حسین پاینده

منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
تازه‌ترین مطالب
پیوندهای روزانه
پیوندها
امکانات
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

Google


در اين سايت
در كل اينترنت

من همین‌جا می‌نشینم

مهناز براتی

دختر که در آغوش پدر گریه کرده بود، با دستمال کاغذی بینی‌اش را پاک می‌کند و آن را می‌چپاند توی جیب شلوارش. پدر بعد از دلداری‌دادن به دخترش، می‌گوید: «اگه زود گلا رو آوردن و کارا روبه‌راه بود می‌آم دنبالت.»

بعد از راهی شدن پدر، دختر لباس‌های توی کمد مادر را تندتند و دانه‌به‌دانه ورق می‌زند. به رنگ مشکی که می‌رسد لباس را از رخت‌آویزش جدا می‌کند و پرتابش می‌کند روی تخت. حالا یک کپۀ مشکی روی تخت درست شده و لابه‌لایش همه‌جور لباسی به چشم می‌خورد؛ دامن، شال، پالتو، بارانی، کت، کاپشن، شلوار، شومیز. همگی مشکی‌اند.

دختر درحالی‌که نفس‌نفس می‌زند و دانه‌های درشت عرق را از روی پیشانی‌اش پاک می‌کند، روبه‌روی آینه می‌ایستد و چند لحظه‌ای دست از تقلا برمی‌دارد. پایین تاپش را می‌کشد روی سینه‌ها و لایه‌لایه‌های لخت گوشت شکمش را می‌گیرد توی دستش و بعد با کمک کف دست و انگشتانش چربی‌های برآمدۀ پهلویش را چنگ می‌زند و آه می‌کشد.

مادرش روی صندلی بغل تخت نشسته و کمی یه جلو خم شده و نظاره‌گر دختر است. می‌گوید: «بسه انقدر خودت رو ورانداز کردی. خیلی هم هیکلت قشنگه.» بعد به پشتی صندلی تکیه می‌دهد، پای چپش را می‌اندازد روی پای راستش و دست‌هایش را ضربدری زیر سینه‌ها جمع می‌کند و می‌گوید: «هرچند من هم‌سن تو بودم بااینکه تو رو سزارین کرده بودم ولی شکمم تخت تخت بود. بابات می‌گفت تو انقدر می‌خوری کجا می‌ره؟ حالا امتحانای این ترمت که تموم شد دوباره برو باشگاه.»

دختر تاپ را می‌اندازد روی شکمش، نفسش را حبس می‌کند و شکمش را تا جای ممکن می‌دهد تو و نود درجه می‌چرخد. دوباره خودش را نگاه می‌کند. مادر می‌گوید: «یه خانومه توی باشگاه ما اوزمپیک می‌خورد، پونزده کیلو سریع کم کرد. اون روز تبلیغش رو توی ماهواره هم دیدم. البته فکر هم نکن به هیکل‌میکله، به پیشونیه، پیشونی. باید اعتمادبه‌نفس داشته باشی.» بعد از کشیدن یک آه بلند ادامه می‌دهد: «انقدر لباسای منو ورمال نکن. بعید می‌دونم از کمد من چیزی گیرت بیاد.» بلند می‌شود و می‌رود نزدیک پنجره جایی که چند شیشۀ رنگی حاوی پتوس‌های قلمه‌زده روی لبۀ پنجره خودنمایی می‌کنند. «صدبار بهت گفتم یه خانم باید برای هر مراسمی لباس مخصوص داشته باشه. چه عروسی، چه عزا، چه مهمونی خانوادگی، چه تولد.»

دختر روبه‌روی آینه دست به کمر می‌ایستد. هوای حبس‌شده توی لپ‌های بادکرده‌اش را با فشار بیرون می‌دهد. کلافه سری تکان می‌دهد و بعد شروع می‌کند به پروکردن لباس‌ها.

مادر می‌گوید: «چیه سر تکون می‌دی؟ یعنی همیشۀ خدا کارات رو می‌ندازی دقیقۀ نود. از یه ماه پیش که بابات تاریخ مراسم رو گفت، نمی‌تونستی یه لباس درست‌ودرمون دست‌وپا کنی که اینطوری عین مرغ پرکنده نپری این‌ور و اون‌ور؟ الان ببین دخترخاله‌هات چه چیتان‌پیتانی کنن.» روی برگ‌های سبزرنگ یکی از گلدان‌ها دست می‌کشد. «یعنی من هر کاری کردم نتونستم هپلی بودن بابات رو ازت بگیرم. خونه دیگه، می‌کشه.»

