتابی مانند کتاب صادق هدایت با عنوان «نوشته‌های پراکنده» منتشر کنند. اکنون به کارکرد معناآفرینِ سرلوحه‌ی این داستان پی می‌بریم، که نقل‌قولی است از رساله‌ی عرفانی خواجه عبدالله انصاری با عنوان صد میدان: «مروت گم بودن است و در خود زیستن.» این سرلوحه اشارتی موجز به درونمایه‌ای است که با استفاده از طنز و آیرونی در این داستان القا می‌شود: بارزترین نشانه‌ی دانستگی، تواضع و دوری از شهرت‌های خودشیفتگی‌آور است.


برچسب‌ها: کارگاه داستان‌نویسی, مهران عشریه, تجربیاتی در داستان‌نویسی, کارگاه داستان‌نویسی دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  دوشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۴   | 

کاربرد روان‌کاوی در نقد ادبی دربرگیرنده‌ی هفت تک‌نگاری و نوشتار از زیگموند فروید، بنیان‌گذار نظریه‌ی روان‌کاوی، در خوانش نقادانه‌ی متون ادبی است. فروید از مفاهیمی که خود در روان‌کاوی نظریه‌پردازی کرده است برای تحلیل متون ادبی بهره می‌گیرد، اما متقابلاً از ادبیات هم برای تبیین مفاهیم روان‌کاوانه استفاده می‌کند. وی در تبیین رابطه‌ی همکارانه‌ی ادیبان و روان‌درمانگران چنین می‌نویسد: «نویسنده‌ی آفرینشگر نمی‌تواند از آنچه به حوزه‌ی کار روان‌پزشک مربوط می‌شود اجتناب کند، همان‌گونه که روان‌پزشک هم نمی‌تواند به قلمرو نویسنده‌ی آفرینشگر وارد نشود. بررسی موضوعات روان‌پزشکی در ادبیات می‌تواند درست باشد، بی آن‌که ذره‌ای از جنبه‌ی زیبایی‌شناختیِ متون ادبی کاسته شود.»

مجموعه‌ای از آثار فروید در نقد ادبی که ترجمه‌ی فارسی‌شان در این کتاب ارائه شده است، سپهر اندیشگانیِ او درباره‌ی چیستی آفرینش هنری و ادبی را به خواننده می‌شناساند. این تک‌نگاری‌ها و مقالات همچنین نمونه‌هایی دست‌اول از کاربرد رویکرد روان‌کاوانه‌ی کلاسیک در نقد ادبی محسوب می‌شوند و می‌توانند راهگشای پژوهشگران این حوزه باشند. مترجم با افزودن مقدمه‌ای مشروح کوشیده است تا برخی از بنیانی‌ترین مفاهیم نظریه‌ی روان‌کاوی را که دانستن‌شان پیش‌شرط فهم آثار فروید درباره‌ی ادبیات و هنر است، معرفی کند تا مطالعه‌ی این کتاب برای خواننده راحت‌تر شود.

علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب را از «کتابفروشی آنلاین انتشارات مروارید» تهیه کنند.


برچسب‌ها: نقد روان‌کاوانه, نقد ادبی روان‌کاوانه, زیگموند فروید, کتاب‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۴   | 

من همین‌جا می‌نشینم

مهناز براتی

دختر که در آغوش پدر گریه کرده بود، با دستمال کاغذی بینی‌اش را پاک می‌کند و آن را می‌چپاند توی جیب شلوارش. پدر بعد از دلداری‌دادن به دخترش، می‌گوید: «اگه زود گلا رو آوردن و کارا روبه‌راه بود می‌آم دنبالت.»

بعد از راهی شدن پدر، دختر لباس‌های توی کمد مادر را تندتند و دانه‌به‌دانه ورق می‌زند. به رنگ مشکی که می‌رسد لباس را از رخت‌آویزش جدا می‌کند و پرتابش می‌کند روی تخت. حالا یک کپۀ مشکی روی تخت درست شده و لابه‌لایش همه‌جور لباسی به چشم می‌خورد؛ دامن، شال، پالتو، بارانی، کت، کاپشن، شلوار، شومیز. همگی مشکی‌اند.

دختر درحالی‌که نفس‌نفس می‌زند و دانه‌های درشت عرق را از روی پیشانی‌اش پاک می‌کند، روبه‌روی آینه می‌ایستد و چند لحظه‌ای دست از تقلا برمی‌دارد. پایین تاپش را می‌کشد روی سینه‌ها و لایه‌لایه‌های لخت گوشت شکمش را می‌گیرد توی دستش و بعد با کمک کف دست و انگشتانش چربی‌های برآمدۀ پهلویش را چنگ می‌زند و آه می‌کشد.

مادرش روی صندلی بغل تخت نشسته و کمی یه جلو خم شده و نظاره‌گر دختر است. می‌گوید: «بسه انقدر خودت رو ورانداز کردی. خیلی هم هیکلت قشنگه.» بعد به پشتی صندلی تکیه می‌دهد، پای چپش را می‌اندازد روی پای راستش و دست‌هایش را ضربدری زیر سینه‌ها جمع می‌کند و می‌گوید: «هرچند من هم‌سن تو بودم بااینکه تو رو سزارین کرده بودم ولی شکمم تخت تخت بود. بابات می‌گفت تو انقدر می‌خوری کجا می‌ره؟ حالا امتحانای این ترمت که تموم شد دوباره برو باشگاه.»

دختر تاپ را می‌اندازد روی شکمش، نفسش را حبس می‌کند و شکمش را تا جای ممکن می‌دهد تو و نود درجه می‌چرخد. دوباره خودش را نگاه می‌کند. مادر می‌گوید: «یه خانومه توی باشگاه ما اوزمپیک می‌خورد، پونزده کیلو سریع کم کرد. اون روز تبلیغش رو توی ماهواره هم دیدم. البته فکر هم نکن به هیکل‌میکله، به پیشونیه، پیشونی. باید اعتمادبه‌نفس داشته باشی.» بعد از کشیدن یک آه بلند ادامه می‌دهد: «انقدر لباسای منو ورمال نکن. بعید می‌دونم از کمد من چیزی گیرت بیاد.» بلند می‌شود و می‌رود نزدیک پنجره جایی که چند شیشۀ رنگی حاوی پتوس‌های قلمه‌زده روی لبۀ پنجره خودنمایی می‌کنند. «صدبار بهت گفتم یه خانم باید برای هر مراسمی لباس مخصوص داشته باشه. چه عروسی، چه عزا، چه مهمونی خانوادگی، چه تولد.»

دختر روبه‌روی آینه دست به کمر می‌ایستد. هوای حبس‌شده توی لپ‌های بادکرده‌اش را با فشار بیرون می‌دهد. کلافه سری تکان می‌دهد و بعد شروع می‌کند به پروکردن لباس‌ها.

