۲. مصداقهای سرقت ادبی در یک کتاب دانشگاهی
از جملهی دردناکترین رویدادهایی که بر اهل قلم ممکن است حادث شود، روبهرو شدن با کتاب یا مقالهای است که تمام یا بخشی از مطالب آن از نوشتههای خودِ ایشان به سرقت رفته و به نام دیگری در بازار نظر و اندیشه عرضه شده باشد. راقم این سطور وقتی در نمایشگاه کتاب تهران در اردیبهشت ۱۳۸۰ کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر (از یک ناشر دانشگاهی) را ابتیاع کرد، هرگز نمیدانست که نوشتههای خود و برخی از همکاران و دوستانش را به صورتی مثلهشده و مسخشده و گاه حتی تحریفشده به امضای نویسندهای ناآشنا در آن خواهد یافت (لطفاً توجه داشته باشید که در اینجا به کتابی تألیفی اشاره شده است، نه به کتابی که به همین نام ترجمه شده و اینجانب ویراستار آن هستم). از آنجا که تخصص این نگارنده نظریه و نقد ادبی است، در اولین فرصت مغتنم کتاب را مشتاقانه گشود و با این امید شروع به خواندن کرد که مطالب این کتاب یافتهها یا دستکم شرح و تبیینی محققانه در زمینهی «صورتگرایی و ساختارگرایی» را (آنچنان که در عنوان فرعیِ کتاب ذکر شده است) در اختیار او گذارد. اما دریغا که کتاب مذکور این توقع را برنیاورد، بلکه پس از بررسیِ دقیق معلوم شد که جناب مؤلف (که در بقیهی این مقاله، با نام «نویسندهی کتاب» مورد اشاره قرار خواهند گرفت) در واقع این کتاب را به روشی «نوشتهاند» که از شأن محققِ راستین و مؤلفِ صاحبنظر کاملاً به دور است.
بهترین راه اثبات برنهاد فوق، این است که منابع «نویسندهی کتاب» را ــ تا آنجا که به نوشتههای چندین سال پیشِ خودِ من مربوط میشود ــ در اینجا معلوم کنم و مواردی از دستبردهای ایشان به آن منابع را مثال بزنم. من در سال ۱۳۶۹ مقالهای در معرفی رهیافت شکلمبنایانه (فرمالیسم، یا به قول «نویسندهی کتاب»، «صورتگرایی») در نقد ادبی نوشتم با عنوان «مبانی فرمالیسم در نقد ادبی (با نگاهی به قطعه شعری از سهراب سپهری)». این مقاله در نشریهی کیهان فرهنگی (شمارهی 3، سال هفتم، خرداد ۱۳۶۹، صفحات ۳۰-۲۶) منتشر شد.[1] مقالهی من از دو بخش تشکیل شده بود: در بخش نخست به معرفی آراء نظریهپردازان این مکتب پرداخته بودم و در بخش دوم قطعه شعری با عنوان «دنگ . . .» سرودهی زندهیاد سهراب سپهری را بر مبنای اصول و قواعدِ همین رهیافت نقد کرده بودم. «نویسندهی کتاب» کل بخش دوم از مقالهی من را در کتاب کذاییِ خود گنجانده (صفحات ۲۱۳ الی ۲۱۵)، بدون اینکه به خواننده بگوید که این نقد را شخص دیگری نوشته است. طبیعتاً خوانندهای که این کتاب را میخواند، اینگونه تصور میکند که این نقد را «نویسندهی کتاب» نوشته است، حال آنکه شواهد زیر خلاف این موضوع را ثابت میکند. در مقالهی من (صفحهی ۳۰) آمده است:
شعر «دنگ . . .» متشکل از چهار بند است، که هر کدام مرحلهای از فرایند طرحشدن یک اندیشهی محوری است. این اندیشهی محوری، ایدهی گذشت زمان میباشد و به همین دلیل واژههایی از قبیل زمان، دم، لحظه، حال، عمر، گذرا، فرصت و ساعت مجموعاً هفده بار در طول شعر تکرار شدهاند. از میان تمام این واژهها، کلمهی «لحظه» با شش مرتبه تکرار، بیش از واژههای دیگری که فکر گذشت زمان را القا میکنند، در متن به چشم میخورد. بدین ترتیب میتوان گفت ایدهی مستتر در تمام شعر، کوتاه بودن واحد زمان (لحظه) در مقیاس بشری است. اما همانگونه که خواهیم دید، شاعر متعاقباً نتیجه میگیرد که «دوام» از توالی «لحظه» حاصل میآید و لذا کل این تصور که زمان گذراست، صرفاً یک تناقضنما (paradox) بیش نیست.
