«آکادمی علم» وبینار نقد فیلم «سرخپوست» با دو رویکرد روانکاویِ کلاسیک (فرویدی) و روانکاویِ لاکانی را در تاریخ جمعه ۳ امرداد ۹۹ ساعت ۱۷ برگزار میکند.

برچسبها: لاکان, نقد ادبی لاکانی, نقد فیلم سرخپوست, وبینارهای حسین پاینده
«آکادمی علم» وبینار نقد فیلم «سرخپوست» با دو رویکرد روانکاویِ کلاسیک (فرویدی) و روانکاویِ لاکانی را در تاریخ جمعه ۳ امرداد ۹۹ ساعت ۱۷ برگزار میکند.

تصویر زیر عدهای از دوستان شرکتکننده در وبینار «روانکاویِ لاکانی و کاربرد آن در نقد ادبی» در تاریخ ۲۷ تیرماه ۹۹ را نشان میدهد. شور و شوق این دوستان برای آشنایی با نظریهی لاکان به هر سخنرانی انگیزه میداد. این دومین بار بود که این وبینار ارائه شد. به علت کثرت داوطلبان، احتمالاً این وبینار برای بار سوم ارائه خواهد شد تا دوستان علاقهمندی که نتوانستند در آن شرکت کنند فرصت مجددی داشته باشند.

دکتر داریوش رحمانیان، استاد تاریخ در دانشگاه تهران، روز پنجشنبه ۲ امرداد ۹۹ سخنرانیای با عنوان «تأملی در روانشناسی تاریخی مردم ایران» برگزار خواهند کرد. علاقهمندان را به شرکت در این سخنرانی دعوت میکنیم.

تصویر زیر عدهای از دوستان افغانستانی را نشان میدهد که در وبینار «روانکاویِ لاکانی و کاربرد آن در نقد ادبی» (۲۰ تیر/سرطان) شرکت کرده بودند. نهفقط همزبانی، بلکه هویت تاریخی و مشترکات فرهنگیِ بسیار دیرینه مردم خطهی «خراسان بزرگ» را به هم پیوند میدهد. بارزترین ویژگی مردم افغانستان، صمیمت و مهربانی بیحدوحصر آنان است. بهترین آرزوها را برایشان دارم.

چاپ چهارم از کتاب نظریههای رمان: از رئالیسم تا پسامدرنیسم ترجمهی حسین پاینده، با ویراستی جدید از سوی انتشارات نیلوفر منتشر شد. این کتاب میکوشد به پرسشهایی از این دست پاسخ دهد: رمان چیست و چه تفاوتی با سایر داستانهای مطول دارد؟ نخستین رمانها از چه زمانی و به قلم کدام نویسندگان نوشته شدند؟ رمان رئالیستی چیست؟ چه رمانی با کدام ویژگیها را «رمان مدرن» مینامیم؟ «رمان پسامدرن» از چه زمانی نوشته شد و چه ویژگیهایی دارد؟ در فصلهای مختلف این کتاب، نظریههای رمان (از زمان پیدایش آن در قرن هجدهم تا دورهی معاصر) بهتفصیل و با اشاره به مشهورترین رمانهای نویسندگان جهان توضیح داده میشوند. در این توضیحات، هم فنون نگارش رمان تبیین شدهاند و هم اصطلاحات ادبی رایج دربارهی رمان. مترجم زیرنوشتهایی را برای روشن ساختن معنای اصطلاحات ادبی یا برای توضیح بیشتر دربارهی محتوای رمانهای اشارهشده در متن کتاب افزوده است تا بحثهای کتاب حاضر برای خوانندهی فارسیزبان هر چه بیشتر فهمیدنی شوند. برای ویراست جدید، مطالب کتاب بازنگری، اصلاح و روزآمد شده است، با این امید که کتاب حاضر بتواند به شناخت، نگارش و نقد رمان بیش از پیش یاری برساند.