مادر می‌گوید: «چیه سر تکون می‌دی؟ یعنی همیشۀ خدا کارات رو می‌ندازی دقیقۀ نود. از یه ماه پیش که بابات تاریخ مراسم رو گفت، نمی‌تونستی یه لباس درست‌ودرمون دست‌وپا کنی که اینطوری عین مرغ پرکنده نپری این‌ور و اون‌ور؟ الان ببین دخترخاله‌هات چه چیتان‌پیتانی کنن.» روی برگ‌های سبزرنگ یکی از گلدان‌ها دست می‌کشد. «یعنی من هر کاری کردم نتونستم هپلی بودن بابات رو ازت بگیرم. خونه دیگه، می‌کشه.»

شلوارها روی باسن دختر توقف می‌کنند و بالا نمی‌روند که نمی‌روند، دکمۀ کت‌ها بسته نمی‌شوند و نر و مادگی قزن دامن‌ها هرچه تقلا می‌کنند نمی‌توانند دستشان را از دو طرف کمر دختر به یکدیگر برسانند.

دختر به ساعت نگاه می‌کند و کلافه با دامنی که زیپش باز مانده روبه‌روی آینه چرخی می‌زند. دامن مدل ماهی است؛ از بالا تنگ است و از قسمت زانوها کمی کلوش شده.

مادرش می‌گوید: «اینو نپوس خیلی چسبیده به رون‌هات. اگرم می‌خوای بپوشی زیرش گن بپوش که جمعت کنه. زیپشم که بسته نمی‌شه.»

دختر پلیور یقه اسکی و نازک مشکی خودش را از کمد اتاقش می‌آورد و می‌پوشد و لبۀ پلیور را آن قدری پایین می‌کشد که روی دهان بازماندۀ زیپ را می‌پوشاند. یک تکه پارچه را از پل‌های کمربند دو طرف دامن رد می‌کند و گره ریزی می‌زند. پالتو کِیپ مادر را هم می‌اندازد روی شانه‌ها و جلو آینه می‌چرخد.

مادر می‌گوید: «پالتو ماکسیم دوتی بیچارۀ من. خیلی گرون خریدمش، حواست بهش باشه، خرابش نکنی.»

دختر به وراندازکردن خودش در آینه ادامه می‌دهد. گردنبند مرواید مادرش را از توی کشو برمی‌دارد و قفلش را می‌بندد و گردنبند را می‌اندازد روی یقۀ پلیورش. گوشواره‌های مروارید یکی‌یکی از گوش‌هایش آویزان و موها بالای سرش گوجه می‌شوند. دختر احتمالاً برای بار صدم خودش را توی آینه ارزیابی می‌کند. از بالای کمدِ مادر یک جفت بوت پاشنه‌بلند چرم را برمی‌دارد و می‌پوشد و صدای تق‌تق پاشنه‌ها توی اتاق می‌پیچد.

مادر از روی صندلی بلند می‌شود و درحالی‌که چشم‌هایش برق می‌زنند می‌گوید: «خب، باز خوبه سایز کفش‌هامون یکیه.» بعد به گردنبند و گوشوارۀ مروارید اشاره می‌کند و می‌گوید: «این ست مروارید رو مامان خدابیامرزم وقتی تو به دنیا اومدی بهم داد. می‌دونی که مروارید به هرکسی نمی‌آد ولی تو داری باهاشون می‌درخشی.» آه بلندی می‌کشد و به دخترش توی آینه زل می‌زند، بعد دستش را می‌گذارد روی چانه، با یک ابروی بالارفته می‌گوید: «خیلی شیک شدی ولی این دامن رو نپوش. توی سالن قراره پالتو رو دربیاری، پشت دامن چاک داره، می‌دونی که بابات خوشش نمی‌آد پاهات رو بندازی بیرون و می‌دونی زن‌عموت اینا اهل حرف و حدیثن.»

دختر می‌دود توی اتاقش و کشوهای دراور را یکی‌یکی می‌گردد. مادر در راهروی بین دو اتاق می‌ایستد و با صدایی کمی بلندتر، طوری‌که به گوش دختر برسد، می‌گوید: «والا شما جوون‌ها خوب راحت شدید. زمان ما اینطوری نبود که. حجاب کامل توی دبیرستانمون اجباری بود.» پرزی را از روی آستین لباسش جدا می‌کند. «شبا خواب می‌دیدم مدیرمون توی خیابون من رو با حجاب واقعی‌م دیده و از مدرسه اخراجم کرده، تا همین پنج‌شش سال پیش که اتفاقی خودِ شُل حجابش رو توی تره‌بار دیدم این خواب دست از سرم برنمی‌داشت.»

دختر یک جوراب شلواری از توی کشوِ دراور بیرون می‌کشد و می‌پوشد و دوباره صدای تق‌تق بوت‌ها را درمی‌آورد. روبه‌روی آینه راه می‌رود و می‌چرخد.

مادر می‌گوید: «عالی شد.»

دختر تندتند لباس‌ها را درمی‌آورد و می‌دود سمت حمام و دوشی طولانی می‌گیرد. بعد موهایش را سشوار می‌کشد. موبایلش زنگ می‌خورد. دختر گوشی را برمی‌دارد.

- سلام بابا... آره، تقریباً آماده‌ام...

مادر از آشپزخانه می‌گوید: «بپرس گل‌ها رو برد سالن؟»

- گل‌ها رو گرفتید؟... با اسنپ می‌آم... یه ساعت دیگه راه می‌افتم.

دختر سرعت سشوار را بیشتر می‌کند. موهایش را با کانزاشی می‌بندد.

مادر با صدایی نزدیک به داد می‌گوید: «قبل از اینکه بری اتاق و کمد من رو مرتب می‌کنی‌ ها...»

دختر با عجله کپۀ لباس‌ها را می‌چپاند توی کمد مادر و در کمد را می‌بندد و آهسته می‌گوید: «بعداً مرتب می‌کنم... دیر شد... دیر شد.» تندتند لباس‌ها را می‌پوشد.

مادر چایی به دست دوباره می‌نشیند روی صندلی کنار تخت و با طعنه می‌گوید: «نشستی، نشستی حالا بدو... خیلی زشته که دیر برسی...» قلپی از چای را هورت می‌کشد. «من همین‌جا می‌شینم تا بیای این اتاق رو مثل روز اولش کنی...»

دختر می‌دود توی اتاق خودش و روبه‌روی میز توالت می‌نشیند و مشغول آرایش‌کردن می‌شود. سایۀ کمرنگی روی پلک‌هایش می‌کشد و یک خط چشم نازک بالای مژه‌ها. خط لب قرمز را کمی بالاتر از لب‌هایش می‌کشد و رژ قرمز می‌زند.

مادر می‌گوید: «رژت رو کمرنگ کن. پوستت سفیده، خیلی می‌آی تو چشم.»

دختر با دستمال رژش را کمی پاک می‌کند. عطر می‌زند، آراسته و آماده منتظر اسنپ می‌ماند. اسنپ که می‌رسد صدای تق‌تق کفش‌ها بلند می‌شود. توی آینۀ آسانسور خودش را ورانداز می‌کند. رژ قرمزش را درمی‌آورد و دوباره روی لب‌هایش می‌کشد.

