تأثیرات اجتماعی بر خودشیفتگی
در هر دوره و زمانهای، بیماریهای خاصِ همان دوره به وجود میآیند. این بیماریها را باید شکلی افراطی از ساختارهای بنیانی مَنِشِ افرادِ آن جامعه دانست. در دورهی فروید، هیستری و روانرنجوری وسواسی، ترجمان شکلی افراطی از ویژگیهای شخصیتی سرمایهداری در مرحلهی اولیهی رشد این نظام بودند (میل به تملّک، کار کردن با تمام وجود، و سرکوب شدید امیال جنسی). در زمانهی ما، بیماریهای پیشاروانگسیختگی[1]، بیماریهای مرزی، اختلالات شخصیت و همچنین خودِ روانگسیختگی، توجه فزایندهای را به خود معطوف کردهاند. این «تغییر شکل روانرنجوری را از پایان جنگ جهانی دوم تاکنون، شمار بسیار فزایندهای از روانپزشکان توصیف کردهاند». به گفتهی پیتر جیوواکچینی: «متخصصان بالینی دائماً به بیمارانی برمیخورند که ظاهراً تعدادشان رو به افزایش است و نشانههای بیماریهایشان با طبقهبندیهای جاریِ امراض روانی همخوانی ندارد.» درد و رنج این بیماران همراه با «نشانههای قطعی» نیست، بلکه آنان از ناراحتیهایی مبهم و نامشخص شِکوه میکنند». جیوواکچینی میافزاید: «تقریباً همه میدانند که منظور من از ”این نوع بیماران“ چه کسانی هستند.» اهمیت رو به تزاید «اختلالات مَنِشی» ظاهراً حکایت از تغییری بنیانی در سامان شخصیت [انسان معاصر] دارد، یعنی تغییر از آنچه «درونوابستگی»[2] نامیده شده است به خودشیفتگی.[3]
الن ویلیس در سال ۱۹۶۸ استدلال کرد که تغییر در «الگوهای روانرنجوری» با «تجربهی شخصی روانکاوانِ قدیمیتر، همخوانی داشت»، حال آنکه روانکاوان جوانتر «به دلیل مغایرت توصیفهای پیشینِ روانرنجوری با مشکلات بیمارانی که هر روز به مطب آنان مراجعه میکردند، به این تغییر پی بردند. میتوان گفت که این تغییری است از روانرنجوریهای واجد نشانه[های معیّن]، به اختلالات مَنِشی.»[4] هاینتس لیختنشتاین ابتدا با این حکم مخالف بود که تغییر یادشده، مبیّن تحول در ساختار شخصیت است. لیکن وی در سال ۱۹۶۳ نوشت که «تغییر در الگوهای روانرنجوری»، دیگر از «حقیقتی معروف» حکایت دارد.[5] این قبیل گزارشها، در دههی ۱۹۷۰ بیشازپیش شایع شدند. هربرت هندین اشاره میکند که «تصادفی نیست که در حال حاضر، دو موضوع عمده در روانکاوی عبارتاند از کشف دوبارهی خودشیفتگی و تأکیدی جدید بر اهمیت روانشناختی مرگ».[6] مایکل بلداک مینویسد: «بیماریهای ناشی از خودشیفتگی در این چند دههی پیش از هزاره [سوم]، برای عمومِ روانکاوان همان حکمی را دارد که … روانرنجوریهای وسواسی برای فروید و همکاران اولیهاش … در اوایل قرن بیستم داشت. به طور کلی، امروزه با بیمارانی سروکار نداریم که به علت هیستری، از ناحیهی پا فلج شده و یا دچار وسواسِ شستن دستهایشان باشند. در عوض، این نَفْسِ روانشان است که بیحس شده است یا اینکه در تلاشی طاقتفرسا و پایانناپذیر برای تمیز کردن خودشان، ناگزیرند دائماً خود را بسابند.»[7] این بیماران «مالامال از احساس پوچیاند و عزت نَفْسشان عمیقاً خدشهدار شده است» (همانجا، ص. ۳۸). برنِس ا. مور اشاره میکند که بیماریهای ناشی از خودشیفتگی به میزان زیادی افزایش یافتهاند.[8] شلدن باخ مینویسد: «عادت کرده بودیم بیمارانی را ببینیم که به علت ابتلا به وسواسِ شستوشوی دست، یا هراسهای بیمارگونه و روانرنجوریهای شناختهشده به ما مراجعه میکردند. امروزه اغلبْ خودشیفتگان به مطبمان میآیند.»[9] گیلبرت ج. رُز اعتقاد دارد که روانکاوی «شیوهای تحلیلی برای درمان است، حال آنکه این شیوه به طرز نامناسبی» به زندگی روزمره تسرّی داده شده و این کار به «تساهل عام در امور جنسی» و «میدان دادنِ بیش از حد به غریزه» کمک کرده، که این به نوبهی خود گسترش «اختلالات ناشی از خودشیفتگی در هویت» را شدت داده است.