حال بنگرید به آنچه «نویسندهی کتاب» نظریههای نقد ادبی معاصر در صفحات ۴-۲۱۳نوشتهاند:
شعر «دنگ . . .» متشکل از چهار بند است. . . . هر یک از این چهار بند نشاندهندة مرحلهای از فرایند یک اندیشه است ــ اندیشة گذشت زمان. . . . شاعر برای نشان دادن اندیشة گذشت زمان، واژههایی مانند زمان، دم، لحظه، حال، عمر، گذرا، فرصت و ساعت را هجده بار در تمام طول شعر خود گنجانده است. از میان این واژهها، واژة «لحظه» با شش بار تکرار، بسامد بالایی دارد و بیش از واژههای دیگر، اندیشة گذشت زمان را القا میکند. . . . به این ترتیب، اندیشة پنهان در تمام طول شعر، کوتاه بودن واحد زمان (لحظه) در مقیاس جهانی است. اما شاعر در سطرهای بعدی، نتیجه میگیرد که «دوام» از توالی «لحظه» حاصل میشود و در نتیجه کل این تصور که زمان گذراست، پارادوکس است.
آیا هر خوانندهای که این دو متن را ولو بهطور سرسری مقایسه کند به سرقتی که انجام شده است، پی نخواهد برد؟ متن نقلقولشدهی فوق از کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر، مصداق بارز سلخ و المام است، یعنی آن نوعی از سرقت ادبی که سارق، اندیشه یا نظری را از متنی میگیرد و سپس با تغییر الفاظ (مثلاً «پارادوکس» به جای «تناقضنما») و جابهجا کردن عبارات به شکلی ظاهراً متفاوت بیان میکند. در اینجا میتوان نمونهای دیگر را هم ذکر کرد تا نشان داده شود که «نویسندهی کتاب» نظریههای نقد ادبی معاصر به نحوی نظاممند مبادرت به سرقت ادبی کرده است. در مقالهی من (ایضاً صفحهی ۳۰) چنین آمده است:
وجود علامت سه نقطه (. . .) پس از واژهی دنگ، باعث میشود که حالت طنین ناشی از پژواک صدای زنگ ساعت در ذهن خواننده تداعی شود. ساعت زمان در «شب عمر» با صفت «گیج» توصیف شده است. شب پایان چرخهی بیست و چهار ساعتهی شبانه روز است و ترکیب آن با واژهی «عمر»، توجیهی است برای اینکه چرا شاعر ساعت زمان را «گیج» دانسته است.
و این هم شکل به سرقت رفتهی همین متن در صفحهی ۲۱۴ از کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر:
وجود علامتِ سه نقطه (. . .) پس از واژة دنگ، باعث میشود که حالت طنین ناشی از پژواک صدای زنگ ساعت در ذهن خواننده تداعی شود. . . . «ساعت زمان» در «شب عمر» با صفت «گیج» توصیف شده است. شب، پایان چرخة بیست و چهار ساعتة شبانه روز است و ترکیب آن با واژة «عمر»، نشاندهندة گیجی ساعت زمان.
