۱. همان طور که جنابعالی در مقالهی خود با عنوان «جایگاه جامعهشناسی ادبیات در نقد ادبی معاصر» اشاره فرمودید، پیوند نقد ادبی و جامعهشناسی ادبیات فهم عمیقتری را از ادبیات و ابعاد مختلف آن امکانپذیر میکند. با این حال، چرا در کلاسهای نقد ادبی دانشگاه، متون ادبی از جنبه جامعهشناسی ادبیات بررسی نمیشوند؟
پاینده: علت این وضعیت را باید در مقاومت گروههای آموزشی دانشگاهها در برابر فعالیتهای میانرشتهای دید. امروزه در گفتار مدیران دانشگاهها سخنان زیادی دربارهی لزوم پژوهشهای میانرشتهای یا ایجاد میانرشتهها میشنویم، اما در عمل و زمانی که گفتار باید تبدیل به برنامهریزی و اجرا شود، آنچه میبینیم بیشتر مقاومت است. پژوهش میانرشتهای را در نظر بگیرید؛ به راستی این گونه پژوهش چگونه صورت تحقق به خود میگیرد؟ یک راهش این است که وقتی دانشجویی میخواهد پایاننامهی خود را در زمینهای میانرشتهای بنویسد، برای او مانع ایجاد نکنیم. اما آنچه در عمل میبینیم این است که با تعیین استاد راهنما از گروه آموزشی دیگر مخالفت میشود. به نظرم حتی با ذهنیتی به اصطلاح «ناموسی» با این موضوع برخورد میکنند، گویی که اگر راهنمایی پایاننامهای به استادی از یک گروه آموزشی دیگر واگذار شود آنگاه «شرافت علمی» اعضای گروه آموزشی اول زیر سؤال رفته است. این موضوع عیناً در مورد آموزش نقد ادبی هم مصداق دارد. بارها پیشنهاد کردهام که به تأسی از الگویی که در بهترین دانشگاههای جهان مشاهده میکنیم، درس نقد ادبی را دو یا چنداستادی کنیم. مقصودم این نیست که دو یا چند استاد به طور جداگانه آن درس را ارائه دهند (هرچند که این کار نیز فینفسه درست است)، بلکه منظورم این است که یک کلاس واحد نقد ادبی را دو یا چند استاد به طور مشترک درس بدهند، به این صورت که مثلاً از مجموع پانزده جلسهی ترم، پنج جلسه را یک استاد در تخصص خودش و ده جلسهی باقیمانده را هم دو استاد دیگر هر کدام در تخصصهای خودشان تدریس کنند. اگر روزی خودِ من بخواهم چنین الگویی را در تدریس نقد ادبی جامعهشناسانه اجرا کنم، به گمانم خیلی مناسب میبینم که بخشی از ترم را کسی مانند یوسف اباذری یا نعمتالله فاضلی یا امثال ایشان درس بدهد و بخشی را من. این قبیل الگوهای تدریس میانرشتهای محقق نخواهند شد مگر اینکه دستاندرکاران تدریس نقد ادبی ابتدا خودشان ذهنیتی میانرشتهای پیدا کنند. از آنجا که در حال حاضر چنین ذهنیتی وجود ندارد، متون ادبی در کلاسهای نقد ادبی از منظر جامعهشناسی ادبیات بررسی نمیشوند. دستکم مدرسان نقد ادبی نقش بسزایی در این کار ندارند، هرچند که خوشبختانه استادان طراز اول جامعهشناسی ادبیات چنین کاری را میکنند.
۲. از نظر شما، میزان آگاهی استادان ادبیات نسبت به مباحث نظری و علوم میانرشتهای همچون جامعهشناسی ادبیات تا چه حد است؟ به نظر میرسد برخی از استادان ادبیات از وارد شدن به مفاهیم و مباحث نظری میگریزند.
پاینده: به طور طبیعی، هر استادی در رشتهای که تحصیل کرده است درسهایی را گذرانده و به مباحث آن درسها احاطه دارد. نقد ادبی و جامعهشناسی ادبیات هم از دایرهی شمول این قاعدهی عام خارج نیست. اجتناب از ورود به مباحث نظری فقط در آن دسته از استادانی مشاهده میشود که به لحاظ علمی ضعیف هستند. این گروه از مدرسان دانشگاه مطالب ثابتی را در هر ترم تکرار میکنند و حتی شوخیهایشان برای مخاطبان آنها تکراری و ملالآور است. برخورداری از دانش در زمینهی علوم میانرشتهای مستلزم این است که خودِ شخص در این زمینهها تحصیل یا پژوهش کرده باشد. تحصیلات هر کس را از رشتهی تحصیلیاش و پژوهشهایش را هم از مقالات و کتابهایش میتوان دریافت. اگر این دو عامل نشان بدهند که شخص دانشی در زمینهی علوم میانرشتهای ندارد، آنگاه میتوان حدس زد که او از مباحث نظری هم به قول شما میگریزد.