[10] به گفتهی جوئل کوول، تحریک امیال کودکانه از طریق تبلیغات، غصب اقتدار والدین توسط رسانهها و مدارس، و نیز معقولسازی زندگی درونی همراه با وعدهی کاذبِ تحقق آرزوهای شخصی، نوعی «فرد اجتماعی» جدید را به وجود آورده است. «حاصل این وضعیت، روانرنجوریهای کلاسیک نیستند که در آنها اقتدار پدرسالارانه، انگیزههای دوران طفولیت را سرکوب میکند؛ بلکه ما با نوع مدرنی از روانرنجوری روبهرو هستیم که در آن، انگیزهای تحریک میشود، انحراف مییابد و سپس نه از مصداقی مناسب برای ارضاء شدن برخوردار میگردد و نه اینکه به شکلی منسجم مهار میشود. … کل این عقده، که خارج از ارادهی فرد و نه تحت اختیار او شکل میگیرد، ویژگیهای کلاسیکِ روانرنجوری را از دست میدهد و برخلاف شیوهی کلاسیک، دیگر نمیتوان از راهِ بازگرداندن آن انگیزه به ضمیر آگاه، فرد را درمان کرد.»[11]
اشارهی محققان مختلف به افزایش تعداد بیماران خودشیفته لزوماً به این معنا نیست که اختلالات ناشی از خودشیفتگی در میان مردم کلاً شایعتر از گذشته است، یا اینکه این اختلالات از روانرنجوریهای تبدیلیِ[12] کلاسیک رایجتر شدهاند. شاید این اختلالات، سریعتر [از سایر بیماریهای روانی] توجه روانپزشکان را به خود جلب میکنند. ایلزا ویت مدعی است که «با بیشتر شدن آگاهی در خصوص واکنشهای تبدیلی و عامّهپسند شدن نوشتههای روانپزشکانه، تظاهرات جسمی هیستری – که اکنون دیگر ”از مُد افتادهاند“ – از نظر طبقاتِ آگاهترْ مشکوک تلقی میشوند. به همین سبب، اکثر پزشکان اظهار میدارند که نشانههای آشکارِ [روانرنجوریهای] تبدیلی اکنون به ندرت مشاهده میشوند و – اگر هم مشاهده شوند – آن هم فقط در میان افراد عامی».[13] عطف توجه به اختلالاتِ مَنِشی در نوشتههای بالینی اخیر ، احتمالاً باعث میشود که روانپزشکان حساسیت فزونتری به وجود این اختلالات نشان دهند. لیکن این احتمال به هیچ وجه از اهمیت این موضوع نمیکاهد که روانپزشکان شیوع خودشیفتگی را تصدیق میکنند، بویژه وقتی این تصدیق زمانی مطرح میشود که خودشیفتگی جدید و گرایش بیمارگونه به مجذوب شدن در خویشتن در مطبوعات نیز مورد بررسی قرار میگیرد. خودشیفته کموبیش به همان دلایلی مورد توجه روانپزشکان قرار میگیرد که نه فقط در جنبشهای آگاهیطلبانه و کیشهای مشابه، بلکه در مؤسسات تجاری، سازمانهای سیاسی و ادارات دولتی نیز فرد شاخصی شده است. به رغم همهی درد و رنجی که میکشد، شخص خودشیفته واجد بسیاری خصائص است که در نهادهای دیوانسالارانه موفقیت را برایش به ارمغان میآورند، زیرا این نهادها برای روابطِ بین افراد ارزش فراوانی قائلاند، دلبستگیِ شخصیِ عمیق را منع میکنند و در عین حال خودشیفته را به دیدهی تأیید مینگرند، همان تأییدی که او برای اعتبار بخشیدن به عزتِ نَفْسش نیاز دارد. خودشیفته در زندگی حرفهای غالباً فرد بسیار موفقی است، هرچند که ممکن است به شیوههای درمانیای متوسل شود که وعده میدهند زندگی را برایش معنادار کنند و بر حس پوچی او فائق آیند. وی ذاتاً قادر است برداشتهای دیگران از شخص خودش را طبق میلش تنظیم کند و تسلط او بر ظرافتهای این کار در سازمانهای سیاسی و تجاری، نیازهایش را به خوبی رفع میکند، زیرا در این سازمانها «به چشم خوردن»، «شتاب» و خوشسابقگیْ بیشتر از عملکردِ فرد اهمیت دارند.[14] در وضعیتی که «مقیّد بودن به تشکیلات» جای خود را به «مهارت در به دست آوردن امتیاز یا پیروزی بر حریف میدهد» (به عبارت دیگر، زمانی که «دورهی وفاداری» در مؤسسات تجاری آمریکا جای خود را به دورهی «بازی موفقیت مدیران» میدهد)، فرد خودشیفته امکان مییابد تا قابلیتهای خود را نشان دهد.