بعید است کسی بتواند مدعی شود که این دو متن هیچ ربطی به یکدیگر ندارند و «نویسندهی» متن دوم برحسب یک اتفاق عین همان مطالب و تقریباً عین همان جملاتی را بیان کرده است که من در مقالهی خودم هشت سال پیش از انتشار این کتاب نوشته بودم. البته «نویسندهی» محترم جملاتی را هم در جایجایِ این متونِ سرقتشده گنجانده است، شاید با این تصور که با توسل به این ترفند در مظان اتهام سرقت ادبی قرار نخواهد گرفت. اما ناگفته پیداست که اصل برنهادهای این نقد بر شعر سپهری و حتی جملات و عبارتهای بهکار رفته در آن از مقالهی من برداشته شدهاند. چنانکه از این دو نمونه باید معلوم شده باشد، اثبات اینکه کل مطالبی که در صفحات ۲۱۳ و ۲۱۴ و ۲۱۵ کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر آمده از مقالهی من به سرقت رفته کاری بسیار ساده است، ولی برای جلوگیری از اطناب کلام در اینجا ترجیح میدهم خوانندهی منصف را به اصل مقالهام در کیهان فرهنگی (که در کتاب من با عنوان گفتمان نقد تجدید چاپ شده است) ارجاع دهم و در عوض به بررسی سرقت ادبی در بخشهای دیگری از کتاب بپردازم.
«نویسنده» بخش اول از مقالهی من را که به بحث در خصوص آراء فرمالیستها و خاستگاه نظرات آنان میپردازد، در بقیهی کتاب به صورت پاره ـ پاره مورد استفاده قرار داده و چنین وانمود کرده که این مطالب حاصل تحقیق و نگارش و ترجمهی ایشان است. برای مثال، من در بحثی پیرامون نظرات کلینت بروکس (از نظریهپردازان نحلهی موسوم به «نقد نو» در آمریکا)، بخشی از یکی از مقالات معروف او را ترجمه کردم و در مقالهام از قول او نقل کردم. «نویسنده» عین ترجمهی مرا در کتاب نقلقول کرده است، بدون اینکه بگوید این ترجمه از کیست. در مقالهی من (صفحهی ۲۷) آمده است:
بروکس اینطور استدلال میکند: «عناصر شعر با یکدیگر مرتبطند، اما نه بهصورت گلهایی که در یک دستهگل کنار هم گذاشته شده باشند، بلکه ارتباط آنها مانند ارتباط بین گل و دیگر قسمتهای گیاهی است که میروید. زیبایی شعر در حکم گل دادنِ تمام گیاه است و مستلزم ساقه، برگ و ریشههای نهان میباشد . . . اجزاء شعر با یکدیگر بهصورت انداموار و با مضمون شعر به صورت غیرمستقیم مرتبطند . . .».
و در کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر (صفحهی ۲۵) همین متن به این صورت آمده است:
بروکس . . . چنین مینویسد: « عناصر شعر با یکدیگر مربوطند؛ اما نه به صورت گلهایی که در یک دستةگل کنار یکدیگر قرار گرفتهاند، بلکه ارتباط آنها مانند ارتباط گل با دیگر قسمتهای گیاهی است که میروید. زیبایی شعر همانند گل دادنِ تمام گیاه است و مستلزم ساقه، برگ و ریشههای نهان آن است. . . اجزاء شعر نیز با یکدیگر بصورت نظاممند و ارگانیک و با محتوا و مضمون شعر به صورت غیرمستقیم مربوط است . . . ».
تفاوت این دو متن در چیست؟ «نویسندهی کتاب» عبارت «اینطور استدلال میکند» را تبدیل کرده است به «چنین مینویسد»؛ یا کلمهی «انداموار» را تبدیل کرده است به «ارگانیک» و به جای «مضمون شعر» نوشته است «محتوا و مضمون شعر». چنانکه ملاحظه میکنید، «نویسندهی» خوشانصاف با مسکوت گذاشتن نام مترجم این نقلقول و افزودن یک کلمه در اینجا و کاستن یک کلمه در آنجا وانمود میکند که خودش این مطلب را ترجمه کرده است، حال آنکه کپیبرداری ایشان از ترجمهی ارائه شده در مقالهی من کاملاً آشکار و انکارناپذیر است. ایشان به روال همهی مراجعی که در پایین صفحات کتاب ذکر کرده، حتی منبع این نقلقول از بروکس را نیز به طور ناقص و تحریفشده گنجانده است. منبع مقالهی بروکس، همان طور که من در مقالهام ذکر کردهام، این است:
Cleanth Brooks, “Irony as a Principle of Structure”, in Critical Theory since Plato, ed. H. Adams (New York, 1971), p. 1042.