آنچه در زیر میخوانید، بخش کوتاهی از آخرین فصل این کتاب است، با عنوان «رمان پسامدرن: غنی شدن رمان مدرن»، که به ویژگیهای رمان پسامدرن اختصاص دارد و جِسی مَتس آن را نوشته است:
«پیشگامان رمان مدرن علاقه داشتند دیدگاه ذهنی دربارهی واقعیت را بکاوند و به همین سبب توجه خود را به جنبههای درونی انسان معطوف کرده بودند تا نحوهی کارکرد اذهان منفرد را کشف کنند. با پیدایش پسامدرنیسم، رماننویسان بیش از پیش بر امر ذهنی تأکید ورزیدند، تا حدی که حتی خودِ واقعیت را هم نوعی داستان ساختگی محسوب کردند. این تأکید همچنین به این معنا بود که اذهان فردی را از منظرهایی دیگر هم میتوان کاوید زیرا اکنون فعالیتهای ذهن، خاستگاهِ واقعیت قلمداد میشد. بدین ترتیب، پسامدرنیسم دیدگاه رماننویسان راجع به رابطهی ذهن و واقعیت را وارونه کرد: نویسندگان پسامدرن ذهن انسان را دیگر مقولهای نمیدانستند که از حیث نحوهی واکنش به واقعیت باید بررسی شود، بلکه به این نتیجه رسیده بودند که ذهن آدمی خالق واقعیت است. هیچ واقعیتی وجود ندارد مگر اینکه حالات ذهنی ما ابتدا آن واقعیت را در چهارچوب معیّنی قرار دهند، پردازش کنند و به شکل داستان درآورند. وارونهسازی رابطهی ذهن انسان با واقعیت، به هیچ وجه قدرت ادبیات داستانی را تضعیف نمیکند، بلکه جایگاه و اهمیت داستان را ارتقا میدهد و امکانات بسیار بیشتری برای آن فراهم میآورد. این دیدگاه پسامدرن، داستان را مقدم بر تاریخ میداند. در تفکر پسامدرنیستی، حتی تاریخ حاصل نوعی داستانپردازی محسوب میشود. به بیان دیگر، تاریخ نتیجهی ابداع واقعیتی در داستان است که نمیتوان گفت پیش از برساخته شدن در داستان وجود دارد. بدین ترتیب، مقولهی «داستان تاریخی» تعریف بهکلی جدیدی مییابد، زیرا اکنون تاریخ نوعی داستان ـــ یا کاملاً تابع تخیل ـــ قلمداد میشود.»
انتشارات نیلوفر: تهران، خیابان انقلاب، خیابان دانشگاه؛ تلفن: ۶۶۴۶۱۱۱۷
خرید اینترنتیِ این کتاب از سایت مرتبط با انتشارات نیلوفر: www.behanbook.ir
اخیراً کتاب دربارهی نقد ترجمهی ادبی از سوی انتشارات عصر ترجمه منتشر شد. این کتاب مجموعهای از شش مصاحبه با برخی از استادان و دستاندرکاران نقد ترجمه است. این مصاحبهها را سیدشجاع نینوا انجام داده و به صورت کتاب تدوین کرده است. در معرفی مختصر پشتجلد این کتاب چنین آمده است: «در ایران با وجود رشد ترجمهی حرفهای و پیشرفت مطالعات ترجمه، فضای حاکم بر پدیدهی نقد ترجمه و بهخصوص نقد ترجمهی ادبی کمابیش نگاهی خُرد، همراه با مچگیری و تا حدی غیرحرفهای دارد. عمدهی نقدها بدون ارجاع به اصول علمی نقد و بر اساس قضاوتها و یا تسویهحسابهای شخصی توسط افراد غیرحرفهای انجام شده و میشوند. از این رو، در اثر حاضر سعی شده تا از طریق گفتوگو با منتقدان حرفهای، مدرسان ترجمه و نیز اساتیدی چون دکتر کاظم لطفیپورساعدی، دکتر حسین پاینده، دکتر محمدرحیم احمدی، دکتر محمدجواد کمالی، دکتر علیرضا خانجان و دکتر گلرخ سعیدنیا و طرح پرسشهایی پیرامون نقد ترجمه (ادبی) در فضای ایران بررسی و کنکاش شود. امید است مجموعهی پیش رو بتواند چه از باب نظری و چه عملی برای ترجمهپژوهان، دانشجوها و نیز مترجمها مفید واقع بشود.»

بخش دهم: «گشودنِ» این سلسله نوشتار
خورشید
همچون دشنامی برمیآید
و روز
شرمساریِ جبرانناپذیریست.