مایکل مکابی در تحقیقی راجع به ۲۵۰ تن از مدیرانِ دوازده شرکت عمدهی تجاری، در توصیف سنخ جدید مسئولان این شرکتها با لحنی کموبیش همدلانه مینویسد که اینان کسانی هستند که با انسانها کار میکنند و نه با ابزار و لوازمِ کار، و هدفشان تجربه کردن «وجد و شعفِ حاصل از ادارهی امورِ افراد تحت مسئولیتشان و کسب موفقیت» است و نه سلطهجویی در بازار.[15] آنان میخواهند که «به چشم دیگران، قهرمان باشند و بیشترین هراسشان از این است که بازنده نامیده شوند» (همانجا، ص. ۱۰۴). به جای دستوپنجه نرم کردن با وظیفهای اساسی یا مشکلی که راهحل میطلبد، آنها – به دلیل «نیاز به فرمان راندن» – توان خود را در رویارویی با دیگران به بوتهی آزمایش میگذارند. همانگونه که در یک کتاب درسی جدید برای مدیران آمده، امروزه موفقیت «صرفاً به معنای پیش رفتن نیست»، بلکه «به مفهوم جلو افتادن از دیگران است».[16] مدیر جدید که بانشاط، بشاش و «وسوسهانگیز» است،[17] میخواهد که به قول مکابی «توهم برخورداری از انتخابهای نامحدود را حفظ کند» (همانجا، ص. ۱۰۷). او چندان قادر نیست که «با دیگران روابطی نزدیک برقرار کند و یا خود را به رابطهای اجتماعی متعهد بداند». حتی به شرکتی که برایش کار میکند هم چندان احساس وفاداری ندارد. یکی از مدیران اجرایی میگوید «وقتی که شرکت مدام او را وادار به کارهای گوناگون نمیکند»، به او احساس قدرت دست میدهد. در صعود به مراتب بالاتر، وی مشتریان قدرتمندی به وجود میآورد و میکوشد آنها را علیه شرکتِ خود به کار برد. طبق برنامهریزیهای او، «به مشتری بسیار عمدهای نیاز دارید که همواره با مشکل روبهرو است و میخواهد که شرکت در کار خود تحول ایجاد کند. به این ترتیب، میتوانید بر شرکت – و همچنین بر آن مشتری – همواره و خودبهخود اِعمال قدرت کنید. من دوست دارم امکان انتخاب را همیشه برای خودم باز نگه دارم» (همانجا، ص. ۱۰۸). یکی از استادانِ رشتهی مدیریت با صحّه گذاردن بر این ترفند، مینویسد که به اعتقاد او «همذات شدنِ بیش از حد» با شرکت، «موجب به وجود آمدن مؤسسهای با تسلط بسیار زیاد بر زندگی حرفهای و سرنوشت کسانی میشود که از صمیم دل به آن شرکت ایمان دارند». به نظر این استاد، هرچقدر شرکت بزرگتر باشد، به همان میزان برای مدیران اجرایی مهمتر است که «زندگی حرفهای خود را برحسب … انتخابهای آزادانهی خودشان اداره کنند» و «بیشترین انتخابها را برای خود امکانپذیر نگه دارند».[18]
به گفتهی مکابی، مدیر رند و پیروزیطلب «نظرات جدید را میپذیرد، اما اعتقاداتش راسخ نیستند»[19]. با هر سنخی وارد معامله میشود، حتی اگر اصول و اعتقاداتِ آنان را مردود بداند. وی که مستقلتر و مدبّرتر از فرد مقیّد به شرکت است، میکوشد تا شرکت را برای رسیدن به مقاصدِ خودش مورد استفاده قرار دهد و از این هراس دارد که اگر این کار را نکند، «شرکت او را کاملاً تضعیف خواهد کرد» (همانجا، ص. ۱۱۵). او روابط صمیمی را نوعی دام تلقی میکند و در عوض «فضای هیجانآور و شهوتانگیزی» را ترجیح میدهد که مدیران اجراییِ امروزی در محیط کارشان حاکم میکنند، یعنی محیطی که در آن، «منشیها دامن کوتاه میپوشند، رئیسشان را ستایش میکنند و دائماً با او لاس میزنند» (همانجا، ص. ۱۶۲). مدیر رند و پیروزیطلب در روابط شخصی با کلیهی اشخاص، به تحسین یا هراسی متکی است که برای صحّه گذاردن بر «پیروزمند» بودنِ خودش در دیگران القا میکند. همزمان با بالا رفتن سنش، جلب توجه دیگران – توجهی که بنیان رشد و ترقی اوست – برایش بیشازپیش دشوار میشود. در واقع، او در شغلش به وضع ثابتی میرسد که نمیتواند از آن فراتر رود، زیرا – همانگونه که مکابی اشاره میکند – بالاترین مقامها کماکان به کسانی تعلق میگیرد که «از عصیانگریِ نوجوانی دست برمیدارند و دستکم تا حدودی به اهداف تشکیلات متعهد میشوند» (همانجا، ص. ۱۰۶). بدین ترتیب، شغل برای چنین کسی به آرامی گیرایی خود را از دست میدهد. وی که علاقهی چندانی به استادکار شدن ندارد، به مجرد اینکه جذابیت نوجوانانهای که شالودهی دستاوردهایش است رو به اضمحلال میگذارد، دیگر نمیتواند آن دستاوردها را مایهی دلخوشی خود بداند. رسیدن به میانسالی برای او ضربهای هولناک است: «وقتی که جوانی، بنیه و حتی شوقوشعف پیروز شدن از بین میرود، او نیز افسرده و بیهدف میشود و از خود میپرسد که مقصود از زندگی کردن چیست. تلاش جمعی دیگر موجب شور و شوقش نمیشود و او نمیتواند خود را وقف هدفی فراتر از خود کند … و لذا به شدت احساس تنهایی میکند» (همانجا، ص. ۱۱۰). با توجه به عمومیت این روالِ شغلی، جای تعجب نیست که روانشناسی عامّهپسند اینقدر به «بحران میانسالگی» و راههای فائق آمدن بر آن میپردازد.