***

هم‌زمان با خاله و دخترخاله‌ها به ورودی سالن می‌رسد. به عکس مادرش که وسط ردیف لیلیوم‌ها نصب شده، نگاه می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد. خاله آغوشش را به روی دختر باز می‌کند و می‌گوید: «قربونت برم من عزیز دلم. خدا مامانت رو بیامرزه.» چشم‌های خاله پر از اشک می‌شود و می‌گوید: «چقدر شبیه مامانت شدی. انگار خواهرم رو بعد از یک سال دارم دوباره می‌بینم.»

چشم‌های دختر هم پر از اشک می‌شود. بعد از اینکه دوباره در آغوش هم رها می‌شوند و اشک‌های سیاه از چشمانشان جاری می‌شود، دختر آینۀ کیفی‌اش را درمی‌آورد و چشم‌هایش را توی آینه نگاه می‌کند. دختر با دستمال کاغذی اول سیاهی نمناک زیر چشم‌هایش را پاک می‌کند و بعد رژش را.

نگاهی به داستان «من همین‌جا می‌نشینم»

داستان «من همین‌جا می‌نشینیم» به ظاهر پیرنگ ساده‌ای دارد: دختر جوانی برای رفتن به یک مراسم ترحیم آماده می‌شود و لذا می‌خواهد لباس مناسبی برای این مجلس انتخاب کند. در همین حال، مادرِ دختر با او درباره‌ی پوشش و آرایش او صحبت می‌کند. دختر سرانجام لباسی را انتخاب می‌کند و به مجلس ترحیم می‌رود. تا این‌جای داستان شاید همه‌چیز معمولی به نظر برسد، اما پایان‌بندی داستان با آیرونی توأم می‌شود: مجلس ترحیمی که دختر در آن شرکت کرده است، به مناسبت سالگرد درگذشت مادر او برگزار می‌شود. داستان با این نحوه‌ی پایان یافتن، خواننده را غافلگیر می‌کند. بسیاری از بهترین داستان کوتاهِ کلاسیک با همین شگرد نوشته شده‌اند، مثلاً داستان‌های موپاسان و اُ. هنری. برای نمونه، داستان معروف «گردنبند» از موپاسان را در نظر بگیرید. زن‌وشوهری از طبقه‌ی متوسط به مهمانی بزرگی دعوت می‌شوند که اکثر مدعوینش از طبقه‌ی اعیان هستند. زن که می‌خواهد در این مجلس با ظاهری شبیه به سایر مدعوین ثروتمند حاضر شود، گردنبندی جواهرنشان را از دوستش قرض می‌گیرد، ولی پس از اتمام مهمانی و بازگشت به منزل درمی‌یابد که گردنبند را گم کرده است. زن‌وشوهر دار و ندار خود را می‌فروشند و عین همان گردنبند را تهیه می‌کنند و به صاحبش برمی‌گردانند. بر اثر این رویداد، آن‌ها تا چندین سال بدهکار باقی می‌مانند و زن هم برای جبران مال‌ومنالِ ازدست‌رفته مجبور به خدمتکاری در منازل می‌شود. تا این‌که سال‌ها بعد همان دوستی را که گردنبند را به او قرض داده بود به‌طور اتفاقی در خیابان می‌بیند و ماجرا را برایش بازمی‌گوید. اما دوستش در کمال حیرت می‌گوید که گردنبند در واقع بدلی بوده است.

آیرونی داستان موپاسان نقش مهمی در القای درونمایه‌ی آن دارد: بسیاری از ارزش‌هایی که ما عمرمان را صَرف‌شان می‌کنیم، ای‌بسا ارزش‌هایی کاذب باشند. پی بردن به این موضوع ممکن است مستلزم سال‌ها تجربه باشد، اما داستان کوتاه موپاسان با درانداختن موقعیتی تخیلی خواننده را به بازاندیشی جدی درباره‌ی آمال و آرزوها و آرمان‌های عمرسوز سوق می‌دهد. به همین ترتیب، پایان‌بندی داستان «من همین‌جا می‌نشینم» نیز با آیرونی توأم می‌شود، چون درمی‌یابیم که گفت‌وگوی مادر و دختر در ابتدای داستان نه در واقعیت، بلکه در ذهن شخصیت اصلی رخ داده است. یک سال از درگذشت مادر می‌گذرد، اما حضور مداخله‌گرایانه‌ی او در زندگی دختر به‌قدری محسوس بوده است که حتی پس از مرگ هم دختر نمی‌تواند در مورد موضوع ساده‌ای مانند انتخاب لباس مناسب به‌راحتی تصمیم بگیرد. از این‌جا، ایده‌ی مرکزی داستان شکل می‌گیرد و به خواننده القا می‌شود: اگر والدین (در این داستان، مادر) بخواهند در خصوص هر موضوعی فرزندشان را «راهنمایی» کنند و این کار را چنان اقتدارگرایانه انجام دهند که هیچ فضایی برای تفکر فرزند باقی نماند، پیامدهای گرانبار این روش نادرست تا سال‌ها بعد در زندگی او همچنان باقی خواهد ماند. در این داستان به‌وضوح می‌بینیم که اصرار مادر به شکل دادن شخصیت دختر و ساختن فرزندی مطیع از او، در واقع به ضد خودش تبدیل می‌شود. این درونمایه را می‌توانیم در بُعدی اجتماعی هم صادق بدانیم. وقتی نهادهای آموزشی و تربیتی چنان فضای اندیشه‌ورزی و کنشگری را برای جوانان محدود کنند که آن‌ها آزادی عمل نداشته باشند، بعدها همین جوانان به اشخاصی عصیانگر تبدیل می‌شوند که هیچ محدودیتی (حتی محدودیت‌های قانونی) را برنمی‌تابند. از این حیث، داستان «من همین‌جا می‌نشینم» در پس پیرنگ به‌ظاهر ساده‌اش، موضوع مهمی را در کانون توجه خواننده قرار می‌دهد، موضوعی که در ابعاد خُرد به نحوه‌ی تربیت فرزند مربوط می‌شود و در ابعاد کلان به کارکرد نهادهای آموزشی و تربیتی در جامعه.