(احمد شاملو، «عاشقانه»)
این سلسله نوشتار نه در پاسخ مستقیم به کسی، بلکه به منظور تنویر افکار عمومی و همچنین واکاوی آسیبهای اجتماعی و فرهنگیِ ناشی از نشر اکاذیب در فضای مجازی نوشته شد. در این بخش مایلم به همان شیوهای که در کتاب گشودن رمان برگزیدهای از رمانهای ایرانی (به همراه یک داستان کوتاه و یک فیلم ایرانی) را تحلیل کردهام، اکنون خودِ این سلسله نوشتار را بررسی کنم. پس روش من عبارت خواهد بود از تمرکز بر بخش آغازینِ سلسله نوشتارِ «پیشِ بینایان خبر گفتن خطاست ...» و نشان دادن ربط آن به بخشهای بعدی. در این نوشتار، همچون کتاب گشودن رمان، هم رماننویسان را در نظر دارم و هم دستاندرکاران مطالعات نقادانهی ادبیات را.
در کتاب گشودن رمان توضیح دادهام که نویسندهی فرهنگپژوه (خواه رماننویس و خواه جز آن)، بیش از آنکه در نقش مرجع تقلید ظاهر شود و بخواهد حکم صادر کند یا پرسشهای دیگران را پاسخ دهد، تلاش میکند از راه نوشتارش پرسشهایی تفکرانگیز به ذهن خواننده متبادر کند. پرسشگری بنیان رابطهی خواننده با متون (بهویژه متون ادبی) است. این احترامی است به قدرت درک خواننده. دستکم در زمانهی ما، نویسنده دیگر نمیتواند در نقش «دانای کل» ظاهر شود و ادعا کند که «خبر» حیرتآوری برای مخاطبانش دارد، همانطور که در رماننویسی هم استفاده از راوی سومشخص «دانای کل» دیگر چندان رواج ندارد. شاید زمانی ادبیات به صورت تعلیمی و حِکمی نوشته میشد، اما امروزه با تغییر در ساختارهای اندیشگانیای که فهم ما از واقعیتها (اعم از عینی ـ بیرونی یا مجازی) را چهارچوب میدهند، کار نویسندگان بیشتر طرح پرسش و ایجاد زمینهای برای گفتوگو با متن است، گفتوگویی در سکوت مطلق. این گفتوگوی خاموش نهایتاً عمیقترین تأثیر را در خواننده باقی خواهد گذاشت، به این دلیل ساده که نقشی فعالانه (کنشگرانه) به خواننده میدهد. به این ترتیب خواننده تبدیل میشود به کاشف حقیقت (و این چقدر تباین دارد با نوشتههای جنجالی که «حقیقت» کاذبی را برای خوانندگانشان «افشا» میکنند). اُمبرتو اکو از همین منظر خواننده را نویسندهی واقعی متن میداند. وقتی خواننده با پرسش (خواه پرسشهای ضمنی و خواه پرسشهای مصرّح) در جایگاه سوژه قرار گیرد، نویسنده دیگر ارباب نیست، همچنان که خواننده هم دیگر بنده نیست.
بخش نخستِ این سلسله نوشتار با روایتی بهظاهر نامرتبط با موضوع اصلی شروع شد، روایتی از جار و جنجال و حاشیهسازیِ فردی که با نوشتن یادداشتی کوتاه دربارهی ترجمهی منوچهر بدیعی از رمان جیمز جویس با عنوان چهرهی مرد هنرمند در جوانی مدعی شده بود این ترجمه شایستگی دریافت جایزهی کتاب سال را نداشته و توجه به این کتاب به دلیل حضور دوستان آقای بدیعی در هیأت داوران بوده است که منشأ به جیب زدن دهها سکهی طلا از جانب او شدند. ویژگی بارز یادداشت مذکور، توهینآلود بودن زبان بهکاررفته در آن بود، بهطوری که در جایجایش کنایه و استهزا و الفاظ زشت به چشم میخورد. به کسانی که از میان همهی رویکردهای نقادانه بهطور خاص به نشانهشناسی علاقهمندند پیشنهاد میکنم این نشانه را از یاد نبرند. یکی از چشمگیرترین نشانههای کسانی که هیچ اندیشهای برای مطرح کردن ندارند، زشتگویی آنهاست. هم بدین سبب بود که این سلسله نوشتار با این بیت از مخزن الاسرار نظامی آغاز شد که: «هر سخنی کز ادبش دوری است / دست بر او مال که دستوریست». شخص بددهن شایستگی ندارد که مستقیماً مورد خطاب قرار گیرد. به قول حافظ: «هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود.» شخص زشتگو منطقی ندارد؛ قادر به طرح دیدگاهی نیست؛ ابتدا پشت سر دیگران پنهان میشود و نهایتاً هم وقتی بهوضوح میبیند سخن بیاساس در جمع انسانهای آگاه (یا به قول مولانا، «بینایان») هیچ خریداری ندارد، به مظلومنمایی روی میآورد تا خود را قربانی جلوه دهد. اینها همه نشانههای فروپاشی روانی است.