در رمان باندبازی در اداره، نوشتهی ویلفرید شْید، خانمی شوهردار میپرسد: «آقای فاین و آقای تِیلور اختلافاتی جدی دارند، اینطور نیست؟» شوهر این شخصیت پاسخ میدهد: «موضوع واقعی، مهار کردن ”خود“ است.»[20] یوجین امرسون جنینگز در تحقیقی راجع به شیوههای مدیریت، با ابراز خرسندی از اضمحلال روحیهی تعهد به تشکیلات و پیدایش «عصر تحرک شغلی»، تأکید میورزد که «تحرک در شرکت، بیش از صِرفِ عملکرد شغلی است». در اینجا، «سبکِ کار کردن، … زبردستی … تواناییِ گفتن و انجام دادنِ تقریباً هر کاری بدون برانگیختن خصومت دیگران» است که اهمیت دارد. به نوشتهی جنینگز، مدیری که تحرک صعودی داشته باشد، میداند با اطرافیانش چگونه رفتار کند ــ [و اطرافیانش عبارتاند از:] «تاقچهنشین» که از «وقفه در تحرک» رنج میبرد و به موفقیت دیگران حسد میورزد؛ «تیزهوش»؛ «مافوقِ واجد تحرک». «آن مدیر اجرایی که مفهوم تحرک را تیزهوشانه درمییابد»، آموخته است که به روابط قدرت در محل کارش «پی ببرد» و «جنبههای ناپیداتر و ناشنیدهترِ رئیسانش را درک کند، بویژه مرتبهی آنان نسبت به همگنان و افراد مافوقشان». چنین مدیری «از کمترین نشانهها میفهمد که چه کسانی مراکز قدرتاند و خواهان این است که بیشتر به چشم آنان بخورد و بیشتر با آنان در تماس باشد. او با سختکوشی مقام و امکانات خود را در نزد آنان کسب میکند و از هر فرصتی برای آموختن راه و روششان بهره میگیرد. وی هر گاه که بتواند، آن کسانی را که در جامعه بانی و مصدر امورند مورد ارزیابی قرار میدهد».[21]
جنینگز «بازی موفقیت مدیر اجرایی» را کراراً به مسابقهای ورزشی یا به بازی شطرنج تشبیه میکند و به گونهای به زندگی مدیر اجرایی میپردازد که گویی این موضوع ــ مانند با پا زدن توپ به داخل تورِ دروازه و یا جابهجا کردن مهرههای شطرنج ــ امری دلبخواهانه و نامربوط به موفقیت است. او هرگز عواقب اجتماعی و اقتصادیِ تصمیمات مدیران یا قدرتی را که آنان بر کل جامعه اِعمال میکنند، مورد بحث قرار نمیدهد. از نظر مدیری که در پی کسب منافع مالی خود است، برخورداری از پول و نفوذ نیست که قدرت میآفریند، بلکه «شتاب»، «تصویری پیروزمند» و حُسنِ شهرت به عنوان فردی پیروز است که به او قدرت میدهد. این دیگراناند که ما را قدرتمند تلقی میکنند و لذا قدرت، هیچگونه دلالت عینی ندارد (همانجا، ص. ۱۸۱).
نگرش مدیران شرکتها دربارهی جهان ــ بنا به توصیف جنینگز، مکابی و همچنین خودِ مدیران ــ ، عیناً مانند دیدگاه فردِ خودشیفته است؛ یعنی آنان نیز دنیا را انعکاسی از نَفْسِ خود قلمداد میکنند و فقط زمانی به وقایع بیرونی علاقه نشان میدهند که آن وقایع تصویر خودِ آنان را منعکس کند. محیطهای متراکمِ بینافردی در دیوانسالاری جدید که کار در آنها کیفیتی انتزاعی و تقریباً به کلی مجزا از عملکرد شغلی مییابد، دقیقاً به سبب ماهیتشان موجب و مشوق واکنشی مبتنی بر خودشیفتگیاند. با این حال، دیوانسالاری صرفاً یکی از چندین عامل مؤثر اجتماعی است که خودشیفتگی را بیشازپیش بارز میکنند. یکی دیگر از این عوامل مؤثر، بازتولیدِ ماشینوارِ فرهنگ، یا به عبارتی ازدیاد تصاویر دیداری و شنیداری در «جامعهی نمایشها»ست. ما در گردابی از تصویر و پژواک زندگی میکنیم که با ایجاد وقفه در تجربه، آن را مجدداً با دور آهسته برایمان به نمایش میگذارند. دوربینها و انواع دستگاههای ضبطکننده نه فقط تجربه را ثبت میکنند، بلکه با دگرگون کردن کیفیت آن، بخش زیادی از زندگی مدرن را به یک اتاق عظیم پژواک یا تالار آینهکاریشده تبدیل میکنند. [در نتیجه،] زندگی به صورت رشتهای متوالی از تصاویر یا علائم الکترونیکی بازنمود مییابد، رشتهای از تأثرهای ذهنی که به مدد عکاسی، فیلم سینمایی، تلویزیون و دستگاههای ضبطکنندهی پیشرفته، ثبت و بازتولید شدهاند. زندگی مدرن به قدری تحت تأثیر تصاویر الکترونیکی قرار دارد که واکنش ما به دیگران ناگزیر به گونهای است که گویی رفتار آنها ــ و همچنین رفتار خودمان ــ ضبط و همزمان برای تماشاگرانی ناپیدا به نمایش گذاشته میشود و یا اینکه برای بررسی دقیقترِ آتی، بایگانی میگردد. «لبخند بزنید، زیرا که در مقابل دوربین مخفی قرار دارید!» ورود ناخواندهی این چشمِ بینای همهچیز به زندگی روزمره، دیگر شگفتزده یا غافلگیرمان نمیکند. برای لبخند زدن دیگر نیازی به یادآوری نداریم. لبخندی دائمی بر چهرهی ما نقش بسته است و حالا دیگر خوب میدانیم که تصویر این لبخند از کدامیک از زوایای مختلف، منافعمان را به بهترین نحو تأمین میکند.