شلوارها روی باسن دختر توقف می‌کنند و بالا نمی‌روند که نمی‌روند، دکمۀ کت‌ها بسته نمی‌شوند و نر و مادگی قزن دامن‌ها هرچه تقلا می‌کنند نمی‌توانند دستشان را از دو طرف کمر دختر به یکدیگر برسانند.

دختر به ساعت نگاه می‌کند و کلافه با دامنی که زیپش باز مانده روبه‌روی آینه چرخی می‌زند. دامن مدل ماهی است؛ از بالا تنگ است و از قسمت زانوها کمی کلوش شده.

مادرش می‌گوید: «اینو نپوس خیلی چسبیده به رون‌هات. اگرم می‌خوای بپوشی زیرش گن بپوش که جمعت کنه. زیپشم که بسته نمی‌شه.»

دختر پلیور یقه اسکی و نازک مشکی خودش را از کمد اتاقش می‌آورد و می‌پوشد و لبۀ پلیور را آن قدری پایین می‌کشد که روی دهان بازماندۀ زیپ را می‌پوشاند. یک تکه پارچه را از پل‌های کمربند دو طرف دامن رد می‌کند و گره ریزی می‌زند. پالتو کِیپ مادر را هم می‌اندازد روی شانه‌ها و جلو آینه می‌چرخد.

مادر می‌گوید: «پالتو ماکسیم دوتی بیچارۀ من. خیلی گرون خریدمش، حواست بهش باشه، خرابش نکنی.»

دختر به وراندازکردن خودش در آینه ادامه می‌دهد. گردنبند مرواید مادرش را از توی کشو برمی‌دارد و قفلش را می‌بندد و گردنبند را می‌اندازد روی یقۀ پلیورش. گوشواره‌های مروارید یکی‌یکی از گوش‌هایش آویزان و موها بالای سرش گوجه می‌شوند. دختر احتمالاً برای بار صدم خودش را توی آینه ارزیابی می‌کند. از بالای کمدِ مادر یک جفت بوت پاشنه‌بلند چرم را برمی‌دارد و می‌پوشد و صدای تق‌تق پاشنه‌ها توی اتاق می‌پیچد.

مادر از روی صندلی بلند می‌شود و درحالی‌که چشم‌هایش برق می‌زنند می‌گوید: «خب، باز خوبه سایز کفش‌هامون یکیه.» بعد به گردنبند و گوشوارۀ مروارید اشاره می‌کند و می‌گوید: «این ست مروارید رو مامان خدابیامرزم وقتی تو به دنیا اومدی بهم داد. می‌دونی که مروارید به هرکسی نمی‌آد ولی تو داری باهاشون می‌درخشی.» آه بلندی می‌کشد و به دخترش توی آینه زل می‌زند، بعد دستش را می‌گذارد روی چانه، با یک ابروی بالارفته می‌گوید: «خیلی شیک شدی ولی این دامن رو نپوش. توی سالن قراره پالتو رو دربیاری، پشت دامن چاک داره، می‌دونی که بابات خوشش نمی‌آد پاهات رو بندازی بیرون و می‌دونی زن‌عموت اینا اهل حرف و حدیثن.»

دختر می‌دود توی اتاقش و کشوهای دراور را یکی‌یکی می‌گردد. مادر در راهروی بین دو اتاق می‌ایستد و با صدایی کمی بلندتر، طوری‌که به گوش دختر برسد، می‌گوید: «والا شما جوون‌ها خوب راحت شدید. زمان ما اینطوری نبود که. حجاب کامل توی دبیرستانمون اجباری بود.» پرزی را از روی آستین لباسش جدا می‌کند. «شبا خواب می‌دیدم مدیرمون توی خیابون من رو با حجاب واقعی‌م دیده و از مدرسه اخراجم کرده، تا همین پنج‌شش سال پیش که اتفاقی خودِ شُل حجابش رو توی تره‌بار دیدم این خواب دست از سرم برنمی‌داشت.»

دختر یک جوراب شلواری از توی کشوِ دراور بیرون می‌کشد و می‌پوشد و دوباره صدای تق‌تق بوت‌ها را درمی‌آورد. روبه‌روی آینه راه می‌رود و می‌چرخد.

مادر می‌گوید: «عالی شد.»