۳. با وجود حجم عظیم کتابها، مقالات و پایاننامههایی که در سالهای اخیر در ایران در حوزهی جامعهشناسی ادبیات نوشته شده است، به نظر شما دانشگاهیان تا به حال چقدر در استفاده درست از این منابع موفق بودهاند؟
پاینده: من کمی تردید دارم که کتابهای تألیفشده به فارسی تعدادشان آنقدرها که شما میفرمایید زیاد باشد. شکی نیست که کارهای بسیار خوبی در این زمینه صورت گرفته است، اما هر کتابی هم نمیتواند در ظرفیت منبع علمی مورد استفاده قرار بگیرد. در خصوص پایاننامههای مربوط به جامعهشناسی ادبیات هم باید گفت احتمالاً تعداشان کم نیست، اما مشکل اصلی در استفاده از آنها این است که به روال معمول در بسیاری از دانشگاههای ما، برخورداریشان از اعتبار علمی یا امانتدارانه بودنِ آنها محل تردید است. اگر این پایاننامهها به شیوهی رایج در آکادمی ایرانی نوشته شده باشند، میتوان حدس زد که نظارت علمی درستی از طرف استادان راهنما و مشاور در آنها صورت نگرفته است. میدانیم که اکثر پایاننامهها، دستکم در حوزهی علوم انسانی و اجتماعی، برای کسب مدرک نوشته میشوند و مراحل تدوین و دفاع از آنها خیلی سریع انجام میگیرد. پایاننامهای که استاد راهنما فقط چند اشتباه تایپیاش را به دانشجو گوشزد کرده و مشاور هم طبق معمول فقط به تکرار این موضوع بسنده کرده است که شیوهی ارجاع به منابع باید یکدست شود، چگونه میتواند از چنان اعتباری برخوردار باشد که جایگاه یک منبع علمی و قابل ارجاع را پیدا کند؟ بگذریم از اینکه تعداد بسیار زیادی از پایاننامهها در کشور ما آشکارا محصول سرقت علمیاند. وقتی در خیابان انقلاب فروش انواعواقسامِ پایاننامه در رشتههای مختلف جار زده شود و در روز روشن بتوان پایاننامهی بهسرقترفتهای را خرید و فردای همان روز به عنوان تحقیقی اصیل به دانشگاه ارائه کرد و بابتش مدرک فوقلیسانس و دکتری گرفت، چگونه میتوان گفت که پایاننامهها معتبرند یا باید منبع علمی باشند؟ من به جای اینها، کتابهای معتبرِ ترجمهشده را منابع علمیِ به مراتب موثقتری میدانم که برای آموختن جامعهشناسی ادبیات و شیوهی پژوهش در این حوزه باید به آنها مراجعه کرد.

۴. اساساً جنابعالی سطح مقالات و پایاننامههای دانشگاهی را در حوزه جامعهشناسی ادبیات چطور ارزیابی میکنید؟ این بررسیها چقدر مبتنی بر دانش روز و بر پایهی نظریات صاحبنظران جامعهشناسی ادبیات صورت می گیرد؟
پاینده: همانطور که در پاسخ به سؤال قبلی متذکر شدم، اکثر پایاننامههای علوم انسانی و اجتماعی حاصل پژوهش اصیل نیستند و در آنها تولید علم صورت نمیگیرد. دقت بفرمایید که من دربارهی اکثر پایاننامههایی که دیدهام یا از مجراهای دیگر (مثلاً همکارانم) از محتوایشان باخبر شدهام سخن میگویم. ناگفته پیداست که اینجا و آنجا، این یا آن دانشجوی منفردِ جدی که فقط سودای کسب مدرک را در سر نمیپروراند، ممکن است پایاننامهای کاملاً علمی و راهگشا نوشته باشد یا در آینده بنویسد. اما وضعیت فعلی در مجموع همان است که گفتم. در خصوص مقالات باید گفت اگر مقالهای از پایاننامههای نازل استخراج شود و به روش سرقت رسمی (یعنی به صورت دوامضایی و در نشریات موسوم به «علمیـپژوهشی» که