برچسب‌ها: کارگاه داستان‌نویسی, مهناز براتی, تجربیاتی در داستان‌نویسی, کارگاه داستان‌نویسی دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۶ آبان ۱۴۰۴   | 

کارگاه «آشنایی با مدرنیسم در هنر و ادبیات» در ۱۰ جلسه (هر هفته ۲ جلسه، مجموعاً ۵ هفته) به صورت آنلاین برگزار می‌شود. هدف از برگزاری این کارگاه آشنا کردن علاقه‌مندان با شالوده‌های فکری و همچنین ویژگی‌های آثار هنری و ادبی مدرن است. به این منظور، ابتدا زمینه‌ی تاریخی پیدایش تفکر مدرن بحث می‌شود و سپس برخی از خصیصه‌نماترین مؤلفه‌های آثار مدرن معرفی می‌شوند. از آن‌جا که نقد عملی باعث فهم بهتر بحث‌های نظری می‌شود، در این کارگاه علاوه بر مباحث تئوریک درباره‌ی مدرنیسم، برخی نمونه‌های آثار هنری مدرن (شامل تابلوهای نقاشی، فیلم سینمایی، داستان کوتاه و رمان) تحلیل خواهند شد تا شرکت‌کنندگان با روش‌شناسی و مصطلحات متداول در نقد این آثار آشنا شوند. این کارگاه به‌ویژه برای کسانی طراحی شده است که در رشته‌ی تحصیلی خود درسی در زمینه‌ی مدرنیسم نگذرانده‌اند. شرکت در این کارگاه مستلزم این نیست که داوطلبان قبلاً در علوم انسانی یا هنر تحصیل کرده باشند و همه‌ی اشخاص علاقه‌مند، صرف نظر از رشته‌ی تحصیل‌شان، می‌توانند در آن شرکت کنند.

این کارگاه روزهای یکشنبه و سه‌شنبه، ساعت ۱۸:۳۰ الی ۲۰ برگزار می‌شود.

اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: ۰۹۱۹۳۳۹۹۱۰۵


برچسب‌ها: مدرنیسم, کارگاه آنلاین مدرنیسم, کارگاه‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴   | 

روان‌کاوی یکی از اثرگذارترین نظریه‌ها در حوزه‌ای میان‌رشته‌ای (بینابین علوم انسانی و علوم پزشکی) است که ردپای آن را در بسیاری از رشته‌ها به‌روشنی می‌توان می‌دید، از جمله در فلسفه، ادبیات، هنر، نقد ادبی، تعلیم و تربیت، علوم سیاسی، ارتباطات، جامعه‌شناسی، تاریخ و ... . در نگاه نخست، روان‌کاوی به‌طور خاص روشی برای راه بردن به سرچشمه‌ی ناپیدای رنج‌های روانی و پایان دادن به آلام روحی و دردهای روان‌تنی به نظر می‌رسد، اما از گستردگی و تنوع کم‌نظیر آثار فروید پیداست که افزون بر کاربردهای بالینی و درمانیِ روان‌کاوی،‌ این نظریه همچنین ابزاری است برای فهم ادبیات و هنر و کندوکاو و تبیین مسائل فرهنگی در جوامع بشری.

با توجه به انواع تحریف‌ها درباره‌ی آراء و اندیشه‌های این متفکر دوران‌ساز، برای فهم دیدگاه‌های فروید هیچ منبعی نمی‌تواند جایگزین آثار خودِ او باشد. کتاب نظریه‌ی روان‌کاوی مجموعه‌ی هفت اثر از زیگموند فروید در تبیین نظریه‌ی روان‌کاوی است که چاپ نهم آن در هفته‌ی جاری منتشر شد. انتخاب و ترجمه‌ی این آثار با این هدف صورت گرفته است که خواننده مستقیماً از زبان بنیان‌گذار این نظریه با مبانی آن آشنا شود. در این آثار، فروید شالوده‌های نظریِ روان‌کاوی، سِیر تاریخیِ شکل‌گیری آن و همچنین مفاهیم و اصطلاحات اساسی این نظریه را شرح می‌دهد. مترجم نیز با افزودن زیرنوشت‌های توضیحی کوشیده است تا درک اصطلاحات تخصصی را تا حد ممکن برای خواننده‌ی فارسی‌زبان تسهیل کند.

علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب را از «کتابفروشی آنلاین انتشارات مروارید» تهیه کنند.


برچسب‌ها: نظریه‌ی روان‌کاوی, زیگموند فروید, روان‌کاوی, کتاب‌های دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴   | 

هدف از برگزاری این کارگاه، آشنایی با شیوه‌ی نقد ادبیات و هنر بر اساس نظریه‌های یونگ است. این دوره‌ی آموزشی به دو قسمت تقسیم می‌شود. در بخش نخست، آراء و اندیشه‌های روان‌پزشک و نظریه‌پرداز سوئیسی کارل گوستاو یونگ معرفی خواهند شد. در این معرفی، مفاهیم اصلی مکتب موسوم به «روان‌شناسی تحلیلی» به تفصیل تعریف می‌شوند. در بخش دوم، این مفاهیم و همچنین روش‌شناسیِ یونگ در نقد عملی یک داستان کوتاه و نقاشی کودکان به کار برده خواهند شد تا الگویی از نقد یونگی به دست داده شود.

این کارگاه بر اساس کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای (ویراست دوم، انتشارات مروارید) برگزار می‌شود، به این ترتیب که بخش‌هایی از آن در کارگاه خوانده و شرح‌وبسط داده می‌شود. شرکت در این کارگاه مستلزم آشنایی قبلی با نظریه‌ی روان‌کاوی فرویدی است.

کارگاه «آشنایی با نقد ادبی اسطوره‌ای ــ کهن‌الگویی» برای ۱۰ جلسه‌ی ۹۰ دقیقه‌ایِ حضوری طراحی شده است و به منظور کاهش رفت‌وآمدهای هفتگی، در ۹ جلسه‌ی ۱۰۰ دقیقه‌ای برگزار می‌شود.

اطلاعات بیشتر و نام‌نویسی: ۰۹۱۹۳۳۹۹۱۰۵


برچسب‌ها: یونگ, روان‌شناسی تحلیلی, نقد اسطوره‌ای, نقد کهن‌الگویی
+ نوشته شده در تاریخ  یکشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۴   | 

این کارگاه برای کسانی طراحی شده است که در کارگاه‌های قبلی چهار دوره داستان‌نویسی را گذرانده‌اند و به نظریه‌های داستان کوتاه و همچنین تکنیک‌های داستان‌نویسی تسلط دارند. لذا مباحث نظری در این کارگاه کاهش خواهد یافت تا وقت بیشتری صرف بررسی داستان‌هایی شود که اعضای کارگاه می‌نویسند.

داوطلبان شرکت در این کارگاه باید حتماً شناخت علمی و عمیق از عناصر داستان داشته باشند و مباحث مطرح‌شده در کارگاه‌های قبلی را بدانند. لذا صرفاً کسانی در این کارگاه پذیرفته می‌شوند که دوره‌های قبلی را گذرانده باشند. آن عده از کسانی که در کارگاه‌های قبلی شرکت نداشتند اما در زمینه‌ی مباحث مرتبط با ادبیات داستانی و نقد ادبی مطالعه‌ی شخصی داشته‌اند و داوطلب شرکت در این کارگاه هستند، می‌توانند یک نمونه از داستان‌های خود را برای ارزیابی ارائه کنند.

این کارگاه برای ۱۰ جلسه‌ی ۹۰ دقیقه‌ایِ حضوری طراحی شده است و به منظور کاهش رفت‌وآمدهای هفتگی، در ۹ جلسه‌ی ۱۰۰ دقیقه‌ای برگزار می‌شود.