ازدیاد تصاویر، احساس ما از واقعیت را تضعیف میکند. همانگونه که سوزان سانتگ در تحقیق خود پیرامون عکاسی متذکر میشود، «واقعیت هرچه بیشتر به آن تصاویری شباهت یافته است که دوربینها نشانمان میدهند». ما به صحّت ادراکمان شک میکنیم تا اینکه دوربین آن ادراک را تصدیق کند. تصاویر برداشتهشده با دوربین عکاسی، سند اثبات وجود ما تلقی میشوند، به نحوی که بدون این تصاویر حتی گذشتهی خودمان را نیز به دشواری میتوانیم به یاد آوریم. سانتگ اشاره میکند که در سدهی هجدهم و نوزدهم، خانوادههای بورژوا برای نشان دادن شأن و مرتبهی خانوادگیشان از نقاشان میخواستند که تصویر آنان را بِکشند، حال آنکه امروزه آلبوم عکسهای خانوادگی، هستی داشتن فرد را به ثبوت میرسانند. بایگانی مستندِ رشد فرد از زمان طفولیت به بعد در آلبوم خانوادگی، یگانه مدرک هستیِ او را که معتبر تلقی میشود در اختیارش قرار میدهد. سانتگ اعتقاد دارد که دوربین «کاربردهای متعددی مبتنی بر خودشیفتگی» دارد که ازجمله مهمترین آنها «نظارت بر خود» است، زیرا نه فقط امکان تفحّص بیوقفه دربارهی خویشتن را به لحاظ فنی فراهم میآوَرَد، بلکه همچنین به این دلیل که حس هویت فردی را تابع مصرف تصاویر نَفْس میکند و در عین حال واقعیت داشتنِ دنیای بیرون از نَفْس را مورد تردید قرار میدهد.[22]
با نگهداری تصاویر نَفْس در مراحل گوناگونِ رشد، دوربین تصور قبلی ما از رشد به منزلهی پرورش اخلاقی را تضعیف و این باورِ منفعلانه را ترویج میکند که رشد عبارت است از عبور از مراحلی معیّن در زندگی، مراحلی که باید در زمان مقرر و همچنین با توالی مقرر طی شوند. شیفتگی کنونی ما به مراحل مختلف حیات، نشاندهندهی آگاهی از این امر است که موفقیت در دنیای سیاست یا تجارت، منوط به دستیابی به اهداف معیّن طبق برنامهی زمانبندیشدهی معیّن است. البته این شیفتگی همچنین بازتابی است از سهولت ثبت مراحل رشد به مدد دستگاههای الکترونیکی. این موضوع ما را به تحول فرهنگی دیگری رهنمون میکند که از جمله موجبات گستردگی خودشیفتگی است و آن را به لحاظ فلسفی ترغیب میکند: پیدایش مسلکی که با ترویج درمان، رشد هنجاریِ روان را [فقط] طبق برنامهای معیّن درست میداند و با این دیدگاه، تفحّصِ مضطربانه دربارهی نَفْس را بیشازپیش تشویق میکند. آرمان برخورداری از رشد هنجاریْ این هراس را به وجود میآورد که هرگونه عدول از هنجار، از یک بیماری روانی سرچشمه میگیرد. پزشکان معاینهی دورهای بیمارانشان را به نوعی کیش و آئین تبدیل کردهاند (توجه دارید که این معاینات به طریق اولی به مدد انواع دوربین و سایر دستگاههای ثبتکننده انجام میشود) و این باور را در میان بیمارانشان اشاعه دادهاند که برای برخورداری از سلامت باید همواره مراقبِ خود بود و علائم بیماریها را ــ با استفاده از فناوری پزشکی ــ به موقع تشخیص داد. کسی که به پزشک مراجعه میکند، تا زمانی که عکسهای برداشتهشده با اشعهی ایکس «سلامت کامل» او را تأیید نکنند، نمیتواند از نظر جسمی یا روانی خود را ایمن بداند.