«نویسندهی کتاب» منبع این مقاله را در یک پانوشت در صفحهی 25 اینگونه ذکر کرده است:
Brooks, Cleanth; Irony as a Principle of Structure, in Critical Theory; p. 1042.
استفاده از ترجمهی من و ارجاع خواننده به متن انگلیسی، راقم این سطور را به یاد این گفتهی حکیمانهی استاد همایی میاندازد که:
من خود یکی از این جماعت را دیدم که «شفای» ابوعلی سینا را سند نوشتهی خود قلمداد کرده بود، و در برخورد با وی معلوم شد، که اصلاً در عمر خود کتاب «شفا» را ندیده است و آن را از افسانهی «امیر ارسلان» و «سه تفنگدار» امتیاز نمیدهد. و پارهای از این جماعت گستاخی را چنان وانمود میکنند که اصلاً آن سند و مأخذ را پیش از مؤلف آن کتاب و نویسندهی آن مقاله، دیده بودند، و حال آنکه شاید ابداً آن مأخذ را ندیده باشند، و حدود معلومات و تتبّعات و وضعِ کارِ ایشان هرگز مناسب با آن دعوی نباشد. (۳۷۱)
صَرفِ نظر از اینکه ترجمهی ارائهشده در کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر به غیر از دو سه کلمه عین ترجمهی من است و این میزان از مشابهت نمیتواند در ترجمهی دو مترجم از یک متنِ واحد صورت بگیرد، باید پرسید «نویسندهی» این کتاب چگونه خواننده را به متون اصلیِ نظریهی فرمالیسم در نقد ادبی ارجاع میدهد اما نمیداند که فرمالیسم و ساختارگرایی دو رهیافت متفاوت در نقد ادبی هستند؟ نقد فرمالیستیِ من بر شعر سپهری، در این کتاب با عنوانِ جعلیِ «نقد ساختاریِ شعر ”دنگ“: سهراب سپهری» آورده شده است! گویی که فرمالیسم و ساختارگرایی فرقی ندارند! اینقبیل آشفتگیها و خطاهای فاحشِ نظری، این ظنّ را تقویت میکنند که «نویسنده» به هیچ روی از متون اصلی استفاده نکرده، بلکه برداشت مغلوط و ابترِ خود از نوشتههای دیگران را با تحریف آن نوشتهها تلفیق کرده و به خواننده ارائه داده است. «نویسندهی کتاب» عین این کار را (به کار بردن ترجمهی من یا دیگران بدون ذکر اینکه خودش مترجم آن مطالب نیست) در چندین مورد دیگر هم انجام داده است که باز به مصداق «مشت نمونهی خروار» و به منظور جلوگیری از اطالهی کلام از ذکر آن خودداری میکنم و خواننده را به مقالهی خودم و متن این کتاب ارجاع میدهم.
اُس اساس کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر سرقت ادبی است و هم به این دلیل نمونههای متعددی از مصادیق استفادهی حقکشانه از آثار دیگران را میتوان از آن مثال آورد. برای نمونه، من در بهمن و اسفند ۱۳۶۹ مقالهای با عنوان «تبلور مضمون شعر در شکل آن (نگاهی به شعر ”دریا“ سرودهی شفیعیکدکنی)» نوشتم که در ماهنامهی کلک منتشر گردید (شمارهی ۱۱ و ۱۲، بهمن و اسفند ۱۳۶۹، صفحات ۳۷-۱۳۴). در این مقاله، من در واقع نمونهای از نقد فرمالیستی را در بررسی قطعه شعری از شفیعیکدکنی به دست دادم تا موضوع نقد فرمالیستی برای دانشجویان و علاقهمندانِ ادبیات فارسی روشنتر شود. «نویسندهی کتاب» نظریههای نقد ادبی معاصر این مقاله را نیز عیناً در کتاب کذاییِ خود آورده (صفحات ۲۱۶ تا ۲۱۹) و در یک پانوشت در صفحهی ۲۱۹ اشاره کرده است: «در نقد و تحلیل ساختاری این شعر از مقالۀ ”تبلور مضمون شعر در شکل آن، نگاهی به شعر دریا“ نوشتة حسین پاینده، ص ۱۳۴ (ر.