اطلاعات بیشتر و نام‌نویسی: ۰۹۱۹۳۳۹۹۱۰۵


برچسب‌ها: داستان‌نویسی, داستان کوتاه, کارگاه داستان‌نویسی دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  شنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۴   | 

متن زیر، مصاحبه‌ی حسین پاینده با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) است که این هفته انجام شد.


وضعیت امروز نقد ادبی در ایران را در قیاس با گذشته چطور می‌بینید؟ آیا چشم‌اندازهای نظری تازه و قابل توجهی در این حیطه گشوده شده است و اگر نشده دلیلش چیست؟

در سال‌های اخیر، ترجمه‌ی منابع نقد ادبی به زبان فارسی کمک شایانی به فهم علمی این حوزه از مطالعات ادبی کرده است. این منابع نه‌فقط درک ما از نقد ادبی را دگرگون کرده‌اند، بلکه همچنین توقعات خواننده‌ی علاقه‌مند به این حوزه را هم به‌لحاظ کیفی ارتقاء داده‌اند. آرام‌آرام داریم به جایی می‌رسیم که خواننده دیگر اصلاً نپذیرد که کسی برداشت‌های شخصی خود، یا ارزش‌داوری‌های شخصی‌اش، را ذیل عنوان «نقد ادبی» ارائه کند. درک این موضوع که نقد باید مبتنی بر نظریه‌های علوم انسانی باشد و بیش از هر چیز با تحلیل و استدلال و تبیین معانی آثار ادبی سر و کار دارد و نه اعلام نظرات سلیقه‌ای، البته هنوز مستلزم پژوهش و تدریس و ترجمه و ارائه‌ی نمونه‌های نقد عملی از آثار ادبی و هنری است. در مجموع، به نسبت دو سه دهه پیش وضعیت بهتری داریم. با این حال، بسیاری از نظریه‌های جدیدتر نقد ادبی، یا هنوز معرفی نشده‌اند و یا ما درک درست و عمیقی از آن‌ها نداریم. برای مثال، به دلیل حساسیت‌های فرهنگی و سیاسی درباره‌ی موضوعات یا حوزه‌های خاصی از علوم انسانی و نقد ادبی در کشور ما، برخی از رویکردهای نظری درباره‌ی ادبیات و هنر هنوز آنچنان که باید معرفی نشده‌اند یا در نقد تولیدات ادبی و هنری کاربرد گسترده پیدا نکرده‌اند. حتی حوزه‌هایی مانند مطالعات ادبیِ زیست‌بومی هم، که آن حساسیت‌ها درباره‌شان وجود ندارد، آن‌گونه که باید شناخته نشده‌اند. کافی است نگاهی به کتاب‌ها و مقالات نقد در کشورمان بیندازید تا بهتر متوجه شوید که نه رویکردهای نظری در این زمینه‌ها به نحو رضایت‌بخشی معرفی شده‌اند و نه این‌که آن رویکردها کاربرد وسیعی در نقد ادبی پیدا کرده‌اند. در خصوص این‌که چرا این نظریه‌ها و رویکردها در کشور ما هنوز به‌درستی معرفی نشده‌اند و رواج نیافته‌اند، دلایل متعدد و متفاوتی را می‌توان ذکر کرد. عوامل مختلفی (از قبیل سیاست‌گذاری‌های رسمی در نهادهای آموزشی، یا قصور رسانه‌های فراگیر و امثال آن) در این موضوع دخیل‌اند. اما یک دلیل مهم دیگر را باید در حوزه‌ی فرهنگ بجوییم و بکاویم. وقتی قاطبه‌ی آحاد جامعه‌ای به محیط زیست بی‌اعتنا باشند و با اهمال باعث تخریب زیست‌بوم خودشان شوند، نباید توقع داشت که رویکرد مبتنی بر همین موضوع در نقد ادبی (ecocriticism) بتواند در آن جامعه رواج پیدا کند. این فقط یک مثال است، ولی نکته‌ی اصلی این است که نقد ادبی در خلأ شکل نمی‌گیرد. به‌طور کلی، نقد ادبی همیشه از دانستگی سرچشمه می‌گیرد و معطوف به ایجاد تغییر است، خواه تغییر در مقیاسی خُرد (رفتار فردی، ذهنیت فردی، و ...) و خواه تغییر در مقیاسی کلان (پارادایم‌های اجتماعی، باورهای عمومی، و ...). وقتی این دانستگی و ملازم آن، یعنی اراده‌ی معطوف به تغییر، وجود نداشته باشند، نقد ادبی هم پا نمی‌گیرد.

به نظرتان وجود جریان‌های تأثیرگذار در نقد ادبی چقدر می‌تواند در بهتر شدن کیفیت تولیدات ادبی و نیز بالا رفتن سلیقه ادبی مخاطبان، تأثیرگذار باشد و در کدام دوره‌ها از تاریخ نقد ادبی در ایران، بیشتر شاهد چنین تأثیراتی بوده‌ایم؟

آگاهی نویسندگان و خالقان متون ادبی از تکنیک‌ها و شگردهای معناآفرینی در ادبیات، یقیناً می‌تواند کیفیت تولیدات ادبی را ارتقا دهد. این نه قاعده‌ای منحصر به زمانه‌ی ما، بلکه اصلی جهان‌شمول است و در گذشته هم مصداق داشته. برای مثال، می‌توانیم به تأثیر به‌سزا و عمیق اگزیستانسیالیسم در ادبیات داستانی ایران در اواسط و اواخر دهه‌ی ۱۳۴۰ اشاره کنیم. نویسندگان ما با آگاهی از سبک نگارش و فلسفه‌ی تولید آثار متفکر ــ نویسندگانی مانند سارتر و کامو و کافکا، توانستند رمان‌ها و داستان‌های چندلایه و تفکرانگیزی بنویسند که هم تکنیک‌ها و هم محتوای‌شان نشان‌دهنده‌ی ارتقاء کیفی ادبیات معاصر بود. با امکانات فناورانه‌ی امروز، داستان‌نویسان زمانه‌ی ما به‌مراتب آسان‌تر از نویسندگان دهه‌ی ۱۳۴۰ می‌توانند به نظریه‌های جدید ادبی دسترسی داشته باشند و از آن‌ها در نگارش آثارشان بهره ببرند. نظریه‌ی روایت‌شناسی را در نظر بگیرید؛ آن عده از داستان‌نویسانی که با نظریه‌های روایت‌شناسی در نقد ادبی آشنایی عمیق داشته باشند، پیرنگ و کلاً ساختار روایتیِ داستان‌های‌شان به‌مراتب حساب‌شده‌تر و قوی‌تر است. به همین ترتیب، نویسنده‌ای که با نظریه‌های روان‌کاوی آشنا باشد، قطعاً در خلق شخصیت‌های داستانی و بازنمایی حیات ذهنی آن‌ها عملکرد هنرمندانه‌تری از خود نشان می‌دهد. از سوی دیگر، خوانندگانی هم که این آثار را می‌خوانند، در صورتی که از نظریه‌های ادبی آگاه باشند التذاذ زیبایی‌شناختی بیشتری از ادبیات می‌برند. به این ترتیب، آشنایی با نظریه و نقد ادبی، هم درک مخاطبان از ادبیات را عمیق‌تر می‌کند و هم منجر به تولید آثار تأمل‌انگیز و ماندگار می‌شود.