از جمله موانع جدی پژوهشهای علمی در کشور ما هستند) منتشر شود، همان مطالبِ غالباً غیرعلمیِ پایاننامههای یادشده در یک چرخهی بیفایده بازتولید میشوند و لذا این قبیل مقالات هم کمکی به پیشبرد مطالعات مربوط به جامعهشناسی ادبیات نمیکنند. اما در کنار این قبیل مقالات، نوشتههای بسیار تأملانگیزی هم به قلم استادان و پژوهشگران طراز اول در زمینهی جامعهشناسی ادبیات انتشار مییابد که به اعتقاد من، هم به لحاظ یافتههای علمی و هم به لحاظ روششناسیشان بسیار به پیشبرد جامعهشناسی ادبیات یاری میرسانند. این نوشتههای اخیر در قالب کتاب یا مقالهی اصیل منتشر میشوند. فقط برای نمونه میگویم که در این حوزه شخصاً نوشتههای دکتر شهرام پرستش را درخور توجه جدی میدانم. البته مثالهای دیگری هم از کار جدی در زمینهی جامعهشناسی ادبیات میشود زد، اما شاید نیازی به این مثالها نباشد و خوانندهی این مصاحبه خودش با تفحّص در نوع مطالبی که ذیل این عنوان منتشر میشوند حتماً میتواند بین مقالات دوامضایی در نشریات موسوم به «علمیـپژوهشی» (و اخیراً حتی پایاننامههای منتشرشده در قالب کتاب و با دو امضا که شکل نوینی از سوءاستفادهی برخی از استادان از پایاننامههاست) از یک سو و کتاب و مقالهی اصیل از سوی دیگر تفاوت بگذارد.
۵. دانشگاه چقدر امکان مطالعهی میانرشتهای را به دانشجویان میدهد، به خصوص با توجه به اینکه ما رشتهی جامعهشناسی ادبیات را در مقاطع تحصیلات تکمیلی نداریم؟
پاینده: روال عمومی دانشگاهها به گونهای است که به مطالعات میانرشتهای چندان میدان داده نمیشود. البته در ظاهر گاهی با عناوینی در تزها که حکایت از تحقیق میانرشتهای دارد، موافقت میشود، اما در عمل میبینیم که راهنما هیچ ورود یا تخصصی در زمینهی مطالعات میانرشتهای ندارد و لذا نمیتواند کمک مؤثری به دانشجو بکند. همین موضوع (جامعهشناسی ادبیات) را در نظر بگیرید. خیلی مواقع به رسالههای دکتری برخوردهام که این عنوان را داشتهاند، ولی وقتی محتوای آنها را بررسی کردم معلوم شد که دانشجو درک درستی از نظریههای جامعهشناسی نداشته است و هر گونه اشاره به بازنمایی جامعه در آثار ادبی را مصداق جامعهشناسی ادبیات فرض کرده است. استاد راهنما هم ظاهراً جامعهشناسی ادبیات را با آنچه سنتاً «اجتماعیات در ادبیات» نامیده میشد، اشتباه گرفته و گزارههای دانشجو را (که اغلب بسیار کلی و اثباتنشده هستند) تأیید کرده است. از اینجا میخواهم نتیجه بگیرم که حتی تصویب پروپوزالها یا پایاننامهها و رسالههایی را که به ظاهر میانرشتهای هستند نباید به معنای این دانست که این نوع مطالعات در دانشگاههای ما ممکن یا رایج هستند. با دیدی عمیقتر متوجه میشویم که در پس این عنوانها، محتوایی درخور وجود ندارد. همانطور که جنابعالی هم اشاره کردید، رشتهی جامعهشناسی ادبیات هنوز در دانشگاههای ما ایجاد نشده است. اگر روزی با تکیه بر وجود استادان متخصص در این زمینه و فراهم شدن منابع علمی کافی بتوانیم چنین رشتهای را طراحی و با رعایت همهی استانداردهای واقعاً آکادمیک راهاندازی کنیم، آنگاه میتوان توقع داشت که به مرور زمان زمینهی بهتری برای این نوع مطالعه به وجود آید.