ک. کتابشناخت) یاری گرفتهام (چهارچوب و ساختار نقد از نگارندة این سطور [یعنی «نویسندهس کتاب»] است).» ظاهر امر حکایت از آن دارد که جناب «نویسنده» دستکم یک بار منبع خود را ذکر کرده؛ اما حقیقت امر جز این است. ایشان مدعی شده که «چهارچوب و ساختار نقد» از خودش است و فقط از یک صفحه از نقد چهار صفحهای من «یاری» گرفته، لیکن مقایسهی متنِ نقد در کتاب ایشان با متن مقالهی من نشان میدهد که در حقیقت ایشان تمام چهار صفحهی مطلب من را در کتاب خود آورده است و ضمناً هیچ بخشی از «چهارچوب و ساختار نقد» از ایشان نیست. [2] برای اثبات این موضوع، توجه خواننده را به نمونههای زیر جلب میکنم. در مقالهی من (صفحهی ۱۳۴) آمده است:
شعر «دریا» سرودهی شفیعیکدکنی نمونهی خوبی برای نقد شدن با شیوهی نقد فرمالیستی است، به چند دلیل که از جمله میتوان به این موارد اشاره کرد: نخست اینکه، شعرِ کوتاهی است و فرمالیستها بیشتر اشعاری را مناسب نقد فرمالیستی میدانستند که شاعر برای رعایت ایجاز در آن، شکل سرودهی خود را هرچه غنیتر کرده باشد؛ دوم آنکه، مضمون شعر (تباین دو ایدهی سکون و حرکت) به وضوح در شکل آن تبلور یافته است، تا حدی که میتوان گفت تأثیری که شعر در ذهن خواننده به جا میگذارد . . . به دلیل چگونگی گفتهشدن (شکل) این حرف است.
حال بخوانید شکل به سرقت رفتهی همین متن را در کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر (صفحهی ۲۱۶):
شعر «دریا» به دو دلیل نمونة مناسبی برای نقد و تحلیل فرمالیستی و ساختارگراست:
۱. این شعر کوتاه است و صورتگرایان و ساختارگرایان عمدتاً شعرهای کوتاه را برای نقد و تحلیل برمیگزینند؛ چرا که شاعر برای رعایتِ ایجاز، شکلِ اشعار خود را کوتاه و در عین حال پربار میکند.
۲. مضمون این شعر آشکارا در عناصر شکل آن نمود یافته است: تقابل بین دو عنصر «ایستایی» و «حرکت». همین شکلِ شعر است که تأثیر خاص خود را بر ذهن خواننده بر جای میگذارد و کارکرد مضمون شعر را براحتی بر دوش میکشد.
آیا مقایسهی دو متنِ فوق نشان میدهد که «نویسندهی کتاب» فقط از مقالهی من «یاری» گرفته و «چهارچوب و ساختار نقد» از خودش است، یا اینکه ایشان در حقیقت مقالهی من را به صورتی مثلهشده و تحریفشده رونوشت کرده است؟ کجای «چهارچوب و ساختار» این نقد از ایشان است؟ از کسی که دست به نوشتن کتاب دربارهی ساختارگرایی میزند، بعید است که واژهی «ساختار» را اینطور بیمعنا به کار ببرد. ولی اتفاقاً چون «نویسندهی کتاب» در حقیقت هیچ کتابی دربارهی ساختارگرایی ننوشتهاند بلکه آثار دیگران را وصله و پینه کردهاند، مرتکب این اشتباهات فاحش شدهاند. از جملهی آشفتگیها و خطاهای بزرگِ نظری در این کتاب دقیقاً همین نکتهای است که ایشان در اینجا گفتهاند: «صورتگرایان و ساختارگرایان عمدتاً شعرهای کوتاه را برای نقد و تحلیل برمیگزینند». مطلقاً اینگونه نیست! البته فرمالیستها به دلایلی که من به تفصیل در مقالاتم توضیح دادهام شعرهای کوتاه را برای نقد شدن مرجّح میدانستند، ولی ساختارگرایان ــ درست برعکس فرمالیستها ــ مجموعهی اشعار یک شاعر یا شعرهای سروده شده در یک دورهی تاریخی را برای بررسی ساختارگرایانه مناسب میدانستند. این قبیل اشتباهات فاحشِ نظری که در جایجای این کتاب مشهود است، هرگونه اعتبار علمی را از آن سلب میکند.