دختر تندتند لباس‌ها را درمی‌آورد و می‌دود سمت حمام و دوشی طولانی می‌گیرد. بعد موهایش را سشوار می‌کشد. موبایلش زنگ می‌خورد. دختر گوشی را برمی‌دارد.

- سلام بابا... آره، تقریباً آماده‌ام...

مادر از آشپزخانه می‌گوید: «بپرس گل‌ها رو برد سالن؟»

- گل‌ها رو گرفتید؟... با اسنپ می‌آم... یه ساعت دیگه راه می‌افتم.

دختر سرعت سشوار را بیشتر می‌کند. موهایش را با کانزاشی می‌بندد.

مادر با صدایی نزدیک به داد می‌گوید: «قبل از اینکه بری اتاق و کمد من رو مرتب می‌کنی‌ ها...»

دختر با عجله کپۀ لباس‌ها را می‌چپاند توی کمد مادر و در کمد را می‌بندد و آهسته می‌گوید: «بعداً مرتب می‌کنم... دیر شد... دیر شد.» تندتند لباس‌ها را می‌پوشد.

مادر چایی به دست دوباره می‌نشیند روی صندلی کنار تخت و با طعنه می‌گوید: «نشستی، نشستی حالا بدو... خیلی زشته که دیر برسی...» قلپی از چای را هورت می‌کشد. «من همین‌جا می‌شینم تا بیای این اتاق رو مثل روز اولش کنی...»

دختر می‌دود توی اتاق خودش و روبه‌روی میز توالت می‌نشیند و مشغول آرایش‌کردن می‌شود. سایۀ کمرنگی روی پلک‌هایش می‌کشد و یک خط چشم نازک بالای مژه‌ها. خط لب قرمز را کمی بالاتر از لب‌هایش می‌کشد و رژ قرمز می‌زند.

مادر می‌گوید: «رژت رو کمرنگ کن. پوستت سفیده، خیلی می‌آی تو چشم.»

دختر با دستمال رژش را کمی پاک می‌کند. عطر می‌زند، آراسته و آماده منتظر اسنپ می‌ماند. اسنپ که می‌رسد صدای تق‌تق کفش‌ها بلند می‌شود. توی آینۀ آسانسور خودش را ورانداز می‌کند. رژ قرمزش را درمی‌آورد و دوباره روی لب‌هایش می‌کشد.

***

هم‌زمان با خاله و دخترخاله‌ها به ورودی سالن می‌رسد. به عکس مادرش که وسط ردیف لیلیوم‌ها نصب شده، نگاه می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد. خاله آغوشش را به روی دختر باز می‌کند و می‌گوید: «قربونت برم من عزیز دلم. خدا مامانت رو بیامرزه.» چشم‌های خاله پر از اشک می‌شود و می‌گوید: «چقدر شبیه مامانت شدی. انگار خواهرم رو بعد از یک سال دارم دوباره می‌بینم.»

چشم‌های دختر هم پر از اشک می‌شود. بعد از اینکه دوباره در آغوش هم رها می‌شوند و اشک‌های سیاه از چشمانشان جاری می‌شود، دختر آینۀ کیفی‌اش را درمی‌آورد و چشم‌هایش را توی آینه نگاه می‌کند. دختر با دستمال کاغذی اول سیاهی نمناک زیر چشم‌هایش را پاک می‌کند و بعد رژش را.

نگاهی به داستان «من همین‌جا می‌نشینم»