پزشکی و روانپزشکی (یا از دیدگاهی کلیتر، نگرش و طبع ظریفِ درمانطلبی که بر جامعهی مدرن حاکم شده است) الگوی ایجادشده توسط سایر عوامل مؤثر فرهنگی را تقویت میکنند. مطابق با این الگو، فرد دائماً خود را وارسی میکند تا ببیند آیا نشانههای سالخوردگی و ناتندرستی، علائم برملاکنندهی فشار روانی، یا کاستیها و نقیصههایی که ممکن است گیرایی او را بکاهند، و یا ــ از طرف دیگر ــ نشانههای اطمینانبخشی حاکی از اینکه زندگی او طبق برنامه [هنجاری] به پیش میرود، در او یافت میشوند یا خیر. پزشکی در عصر جدید انواع طاعون و بیماریهای همهگیر را ریشهکن کرده، اما شکلهای جدیدی از دلواپسی را نیز به وجود آورده است. به همین ترتیب، دیوانسالاری زندگی را کلیشهای و حتی ملالآور کرده، ولی در عین حال جنگِ همه علیه همه را، به شکلی نو، دوباره رواج داده است. جامعهی بیش از حد سازمانیافتهی معاصر، که سازمانهای بزرگ در آن تفوق دارند اما از به دست آوردن حمایت مردم عاجزند، از برخی جهات بیش از سرمایهداری تکاملنیافته (که هابز وضع طبیعی را بر مبنای آن تبیین کرده بود) به وضعیتی شباهت دارد که در آن همگان با یکدیگر تخاصم میورزند. امروزه اوضاع اجتماعی روحیهی بقا را ترغیب میکند، روحیهای که به عادیترین شکل در فیلمهای نشاندهندهی سانحه یا فیلمهای خیالی دربارهی سفرهای فضایی تبلور مییابد، یعنی فیلمهایی که به طور غیرمستقیم امکان جان به در بردن از سیارهای رو به زوال را برای تماشاگر فراهم میآورد. مردم برخلاف گذشته خواب فائق آمدن بر مشکلات را نمیبینند، بلکه خواب میبینند که از آن مشکلات جان سالم به در بردهاند. به گفتهی جنینگز، در دنیای تجارت «همه تقلا میکنند تا به لحاظ عاطفی دچار فروپاشی نشوند»، یا به عبارتی میکوشند که «هویت یا ”خودِ“شان را حفظ کنند یا اعتلا بخشند».[23] مفهوم هنجاریِ مراحل رشد، این نظر را ترویج میدهد که زندگی مسیری است پُر از موانع گوناگون: هدف انسان این است که با کمترین ناراحتی و رنج به پایان این مسیر برسد. امروزه توانایی استفادهی ماهرانه از آنچه گِیل شْیهی با استعارهای پزشکی «دستگاههای حفظ حیات» مینامد، ظاهراً حاکی از عالیترین شکل درایت است: معرفتی که به مدد آن ــ به قول او ــ بدون دلهره به پایان راه میرسیم. کسانی که در بهکارگیری «رویکردِ بدون اضطرابِ شْیهی به کهولت» و ضربههای عاطفی در طول زندگی خبره شوند، قادر خواهند بود تا بگویند ــ به قول یکی از اشخاصی که در آزمایشهای او شرکت کرده است ــ «میدانم که میتوانم بقا داشته باشم … دیگر دلهره ندارم». لیکن، مشکل بتوان این گفته را ابرازِ شادمانهی رضایت نامید. شْیهی مینویسد: «به نظر میرسد مسلک غالب در این دوره و زمانه، آمیزهای است از بقاطلبی شخصی، گذشتهگرایی و بدگمانی»؛ اما کتاب راهنمای او دربارهی «بحرانهای پیشبینیشدنیِ سنینِ بزرگسالی» که کتابی است فوقالعاده پُرطرفدار با دیدگاهی ظاهراً خوشبینانه دربارهی رشد، پرورش و «خودشکوفایی»، با این مسلک به مخالفت برنمیخیزد، بلکه اصول و اعتقادات آن را صرفاً به شکلی «انسانگرایانه»تر تکرار میکند.[24] «رشد» تبدیل شده است به مترادفی مؤدبانه برای بقا.
جهانبینی تسلیمشدگان
شکلبندیهای جدید اجتماعی، شکلهای جدیدی از شخصیت را لازم میکند، و نیز روال جدیدی برای اجتماعی شدنِ فرد و شیوههای جدیدی برای ساماندهی تجربه. مفهوم خودشیفتگی نه جبرگرایی پیشپاافتادهی روانشناختی را، بلکه راهی را برای فهم تأثیر روانی تحولات اجتماعی اخیر به ما ارائه میدهد، البته با این فرض که نه فقط منشأ بالینی آن، بلکه همچنین [همپیوندی یا] زنجیره بودنِ بیماری روانی و حالت عادی را از یاد نبریم. به بیان دیگر، مفهوم خودشیفتگی شرح نسبتاً دقیقی از شخصیت «آزادشدهی» زمانهی ما ارائه میدهد، شخصیتی که «گیرا»ست، از وضعیت خود به نحوی کاذب آگاهی دارد، در امور جنسی بیبندوبار است، از ارضاء دهانیِ شهوتش بسیار لذت میبرد، از مادرِ اختهکننده میهراسد (خانم پُرتنوی[25])، خودبیمارانگار است، برای محفوظ نگه داشتن خود به روابط نزدیک با دیگران تن در نمیدهد، از دیگران گریزان است، نمیتواند غصه بخورد، و از سالخوردگی و مرگ بسیار واهمه دارد.