به نمونهای دیگر دقت فرمایید. در صفحهی ۱۳۶ از مقالهی من در نقد شعر «دریا» (یعنی صفحهای که «نویسندهی کتاب» اصلاً اشارهای به آن نکرده) آمده است:
به همین دلیل در پایان سطر سوم علامت دو نقطه (:) وجود دارد. این علامت، ذهن خواننده را آماده میکند که در سطر بعدی دلیلی برای آنچه شاعر گفته است اقامه میشود. این استفادهی بجا از علامات سجاوندی را در سطر آخر نیز میبینیم زیرا در اینجا عبارت «همه عمر» بین دو علامت مکث (،) آورده شده است و لذا خواننده برای خواندن این عبارت باید مکث کوتاهی را قبل و بعد از آن رعایت کند.
آیا متن زیر (از صفحهی ۲۱۸ کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر) رونوشتی ناشیانه از نقلقولِ فوق نیست؟
به همین دلیل در پایان سطر سوم، علامت دو نقطه (:) گذاشته شده است. این علامت، ذهن خواننده را آماده میکند تا در سطر بعدی تفسیری بر آنچه شاعر گفته است بیابد. این نوع به کارگیری درست و علمی از نشانههای سجاوندی را در سطر پایانی نیز میبینیم. عبارتِ «همه عمر» بین دو علامت مکث (ویرگول) قرار گرفته است. در نتیجه خواننده در خواندنِ این عبارت، مکث کوتاهی ــ پیش و پس از آن ــ میکند.
«نویسندهی کتاب» نه فقط حاصل تحقیق هموطنان خود را به عنوان نوشتهی خودشان جلوه دادهاند، بلکه از نوشتههای نویسندگان خارجی نیز به گونهای استفاده کردهاند که خواننده تصور میکند ایشان از راه تحقیقِ فردی به نکات یا بحثهای ذکرشده در این کتاب رسیدهاند. در اینجا مایلم یک نمونه از این موارد را ذکر کنم که به من و استاد مرحوم سرکار خانم خوزان نیز مربوط میشود. من و زندهیاد خوزان در سال ۱۳۶۹ کتابی ترجمه کردیم با عنوان زبانشناسی و نقد ادبی که نشر نی آن را منتشر کرد. این کتاب دربرگیرندهی مجموعه مقالاتی است از سه نظریهپرداز خارجی به نامهای راجر فالر و رومن یاکوبسن و دیوید لاج. در مقالهی اولِ این کتاب (صفحهی ۱۷)، فالر در بحث راجع به کاربردپذیری یا کاربردناپذیری زبانشناسی در نقد ادبی، نقلقولی از زبانشناس برجسته رومن یاکوبسن میآوَرَد که در آن گفته شده است:
شعرشناسی به مسائل ساختار کلام میپردازد، درست همانطور که در تحلیلِ نقاشی به ساختِ تصویری پرداخته میشود. از آنجا که زبانشناسی علم جهانیِ ساختارِ کلام است، شعرشناسی را باید جزء مکمل زبانشناسی دانست.
«نویسندهی کتاب» در کتاب کذاییِ خود عین همین نقلقول را ایضاً در بحث راجع به کاربردپذیری یا کاربردناپذیری زبانشناسی در نقد ادبی آورده است، اما به استفادهی خودش از مقالهی فالر (که در سایر بخشهای کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر نیز مشهود است) هیچ اشارهای نکرده و همچنین برای مسکوت گذاردن اینکه این بحث را از کدام منبع اخذ کرده، به نام مترجمانِ این نقلقول نیز اشاره نکرده و در واقع نقلقول را به صورت تحریفشدهی زیر در صفحهی ۱۵۵ آورده است:
شعرشناسی به ساختار کلام میپردازد، همانند تحلیل نقاشی که به ساختار تصویر میپردازد و چون زبانشناسی علم جهانی شناختِ زبان شعری است (!؟)، شعرشناسی را باید جزء مکمل زبانشناسی دانست.