یکی از مباحثی که در نقد ادبی در ایران مطرح می‌شود، بحث تولید نظریه است. برخی معتقدند که ما در نقد ادبی به تولید نظریه نرسیده‌ایم و مصرف‌کننده نظریات غربی هستیم. برخی هم معتقدند که اصلاً لزومی ندارد که ما خودمان نظریه تولید کنیم. نظر شما در این باره چیست؟

این بحث بیش از آن‌که ماهیتی ادبی داشته باشد یا به دانش‌پژوهی در علوم انسانی مربوط باشد، ماهیتی سیاسی دارد و به موضع‌گیری‌های ایدئولوژیک مربوط است. کار عالمان علوم انسانی این نیست که دانش را به سطح سیاست فروبکاهند یا از آن نوعی ایدئولوژی درست کنند. تقسیم‌بندی «غربی/غیرغربی» از اساس محل مناقشه است. به‌راستی «غرب» دقیقاً کجاست و از کجا شروع می‌شود؟ سیاره‌ی زمین گرد است و غرب و شرق ندارد. مفاهیمی از قبیل «غربی» و «شرقی» برساخته‌های گفتمانیِ ما انسان‌هاست، نه ــ آنچنان که از معنای این کلمات برمی‌آید‌ ــ واقعیت‌های جغرافیایی. اگر این مفاهیم را واقعاً مربوط به جغرافیا بدانیم، آن‌گاه این پرسش مطرح می‌شود که: بنا بر کدام منطق می‌توان پذیرفت که نظریه‌های مطرح‌شده در فلان منطقه‌ی جغرافیایی «بد» است و نظریه‌های مطرح‌شده در بهمان منطقه «خوب»؟ وانگهی، در نقد ادبی نظریه‌های بسیار نافذی داریم که ایرانی نیستند و در عین حال «غربی» هم نیستند. برای مثال، یکی از نافذترین نظریه‌های رمان را میخائیل باختین مطرح کرده است. حال مطابق با تقسیم‌بندی کاذب و سیاست‌ساخته‌ی «غربی/غیرعربی»، تکلیف ما با نظریه‌ی باختین در نقد ادبی چیست؟ آیا این نظریه‌ی غیرغربی «خودی» محسوب می‌شود و کاربردش برای فهم رمان‌های ایرانی «مُجاز» است؟ اگر پاسخ مثبت است و استفاده از این نظریه می‌تواند کمک کند هم رمان ایرانی را بهتر بشناسیم و هم رمان‌های صناعتمندتری بنویسیم، آن‌گاه باید پرسید چرا با همین ملاک‌ها (دانش‌مبنایی، کاربردپذیری، ارتقاء فهم ادبی، و غیره) با سایر نظریه‌ها برخورد نکنیم؟ مثال‌های متعدد بیشتری می‌شود زد، اما به نظرم نکته‌ی اصلی به اندازه‌ی کافی روشن است. اگر قائل به تقسیم‌بندی سیاسی و ایدئولوژیکِ نظریه‌های نقد ادبی باشیم، که باز هم تأکید می‌کنم هیچ نسبتی با ادبیات ندارد بلکه به سیاست مربوط است، آن‌گاه می‌توان پرسید: چه کسی مانع از نظریه‌پردازی ما «غیرغربی‌ها» در زمینه‌ی نقد ادبی شده است؟ جهان امروز، جهان ارتباطات سایبری است که به هر کسی امکان می‌دهد هر دیدگاهی را به‌سهولت با میلیون‌ها مخاطب در میان بگذارد. هر نظریه‌پرداز بومی یا شرقی هم، اگر سخن درخور اعتنا درباره‌ی نظریه‌های نقد ادبی داشته باشد، می‌تواند از این امکانات ارتباطی استفاده کند و نظریه‌اش را به اهالی اندیشه و هنر عرضه بدارد. دیدگاه بدیل این است که علم را بیاموزیم، ولو این‌که از دوردست‌ترین سرزمین‌ها آمده باشد.

یک اعتقاد هم که درباره ضرورت تولید نظریه وجود دارد این است که ما نمی‌توانیم صرفاً براساس نظریات غربی، به نقد آثار ادبی خودمان بپردازیم و برای تفسیر و تحلیل آثار ادبی کلاسیک و معاصر ایرانی، نیاز به نظریه‌هایی بومی داریم که برآمده از دل خود این آثار باشند. آیا شما با این دیدگاه موافقید؟

اشکالی در این نیست که کسانی چنین اعتقادی (یا اصولاً هر اعتقادی در حوزه‌ی مطالعات ادبی) داشته باشند، اما آنچه شما ذیل عنوان «اعتقاد» مطرح می‌کنید صرفاً یک گزاره است. باید پرسید مبانی نظری این گزاره چیست؟ بر پایه‌ی کدام اصول علمی و مسلمات پذیرفته‌شده در مطالعات ادبی، می‌توان مدعی شد که ادبیات در این یا آن کشور، از قواعد عام ادبیات مستثنی است و برای فهمش باید نظریه‌های مخصوص و «بومی» درست شود؟ خطرات ناپیدایی هم در چنین گزاره‌هایی وجود دارد که نباید از آن غافل شویم. مستثنی کردن خود، خاص دانستن ادبیات خود و این ادعا که کسی نمی‌تواند این ادبیات را بررسی کند یا بفهمد مگر آن‌که از نظریه‌های خودساخته‌ی ما پیروی کند، حاکی از دیدگاهی برتری‌باورانه است و با ایدئولوژی‌هایی همسو است که حتی منجر به مخاصمات بین‌المللی و کشتار جمعی شده‌اند. مروری بر تاریخ جنگ جهانی دوم و به‌ویژه گزاره‌های نژادپرستانه و برتری‌طلبانه‌ای که زمینه‌ساز این جنگ شد، شاید آموزه‌های عامی داشته باشد که ما را به تأمل وادارد و در پذیرش گزاره‌های مشابه در حوزه‌ی ادبیات محتاط کند.