۶. به طور کلی، بررسی جامعهشناسانهی متون ادبی بیشتر بر عهده جامعهشناسان است یا استادان ادبیات که باید وارد این حوزه شوند؟
پاینده: اگر روحی میانرشتهای بر این کار حاکم باشد، باید گفت این کار فینفسه نه بر عهدهی جامعهشناسان است و نه بر عهدهی استادان ادبیات، بلکه آن دسته از جامعهشناسان و به طریق اولی آن دسته از استادان ادبیات که به طور خاص در این زمینه مطالعه و پژوهش داشتهاند مجاز به این کارند. به بیان دیگر، صِرفِ جامعهشناس بودن، جواز بررسی جامعهشناسانهی ادبیات نیست؛ کما اینکه صِرفِ آشنایی با ادبیات یا تدریس آن، مجوزی برای تحلیل ادبیات از منظری جامعهشناختی نیست. اگر جامعهشناس و استاد ادبیات بتوانند افق دیدشان را فراختر کنند و از محدودهی رشتههای خود فراتر روند و هر یک به قلمرو دانش دیگری وارد شوند، آنگاه پیششرط بررسی جامعهشناسانهی ادبیات را اجابت کردهاند. این کار اصلاً سهل نیست چون به این منظور، هر یک از این دو استاد میبایست مفاهیم و روششناسی آن دیگری را به درستی یاد بگیرد و در کاربردش مهارت پیدا کند.
۷. پیامدهای توسعه مطالعات جامعهشناسی ادبیات در رشد و شکوفایی ادبیات در سطح عمومی جامعه چه خواهد بود؟
پاینده: به اعتقاد من این نوع مطالعه تأثیر بسزایی در عوض کردن تلقی عمومی از ادبیات خواهد داشت. میدانیم که در حال حاضر، در میان همهی علوم انسانی، ادبیات کمتر جدی گرفته میشود. بگذریم از اهالی ادبیات که همیشه شعر و داستان و نمایش و غیره را جدی میگیرند. اشارهام به عموم مردم است. برای مثال، امروز وقتی کسی در کنکور قبول میشود و به دانشگاه راه مییابد، والدین او تا چه حد به پذیرفته شدنش در رشتهای مانند حقوق یا روانشناسی مباهات میکنند و تا چه در پذیرفته شدن فرزندشان در رشتههای ادبیات (اعم از فارسی و جز آن)؟ پاسخ به این پرسش سنجهی خوبی برای فهم جایگاه عمومی ادبیات در اذهان آحاد جامعه است. تأکید میکنم که خودِ من یا شما یا کلاً دستاندرکاران ادبیات اینگونه فکر نمیکنیم و شأن یا ارزش و اهمیت فراوانی برای مطالعات ادبی قائلیم، اما به هر حال ما بخشی از یک جامعه هستیم و نمیتوانیم چشممان را بر روی واقعیت ببندیم. در چنین وضعیتی، نضج گرفتن آن نوع مطالعاتی که ادبیات را از منظر تأثیرها یا سازوکارهای اجتماعیِ آن بررسی میکند یقیناً به بهبود و ارتقاء جایگاه ادبیات یاری میرساند زیرا نشان میدهد که خواندن متون ادبی سرگرمی آدمهای بیغم نیست، بلکه یک راهِ شناخت جامعه و پرتوافشانی بر معضلات ناپیدای فرهنگی است.
۸. در حوزهی آفرینش ادبی، نویسندگان وقتی نقد جامعهشناسانهی آثار خود را مطالعه میکنند، چقدر در پرورش اندیشهی آنها تأثیر دارد و متوجه ابعاد نظریِ حرفهی خود میشوند؟
پاینده: آشنایی با نقدهای جامعهشناسانه یکی از روشهایی است که پدیدآورندگان متون ادبی میتوانند به منظور تولید آثار خلاقانهتر به کار ببرند. خواندن تحلیلهای موشکافانهای که در آنها یک متن ادبی از منظر نحوهی بازنمایی جامعه بررسی شده است، پیچیدگیهای ادبیات و همچنین توانمندیهای بالقوهی آن برای کاویدن روابط اجتماعی را بیشازپیش به نویسندگان و شاعران میشناساند. در زمانهی ما، خلاقیت دیگر موهبتی شهودی یا صرفاً نوعی استعداد تلقی نمیشود. خلاقیت از جمله و حتی میتوان گفت بویژه حاصل دانش است. جامعهشناسی ادبیات بخشی از آن دانش نظریای است که هر ادیبی میتواند با آموختنش غنای آثار خودش را بیشتر کند. شاخصترین نویسندگان ما، به تعبیری استعاری جامعهشناسانی تیزبین بودهاند که همواره خواستهاند از راه ادبیات به عمیقترین و نامشهودترین لایههای جامعه راه پیدا کنند و خواننده را از آنچه در آنجا میگذرد آگاه سازند.
--------------------
گفتوگو از بهاره بوذری
برچسبها:
جامعهشناسی ادبیات,
نقد ادبی,
مطالعات چندرشتهای,
مطالعات میانرشتهای