این نحوهی استفاده از ترجمهی دیگران و عدم ارجاع خواننده به منبعی که این ترجمه از آنجا اخذ شده، مصداق بارز سرقت ادبی است. «نویسندهی کتاب» به روال معمولِ خود، مرجع این نقلقول در زبان اصلی را نیز به صورتی تحریفشده ذکر کردهاند. مشخصات منبع اصلی آنگونه که در ترجمهی من و زندهیاد خوزان به دست داده شده، به قرار زیر است:
Roman Jakobson, “Concluding Statement: Linguistics and Poetics”; in T. A. Sebeok (ed), Style in Language (Cambridge, Mass., 1960), p. 350.
«نویسندهی کتاب» مشخصات منبع خود را (که در واقع کتاب ترجمهی من و مرحوم خانم خوزان است) اعلام نکرده و در عوض در یک پانوشت در صفحهی ۱۵۵، منبع انگلیسی را به عنوان مأخذ اصلی خود ذکر کرده است، آن هم به این صورتِ تحریفشده و ناقص:
Jakobson, Roman; Concluding Statement, Linguistics and Poetics; p.350.
1. در هر شرّی چه بسا خیری نهفته باشد. سرقت ادبی «نویسندهی کتاب» نظریههای نقد ادبی معاصر از این مقاله و برخی دیگر از مقالات من که در اواخر دههی ۱۳۶۰ و اوایل دههی ۱۳۷۰ در برخی نشریات ادبی (مانند کیهان فرهنگی و ماهنامهی کِلک) منتشر شده بود، من را به صرافت تجدید چاپ آن مقالات و نیز گزیدهای از سایر مقالاتم انداخت. خوانندهی علاقهمند میتواند برای خواندن ویراست جدیدی از مقالات یادشده مراجعه کند به کتاب گفتمان نقد: مقالاتی در نقد ادبی.
2. ضمناً «نویسندهی کتاب» عین همین جمله («چهارچوب و ساختار نقد از نگارندة این سطور [یعنی مؤلف کذایی] است») را در مورد نقدهای دیگر در کتابشان ذکر کردهاند که آنها نیز احتمالاً نوشتهی ایشان نیست. من یک مورد از این نقدها را بازبینی کردم و معلوم شد که ایشان اثر شخص دیگری را به عنوان نوشتهی خود جلوه داده است: نقد شعر «پیام گل» سرودهی مسعود سعد سلمان در صفحات ۱۹۱ الی ۱۹۴ کتاب «نویسندهی کتاب»، از صفحات ۸۸ الی ۹۱ کتاب درآمدی بر سبک و سبکشناسی در ادبیات نوشتهی محمود عبادیان (تهران: انتشارات جهاد دانشگاه تهران، ۱۳۶۸) رونوشت شده است. در اینجا من به نقل کردن جملهی اول از تحلیل عبادیان و مقایسهی آن با جملهی اول از «نقدی» که «نویسندهی کتاب» نوشته است بسنده میکنم. در صفحهی ۸۸ از کتاب عبادیان تحت عنوان «نگاهی به چکامه و محتوای کلی و تحلیلی سبک آن» آمده است که چکامهی مسعود سعد سلمان «فرایند بازگشایی غنچه در جریان باد بهاری است که شاعر آن را به مایهی تمثیلی و نمادین سروده است و آن را ضمن گفتگویی تخیلی میان غنچه، باد و می به محتوای چکامه در آورده است». «نویسندهی کتاب» هم در صفحهی ۱۹۱ کتاب نظریههای نقد ادبی معاصر تحت عنوان «محتوای کلّی قصیده» نوشتهاند که این شعر توصیفی است از «فرایند بازگشایی غنچه در جریان وزش باد بهاری. این محتوای کلّی را شاعر ضمن گفتگویی تخیلی میان غنچه، باد و می بیان کرده است». چنانکه ملاحظه میشود، «نویسندهی کتاب» کلمهی «چکامه» را به «قصیده» تبدیل کردهاند و به جای عبارت «در جریان باد بهاری» نوشتهاند «در جریان وزش باد بهاری»، والا نظر ابراز شده در واقع متعلق به عبادیان است.
برچسبها: سرقت ادبی, سرقت علمی, کارگاهدزدی, کتابدزدی