به نظر میرسد که خودشیفتگی، واقعبینانهترین راهِ کنار آمدن با تنشها و اضطرابهای زندگی مدرن باشد. به همین سبب، اوضاع اجتماعی حاکم به خصوصیاتی از شخصیت خودشیفته منتج میشود که، به میزانی متفاوت، در همهکس وجود دارد. این اوضاع همچنین خانواده را دگرگون کردهاند، یعنی نهادی که به نوبهی خود ساختار بنیادینِ شخصیت را شکل میدهد. جامعهای که از نداشتن آتیهی روشن بیمناک است، احتمالاً به نیازهای نسل بعدی چندان توجه نخواهد داشت و بویژه خانواده در چنین جامعهای دچار تأثیرات ویرانگر حس ابدیـازلیِ ناپیوستگیِ تاریخی خواهد شد، که همانا مصیبت جامعهی معاصر است. تلاش والدینِ امروزی برای اینکه فرزندانشان احساس کنند مورد مهرومحبت والدیناند و نه طفیلیِ آنان، نمیتواند بیعلاقگی بنیادین [به خانواده] را پنهان کند؛ آنان که چیز زیادی برای بهرهمند کردن نسل آینده ندارند و در هرحال برآوردن خواستههای خود را ارجح میدانند، [ناگزیر] نگرشی سرد و بیگانهوار نسبت به فرزندانشان دارند. آمیزهی بیاعتناییِ عاطفی با تلاشهای مختلف برای متقاعد کردن کودک به اینکه محبوبِ خانواده است، نسخهی تجویزی مفیدی برای کسانی است که شخصیتشان ساختاری خودشیفته دارد.
الگوهای اجتماعی، به واسطهی خانواده، در شخصیتِ فرد بازتولید میشوند. فرد سامانهای اجتماعی را ــ که پایینتر از ضمیر آگاه در اعماق ذهن او جای میگیرند ــ به فراموشی نمیسپرد، حتی پس از اینکه این سامانها به لحاظ عینی نامطلوب و غیرضروری شوند (همانگونه که به اقرار بسیاری کسان، بخش بزرگی از سامانهای جامعهی معاصر چنین شدهاند). این تلقی که دنیا مکانی است پُرمخاطره و خصمانه، هرچند که از آگاهی واقعبینانهی ما از ناامنی زندگی اجتماعی در عصر حاضر نشئت میگیرد، با فرافکنی انگیزههای ستیزهجویانهی خودشیفتگان به دنیای پیرامونشان تقویت میشود. این اعتقاد که جامعه [معاصر] آتیهی روشنی ندارد، گرچه مبتنی بر واقعبینی خاصی دربارهی مخاطرات آینده است، همچنین دلالت بر این دارد که افراد خودشیفته از همذات پنداشتن خویش با آیندگان عاجزند و خود را جزئی از یک جریان تاریخی احساس نمیکنند.
ضعیف شدن پیوندهای اجتماعی، که از وضعیت حاکم بر جامعه ــ یعنی ستیز اجتماعی ــ ناشی میشود، در عین حال دفاع روانی خودشیفتگان علیه خوگیری به دیگران را آشکار میکند. جامعهی ستیزهجو زنان و مردانی را بار میآورد که سرشتی ضداجتماعی دارند. بنابر این، نباید تعجب کنیم که گرچه هراس از مجازات باعث میشود که خودشیفته از هنجارهای اجتماعی پیروی کند، لیکن او غالباً خود را فردی مطرود تصور میکند و دیگران را نیز به کیش خود، یعنی «اصولاً متقلب و غیرقابلاعتماد، یا صرفاً به دلیل فشارهای بیرونی قابلاعتماد»، تصور میکند. کرنبرگ در این زمینه مینویسد: «برخلاف اخلاقیاتِ سختگیرانهی شخصیت وسواسی، نظام ارزشی شخصیتهای خودشیفته عموماً فسادپذیر است.»[26]
بنابر آنچه رفت، نظام اخلاقیِ مبتنی بر حفظ خویش و بقای روانی نه فقط در اوضاع عینی جامعه (یعنی در جنگ اقتصادی، رشد فزایندهی بزهکاری و هرجومرج اجتماعی) ریشه دارد، بلکه همچنین از تجربیات ذهنی پوچی و انزوا سرچشمه میگیرد. این نظام بیانگر این اعتقاد راسخ است که حسادت و سوءاستفاده از دیگران، حتی بر صمیمانهترین روابط نیز حکمفرماست (این اعتقاد، هم برداشتی از رویهی جاری در جامعه است و هم فرافکنی اضطرابهای درونی ما). کیش روابط شخصی ــ که با کمتر شدنِ امید به راهحلهای سیاسی، به نحو فزایندهای رواج پیدا میکند ــ سرخوردگی تمامعیار از روابط شخصی را پنهان نگه میدارد، درست همانگونه که کیش شهوتپرستی مستلزم ناروا شمردن همهی گونههای شهوانیت به جز ابتداییترین شکلهای آن است. مسلک رشد شخصی، گرچه به ظاهر خوشبینانه است، اما در واقع روحیهای عمیقاً مأیوسانه و تسلیمگرایانه را رواج میدهد. فقط کسانی به این مسلک ایمان میآورند که به هیچ چیز ایمان ندارند.