شروع این سلسله نوشتار با اشاره به ماجرای مربوط به منوچهر بدیعی و کتاب چهرهی مرد هنرمند در جوانی پیشدرآمدی بود برای عطف توجه به اینکه یگانه پادزهر بیادبی و افترا و تهمت، همانا بیان مستدل و مستند است. از این رو، این سلسله نوشتار سمتوسویی کاملاً متباین با ادعاهای «شخص مذکور» را در پیش گرفت. در این مسیر، ابتدا ملاکهای علمی مقایسهی محتوا و روش دو متن را مطرح کردیم. در این مطالعهی تطبیقی، جزءجزءِ کتاب خواندن داستان را بهدقت با کتاب گشودن رمان مقایسه کردیم: محتوای فصلها، اهداف و روششناسیِ تبیینشده در مقدمهی هر دو کتاب، مخاطبانی که مؤلفان این دو کتاب در نظر داشتهاند، فهرست مطالب آنها، کلیدواژههای تکرارشده در نمایههای آنها، معرفی مختصر هر کتاب به قلم نویسندهاش، و ... . شاید بتوان گفت هستهی مرکزی این مقایسه ترجمهی دو فصل کامل از کتاب چایلدز بود که صاحب این قلم انجام داد و همراه با متن انگلیسی در این وبلاگ به اهالی راستین ادبیات تقدیم کرد ( به آنها که قدرت تفکر دارند). در این سلسله نوشتار، همچنین استدلال شد که «شخص مذکور» به علت ناآشنایی با حوزهی نقد ادبی (توجه داشته باشید که تخصص در نقد ادبی با «علاقه» به نقد متون ادبی تفاوت دارد) نمیدانسته است که همین شیوهی بررسی رمان (تحلیل رمان بر اساس صحنهی اول آن) در دهها کتاب دیگر هم به کار رفته است. اگر همین «شخص مذکور» دستکم اینقدر مطالعه داشت که با کتاب دیوید لاج آشنا باشد (هنر داستاننویسی، ترجمهی رضا رضایی، نشر نی، که از چندین سال پیش ترجمهاش به فارسی موجود است) یا مثلاً کتاب شیوهی تحلیل رمان از جان پک (ترجمهی احمد صدراتی، نشر مرکز) را خوانده بود، یا کتاب خانم دکتر قویمی را، میتوانست دریابد که وقتی کسی دربارهی رمان ایران کتاب مینویسد ملزم نیست این موضوع بدیهی را یادآوری کند که تحلیل رمانها بر اساس صحنهی اولشان به دهها شکل مختلف در دهها کتاب به زبانهای دیگر هم مطرح شده است (از جمله، اما نه صرفاً، در کتاب تامس فورستر که در بخشهای پیشین این سلسله نوشتار معرفی شد). این موضوع فقط برای کسی بدیع جلوه میکند که با نقد ادبی مطلقاً آشنا نباشد، چندان که البته برای شخص خودِ من هم ایدهی جراحی قلب به صورت بهاصطلاح غیرتهاجمی (بدون عمل باز) شاید جدید باشد چون من هیچ تخصصی در کاردیولوژی و کلاً پزشکی ندارم، اما حتی دانشجویان سال اولِ رشتهی پزشکی عمومی هم بهخوبی میدانند که سالهاست روشهای غیرتهاجمی در عمل قلب به کار میرود.
