اغلب پرسیده میشود که: روش درست برای یادگیری شیوههای نقد ادبی و نوشتن نقدهای ژرفنگر چیست؟ شاید بد نباشد اندکی دربارهی «نقد ژرفنگر» توضیح بدهیم. بسیار پیش میآید که وقتی نقد رمانی را میخوانیم، با خود میگوییم «من این رمان را قبلاً خوانده بودم، اما با خواندن نقد آن تازه به جنبههای ناپیدا یا موضوعات مهمی پی بردم که از چشم من پنهان مانده بود.» آنگاه منطقاً این پرسش مطرح میشود که آیا منتقدانی که نقدهای عمیق و تأملانگیز بر آثار ادبی مینویسند، صرفاً اشخاص «باهوشی» هستند؟ به بیان دیگر، آیا نقد حاصل فراست و ذکاوتی است که اشخاص عادی از آن بیبهرهاند؟
به این پرسش که «چگونه میتوان نقدهای حرفهای، ژرفنگر و تأملانگیز نوشت؟»، پاسخهای مختلفی میتوان داد، در این نوشتار میخواهم استدلال کنم که نقد ادبی ژرفنگر را نباید محصول ضریب هوشی بالا دانست، کما اینکه ناتوانی از نوشتن نقد ادبی را هم نباید نشانهی کودن بودن کسی پنداشت. اساساً تیزهوشی و کندذهنی، مقولات مطلق یا حتی مناسبی برای ارزیابی نوشتارهای نقادانه نیستند. دلیل گیرایی و اثرگذاری نقد آثار ادبی و هنری را بیشتر باید در دانشی جست که منتقد از آن برخوردار بوده و ماهرانه به کار برده است. دو پاسخ ممکن (اما نه نهایی) به این پرسش که «چگونه میتوان نقد ادبیِ حرفهای نوشت؟»، از این قرارند:
۱. نوشتن نقد ادبی عمیق و مجابکننده، مستلزم یادگیری نظریههای ادبی است.
۲. یک راه بسیار اثرگذار برای حرفهای شدن در حوزهی نقد ادبی، خواندن نقدهای الگو به قلم نظریهپردازان نقد ادبی است.
در نوشتار حاضر به موضوع اول (ضرورت آموختن چهارچوبهای نظری نقد) میپردازم و در بخش بعدی این نوشتار، موضوع دوم (نقدهای الگو) را کمی باز میکنم.
اصل مسلم نقد ادبی علمی این است: بدون دانستن نظریههای نقد نمیتوان متون ادبی را نقد کرد. نظریههای نقد ادبی چهارچوبهای تئوریکی هستند که مفاهیم و روشهای نقد را مشخص میکنند و فقط با دانستن آنهاست که میتوانیم متون ادبی را به روشی نظاممند و علمی تحلیل کنیم. از این رو، هر منتقد ادبی حرفهای لزوماً باید با این نظریهها، که در زمانهی ما به میزان زیادی میانرشتهای شدهاند، آشنا باشد. در این جملهی اخیر، بر کلمهی «حرفهای» تأکید گذاشته شده است، زیرا هر کسی در جایگاه خوانندهی عامِ ادبیات، میتواند نظری مثبت یا منفی دربارهی آثار ادبی ابراز کند. بیتردید کسی هم که اصلاً با نظریههای نقد فیلم آشنا نباشد، پس از تماشای هر فیلمی میتواند دربارهی آن حرفی بزند. سخنان این قبیل اشخاص دربارهی آثار ادبی یا هنری صرفاً سلیقههای آنان را بر ما معلوم میکند. یعنی میفهمیم که آنان از چه نوع شعرها یا داستانهایی خوششان میآید، معمولاً چه نوع فیلمهایی را تماشا میکنند، چرا از خواندن فلان رمان به وجد آمدهاند حال آنکه رمانی دیگر را نپسندیدهاند، و غیره. اما ابراز سلیقه برابر با نقد ادبی نیست. نقد زمانی صورت میگیرد که منتقد چهارچوب معیّنی را برای بررسی جزئیات متن اختیار میکند و با مفاهیم و روششناسیهای مأخوذ از همان چهارچوب نظری، جنبههایی از متن را موشکافانه میکاود. کاوش یعنی توجه به دلالتهای زیباییشناختی متون. این قبیل دلالتها عموماً از دید خوانندهی عام و ناآشنا با نظریههای ادبی پنهان میماند. از این بابت نباید تعجب کرد، کما اینکه به خوانندهی عام نباید خرده گرفت. چنین خوانندگانی برای مقاصد غیرحرفهای ادبیات میخوانند. آنها عموماً میخواهند سرگرم شوند، یا اوقات فراغت را با کاری «مفید» مانند مطالعه بگذرانند. اما منتقد حرفهای هدف دیگری را دنبال میکند. او میخواهد معانی دلالتشدهای را تبیین کند که با استفاده از تکنیکهای ادبی و به شکلی تلویحی در متن گنجانده شدهاند و در فرایند خواندن به ذهن مخاطب متبادر میشوند. بدون آگاهی از نظریههایی که نحوهی شکلگیری معنا در متون ادبی را با مفاهیم و روشهای خاص به ما معرفی میکنند، نمیتوان به چنین هدفی نائل شد.
ادامه دارد.
برچسبها: نقد ادبی, تحلیل متون ادبی, نقد حرفهای, نقد ادبیات