[1]. preschizophrenic
[2]. «خودوابستگی» (inner-direction) ویژگی شخصیتی است که تحت تأثیر فشارهای بیرونی قرار نمیگیرد، بلکه بر اساس ارزشهای مورد اعتقاد و اهدافِ خودش عمل میکند. (م)
[3]. Peter L. Giovacchini, Psychoanalysis of Character Disorders (New York: Jason Aronson, 1975), pp. 316-17.
[4]. Allen Wheelis, The Quest for Identity (New York: Norton, 1958), pp. 40-41.
[5]. Heinz Lichtenstein, “The Dilemma of Human Identity,” Journal of the American Psychoanalytic Association 11 (1963): 186-87.
[6]. Herbert Hendin, The Age of Sensation (New York: Norton, 1975), p. 13.
[7]. Michael Beldoch, “The Therapeutic as Narcissist,” Salmagundi, no. 20 (1972), pp. 136, 138.
[8]. Burness E. Moore, “Toward a Clarification of the Concept of Narcissism,” Psychoanalytic Study of the Child, 30 (1975): 265.
[9]. Sheldon Bach, quoted in Time, 20 September 1976, p. 63.
[10]. Gilbert J. Rose, “Some Misuses of Analysis as a Way of Life: Analysis Interminable and Interminable ‘Analysts’,” International Review of Psychoanalysis 1 (1974): 513.
[11]. Joel Kovel, A Complete Guide to Therapy (New York: Pantheon, 1976), p. 252.
[12]. «روانرنجوری تبدیلی» (conversion neurosis) عبارت است تغییر شکل یک اضطراب روانی و تظاهر آن به صورت عارضهای جسمی (مانند از دست دادن قدرت شنوایی یا فلج شدن بدون دلیل جسمانی). (م)
[13]. Ilza Veith, Hysteria: The History of a Disease (Chicago: University of Chicago Press, 1965), p. 273.
[14]. Rosabeth Moss Kanter, Men and Women of the Corporation (New York: Basic Books, 1977), passim; Eugene Emerson Jennings, Routes to the Executive Suite (New York: McGraw-Hill, 1971), passim, especially ch. 5 (“The Essence of Visiposure”).
[15]. Michael Maccoby, The Gamesman: The New Corporate Leaders (New York: Simon and Schuster, 1976), pp. 100.
[16]. Jenings, Routes to the Executive Suite, p. 3.
[17]. Maccoby, The Gamesman: The New Corporate Leaders, p. 122.
[18]. Jenings, Routes to the Executive Suite, pp. 307-8. فقط مدیران رند و پیروزیطلب نیستند که «از احساس به دام افتادن میهراسند». تحقیق سِیمور ب. ساراسون نشان میدهد که اکثر متخصصان و دانشجویانی که دورههای کارآموزی برای مشاغل حرفهای را میگذرانند، دچار همین احساساند. ساراسون نیز اعتقاد دارد که بین هراس از به دام افتادن و ارزشگذاریِ فرهنگی بر تحرک شغلی و معادل روانیِ آن («ترقی شخصی»، «خودت را مقیّد نکن، امکان انتخاب را برای خود حفظ کن»، «دستپاچه نشو») ارتباطی وجود دارد. این قبیل تذکرهای احتیاطآمیز از این احساس نشئت میگیرند که جامعه با توسل به انواع حیلهها، شما را از آزادیای محروم میکند که بدون وجود آن، ترقی میسّر نمیشود.(Seymour B. Sarason, Work, Aging, and Social Change(New York: Free press, 1977), ch. 12.) این احساس به دام افتادن یا درجا زدن، به نوبهی خود با هراس از سالخوردگی و مرگ مرتبط است. اشتیاق مفرط به تحرک شغلی و کیشِ «ترقی» را هم میتوان تا حدودی مبیّن هراس از کهولت دانست، هراسی که در جامعهی آمریکا بسیار شدت یافته است. تحرک شغلی و ترقی به فرد اطمینان میدهند که هنوز برای اندیشیدن به کهولت – که حکم زندگی توأم با مرگ را دارد ــ زود است.
[19]. Maccoby, The Gamesman: The New Corporate Leaders, p. 106.
[20]. Wilfrid Sheed, Office Politics (New York: Farrar, Straus and Giroux, 1966), p. 172.
[21]. Jenings, Routes to the Executive Suite, pp. 61, 64, 66, 69, 72.
[22]. Susan Sontag, “Photography Unlimited,” New York Review, 23 June 1977, pp. 26, 28, 31.
[23]. Jennings, Routes to the Executive Suite, p. 4.
[24]. Gail Sheehy, Passages: Predictable Crises of Adult Life (New York: Dutton, 1976), pp. 59, 199, 201, 345.
[25]. اشارهی است به شخصیتی در رمان شِکوهی پُرتنوی Portnoy’s Complaint))، اثر رماننویس معاصر آمریکایی فیلیپ رات (Philip Roth). (م)
[26]. Kernberg, Borderline Conditions and Pathological Narcissism, p. 238.
برچسبها: کریستوفر لش, خودشیفتگی, نارسیسیسم, فرهنگ خودشیفتگی