گروهی از دانشگاهیان با نقد ژورنالیستی مخالفند و گروهی از روزنامه‌نگاران ادبی هم منتقد نقد دانشگاهی هستند. گروهی هم معتقدند که این دو رویکرد نه در تقابل با یکدیگر، بلکه مکملِ هم هستند و باید بین‌شان پیوند برقرار شود. شما جزو منتقدانی هستید که همیشه هم با مطبوعات همکاری داشته‌اید و نقدهایتان در نشریات منتشر شده و هم رویکردتان در نقد ادبی، رویکردی آکادمیک بوده است. نظرتان درباره رویکرد ژورنالیستی و دانشگاهی در نقد ادبی چیست؟ آیا این دو لزوماً نقطه مقابل یکدیگرند یا می‌توانند مکملِ هم باشند؟

اگر بخواهم با استفاده از مصطلحات نظریه‌ی دریدا (واسازی) به شما پاسخ دهم، باید بگویم قائل به «تقابل دوجزئی» بین این دو نوع از نگارش نیستم. اساساً مطالبی که در نشریات (روزنامه‌ها، مجلات، سایت‌های غیردانشگاهی، و امثال آن) درباره‌ی آثار ادبی منتشر می‌شوند، review یا اصطلاحاً «مقالات مرور و معرفی‌» محسوب می‌شوند، نه نقد ادبی به معنای اخص کلمه. البته در مطبوعات ما این قبیل نوشته‌ها را نقد ادبی می‌نامند، شاید به این دلیل که در این نوشته‌ها نوعاً انتقاداتی هم مطرح می‌شود. اما این یک خطای واژگانی و ادراکی است. از دو نکته نباید غفلت کنیم:‌ نخست این‌که «نقد» به معنای «انتقاد»‌ نیست و دست‌اندرکاران نقد ادبی برای انتقاد (یا تعریف و تمجید) از آثار ادبی مطلب نمی‌نویسند. دو دیگر این‌که مطالب ژورنالیستی بر پایه‌ی، یا با ارجاع به، نظریه‌های ادبی نوشته نمی‌شوند و در آن‌ها از مصطلحات (ترمینولوژی) و روش‌شناسی (متدولوژی) نظریه‌های نقادانه پیروی نمی‌شود. می‌دانیم که هر نظریه‌ای دو جزء ‌اساسی دارد: ترمینولوژی که ناظر بر مفاهیم تعریف‌شده در چهارچوب همان نظریه‌ است، و متدولوژی که ناظر بر شیوه‌ی کاربرد آن مفاهیم برای خوانش نقادانه‌ی متون است. مقالات نقد ادبی لزوماً باید بر پایه‌ی نظریه‌های ادبی نوشته شوند و شواهد کاربرد نظریه (ارجاع به همین دو جزء) در آن‌ها به چشم بخورد. حال آن‌که آنچه در مطبوعات راجع به آثار ادبی نوشته می‌شود، بر دیدگاه‌های شخصی نگارنده یا ارزش‌داوری‌های فردی او از فلان رمان یا بهمان مجموعه‌ی شعر و غیره استوار است که البته در مقالات ریویو یا همان «مرور و معرفی» اشکالی ندارد، اما نقد ادبی محسوب نمی‌شود. تفاوت بین نگارش علمی و نگارش ژورنالیستی، سلسله‌مراتبی نیست. به بیان دیگر، مقصود این نیست که مقالات علمی بر مقالات ژورنالیستی برتری دارند، یا برعکس. این دو نوع نوشتار ماهیتاً متفاوت‌اند و هر کدام در جای خود می‌تواند مفید باشد. این قبیل مناقشات درباره‌ی این‌که نقد ادبی علمی ارزش ندارد یا دارد، یا این‌که مقالات ژورنالیستی ارزش دارند یا بی‌ارش‌اند، وقت و انرژی ما در مطالعات ادبی را بیهوده هدر می‌دهد. به گمانم بسیار عبث است که فکر و وقت و توان‌مان را صرف اثبات این موضوع کنیم که متخصصان علوم آزمایشگاهی کاری کم‌اهمیت‌تر یا مهم‌تر از کار پزشکان انجام می‌دهند. یا چقدر عبث است که مناقشه کنیم آیا کار جراحان مهم‌تر است یا کار فیزیوتراپیست‌ها. ماهیت کار آن‌ها با هم فرق دارد و هر کدام جایگاه خاص خودشان را دارند.

این روزها بحث هوش مصنوعی و تأثیر آن در تولید متن، خیلی داغ است. به نظرتان هوش مصنوعی تأثیری بر نقد ادبی گذاشته یا می‌تواند در آینده تأثیر بگذارد؟ این تأثیر از چه نوعی است؟ لزوماً مخرب و آسیب‌زاست یا می‌تواند مثبت باشد؟

استفاده از امکانات فناوری‌های نو، از قبیل هوش مصنوعی، باید در چهارچوب فهمی فلسفی از انسان و رابطه‌ی او با جهان هستی تعریف و ضابطه‌مند شود. در غیر این صورت، مخاطرات و هزینه‌های بسیار گزاف فرهنگی را متحمل خواهیم شد. هوش مصنوعی امکان پردازش سریع داده‌ها، همچنین ارائه‌ی پاسخ‌های آنی بر اساس داده‌ها را فراهم می‌کند. اما باید دقت کرد که داده‌ها دقیقاً چه هستند و بر مبنای کدام سوگیری‌های گفتمانی تهیه شده‌اند. حتماً باخبر شدید که اخیراً هوش مصنوعی در پاسخ به پرسشی درباره‌ی آدولف هیتلر او را رهبری کم‌نظیر معرفی کرد و بسیار قابل‌ستایش دانست. این ارزیابی با دانسته‌های تاریخی ما از جنگ جهانی دوم مغایرت دارد، اما نکته این‌جاست که داده‌های قبلی به هوش مصنوعی به‌گونه‌ای انتخاب شده بود که بر چنین ارزیابی‌ای صحّه می‌گذاشت. این رخداد که نه‌فقط بسیاری از دست‌اندرکاران توسعه‌ی فناوری اطلاعات بلکه همچنین اصحاب تاریخ و کلاً علوم انسانی را بهت‌زده کرد، فقط نمونه‌ای کوچک از مخاطرات هوش مصنوعی است. از کاربرد وسیع و عمومی هوش مصنوعی هنوز مدت مدیدی نمی‌گذرد، ولی اخیراً مناقشات حقوقی و اخلاقی متعددی درباره‌ی نحوه‌ی استفاده از آن پیش آمده است و این خود نشان می‌دهد که نباید با ساده‌پنداری هر امکان فناورانه‌ی نوپدیدی را به فال نیک بگیریم. برای قیاس، هرچند در حوزه‌ای دیگر، می‌توان به کاربرد داروها فکر کرد. چه بسیارند داروهایی که تا همین یک دهه پیش وسیعاً کاربرد داشتند، ولی اکنون می‌دانیم که مصرف آن‌ها موجب بیماری‌های مهلک اما پنهان می‌شد و لذا اکنون تجویز آن داروها ممنوع شده است. شاید در آینده‌ای نه‌چندان دور همین اتفاق در حوزه‌ی فناوری‌های اطلاعات و به‌طور خاص هوش مصنوعی رخ بدهد. در کار خودم، شاهد هستم که ضعیف‌ترین دانشجویان در مقاطع فوق‌لیسانس و دکتری از هوش مصنوعی برای ارائه‌های کلاس و کلاً تکالیف درسی استفاده می‌کنند، بی آن‌که خودشان حتی چند سطر درباره‌ی موضوع ارائه یا تکلیف درسی‌شان مطالعه کرده باشند. وقتی از همین دانشجویان ساده‌ترین پرسش را درباره‌ی همان موضوعاتی که در ارائه‌های کلاسی‌شان مطرح می‌کنند بپرسید، از پاسخ دادن عاجز می‌مانند. اخیراً از همکاران می‌شنوم که بسیاری از پایان‌نامه‌های دانشجویان در واقع حاصل این نوع استفاده‌ی ضدعلمی از هوش مصنوعی است، به‌نحوی که دانشجو هیچ دانشی درباره‌ی موضوع پایان‌نامه‌اش ندارد و صرفاً آن را از طریق هوش مصنوعی تهیه کرده است. اگر متضاد «هوشمندی» کلمه‌ی «خنگی» باشد، باید از خود بپرسیم: آیا هوش مصنوعی نتیجه‌ای متضاد با آنچه از آن توقع داشتیم به بار نیاورده و صرفاً کسب مدارک پوچ را تسهیل نکرده است؟