اخلاق همچنین حکم میکند که وقتی به نوشتهی شش سال پیشِ کسی استناد میکنیم، ابتدا با کسی که آن را نوشت چک کنیم که آیا هنوز عقیدهای را که شش سال پیش مطرح کرده بود میتوان بازنشر کرد یا نه، زیرا اشخاص اندیشمند و سلیمالنفس وقتی با ادلهی جدید و استدلال محکم مواجه میشوند، دیدگاه خود را تغییر میدهند. بسیار دیدهایم که صاحبان اندیشه با مرور زندگیشان گاه بنیانیترین دیدگاههای خود را در پرتو بصیرتهای جدیدی که کسب کردهاند اکنون رد میکنند. در این مورد خاص، صاحب حقوقی و قانونیِ یادداشتی حدوداً سهصفحهای که شش سال پیش منتشر شده بود و به گفتهی خودش هیچکسی به آن اعتنا نکرد، دیدگاه قبلی خودش را قبول ندارد و همین موضوع را در تماس با «شخص مذکور» اعلام کرد. اما سائقهای ویرانگرِ درونروانی باعث شدند که «شخص مذکور» اینچنین خود را به مهلکهای پُرمسئولیت فرو ببرد. جالب اینکه عادت به زشتگویی و توهین به دیگران، این شخص را واداشت به نویسندهی آن یادداشت هم توهین کند و بیانیهی او را «ندامتنامه» بنامد. البته سخت است برای برخی کسان که چشم بگشایند و ببینند که نویسندهی آن یادداشت تأکید میکند حتی شش سال پیش هم هرگز دربارهی کتاب گشودن رمان لفظ «سرقت» را به کار نبرده و اکنون نیز با خواندن این سلسله نوشتار متوجه شد که دیدگاه ناپخته و نادرستی را ابراز کرده بود. خودشیفتگی میتواند ویرانگر باشد، مگر اینکه راه و رسم اهالی علم و دانش را در پیش گیریم.
به یاد دارم حدود ده سال پیش، وقتی جایزهی کتاب سال برای دومین مرتبه به مترجم برجستهی کشورمان عبدالله کوثری تعلق گرفت، یکی از مترجمان متنی حدوداً دهصفحهای دربارهی «اشتباهات» کتاب آقای کوثری را به هر کسی که میدید میداد. من هم یکی از دریافتکنندگان آن متن بودم. متن یادشده در واقع مجموعهای از «شواهدی» بود که به زعم نویسندهاش نشان میداد آقای کوثری شایستهی دریافت جایزهی کتاب سال نبوده است، اما لحنی بسیار زننده و هتاکانه در نگارش آن به کار رفته بود، ضمن اینکه مصداقهایی که نویسنده از «اشتباهات» آقای کوثری مثال آورده بود، حکایت از تفاوت سلیقه در انتخاب معادل برای کلمات داشتند و لاغیر. شاید نویسنده تصور میکرد دست به «افشاگری» دربارهی آقای کوثری زده است، اما من با خواندن متن مذکور تأسف خوردم از اینکه نگارندهی آن صرفاً به حیثیت خودش لطمه وارد کرد، لطمهای که گذشت زمان نشان داد جبرانناپذیر است. متن آن شخص فقط نشاندهندهی حسادتی عمیق و (خود)ویرانگر بود و تحقیق بیشتر من معلوم کرد که در همان سالی که به کتاب آقای کوثری جایزه داده شد، کتاب این شخص از راه یافتن به دور نهایی بازمانده بود. از قضا جار و جنجال دربارهی ناشایستگی آقای بدیعی برای دریافت جایزه هم آبشخور فرهنگی مشابهی داشت. خودِ آقای بدیعی در پاسخ هشتادصفحهایشان به کسی که آن اتهامات ناروا را دربارهی داوران و کتاب ایشان مطرح کرده بود، اینطور نوشتهاند:
گرفتاری این است که این شخص «خوانندهی بیغرض» نیست! و اما چرا غرض؟ چه غرضی؟ این شخص در سال ۱۳۸۰، همان سالی که [کتاب] «چهره ...» منتشر شد، ترجمهی خود از رمان یکی از نویسندگان فرانسوی را که از زبان انگلیسی ترجمه کرده بود توسط ناشری منتشر میکند. از مقدمهای که بر این ترجمه نوشته است کاملاً پیداست که مفتون و مسحور کار خود شده و واقعاً گمان میکند شقالقمر کرده است و شک نداشته است که جایزهی کتاب سال را خواهد ربود!
