از این بحث نقادانه میتوان همسو با نظریهپردازان روایتشناسی نتیجه گرفت که روایت را نه فقط در ادبیات، بلکه در غیر ادبیات هم میتوان سراغ گرفت. حتی در سفرنامه از همان شیوهها و تکنیکهایی استفاده میشود که گمان میکنیم فقط در ادبیات داستانی کاربرد دارند. استفادهی مؤلف کتاب هاروارد مکدونالد از راوی، زاویهی دید، پیرنگ، شخصیت، کشمکش، زمان، مکان و سایر عناصر داستان، همهوهمه برای افادهی درونمایهای مرکزی است که دلالتهایش از راه ایماژهای روایی تشدید شدهاند. مؤلف در نگارش این کتاب نه فقط از عناصر داستان، بلکه از صناعات ادبی هم بهره برده است که نمونههایش را (استعاره، تشبیه، مجاز مرسل، تلمیح، نماد، اسطوره، بینامتنیت) در تحلیل بخشهایی از متن و برخی از تصاویر کتاب دیدیم. در نتیجه، روایتگریِ او، همچون هر روایتی در ادبیات و جز آن، واجد گفتمان و توأم با داوری و القای نظر است. مؤلف هاروارد مکدونالد هرچند کتابش را با ادعای بیطرفی آغاز میکند، اما سرانجام به منطق روایت و روایتگری تن درمیدهد و میپذیرد که نمیتوان روایت کرد اما نظرگاهی در روایتگری نداشت، چندان که در «مؤخرهی پس از سفر» (آخرین بخش کتاب) میگوید:
«روز اول که در نیویورک شروع کردم به نوشتن یادداشتهای سفر فکر میکردم که سخت بیطرفم و غرضی ندارم و فقط میخواهم مثل یک عکاس، عکس بگیرم از عالَم و آدم … اما فصل نیویورک تمام نشده احساس کردم اشیاء و مکانها، آدمها و وقایع جلوی دوربینِ قلمم حرکت دارند و کسی نایستاده تا من از او عکس بگیرم و مراتب بیطرفیام را اثبات کنم … کمکم فهمیدم که من هم تصادفاً بیطرف نیستم چون ایرانیام و آمریکایی نیستم و از زاویهی دید ایرانی به مسائل نگاه میکنم و اصولاً زاویهی دید دیگری ندارم که با آن نگاه کنم و اصلاً کسی که زاویهی دید دارد جانبدار است و جانبدار دید و نظر خودش را دارد و من هم به عنوان یک ایرانی حتماً جانبدارم.» (ص. ۲۵۵)
کلیدواژهی این نقلقول، مرکزیترین مفهوم نظریه و نقد روایتشناسانه یعنی «زاویهی دید» است. هر روایتی، خواه مکتوب و خواه تصویری، لزوماً از نظرگاهی معیّن صورت میگیرد و واجد گفتمان است. توصیف عاری از نظر و نظرگاه، پنداشت سادهباورانهای است که در فرایند همین سفرنامه پندارزدایی و واسازی میشود. هرچند مؤلف حتی پس از این اعترافِ دیرهنگام باز هم بر عینیتگرایی اصرار میورزد و درست یک صفحه بعد از نقلقول فوق میگوید «عملاً آنچه نوشته شد، نسبت من ایرانی مسلمان بود با آمریکا و سخت جانبدارانه از نظر خودم و البته یک جانبداری منصفانه و تا حد امکان واقعگرایانه» (ص. ۲۵۶)، اما باید گفت «جانبداری منصفانه و تا حد امکان واقعگرایانه» نه فقط تناقض در کلام است بلکه ضرورتی هم ندارد. یقیناً هر مسافر آمریکایی هم که به ایران سفر کند و مشاهدات خود را در قالب سفرنامهای بنویسد، نمیتواند از جانبداریهای گفتمانی بگریزد. شاید آخرین جملهی کتاب هاروارد مکدونالد تقرّب بهتری به ماهیت این سفرنامه (و اصولاً هر سفرنامهای) باشد: «صد البته این داستان من از آمریکاست و بس» (ص. ۲۵۸). آنچه میتوانست این جمله را رساتر کند، استفاده از حروف سیاه برای تأکید گذاشتن بر کلمهی «داستان» است. همچنان که از این واپسین جمله برمیآید، و نیز همچنان که روایتشناسان پسامدرن استدلال میکنند، اصولاً نمیتوان از داستان اجتناب کرد، زیرا همهی ما بر حسب ساختارهای روایی میاندیشیم و جهان پیرامونمان را به طریق اولی بر حسب روایت میفهمیم.
برچسبها: نقد ادبی, پسامدرنیسم, سفرنامه, روایتشناسی