در حوزه‌ی ادبیات، تأثیر هوش مصنوعی در تولید رمان و ترجمه به نابودی خلاقیت انجامیده است. در گذشته رمان‌نویسان ما برای نوشتن رمانی دویست صفحه‌ای مدت‌های مدید تحقیق می‌کردند. اظهارات هوشنگ گلشیری در مصاحبه‌ای، راجع به روزهای متمادی‌ای که برای مطالعه درباره‌ی زبان فارسیِ دوره‌ی قاجاریه به کتابخانه‌ی مجلس می‌رفت و منابع متعدد را می‌خواند تا با شیوه‌ی بیان و مصطلحات زبانی رایج در دوره‌ی قاجاریه آشنا شود را بخوانید تا بهتر دریابید که نوشته شدن رمان کوتاهی مانند «شازده احتجاب» مستلزم چه میزان از پژوهش ادبی، زبانی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی بوده است. نتیجه‌ی آن نوع سخت‌کوشیِ محققانه، اثر ادبی‌ای شد که در زمره‌ی بهترین رمان‌های مدرن فارسی است و ردپای تکنیک‌های استفاده‌شده در آن را در آثار بعدی به‌وضوح می‌توان دید. «شازده احتجاب» حاصل خلاقیتی است که پشتوانه‌ی پژوهشی دارد. هوش مصنوعی این نوع پژوهش و کلاً خلاقیت ادبی را به کاری زائد تبدیل کرده است. همین تأثیر ویرانگرانه را در حوزه‌ی ترجمه هم می‌توان دید. زمانی مترجمان طراز اول ما از قبیل ابوالحسن نجفی، رضا سید حسینی، عبدالله کوثری، منوچهر بدیعی و دیگران شاهکارهای ادبیات جهان را هنرمندانه (حتی باید گفت خلاقانه) با حفظ سبک نویسنده‌ی اصلی به فارسی ترجمه می‌کردند و ما خوانندگان فارسی‌زبان با خواندن ترجمه‌های دقیق و سبک‌شناسانه‌ی آن‌ها همان حس‌وحالی را تجربه می‌کردیم که خواننده‌ی آن آثار به زبان اصلی می‌داشت؛ اما اکنون هوش مصنوعی آثار ادبی را با فاحش‌ترین اشتباهات مفهومی و سبکی، ولی با سرعتی حیرت‌آور در اختیار ما می‌گذارد و برخی از ناشران هم با ذوق‌زدگی از سرعت انجام کار، این ترجمه‌ها را بی‌محابا منتشر می‌کنند و متوجه نیستند که چقدر ادبیات و نهایتاً فرهنگ را تضعیف می‌کنند. اشتباهات هوش مصنوعی در ترجمه متون ادبی همان‌قدر بزرگ است که قابل‌ستایش اعلام شدن هیتلر. ما آن ارزیابیِ به‌غایت نادرست تاریخی را اشتباهی فاحش و نابخشودنی محسوب می‌کنیم ولی هنوز به درجه‌ای از آگاهی درباره‌ی مخاطرات هوش مصنوعی در حوزه‌ی ادبیات نرسیده‌ایم که اشتباهات مفهومی و سبکی آن در ترجمه‌ی ادبی را بفهمیم. همچنان که اشاره کردم، بسیاری از داروها سال‌ها و سال‌ها استفاده شدند تا این‌که محققان علوم آزمایشگاهی و پزشکی متوجه‌ی سرطان‌آور بودن آن‌ها شدند.

چه چشم‌اندازی پیشِ روی نقد ادبی در ایران می‌بینید؟

در کتاب «نقد ادبی و دموکراسی» پاسخی به این پرسش داده‌ام که خلاصه‌اش از این قرار است: نقد ادبی کنشی اجتماعی و دموکراتیک، مبتنی بر چندصداییِ نظریه‌هاست. این نظریه‌ها متنافرند، ولی تنافرشان مانع از همزیستی مسالمت‌آمیز آن‌ها نیست. نظریه و نقد ادبی در یونان باستان و با رساله‌ی «شعرشناسی» ارسطو آغاز شد. یونان مهد دموکراسی است و این تفکر دموکراتیک که صداهای متنافر لزوماً مانعةالجمع نیستند و می‌توانند همزیستی داشته باشند، شالوده‌ی اندیشه‌ی پایه‌گذاران نقد ادبی بود. تلاش برای شناساندن نظریه و نقد ادبی در فرهنگی که سنخیتی با دموکراسی ندارد، کار سهلی نیست و اغلب با دشواری‌های مختلف توأم می‌شود. مقصودم صرفاً دشواری‌ها و موانعی نیست که اصحاب قدرت سیاسی یا نهادهای رسمی ایجاد می‌کنند، بلکه همچنین نظر دارم به رفتار همان کسانی که خود را در اپوزیسیون و به‌اصطلاح روشنفکر، فرهنگی، هنردوست، نویسنده، هنرمند، منتقد، ترقی‌خواه و غیره می‌دانند. فرهنگ تمامیت‌خواه و استبدادی، صداهای متنافر را برنمی‌تابد. در چنین فرهنگی، نقد ادبی تبدیل می‌شود به اتهام‌زنی، فحاشی، باندبازی و تخطئه‌ی دیگران. در یک کلام، همه مشغول دیگری‌سازی می‌شوند. در چنین فضایی، واقعاً دشوار است که کسی بخواهد، بدون هیاهو و بدون باندسازی، با کار علمی به نقد ادبی کمک کند. اما فراموش نکنیم که تاریخ سازوکارهای درون‌ذاتی خود را دارد و عاقبتی عبرت‌آموز برای رفتارهای ویرانگرانه قرار می‌دهد. به اعتقاد من، اگر کسی می‌خواهد آینده یا چشم‌انداز بهتری برای نقد ادبی رقم بزند، باید این کار را با ادای سهم در ایجاد آگاهی اجتماعی و دانستگی علمی انجام دهد. تاریخ هم به‌موقع قضاوت خواهد کرد. به قول شاملو، «تاریخ ادیب نیست، اما لغتنامه‌ها را اصلاح می‌کند.»


برچسب‌ها: نقد ادبی, نقد در ایران, نقد در مطبوعات, هوش مصنوعی
+ نوشته شده در تاریخ  چهارشنبه ۲ مهر ۱۴۰۴   |