داستان «من همین‌جا می‌نشینیم» به ظاهر پیرنگ ساده‌ای دارد: دختر جوانی برای رفتن به یک مراسم ترحیم آماده می‌شود و لذا می‌خواهد لباس مناسبی برای این مجلس انتخاب کند. در همین حال، مادرِ دختر با او درباره‌ی پوشش و آرایش او صحبت می‌کند. دختر سرانجام لباسی را انتخاب می‌کند و به مجلس ترحیم می‌رود. تا این‌جای داستان شاید همه‌چیز معمولی به نظر برسد، اما پایان‌بندی داستان با آیرونی توأم می‌شود: مجلس ترحیمی که دختر در آن شرکت کرده است، به مناسبت سالگرد درگذشت مادر او برگزار می‌شود. داستان با این نحوه‌ی پایان یافتن، خواننده را غافلگیر می‌کند. بسیاری از بهترین داستان کوتاهِ کلاسیک با همین شگرد نوشته شده‌اند، مثلاً داستان‌های موپاسان و اُ. هنری. برای نمونه، داستان معروف «گردنبند» از موپاسان را در نظر بگیرید. زن‌وشوهری از طبقه‌ی متوسط به مهمانی بزرگی دعوت می‌شوند که اکثر مدعوینش از طبقه‌ی اعیان هستند. زن که می‌خواهد در این مجلس با ظاهری شبیه به سایر مدعوین ثروتمند حاضر شود، گردنبندی جواهرنشان را از دوستش قرض می‌گیرد، ولی پس از اتمام مهمانی و بازگشت به منزل درمی‌یابد که گردنبند را گم کرده است. زن‌وشوهر دار و ندار خود را می‌فروشند و عین همان گردنبند را تهیه می‌کنند و به صاحبش برمی‌گردانند. بر اثر این رویداد، آن‌ها تا چندین سال بدهکار باقی می‌مانند و زن هم برای جبران مال‌ومنالِ ازدست‌رفته مجبور به خدمتکاری در منازل می‌شود. تا این‌که سال‌ها بعد همان دوستی را که گردنبند را به او قرض داده بود به‌طور اتفاقی در خیابان می‌بیند و ماجرا را برایش بازمی‌گوید. اما دوستش در کمال حیرت می‌گوید که گردنبند در واقع بدلی بوده است.

آیرونی داستان موپاسان نقش مهمی در القای درونمایه‌ی آن دارد: بسیاری از ارزش‌هایی که ما عمرمان را صَرف‌شان می‌کنیم، ای‌بسا ارزش‌هایی کاذب باشند. پی بردن به این موضوع ممکن است مستلزم سال‌ها تجربه باشد، اما داستان کوتاه موپاسان با درانداختن موقعیتی تخیلی خواننده را به بازاندیشی جدی درباره‌ی آمال و آرزوها و آرمان‌های عمرسوز سوق می‌دهد. به همین ترتیب، پایان‌بندی داستان «من همین‌جا می‌نشینم» نیز با آیرونی توأم می‌شود، چون درمی‌یابیم که گفت‌وگوی مادر و دختر در ابتدای داستان نه در واقعیت، بلکه در ذهن شخصیت اصلی رخ داده است. یک سال از درگذشت مادر می‌گذرد، اما حضور مداخله‌گرایانه‌ی او در زندگی دختر به‌قدری محسوس بوده است که حتی پس از مرگ هم دختر نمی‌تواند در مورد موضوع ساده‌ای مانند انتخاب لباس مناسب به‌راحتی تصمیم بگیرد. از این‌جا، ایده‌ی مرکزی داستان شکل می‌گیرد و به خواننده القا می‌شود: اگر والدین (در این داستان، مادر) بخواهند در خصوص هر موضوعی فرزندشان را «راهنمایی» کنند و این کار را چنان اقتدارگرایانه انجام دهند که هیچ فضایی برای تفکر فرزند باقی نماند، پیامدهای گرانبار این روش نادرست تا سال‌ها بعد در زندگی او همچنان باقی خواهد ماند. در این داستان به‌وضوح می‌بینیم که اصرار مادر به شکل دادن شخصیت دختر و ساختن فرزندی مطیع از او، در واقع به ضد خودش تبدیل می‌شود. این درونمایه را می‌توانیم در بُعدی اجتماعی هم صادق بدانیم. وقتی نهادهای آموزشی و تربیتی چنان فضای اندیشه‌ورزی و کنشگری را برای جوانان محدود کنند که آن‌ها آزادی عمل نداشته باشند، بعدها همین جوانان به اشخاصی عصیانگر تبدیل می‌شوند که هیچ محدودیتی (حتی محدودیت‌های قانونی) را برنمی‌تابند. از این حیث، داستان «من همین‌جا می‌نشینم» در پس پیرنگ به‌ظاهر ساده‌اش، موضوع مهمی را در کانون توجه خواننده قرار می‌دهد، موضوعی که در ابعاد خُرد به نحوه‌ی تربیت فرزند مربوط می‌شود و در ابعاد کلان به کارکرد نهادهای آموزشی و تربیتی در جامعه.


برچسب‌ها: کارگاه داستان‌نویسی, مهناز براتی, تجربیاتی در داستان‌نویسی, کارگاه داستان‌نویسی دکتر پاینده
+ نوشته شده در تاریخ  سه شنبه ۶ آبان ۱۴۰۴   |