ولی ترجمهی او در همان نخستین مرحلهی بررسی در ادارهی کتاب سال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به سطل زباله انداخته شد و هرگز به داوری نهایی نرسید. ترجمهاش جمیع عیوبی است که ترجمهای ممکن است داشته باشد، چندان که من وقتی ترجمهی او را خواندم تمام فیشهایی را که ظرف چند سال برای نوشتن کتاب «غلط ترجمه نکنیم» از روی ترجمههای گوناگون، از جمله ترجمههای خودم، تهیه کرده بودم دور ریختم و تصمیم گرفتم همهی شاهدها و مثالها را از ترجمهی او بیاورم. (صص. ۴۵۷-۴۵۶)
به استناد این تجربیات مکرر که نمونههای متأخرتر آن را هم میشود ذکر کرد، میتوان نتیجه گرفت که طرح اتهاماتی از قبیل ناشایستگی یک کتاب برای دریافت جایزه، یا رفیقبازی داوران و از این قبیل، رخداد نوظهوری در فضای فرهنگی و ادبی ما نیست و کمابیش حکم نوعی موتیف در فضای فعالیتهای فرهنگی و هنری را پیدا کرده است. هر سال شبیهِ همین ادعاها و مناقشات عیناً دربارهی فیلمهای برندهی سیمرغهای بلورین در جشنوارهی فیلم فجر مطرح میشود. کسانی به جای تمرکز بر کارهایشان، از سر حسادتی (خود)ویرانگر تمام فکروذکرشان معطوف به این قبیل جنجالها و حاشیهسازیهاست. آنها سرانجام باید از محدودیتهای نابالغانه عبور کنند تا آرامش روانی خودشان را اینقدر دستخوش پیامدهای گرانبار سخنان مسئولیتآور نکنند. بخش مهمی از روانشناسی این اشخاص، تلاش برای مشهور شدن به هر بهایی است. این سلسله نوشتار بهروشنی نشان داد که چه آیرونیهایی در انتظار کسانی است که تهمت و توهین به دیگران را وسیلهای برای مطرح کردن نام خود میدانند. زمانی آن شخص با پخش کردن متن پرینتشدهی نوشتهی توهینآمیز ضد آقای عبدالله کوثری توهّماتی در سر میپروراند؛ امروز کسانی که نسخههای امروزین از آن شخص هستند از رسانههای مجازی به همین منظور استفاده میکنند. نکتهی مهم یکسان بودن ماهیت رفتار این اشخاص است. آیرونی ماجرا در این است که این نسخههای متأخر، مدعی نوآوری و ایجاد تفاوت در ادبیاتاند. آنها، چه در گذشته و چه در حال، در دنیای توهّمی خودشان باقی ماندهاند.
باید افزود که در این جنجالآفرینیها و حاشیهسازیها، نه فقط امثال «شخص مذکور» و نویسندگان نوشتههای هتاکانه ضد منوچهر بدیعی و عبدالله کوثری زمینههای ویرانی خودشان را به دست خود فراهم کردند، بلکه عدهای دیگر نیز که خود را نویسنده میپندارند با اظهارنظرهای عامیانه و نازل نشان دادند که هرگز قادر نخواهند بود اثری درخور خلق کنند. رماننویس واقعی قادر است ناپیداترین واقعیتهایی را تشخیص بدهد که افراد عامی بهطور معمول از دیدنش عاجزند. این توانایی منحصربهفردی است که رماننویس را از مردم عامی متمایز میکند و اگر کسی مدعی رماننویسی باشد ولی استدلال و احتجاج و شواهد و مدارک را نتواند دریابد، یقیناً باید در رماننویس بودن خودش تردید کند. ساختار اجتماعیِ قبیله نهفقط در برخی از مناطق کشور ما، بلکه بهطرز حیرتآوری در برخی حوزههای فرهنگی کشورمان همچنان استمرار دارد. نویسندهای که از فردی هتاک حمایت میکند چون با رأی آن فرد جایزهای دریافت کرده است، هرگز جایگاهی در ادبیات ایران نخواهد داشت. او خود میداند که نامش را صرفاً در همان محافل بستهی چندنفری میشناسند، کما اینکه عذاب همراه داشتن رمان خودش و هدیه کردن پیاپیِ آن به اعضای این قبیل محافل هرگز او را رها نمیکند. نویسندهی واقعی نیاز به روابط قبیلهای و بدهبستان با هیچ داور یا محفلی ندارد. رمان او بهتنهایی حرف اول و آخر را میزند. زمان مشحون از آزمونهای سخت است و با گذارِ آرامِ خود، پیچشهای شرمسارکننده در پی میآورد.
تاریخ
ادیب نیست
لغتنامهها را اما
اصلاح میکند.
(احمد شاملو، «کریه اکنون صفتی ابتر است»)